پنجشنبه هفتم آبان 1388
شانس
- خیلی شانس آوردی دختر
- .....
- انگار لالمونی گرفتی . میدونی اینجا کجاست ؟ روسریتو درس کن
- .....
- بچه های دیگه با حرومزاده هایی مثل تو اینطوری رفتار نمی کنن . حالا گریه می کنی ؟ وقتی داشتی به قول خودت گردش می کردی که نیشت باز بود . این هم عکست
- ولی فقط ... فقط گردش ...
- زهر مار . بعدش حتما می رفتی پارتی
- نه
- ولی دو شب پیش رفتی پارتی . اینهم عکست
- اینو فقط رفتم تماشا .. اون کنار وایسادم ..به خدا
- آره . کور که نیستم . من رو که میبینی حالا رو صندلی روبروت نشستم روزی صد تا دختر و پسر مثل تو رو به حرف میارم . آخرش به غلط کردن میفتی . وقتی پدر و مادرت رو خبر کردم .
- نه . این کارو نکنین . چون
- همینه دیگه . به عکس خوب نگاه کن . تو داری آماده ی رقص می شی
- ولی ...
- ولی ملی نداریم . اه . این چایی هم تلخه . سرکار . قند . خب . چرا اینجوری بهتت زده .
- ...............
- نمیخوای که برای سرکار علیه هم چای بیارن . الحمدلله مشروبات میل شده نه ؟
- ............
- حالا فقط بگو ... سرکار درو پشت سرت ببند . به برادر خلیلی بگو بیاد اینجا ... ببین اعصابمو به هم ریختی سرم رو پایین انداختم که نامحرم نبینم . ولی تو حیا نداری . سرتو بنداز پایین ببینم
- برادر خلیلی . این دختر بازداشته .. ولی قبل از اون ازش آدرس بگیر . به پدر و مادرش بگو بیان
- چشم
- ولی من پدر و مادر ندارم .
- نداری ؟
- نه . من یه دختر پرورشگاهی هستم آدرس بدم ؟
- نه . صبر کن .. خلیلی به این بچه های آشپزخونه بگو قند تازه بیارن . اینها رو نگاه کن چرک گرفته . زرده .
- چشم
- حالا برو ..
- تو پرورشگاهی هستی ؟
- آره
- پس فرار کردی ؟ سرتو بالا بگیر تو چشام نگاه کن
- ..............
- فرار کردی ؟
- آره
- حالا کجا هستی ؟
- واسه خودم می گردم . گفتم که ...
- آدرس پرورشگاه رو میدی ؟
- همدان . همدان هم فقط یک ...
- پس تو تهران چه کار می کنی دختر ؟
- اونجا میموندم لو میرفتم
- آها ... باز هم در باز موند . باید ببندم .... خب . دختر زرنگی هستی .. سرباز ..
- بله قربان
- دو تا چای شیرین .. خیلی زود ..
- چشم
- راحت باش دختر .. گفتم که من با بقیه فرق دارم .. اصلا اون برگه که امضا کردی رو بده به من .. آره .. همون .. ببین پارش میکنم خیالت راحت شه .. خوبه ؟
- دوباره باید بنویسم ؟
- نه دختر .. چرا دوباره بنویسی . تو که فقط اون گوشه وایستادی ... این هم عکست
- پس چی ؟
- هیچی .. ترتیب آزادیت رو میدم ...
- بفرمایید چای قربان
- خوبه .. بزار رو میز .. در رو هم پشت سرت ببند .
- چشم
- این لیوان چای واسه توئه ... خب .
- ..............
- بعدش .. منظورم بعد از اینجا کجا میری ؟
- هر جا بشه ...
- این که نشد .. به به چایی خوبی شده .. شروع کن ..
- ...................
- من نمیتونم یه دختر تنها رو ول کنم تو خیابونای تهران .. اصلا خدا هم تو قرآن گفته ... چی شد ؟ سرفه می کنین ؟
- چیزی نیست ... یه کم زیادی شیرینه
- سرکار
- ................
- سرکار ....
- بله قربان
- حتما باید داد بزنم .؟ این چایی چرا اینقدر شیرینه .. چیه زل زدی به ناموس مردم ... گزارشتو میدم .. حالا برو بگو یه لیوان آب بیارن .. نه نه .. صبر کن .. تند میری .. خانم شما آب میوه ؟... بله .. ببین میری تند دو تا آب میوه می گیری ... به حساب منکرات دیگه . اینو که میفهمی ... باز هم زل زدی سرکار ؟ .. شرم آوره .. بعد تند میاری اینجا .. زود
- چشم
- برو ..
- ببین خواهر ... اینجا همه چی قاطیه .. همه قاط زدن .. مثل اینکه سرفت برطرف شد ... خدا را شکر ...
- مرسی
- خواهش
- میگم رضا ریشتو کوتاه کردی خوشتیپ شدی به خدا
- جون من ؟ لباسم چی ؟
- وای یادم رفت بگم .. تو لباس شخصی خیلی باحالی
- میدونستم ... خب خانم خانما چی میخوری ؟ کافه ی شیکیه
- من بستنی میوه ای .. البته فعلا .. به گارسون بگو بیاد این میزو تمیز کنه
- میز که تمیزه عزیزم
- رو حرف من حرف نزن . قهر میکنم
- چشم . هر چی تو بگی .تو هم اون گره روسیتو باز کن . خفه میشی یه وقت
- شاید منکرات گیربده ها
- نه . من ساعت کاریشونو بلدم .. .. گارسووووون
پنجشنبه هفتم آبان 1388
آنگاه که هدایت شدم
در آستانه ی ظهور حضرت ولی عصر سخن از خونریزیها و کشتارهای بزرگ است . مستکبران فوج فوج کشته می شوند ، خون همه جا را می گیرد ،لاشه ها انباشته می شود و مرغان هوا و درندگان صحرا از این لاشه ها سیر و پر می خورند . بدینگونه دشمنان حق و عدالت تباه می گردند .از خون ظالمان و پلیدان و روحانی نمایان زمینها رنگین می شود . ما را تشویق کرده اند که برای این پاک سازی بزرگ جهانی آماده شویم . اجر شهادت در این مبارزه ی بزرگ را اجر دو شهید دانسته اند و اجر کشتن یکی از دشمنان مهدی عج الله را معادل اجر بیست شهید شمرده اند .
( کتاب : انتظار در اندیشه ها /ناشر:مرکز فرهنگی امام مهدی /نویسنده : محمد علی علاقه مند / تاریخ انتشار پاییز 78 / 12000 نسخه .مطلب فوق صفحه ی 64)
نتیجه گیری
1: تمامی سخنان احمدی نژاد برگرفته از اسلام ناب محمدی و تشیع است . اگر او می گوید اسرائیل را نابود می کنیم و رسالت ما نجات کل بشریت است درست می گوید و کسانی که فکر می کنند او زیاده روی می کند باید بدانند که در اشتباهند . زیرا واقعا شیعه و مسلمان هستند باید در انتظار حضرت مهدی باشند و اگر در انتظارند لاجرم باید حقیقت را بگویند . حقیقت هم همین است که جهان باید پر از خون شود . و این حرفی است که احمدی نژاد دارد می زند.
2: اگر می خواهیم امام ظهور کند باید از حالا چاقو و نیزه و خنجر بخریم . اگر شده باید نارنجک دستی هم درست کنیم . تا اجرمان بیشتر شود .
3: کشور ما نه تنها دارد بمب اتم می سازد بلکه از طرف امام مهدی مامور به این کار است . چون میخواهیم جهان پر از خون شود . اگر احمدی نژاد هم نمی گوید که داریم بمب می سازیم به خاطر این است که امام مهدی به او گفته است تقیه کن .
4: اگر چه ما در فقر و بدبختی زندگی می کنیم و آمار خودکشی و دختران فراری و فقر و فحشا و اینها زیاد می شود ولی باید دانست که به زودی وقتی همه جا پر از خون و لاشه شد ما هم می توانیم مثل پرندگان و جهندگان شکم سیری غذا بخوریم . یا می توانیم برویم آمریکا از رستورانهایش هر چه می خواهیم بخوریم . آمریکا کیلو چند ؟
5 : حالا که کشتن یک نفر دشمن امام مهدی اینهمه اجر و ثواب دارد بهتر است برای هر ایرانی یک کمر بند انفجاری از طالبان بخریم که باروتش زیاد باشد و مثلا چهل پنجاه تا را بفرستد هوا . اصلا چه طور است یک روز را به عنوان(( روز کمر بند انفجاری )))بنامیم و تعطیل کنیم و جشن بگیریم .
6 : خدا را شکر که احمدی نژاد رئیس جمهور شد . وگرنه چه کسی می توانست اینقدر ظهور حضرت را نزدیک کند . احمدی نژاد کاری کرده که الان محاصره ی زمینی و دریایی هستیم و هر لحظه ممکنه حمله کنیم یا حمله کنند . به اینش کاری نداشته باشیم . مهم این است که زمین پر از خون و جسد شود . این همان کاری است که احمدی دارد به عنوان یک هدف دینی دنبال می کند .
7 : واقعا هم وقتی آدم فکرش را می کند چقدر لذت می برد . مثلا امام مهدی بیاید و بگوید آفرین احمدی . آفرین ایرانیهای سلحشور . خوب کاری کردید . حالا یک دستمالی چیزی بردارید این خونها را پاک کنید تا سفره بندازیم ناهاری بخوریم . گشنمه . واقعا چه کیفی دارد نه ؟ حتما احمدی نژاد هم بلند می شود و اجازه می گیرد و میگوید : یا حضرت لطف کنید بفرمایید من چه کار کنم ؟ حضرت میفرماید : آها . یادم آمد احمدی . تو و این خامنه ای برید توی چاه جمکران . اونجا بشینید تا من صداتون کنم . بازی به نوبت .
8: آمریکا و اسرائیا توسط جاسوسان ایرانی که دارند و هر سال یک ملیون دلار به آنهامی دهند مثل شیرین عبادی . اکبر گنجی و عبدالکریم سروش (دباغ ) فهمیده اند که امام میخواد ظهور کند . درست است که آنها ز امام چیزی نمی گویند ولی مطمئن هستند که ایرانیها پیروز می شوند . به همین خاطر است که کم کم دارند به ماه سفر می کنند .
9 : اینکه دکتر علی کردان وزیر کشور شد ولی بعد گفت که مدرکم جعلی است همه اش دروغ است . آقای کردان واقعا زحمت کشیده اند و از دانشگاه آکسفورد دکترا گرفته اند . ولی چون می دانسته که حضرت میخواهد ظهور کند گفت که مدرکم جعلی است و من اصلا آکسفورد نرفته ام . یا همان خر ما از کرگی دم نداشت . چرا ؟ چون اگر حضرت از او میپرسید مدرکت را از کجا گرفته ای و او می گفت آکسفورد حضرت میفرمود تو رفتی توی ملکت کفر درس خوانده ای ؟ و بعد دستور قتلش را می داد . این است که فهمید و کتمان کرد . اگر علی لاریجانی که دکترای فلسفه ی غرب دارد و حداد ادل که دکترای فلسفه در کانت شناسی دارد به اندازه ی دکتر علی کردان به حضرت مهدی ایمان داشتند آنان هم می آمدند از شبکه ی یک و دو و سه و چهار شبکه ی تهران قسم یاد می کردند که اصلا همان اول ابتدایی خناق گرفته اند و هیچ نخوانده اند .
10: امسال گاز و برق در زمستان نخواهیم داشت . ولی حکمتش را که نمی دانیم . حالا آدم عجیب حکمتش را می گوید . اگر ما گاز داشته باشیم حضرت ظهور نمی کند . چرا ؟ چون گاز از چاه استخراج می شود . امام زمان هم از چاه جمکران می آید بیرون .ممکن است بعضی از مردم گاز را با حضرت مهدی اشتباه بگیرند و این خیلی خیلی بد است و اصلا ایرانی جماعت ضایع می شود . اما برق ؟ چرا برق نخواهیم داشت ؟ چون حضرت نورانی است . دیگر نیازی به برق نیست . حالا اگر دخترها و پسرها جوانی کردند و گفتند ما برق میخواهیم و میخواهیم چت کنیم و اینها بزرگترها مواظب باشند و حتما به آنها بفهمانند که حالا جای این حرفها نیست و باید جلو شهوت جنسیشان را بگیرند . توی بهشت از این چیز میزها زیاد است ولی نگویند که آنجا همه خوشگلند تا وقتی رفتند سورپرایز شوند .
دوشنبه چهارم آبان 1388
سه شنبه چهاردهم مهر 1388
پیر/جوان / عکس / هیچکدام /
از چهار راه که رد شدم پیچیدم توی یک خیابان فرعی . بعد وارد یک کوچه شدم . ماشین را وسط کوچه پارک کردم و پیاده شدم . اول به در خانه ها نگاه کردم . بعد بالاتر به پنجره ها . هیچ پنجره ای باز نبود . ولی یکی از پنجره ها پرده نداشت . کمی عقب رفتم شاید سرش را ببینم . نه . نبود .دست به کمر روی نوک پا ایستادم . حتما زودتر آمده بودم . به ساعتم نگاه کردم . دقیقا دو ساعت زودتر آمده بودم . برگشتم و سوار ماشین شدم . توی خیابانها گشت زدم . بعد به همانجا آمدم و دوباره نگاه کردم . باز هم نبود . به ساعتم نگاه کردم . دقیقا سر موقع بود . حالا باید یکی از پنجره ها باز می شد . باز شد . همان پنجره بود که پرده نداشت . پیرمرد سرک کشید . دست تکان دادم . سرش را عقب کشید و با عینکی بزرگ روی بینی برگشت . تماشایم کرد . دوباره دست تکان دادم . دستش را بلند کرد . حتما مرا شناخته بود . چند دقیقه ای به هم زل زدیم . بعد از ماشین دوربینم را آوردم و از او عکس گرفتم . یکی . دو تا . سه تا . من عقب رفتم و پنجره را بستم . پرده را هم کشیدم . چه روزهایی بود که می آمدم و توی این کوچه شکل پیری خود را نگاه می کردم و عکس می گرفتم . حالا درست مثل عکسها هستم . هنوز حس میکنم آن بیرون ایستاده ام . هنوز حس می کنم جوانیم آن بیرون است . بروم یک نگاهی بیندازم . شاید آمده ام با دوربین .با ماشین .
چهارشنبه هشتم مهر 1388
یک قتل و دو نفر
زمانی که من او را دیدم پشت انبوهی از دود سیگار بود . چهره اش محو بود . دور از من غذا سفارش می داد . رستوران فقط یک کولر آبی داشت با چند پنکه ی سقفی . چهار سال بود که همینها را داشت .گرم بود و بوی عرق می آمد . از تهران که بر می گشتیم اتوبوس پنج کیلومتری کاشان ایستاد . استراحت و نماز و بیشتر دستشویی . با نگاه دنبالش کردم . کوبیده زیر دندانهایم مزه داد . تنها بود . اول صندلی را برانداز کرد و بعد روی آن نشست . نگاهی به دور و بر انداخت . تند و تیز . انگار می ترسید کسی تنها بودنش را انکار کند . یک قلپ نوشابه خوردم . کمی دیگر صبر کردم . مطمئن شدم که تنهاست . بشقابم را برداشتم و به طرفش رفتم . قاشق توی دستم بود و چنگال افتاد و صدای محوی داد . روبرویش نشستم :
- خودتی شراره ؟
- - شما ؟
- - من یه پدر سگ بی پدر و مادر .
- تیزتر نگاهم کرد . با دقت . بعد گقت :
- - یعقوب ؟
- - آره .
- شروع کردم به خوردن . شاگرد رستوران نوشابه ام را از آن میز آورد . یک قلپ خوردم . نوک سبیلم تر شد . گفتم :
- - شوهر کردی نه ؟
- - نه
- - پس چه غلطی کردی ننه سگ ؟
- - اینطوری با من حرف نزن . همیشه بی ادب بودی . ولی من دیگه زن تو نیستم
- - چهار ساله که نیستی . ولی بودی که
- - راحتم بگذار .
- - جیغ نزن . غذاتو بخور
- چهار سال بود که بین من و شراره سکوت بود . حالا هم سکوت بود . گفت :
- - تو چه کار کردی ؟
- -........................
- - میگم تو چه کار کردی یعقوب
- شاگرد راننده هوار می کشید که مسافرها سوار شوند . نگاه شراره کردم کردم . هنوز همان جوانی را داشت . گفتم :
- - هیچی . اگر به کسی نگی فراریم .
- - چی ؟
- - فراریم .بعد از طلاق رفتم کشتمش .
- - رضا رو ؟
- - خبر مرگش نرسید بهت ؟
- بهت زده نگاهم می کرد . انگار من همین الان رضا را کشته باشم . بعد گفت :
- - چطوری این کارو کردی یعقوب ؟
- - یعنی تو روزنومه ها ننوشن ؟
- - من که روزنامه نمیخونم
- - یعنی تو فکر کردی من از رضا میگذرم ؟ کسی که گند زد به زندگی من و تو . بلن شو بریم سوار شیم
- در اتوبوس کنار هم نشستیم . پیرمردی که کنارم نشسته بود جایش را با و عوض کرد . تا یک ربع شراره چیزی نمی گفت . بعد گفت :
- - تو قرصهات رو ....
- - نه . از اون به بعد قرص بی قرص . می بینی که سالمم
- - پس نخوردی ؟ هیچوقت ؟
- - نه
- - این چهار سال کجا بودی ؟
- راننده از توی آینه نگاهمان می کرد . سرش را بر گرداند و گفت :
- - معلومه خانم . چهار ساله که تو این اتوبوس جا خوش کرده . هر جا میریم میاد . بعضی وقتا هم کمک حالمونه . شما خواهر چه کارشی ؟
- شراره چیزی نگفت . به دو طرف نگاه کرد . من گفتم :
- - راست میگه . چهار ساله اینجام
- - اول نگفتی فراری هستی ؟
- - بعد از کشتن رضا سوار این اتوبوس شدم . حتما حکم زندان و اعدامم در اومده .
- - ولی رضا رو تو نکشتی
- - چی ؟
- - من رضا رو کشتم . وقتی کاری کرد که از هم جدا بشیم یک شب اومد سراغم . کشتمش . حیوان بود
- - ولی من ....
- راننده از توی آینه نگاهمان می کرد . شراره گفت :
- - نگامان میکنی که چه ؟ رانندگیتو بکن گنده بک . من تازه آزاد شدم . فراری هم نیستم . نترس
- گفتم :
- - تازه آزاد شدی ؟
- - آره. چهار سال زندان . بعد تبرئه
- - پس من ؟
- - تو یعقوب فقط قرصهاتو نخوردی . فقط همین
- خندیدم . با صدای بلند . شراره پاک دیوانه شده بود . این را به راننده هم گفتم . به کمک راننده هم گفتم .
دوشنبه سی ام شهریور 1388
جمله ی آخر
تا حالا هزار بار فکر کرده ام که وقتی طناب را به گردنم انداختند چه بگویم . ولی من که بیشتر از یک جمله نمی توانم بگویم . تازه آن هم خیلی بی رمق که ممکن است فقط خودم بشنوم . مردمی که اطرافم هستند چی ؟ اگر راضیه کنارم بود حتما یادم می داد چه بگویم . چطوری بگویم که همه بشنوند :
- چرا به همه نمی گویی ؟
- نمیشه راضیه جان . هنوز زوده . باور کن .
- مثل پسرهای دیگه ی دانشگاه داری با یه دختر حال می کنی نه ؟
- من غلط بکنم . این چه حرفیه راضیه ؟
- پس اگر اینطوری نیست همینجا داد بزن . بگو نامزدیم
- اینجا ؟
- آره . همه میشنون .
همه شنیدند . راضیه راست می گفت . تا کی باید پنهان می کردیم ؟ فقط یک روز طول کشید که خبر به گوش پدرم رسید :
- حالا داد زدن میخواست . ؟ تو خیابوون ؟. نمیشد به من بگی یا حد اقل مادرت ؟
نه نمی شد . بعد از یک جمله حتما آویزان می شوم و تمام . کلمه ی ((تمام ))را بیشتر از همه ی کلمه ها دوسیت دارم . سه ساله که تو انفرادی انتظار می کشم که تمام شوم . تمامم کنند . می گفت:
- میگم حبیب تو چه کلمه ای رو بیشتر دوست داری ؟
- راضیه
- نه . به غیر از من
- هیچی
سرش را گذاشته بود روی شانه ام . گفته بود من هم (( حبیب )) . ولی حالا فقط به این فکر می کنم که راحت شوم . زندگیم تمام شود و راحت شوم . اگر می شد توی همین انفرادی خودم را راحت می کردم . ولی هیچ چیزی برای خلاص شدن نیست . فقط بهانه اش مانده .
- من اعدامیم ؟ خوب اعدامم کنین . چرا یک ساله اینجام
- هنوز زوده .
- اینطوری من خودمو این تو میکشم
- اگه تونستی این کارو بکن آشغال
خندیده بود و گفته بود (( آشغال )). آن شب خوابم نبرد . تا صبح کلمه ی آشغال اذیتم کرد . صبح زود زنگ زدم .جواب نمی داد . دفعه ی بعد جواب داد .
- چرا موبایلتو جواب نمیدی ؟
- واسه چی زنگ زدی
- چرا یه مرتبه اینجوری میشی ؟
- حقته
- چرا آخه ؟
- دیروز تو دانشگاه با تینا چی میگفتین ؟
- پس واسه همین بهم گفتی آشغال ؟
- نیستی ؟
- بی انصافی نکن راضیه . از خودش بپرس . از من آدرس یک کلاس زبان خوب پرسید
- پس من هم می پرسم
- چیو ؟
نمی توانم تمرکز کنم . تکه های زندگی گذشته ام یادم می آید ولی بیشترش نیست . ذهنم پر از دیوار است و فحشهایی که نگهبان می دهد . فرهاد می توانست فحش ندهد . راضیه کنارش ایستاده بود . دستکش سفیدی پوشیده بود . با آرایش غلیظ .
- فکر کردی هر کی هر کیه ننه سگ؟
- داری تند می ری فرهاد
- آقا رو . مزاحم ناموس مردم میشی . بزارم راحت واسه خودت خوش باشی ؟
- راضیه . فرهاد چی میگه ؟
- فرهاد نه . نامزدم .
چند ماهی از قضیه ی ((آشغال(( گذشته بود . با هم آشتی کرده بودیم . ولی سر و کله ی فرهاد پیدا شد . فرهاد قد بلند و کمی چاق بود . وقتی حرف می زد غبغبش تکان می خورد . سیگار ی می کشید که اسمش یادم نیست . از آن روز به بعد فرهاد موضوع صحبت راضیه و من شده بود . کلافه می شدم :
- حالا چرا همش از این مرتیکه حرف میزنیم ؟
- گناه داره . بهش میگی مرتیکه ؟ تو که نمیشناسیش
- دوست ندارم دربارش حرف بزنی . چه خوب چه بد
- میتونه بهمون کمک کنه
نیمه های شب از خواب میپرم . از تخت کثیف سلول می افتم پایین . ده بار یا بیشتر می گویم : کمک . کمک . نگهبان از دریچه نگاه می کند . چراغ قوه اش را روشن می کند . نور می افتد روی من .
- چه مرگته باز ؟
- ..............
- اینجا کسی نیست بهت کمک کنه . سیگار میخوای ؟
- آره
- بعضی وقتا دلم واست میسوزه . بیا . این دو تا نخ رو داشته باش .
فرهاد با من گلاویز شده بود . داد زده بودم کمک . بچه های دانشگاه ما را از هم جدا کردند . غبغبش تکان خورد :
- فرهاد نیستم اگه نکشمت . همه شاهد باشن . همین ا لان مزاحم نامزد من شد .
همه شاهد بودند . توی دادگاه هم شهادت دادند .راضیه گریه هم کرد وقتی شهادت می داد . راضیه را از دست داده بودم . فقط میخواستم بدانم چرا ؟ چرا راضیه تصمیمش عوض شد . چطوری فرهاد راضیش کرد .همینها را از او می پرسیدم . اسمش شد مزاحمت ناموسی . حالا نشسته ام و فکر می کنم آخرین جمله ام در باره ی فرهاد باشد . یک چیزی بگویم که رسوا شود . یک چیزی که نتواند غبعبش را تکان دهد تا بگوید : نه . که همه بشنوند . شاهد باشند . نتواند از آن فرار کند .
- فرهاد بووووو ..............
نه . فایده ای ندارد . بهتر است این تکه های زندگی را از ذهنم پاک کنم . فقط یک کلمه را پاک نمی کنم : تمام
عکسهای راضیه را داشتم . با دوربین خودکارم عکس می گرفتیم . در بیشتر عکسها با لباس خانگی بود . بدون روسری . کنار من که دستم دور گردنش بود . هر کاری کردم که عکسها را هم مثل بقیه ی گذشته ام از ذهنم پاک کنم نشد . نمی شود . آدم ذهنش پاک باشد آسانتر می میرد . این را نگهبان گفت :
- قبلش چند تا دیازپام بهت میدن
- واسه چی ؟
- آشغال نفهم . خوب معلومه . واسه اینکه راحت تر بمیری . زیاد ورجه وورجه نکنی . تو خودت نشاشی . گند نزنی آخر کاری
نگهبان هم مثل من تنها بود . گاهی پنجره را کنار می زد و سر به سرم می گذاشت . وقتی پنجره سلول ا باز و بسته می کرد . نور وارد می شد و تند می رفت . این بود که فلش دوربین یادم نمی رفت . عکسها یادم می ماند . پاک نمی شد . در یکی از عکسها همدیگر را میبوسیدیم . یک دست من بازویش را فشار می داد . دست او موهای پشت سرم را چنگ می زد . فیلم را جنوب شهر ظاهر کردیم . نیم ساعته . آنجا هیچکس نمی شناختمان . از همه ی عکسها چند تای دیگر ظاهر کردم . حالا دیگر از دانشگاه اخراج شده بودم . همه شهادت داده بودند و تمام . بیکاری جانم را بالا آورده بود . نفرت هم بود . فقط از عکسها نفرت نداشتم . می توانستند به من کمک کنند . گفتم :
- چه کمکی مثلا
- خودش گفت . گفت کمکمون میکنه .
- راضیه جان برای چی یه دانشجو که تازه اومده بخواد کمکمون کنه . ؟
- مادرش این کاره است
- ولی اگه سه هفته دیگه میخوایم ازدواج کنیم هیچکه نمیفهمه .
- موضوع فهمیدن نیست حبیب . من بچه نمیخوام
- پس باشه . فقط مواظب باش .
وقتی آدرس فرهاد را روی پاکت می نوشتم دستم میلرزید . ولی نفرت به دستم قدرت میداد که بنویسم . به پاهایم قدرت داد که بروم اداره ی پست . پست کردم و برگشتم . منتظر شدم . ولی به جای فرهاد راضیه زنگ زد .
- دوست داری خودکشی کنم ؟
- نه . برگرد
- برگردم پیش تو که با این عکسها آبرومو بردی . ؟ فرهاد اینجاست . من چی بهش بگم ؟
- ولی اون که از همه چیز خبر داشت . از بچه هم خبر داشت . نباید اینها اذیتش کنه
گوشی را قطع کردم . نمیتوانستم حرف بزنم . حالا فقط نفرت نبود . بغض هم بود . اینبار فرهاد تماس گرفت :
- بزمچه . این کارا چیه ؟
- اگر برنگرده همه جا پخش میشه .
- دیوونه شدی پسر ؟ پول میخوای ؟
- اگر پول اسمش راضیه هست آره
- کور خوندی
قطع کرد . دستم لرزید . بعد چانه ام . گریه کردم . کور خوندی بد جوری ذهنم را تحریک کرده بود . فردا عکسها را پخش کردم . از اینترنت شروع شد . آدرس اینترنتی را برای فرهاد و راضیه فرستادم . بقیه را از ذهنم پاک کرده ام . فقط این یکی یادم مانده که پلیسها امدند و مرا به جایی بردند که اینجا نبود . آنها گفتند راضیه را کشته ام . همه چیز را گفتند . حتی گفتند که انگیزه داشته ام . انگیزه هم کلمه ایست که باید پاک شود . اینطوری راحت تر می میرم . ولی جمله ای که باید بگویم چیست ؟ باید فکر کنم . شاید همین را بگویم . کمی کاملتر :
- فرهاد بود که راضیه را کشت . همه بدونین .... فرهااااادد بو بو ...و
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388
داستان اول شخصیت
آقای مقدسی با دوچرخه می رفت سر کار . شاید همین امروز صبح بود . شاید هم نصف شب بود . اصلا برای مقدسی سر کار رفتن ساعت نداشت . میرفت مینشست . کارت ورود و خروج هم میزد می آمد خانه . آن روز من سر کوچه ایستاده بودم و سیگار می کشیدم . مقدسی دوچرخه را با مهارت خاصی از رفتن وا گرفت و و رو به من گفت : چطوری خوشتیپ؟
من دود سیگارم را فوت کردم . به مقدسی نگاه کردم که داشت نگاهم میکرد . گفتم : علیک
گفت : سیگار بده . سرطان میاره . نکش خوشتیپ .
به من میگفت خوشتیپ . ولی منظورش را نمی فهمیدم . به من میگفت سیگار بده . سرطان میاره . خب این ها رو میفهمیدم . چون خودم قبلا شخصیت داستان بودم و به خاطر سیگار سکته کردم .
گفتم : چشم . مقدسی جان . جون بخواه .
مقدسی با دوچرخه اش که دور شدند من دوباره سیگار کشیدم و رفتم طرف خانه اش . کلید خانه را داشتم . چون مستاجر ما بود . رفتم تو اتاق مطالعه اش . بوی سیگار همه جا را گرفته بود . اتاق تاریک بود . پرده را کنار زدم و از پنجره یک بغل نور پاشید روی کاغذها . نوشته های دیشبش را خواندم . هر روز نوشته های دیشبش را می خوانم . بعد کامپیوتر را روشن کردم . اول روی کاغذ مینوشت بعد ویرایش می کرد و میگذاشت اینجا .
به اینجا که نگاه کردم دیدم خبری از عشق و رمانس و این چیزها نیست . داستان خشک و خالی درباره ی پیرمردی بود که از خیابان رد می شود . خب . یک چیزهایی میبیند . ببیند . به من چه . به شخصیت چه . به خواننده چه .
خب . من کاری که میکنم این است که داستانش را کمی تغییر دهم . به همین خاطر یک دختر را مقابل پیرمرد قرار دادم و سن پیرمرد را از ۶۵ به ۴۰ آوردم . حالا شد . منتظر شدم که همدیگر را بغل کنند . ولی لامصب مقدسی طوری این پیرمرد را خلق کرده بود که اصلا این چیزها یادش رفته بود .
به همین خاطر است که اینجا اتفاق خوبی نمی افتد . مقدسی که برگشت باید دوچرخه اش را پنچر کنم . شخصیت من است دیگر . یک کاری میکنم از اداره بیرونش کنند . کاری می کنم مثل من علاف شود . و بیاید سر کوچه و با هم سیگار بکشیم . بعد به من بگوید : خوشتیپ میگم آشنا میزنی . اسمت چیه ؟
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
من شخصیت اصلی داستان هستم . من می نویسم
من شخصیت اصلی داستانهای نظام الدین مقدسی هستم . این نویسنده ی ظالم . این نویسنده ی خشن . این کسی که حالا من به جای او نشسته ام و او التماس می کند که برگردد و وبلگش را پس بدهم . مگه کشکه عمو نظام .
نظام الدین مقدسی نویسنده ای بود که مرا در داستانهایش می گرداند . عاشق می کرد و هزار کار ازم میکشید . آخرش هم دق مرگم می کردم . از داستانش فرار کردم . آمد دوباره مرا آورد . اصلا خبر نداشت که من در این مدت پیش یک نویسنده ای بودم که مرا در داستانی گذاشته که اسمش هکر بود . من در آن داستان دوازده سایت را هک کردم . حالا یک بچه وبلاگ چیه که نتونم . اونم وبلاگ مقدسی . هه هه ......
از حالا خیلی حال می کنم . میدونید میخوام چه کار کنم . خب معلومه . تا من شخصیت اصلی نظام الدین مقدسی بودم . از حالا نظام الدین مقدسی میشه شخصیت من .
هر کاری کرد می نویسم
هر کاری نکرد می نویسم
هر کاری که میخوام انجام بده با زور میگم انجام بده بعد می نویسم
اصلا من این نظام الدین مقدسی را کلا و کمپلت می نویسم
تعارف هم ندارم
