دختر بعد از دیدن آن خواب دیوانه شد . حالا دیگر چند سالی از دیوانگیش می گذرد . همیشه در جایی می نشیند و به جایی خیره می ماند و یکدفعه می خندد . خنده های طولانیش معروف است . همه دیده اند که خنده هایش طولانی است ولی عجیب است که بعد از خندیدن شروع می کند به گریه کردن . گریه اش که می گیرد زشت می شود . خیلی زشت .مخصوصا وقتی یقه اش را چاک می دهد و سینه هایش پیدا می شوند . یکی از سینه هایش بزرگتر از دیگری است .مثل بادکنک باد کرده است . اصلا مثل هم نیستند سینه هایش و آدم می ترسد نگاهشان کند . خوابش را برای همه ی مردم شهر تعریف کرده است و دیگر مردم خسته شده اند از این حکایت تکراری . می گوید : من شوهر کرده بودم . واقعا شوهر کرده بودم . شوهرم را خیلی دوست داشتم . خیلی . او مثل شماها نبود . فقط یک دست داشت و فقط یک چشم . انگار مرا نصفه نیمه می دید . هیچوقت نیمه ی دیگرم را ندید وگرنه بیشتر دوستم می داشت . وقتی عشقبازیمان شروع می شد دستش را میگذاشت روی این . اینجا . حال خوبی بود به خدا . خیلی حال خوبی بود . نمی دانم چه شد که بیدار شدم و دیدم نیست . نمی دانم کدام یک از شما لعنتیها مرد یک دست و یک چشم مرا دزدیده برای خودش . داستانش که تمام می شود گریه می کند د و دوباره می گوید دستش را اینجا می گذاشت .اشاره می کند به سینه ای که بزرگتر است و آن را محکم توی مشتش می گیرد و می فشرد .
+ نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
واژه نای شعر شدن ندارد ای شاعر
واژه را ول کن برو به وادی دیگر
نه عشق مانده که هی بیاوری در شعر
نه عاشقی که تو او را بگیریش در بر
+ نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
چگونه کلمات اعجاز بیافرینند
وقتی ما یک سطر حرف نداریم ؟؟؟؟
+ نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
خنجیهای عزیز و غیر خنجیهای محترم برای خواندن مقاله به ادامه مطلب رجوع کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
+ نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
پریروز شیراز بودم . وقتی شب شد گفتم از مسافرخانه بزنم بیرون ببینم این بساطیها چه آورده اند . بساط توی پیاده رو خیابان زند را می گویم . خلاصه رفتم و هر چه نگاه کردم دیدم همه چی هست . خیلی هم شلوغ بود .همه ی بساطیها جار می زدند . هر چه را داشتند جار می زدند . یکی یکی نگاهشان کردم . هم بساط را هم صاحب بساط . یک جا رسیدم که پیرمردی نشسته بود و سیگار لای انگشتها . چند جعبه ی خالی تخم مرغ را کرده بود صندلیش و نشسته بود . سرش پایین بود و جار هم نمی زد . خیره بود به چیزی . نگاه کردم دیدم بساطش خالی است . هیچ نبود . گفتم حاجی به چی زل زده ای ؟ سرش را بالا آورد . روی زانوها نشستم . خودم بودم که پیر شده بودم و هیچ هم نداشتم برای جار زدن . خیره مانده بودم به مرگ . به خودم که دود سیگارش بوی تازه ای داشت گفتم : حد اقل جاری بزن بدانند زنده ای . خودم گفتم : دروغ بگویم پسر ؟؟؟؟
+ نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
رهبر ارکستر دستش را بالا آورد اما صدایی از سازها برنخاست . انگار نوازنده ای وجود نداشته باشد . دستش را پایین آورد و باز هم هیچ صدایی از هیچ سازی بر نخاست . رهبر ارکستر تا وقتی این داستان نوشته می شود دستش را بالا و پایین و نیمتنه را به راست و چپ تکان می دهد .
+ نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
پیرمرد هر وقت دندانِ مصنوعیش را در دهان می گذاشت احساس جوانی می کرد . شبها اگر یادش می رفت دندانش را در لیوانِ بالای تختخوابش بگذارد خوابهایی از دوران جوانیِ خود می دید . یک شب به همسرش گفت که می خواهد عمدا با دندانِ مصنوعی بخوابد .
- چرا ؟
- - همیشه میگویی چرا
- - آخه وقتی با دندون می خوابی خر و پف می کنی
- - ازت می خوام که نصف شب وقتی خوابم دندونمو از توی دهنم برداری
- برای چه ؟
- این لطفو بکن . باشه ؟
- باشه .
فردای آن شب ،زمانی که پیرمرد در خوابهای جوانیش متوقف شده بود و با دختری زیبا خوش و بش می کرد ، پیرزن دسته گلی را روی تابوت او انداخت و اشک ریخت .
+ نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
صبح است و کلماتی که می نویسم را از شب و خواب و رویا آورده ام . معمول است که رویاها را به یاد نمی آوریم مگر اندکی . پس می گذرم و به صبح می آیم . چه چیزهایی وجود دارند ؟ وجودشان چقدر وسعت دارد ؟ تا کجا ؟ دیروز کوچکتر بودند . دورتر . امروز وسیعتر شده اند . معنایشان را بهتر می فهمم . کولرگازی را روشن کرده ام . هوای بیرون گرم است . اگر در شمال کشور زندگی می کنید تعجب خواهید کرد . ولی این یک عکس العمل فلسفی نیست . بهتر است چیزی از خودم بگویم که نزدیکتر به شما باشد . شما که ذهنها را می کاوید . جمله ها را و کتابها را . برای این می کاوید که کلماتی زلال به دست آورید . همچون شخصیت رمان مروارید سیاه اشتاین بک . آن را در دست بگیرید . به بازار ببرید . و بعد در پایان یعنی وقتی که از داشتن خسته و دلزده میشوید دوباره به دریا می اندازید . من خود اینگونه ام . مثلا سالها قبل ماهی سیاه کوچولو را فقط برای خودم می خواستم . رودخانه ی ارس و صمد بهرنگی و خودکشیش را فقط برای خودم می خواستم . حالا دیگر نه . ماهی سیاه را انداختم توی رودخانه . هنوز برای بچه ها می رود به طرف دریا . پس بهتر است کلمه ای بنویسم که عکس العملی فلسفی داشته باشد . مثل رمان موشها و آدمها . آخرش حتما گریه کرده اید . لرزیده اید از پایان داستان . البته آنجا پایان آدمها بود . مثل اینکه من حرفی ندارم . جز اینکه همین صبح . نیم ساعت پیش یا بیشتر .وقتی می آمدم اینجا یک ماشین سمند سگی را زیر گرفت و به شدت له کرد . راننده فرار کرد و نایستاد تا ببیند چه شده است . من فکر نمی کنم بی خیال بود . او از یک چیز ترسیده بود و فرار کرد . از اینکه سگ هنوز زنده باشد و نگاهش در نگاه رضایتمندانه ای بیفتد. رضایت از مرگی تند و دلپذیر . پایانی مروارید گونه . انگار که سگ از داشتن ِ جان دلزده باشد و اکنون موقع پرتاب شدن به تاریکی فرا رسیده است . شاید اینگونه باشد شاید هم نه . به هر گونه که هست این اتفاق افتاد و آن سگ دیگر نیست .
برچسبها:
یادداشت دلپذیر
+ نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
سمانه مرادیانی، اولین مترجم باتای در تاریخ نشر ایران («ساختار روانشناسی فاشیسم») خودکشی کرد و درگذشت/ دهم اردیبهشت ۹۱/این کتاب برای اولین بار در غرفهی انتشارات «رخداد نو» عرضه میشود / مرادیانی مقالاتی از سیکسو، آکر و آرتو را نیز ترجمه کرده بود
نوشتهی شاهرخ رئیسی
یک- من تصور می کنم آدمی که خودکشی می کند برخلاف آنچه اغلب مردم میگویند، آدم سالمی است و عاشق زندگی. آنقدر سالم است که نمیتواند با ناهنجاریهای محیط اطراف خودش کنار بیاید. آنهای دیگر که کنار می آیند آنقدر پوست کلفت و بی خیال شدهاند ، آنقدر آلودهی مناسبات جاریی قدرت گشتهاند که دیگر دردی در مواجهه با محیط بیرون خود حس نمیکنند. سمانه آنطور که تعریف میکرد مشکل سازگاری با خانواده، دانشگاه و حتی برخی روشنفکران اطرافش را داشت. به نظرم درین دختر منش متعالی و معنوی و شور انسانی قوی مانده بود. زندگی و دنیا و روابط را زیبا و به سامان و نیک می خواست نه اینگونه بی سامان، فارغ از معنویت و بدون سرانجام..
دو- خودکشی ابعاد مختلف و متفاوتی دارد. عوامل درونی و بیرونی در آن دخیلاند. کسی از با ارزشترین داشتهی خود یعنی هستی اش میگذرد. درین پشت پا زدن منشی اعتراضی نهفته است. اما اعتراض به چه چیز؟
سمانه را آنگونه که من شناختم متفاوت از اغلب روشنفکران جوان هم سن و سالش در ایران بود. آنچه در همان برخوردهای نخست توجه آدم را جلب می کرد، صداقت و صراحتش بود. سمانه در دوستی اش ثبات داشت. مجموعهی اینها تحمل محیط پیرامون(روابط و مناسبات ناروشن و بی ثبات برخی روشنفکران تهران) را سخت میکند. از طرفی سمانه، بارها در دانشگاه مورد اذیت و آزار قرار گرفته بود(بنا بر صحبت خودش). به جرم تجربهی ابتداییترین آزادیهای فردی برایش پروندهسازی کرده بودند.
سه - صدها کتاب هم برای خودکشی و در تحلیل خودکشنده بنویسند، رازی را سمانه با خودش به خاک می برد.
خودکشنده وقتی زنده است، جای چیزی در زندگی اش خالی است. نه عشق و دوستی آنرا پر میکند و نه لذت و مستی و نشئگی یا خلق اثر هنری... من نمی دانم آن چیز چیست. خودش هم نمی دانست. این راز سر به مهر خودکشی است.
سمانه این اواخر می خواست فیسبوکش را برای همیشه پاک کند. فقط اسمش را عوض کرد و شعری هم از بیژن نجدی در آن گذاشت که وصف الحال آن روزهایش بود.
چهارم- خودکشیی برخی آدمها اینطور است که یکباره به ناگهان تصمیمش را میگیرند و اجرایش میکنند. یعنی برای خودشان و اطرافیانشان چنین اقدامی غیره قابل درک و تصور است. خودکشیی سمانه اما چنین نبود. سمانه در چند ماه گذشته، در ماهها و هفتههای قبل از مرگ، وضعیت روحی و جسمیاش دستخوش تلاطمهای بسیار شده بود. سمانه یکبار پیش از آن در شب عید با «قرص برنجی» به طور جدی اقدام به خودکشی کرده بود اما نجاتش داده بودند. سمانه هفتهها بود که در وضعیت بحرانی و خودویرانگرانه قرار داشت. سمانه نیاز به کمک داشت.
پنج- سمانه همچون اغلب ما در خانوادهای بزرگ شده بود با تفکر و ساختار سنتی، او که از شهرستان به هدف خواندن حقوق در دانشگاه، به تهران آمده بود، جذب محیط روشنفکریی جوانان تهران شد. افکار و سبک و سیاق زندگیاش در تفاوت بود با تربیت سنتی و مذهبیاش. او به عمیقترین شکل، همچون همهی روشنفکران همنسل خودش درگیر بحرانهای چالش سنت و مدرنیته بود.
خودویرانگریی سمانه به اعتقاد من با بنبستهای زندگیی روشنفکری در محیط ایران پیوند نزدیک دارد.
شش - نکته آخر اینکه در زبان آلمانی تفاوتی قائل میشوند میان «خودکشی» و « سوئیسید». تفاوتی ظریف اما مهم.
برخی روانکاوان معاصر معتقدند واژهی خودکشی غلط است. چرا که هیچ کس نمی تواند«خود» را در معنای روانشناسه و فلسفی بکشد. خودکشنده جسمش را نابود می کند نه «خود» را. سمانه مرادیانی را آنگونه که من شناختم برایم تا ابد(تا وقتی خودم بمیرم) خواهد ماند.
نوشتهی شاهرخ رئیسی
منبع:
http://2shanbe.blogfa.com/post-11561.aspx
وبلاگ سمانه مردیانی :
http://moradiani.blogfa.com/
+ نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
صبح زود خاکروبه را برداشت و به اتاقش رفت .مقداری سنگریزه و چند سنگ بزرگ را جمع کرد . خیالش راحت شده بود که مثل شبهای اول خرده شیشه به داخل اتاقش نمی ریزد . شبهای قبل کل پنجره را شکسته بودند . بعد روبروی آینه ی کوچک ایستاد که فقط صورتش را نشان می داد . آرایش کرد و روی تخت نشست . فرقی نمی کرد کدام مرد به سراغش می آید . همه شان مثل هم بودند . از یک جنس . درست مثل سنگریزه ها و سنگهای بزرگ.
+ نوشته شده در دهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
دیروز کسی را بوسیدم
که در لبانش فاحشه ای از فرطِ بی گناهیِِ بسیار تب کرده بود
وجودم را در آبشارِِ موهایش غسلِ تعمید دادم
دیروز کسی را بوسیدم
که تابستان بود
تابستان در رگانش میوه می داد
همچو جنگلی در آستانه یِ پاییز
به خورشیدِ گونه هایش پناه بردم
دیروز کسی را بوسیدم
که در چشمانش گردابی بود
چنان که دلم را در رقصی تند وانهاد
+ نوشته شده در نهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
آلبر کامو در آغاز کتاب اسطوره سیزیفوس مینویسد: «تنها یک مسألهی بهراستی جدی فلسفی وجود دارد و آن مسألهی خودکشی است.»
جدل با خودکشی همیشه ذهن آشوبی هنرمند را درگیر کرده است. غرق شدن در آفرینش، گاهی آنقدر او را به درون خود میکشد که از این تعلیق درونی به پوچی و بیارزش بودن زندگی میرسد. شاید روح دنیاناپذیر ظرافتبیناش، او را دلزدهی دنیای زمخت میکند. هیجان زاییده ازانفجار احساسات گوناگون، گویی برای روح، سنگین و تحملناپذیر است. شاید هم عدم همسنخی با پیرامون و محکومیت به تنهایی هنرمند، دل او را از زندگی سیر میکند. ژان پل سارتر در «تهوع» مینویسد: «چنان تنهایی وحشتناکی احساس میکردم که خیال خودکشی به سرم زد. تنها چیزی که جلویم را گرفت این بود که من در مرگ تنهاتر از زندگی خواهم بود.»....
منبع:
http://www.farhangreader.com/story.php?title=%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%87%D9%80%D8%A2%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1
حالا اگر من یعنی نظام الدین مقدسی بخواهم جراتی نشان دهم و درباره ی خودکشی بنویسم می نویسم که خودکشی یعنی ننوشتن . حالا به چه دلیل مهم نیست . ننوشتن یا نتوانستن در نوشتن یا ارضا نشدن از نوشتن که خود سرانجامش ننوشتن است خودکشی نویسنده است . اینجا مهم نیست تو چه کسی هستی فقط مهم است که با کلمات رابطه داشته باشی . کلمه ها و جمله ها نزدیکترین همسایه ی روح تو باشند . اگر همسایه ات نیمه شبی یا صبحی ناگهان رفته باشد تو نمی توانی تحمل کنی . همه جای دنیا را دنبالش می گردی . نه مثل یک عاشق نه . بلکه مثل بیماری که قرصهایش را گم کرده . مخصوصا قرصهای اضطرابش را . بعد برمی گردی به خانه . منتظر می مانی و احتمالا روزی چند پاکت سیگار می کشی . فرقی هم نمی کند چه سیگاری باشد . فقط دود می کنی . منتظری . همسایه نمی آید . هر چه کاغذ سیاه می کنی می بینی چیزی که نوشته ای به درد نمی خورد . پاره می کنی کاغذها را . دوباره سیگار دوباره مشروب . اما اضطراب تمام شدنی نیست . احتمالا نمیتوانی یکجا بنشینی . می روی کتابخانه ات را نگاه میکنی . ردیف کتابها . رمانها . تاریخ . فلسفه . به همه شان فحش می دهی . و داد می زنی چرا نمی توانم ؟ چرا نمی توانم ؟ همسایه ات بر نمی گردد . روزها و ماهها و سالها . و خودکشی تو را زندگی کرده است . چه بخواهی چه نخواهی تو دیگر زنده نیستی . خودکشی انجام شده است . روزها و ماهها می گذرد . همسایه ها بر میگردند . کلمه ها . جمله ها . احساسهای نهفته در پیرامون اشیاء . اما تو را نمی یابند . رفته ای با همسایه ای دیگر نشسته ای فوتبال تماشا می کنی . کتابها را فروخته ای و یک تلوزیون ال سی دی خریده ای . همانقدر به کلمات احتیاج داری که درباره ی گرانی بنزین وراجی کنی . کلمات نگاهت می کنند . خودکشی ملال انگیزت را در می یابند و می روند .
+ نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
زیباترین دختر شهر را انتخاب کردند و با خود به جایگاه قربانی بردند . هر سال این کار را می کردند تا خدایان شهر را خوشحال کنند و از خشم آنان در امان بمانند . در آخرین لحظات وقتی می خواستند دختر را قربانی کنند صدای قدرتمندترین خدا به گوش مردم رسید که گفت : آیا زیباتر از این دختر در شهر وجود نداشت ؟ آنطور که من می بینم این دختر چندان زیبا نیست و لیاقت قربانی شدن برای ما را ندارد . مردم فهمیدند که خدایان بر اثر کهولت سن چشمهایشان ضعیف شده است .
+ نوشته شده در پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
روی مبل نشسته ای توی آپارتمان
مهمان تو منم فرضا تو میزبان
فرضا نگاهمان به هم عاشقانه است
بشقاب روبروی من پر از ترانه است
نه نه . ندارد این اشعار ادامه ای
اصلا تو فکر کن شعری نخوانده ای
اصلا آپارتمان ،بی مبل و دختر است
شعر مرا ببین، بیمار و لاغر است
سرباز سایبری، سانسور نکن مرا
وبلاگ کوچکی است ،بگذر تو را خدا
+ نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
مردی که دنبالش می گشتم را پیدا کردم . در گوشه ی چپ سالن رقص با زنی که موهایش را زیادی کوتاه کرده بود و صورتی گندم گون داشت می رقصید . ایستادم و تماشایشان کردم تا رقصشان تمام شد . بعد به طرفش رفتم . مرد تند تند نفس عمیق می کشید و عرق کرده بود . انگار به جای رقصیدن یک عمل خطرناک جراحی انجام داده باشد . خودم را معرفی کردم و گفتم پلیس هستم. حکم بازداشتش را نشانش دادم . مرد لبخندی زد و گفت : ولی هنوز رقص ادامه داره . فقط یک دور دیگه مونده . به ساعتم نگاه کردم و گفتم فقط بیست دقیقه . مرد سرش را به نشانه ی تایید تکان داد . آهنگی تند نواخته شد و دوباره مرد با همان زن شروع به رقصیدن کرد . من تماشایشان می کردم . انگار داور یک مسابقه ی رقص بودم و دقت خاصی نشان می دادم . بعد جلو رفتم و جایی ایستادم تا مرد مرا ببیند . با حرکت دستم به او فهماندم که باید دستهایش را بیشتر باز کند و پاهایش را نرمتر تکان بدهد . مرد همان کار را کرد و رقصشان زیباتر شد . در همان حال صدای زن را شنیدم که گفت : کار من چطوره ؟ رو به او کردم و گفتم : عالیه . فقط برای رقص باید موهای بلندی داشت . زن گفت : تا یک ماه دیگه موهام بلند میشه . دوباره گفتم عالیه و کنار ایستادم . آهنگ تندتر شد . مرد پاها را به نرمی تکان می داد و همانطور که گفته بودم دستهایش را بازتر از قبل انگار که پشت سر هم کسی را در آغوش می گرفت و ول می داد به کار می برد . حالا یک ماه گذشته و من هر روز رقص آن دو را می بینم . زن راست می گفت . موهایش بلند شده و همین باعث شده است که رقصشان زیباتر به نظر برسد . مرد و زن هر دو از مربی گری من راضی هستند .
+ نوشته شده در سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
اولین باری که تو را دیدم در پیاده روی شبانه بود . تو در سمت دیگر جاده راه می رفتی . گاهی ماشینی وجودت را قطع می کرد . من اما نمی ترسیدم . تجربه نشان داده بود که این اتفاق دنباله دار نیست . ماشین می گذرد و جریان دیدن ادامه دارد . هوا خوب بود . من شتاب پاهایم را با تو هماهنگ کردم . فقط همین کار را کردم . یک لحظه ایستادم و به پاهایت خیره ماندم . آنوقت هماهنگ شدیم . آن لحظه فکر کردم فقط در راه رفتن هماهنگ شده ایم . اما بعد ، یعنی درست پس از آن هماهنگی ساده به تدریج همه چیز در من و در تو هماهنگ بود . حتی جاده یا هوای خوب هم فهمیدند که این اتفاق افتاده است . برای همین آنشب را به خاطر من و تو پر از فداکاری کردند . جاده بلندتر شد و هوا بوی ملایم برگها را از دور دعوت کرد . ستاره ها پایین تر آمدند و مقدار زیادی از تاریکی شب کاسته شد . تا آنجا که من خط لبهایت را می دیدم . اینها نشانه هایی بودند . نشانه هایی که همیشه در هوا و جاده پنهانند و تنها وقتی آشکار می شوند که مردی پاهای خود را با قدمهای زنی زیبا هماهنگ کند . وقتی که عشق جریان یابد .
+ نوشته شده در دوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
همیشه تو را چون کبوتری آب می دهم
در آسمان ِ چشمِ دلم پیچ و تاب می دهم
غمگین که می شوی از دلگرفتگی
با طعم پرهَوَسی شراب می دهم
گناه اگر کنی تو در آغوشِ من شبی
من هم خدا می شوم و ثواب می دهم
+ نوشته شده در سی و یکم فروردین 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
عرض میکنم پایهگذاران هدایتستیزی چه کسانی بودهاند؟ ما در مواجهه با هدایت، شاهد نیم قرن اسطورهپردازی و اسطورهستیزی هستیم.
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
محمد صنعتی در کتاب «صادق هدایت و هراس از مرگ»، از این نویسنده و آثارش نوشته است. خبرگزاری ایسنا، در بازخوانی نگاه صنعتی به صادق هدایت، با این پژوهشگر و منتقد به گفتوگو پرداخته است که متن آن در پی میآید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سی و یکم فروردین 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
هر چه از دستت بر آمده کردی
جان مرا آخرش به لب آوردی
گفتی که گرم شوم از گرمی لبت
پس چرا لعنتی تو خودت سردی
دیشب که آمدم به در خانه تان
آیفن جواب داد : رفته با مردی
انگار نه ، که عاشقم بودی
انگار نه ، که با من همدردی
ولی دوباره بدان که هر لحظه
در ذهن من ، همینطور می گردی
خلاصه آنچه بود نبود شد دختر
عشق پر ، بوسه پر ........ آخر
+ نوشته شده در سی ام فروردین 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
هیچکدام از ما قدیس نیستیم . اگر قدیس باشی اندوه و غم نداری . همچنین سگها اندوه ندارند . آنها را در جاده ها می بینیم که زیر لاستیک ماشینها له شده اند . اما آسیبی ندیده اند . فقط مرده اند و دیگر نیستند . غم و اندوه ابتدا در کودکی شکل می گیرد . هر چه بزرگتر می شویم اندوه را بیشتر حس می کنیم . برای همین شاعران دستهای درازی دارند . چون محکم به گهواره ی کودکی چسپیده اند . ول نمی کنند تا در همان فضا باقی بمانند . کودکی را همه جا با خود دارند . دست و پا چلفتی و ابله به نظر می رسند . چیزهایی که می نویسند در مرحله ی اول شعر نیست بلکه عصیانی است در برابر بزرگ شدن . کودک ماندن را می نویسند و برای همین است که از شعر لذت می بریم . شعرها جملاتی هستند که راه به گهواره و دیوانگی دارند . همه ی بزرگسالها خود را به عقل و شعور و قانون پایبند می دانند . اما در وجود حقیقی و پنهان و دور از دید دیگران شعر می خوانند . عاشق شدن یکی از کارهای کودکانه است . وقتی عاشق می شوی ابلهانه راه می روی . قدم می زنی و نیمه های شب به بهانه های گوناگون از خواب فرار می کنی . خوابِ آدمهای عاقل قانونمند است . هیچ سنجابی در خوابشان از درخت بالا نمی رود و بادهای تند در خوابشان نمی وزد . شاعران از درخت می نویسند و عشق درست مثل طوفان است . طوفانی که همه چیز را با خود می برد جز اندوهی که باقی می ماند . اندوهی که لازمه ی عشق است . قدیسها به خاطر هوشمندی و عقل و درایتشان و سگها به خاطر بی نیازی و نداشتن حافظه ای که دیگری را در خواب ببینند عاشق نمی شوند . آنها اندوه را نمی فهمند . یک شاعر خوب قبول دارد که ابله و دست و پاچلفتی است . چون در کودکی ِ خود زندگی می کند .
+ نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
آنچه اینجا می نویسم پس مانده های رمانی است که به آن مشغولم . ما معمولا به کبوتران دانه می دهیم . دانه های ارزن چیزی نیستند جز آنچه خودمان نمی توانیم مصرف کنیم . این جملات هم در آن رمان جایی ندارند . پس اینجا به معرض ذهن مخاطب می گذارم . موضوع را عاشقانه کنم بهتر است . رضایت در عشق چیزی است که هیچگاه به وجود نمی آید . با این حال همیشه به دنبال آرامش و آرام گرفتن در خانه ی عشق هستیم .همچون مادام بواری حتی در پشت کالسکه ای با معشوق می خوابیم و آنجا را برای آرام گرفتن در نظر می گیریم . اما بعد از تلاشهای زیاد مسموم می شویم و می میریم . قلبمان می میرد . از فرط عشقی که نیست می میرد . در واقع ما نگهبانی قلعه ای را می دهیم که درونش را ندیده ایم . هیچ از درون قلعه نمی دانیم و باز هم خشنودیم که مصونش بداریم . معلوم نیست چرا اینگونه ایم . و نویسندگان هم وقتی یک رمان می نویسند همین کار را می کنند . جملات را برای چیزی مصرف می کنند که وجود ندارد : عشق
+ نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
می توانم بی فاصله بنویسم . بی هیچ درنگی . حالا مطمئن شده ام که نوشتن در نا امیدی بسیار و آنگاه که در برابر زندگی روزمره کاملا از پای در آمده ایم شکل می گیرد . همچنان که ویرجنیا وولف اینگونه معتقد بود . من نمی توانم از پولِ بسیار حرف بزنم اما می توانم از کلماتی بسیار حرف بزنم و زنده بمانم . شاید تنها علت زنده ماندن این است که هنوز کتابهای خوبی برای خوانده شدن وجود دارند . آنها در قفسه هایند . جایی نمی روند . کلماتشان جا به جا نمی شود . اینها به من امیدواری می دهند . کتابها خیانت نمی کنند . می شود روی آنها حساب کرد . همینجاست که می شود گفت آنچه در کتابها اتفاق می افتد بسیار سالمتر از واقعیت است . واقعیت به شدت آسیب دیده است . پناهگاهی برای خود نمی یابم . وقتی واقعیت نا امیدمان می کند به نوشتن رو می کنیم . آدورنو درست و دقیق می گوید که وقتی خانه ای ندارید نوشتن خانه ی شما می شود . این خانه با تمام وسعتش از آنِ من است . خانه ای که هیچ شکل خاصی ندارد . یک صفحه ی سفید و قلم برای نوشتن . نوشتن تا ابد . شاید نوعی خوشبختی باشد . بهتر است این خوشبختی را از واقعیت ِ آسیب دیده حفظ کنیم . گاهی می ترسم پرنده ای که در یک تابلو نقاشی مربوط به هزار سال قبل است و بر دیوار خانه میخ کرده ام ناگهان از وحشتی که در روزمرگیهای ماست پرواز کند و برود . لازم نیست حتما چیزی نوشته باشم که فراخور ذهن مخاطب باشد . اما لازم است بنویسم . بی هیچ ذهنیتی یا روایتی . ناامیدی بهترین دلیل است . زیر برف سفید کلمات دوش می گیرم .
+ نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
آهستگی را فراموش کرده ایم . میلان کوندرا به درستی در داستان بلند آهستگی به ما یادآوری می کند که سرعت در کارها باعث شده خیلی از لذتها را حس نکنیم . حتی از وجودشان در نزدیکی خود بی خبر باشیم . کتابها را با عجله می خوانیم . من تعجب می کنم از کسانی که می توانند نمایشنامه های ساموئل بکت را با سرعت بخوانند و بعد نتیجه بگیرند که زیبا بود . انگار که یک سریال کره ای را تا آخر تماشا کرده باشی . زیبا بود . احمقانه است . اما آهستگی در عشق و فصلهای گوناگونش را هم فراموش کرده ایم . به ندرت عشق را آهسته تلفظ می کنیم . آنقدر برای کارهای دیگر عجله داریم که جملات کتابهایی مانند سرخ و سیاه و عشق اثر دوراس برایمان مسخره می نماید . وقتی اتوبوس یا قطار آهسته حرکت می کند عصبانی می شویم . بی آنکه منظره های کنار جاده را نگاه کنیم دوست داریم به مقصد برسیم . منظره ها بدون نگاه ما هم زیبا هستند . شاید در دوران پیری به منظره ها برگردیم . با عصا . ناتوان و آهسته و بی رمق . منظره ها را با آهستگی تمام تماشا می کنیم و صدای آنها را می شنویم که به ما سلام می کنند . به استقبال مهمانی آمده اند که بعد از شور جوانی لذت ِآهستگی را آموخته است . چه دیر .
+ نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
شادی را اکنون به دست آورده ای . شادی و سبکی جسم ،کنار تو یا در جیب شلوارت است . می توانی مثل یک دستمال آن را برداری و بو کنی . بخندی . این خندیدن بسیار متفاوت است . بهتر بگویم خنده ی یک کودک هم به زیباییش نمی رسد . دستمال را فراموش نکن . فراموش هم کنی چیز زیادی نیست . چیزی از دست نداده ای . شادی را بو کشیدن کافیست . همین طور است . نباید از چیزها در ذهن خود بناهای بلندی بسازیم . کوچک باشند و قابل لمس . ولی حرف من این است که این سبکی جسم که پس از انتظاری طولانی الان در توست ابتدای اندوهی است که هیچ خبری از آن نیست . هیچ چیزی درباره اش نمی دانی . به ندرت کسانی پیدا می شوند که بین شادی بزرگ زندگیشان و آن اندوه که مد نظر من است چیزی را حس کنند . نه . تو فقط زیبایی را کش می دهی . لحظه های تابناک زیستن در لذت را به چشمهای ذهنت بازتاب می دهی . چشمهای ذهن و دلت را کور می کنی تا چیزی دیگر از آن دست که اندوه است را نبینی . تازه آنوقت که ماشین یا کشتی یا قطار حرکت کرد و او دستش را برایت تکان داد چیزی به ندرت احساس می کنی . چیزی مثل یک تشنگی معمولی . آب می نوشی . بعدا ، شاید چند ساعت بعد اندوه در تو گسترش می یابد . اندوه مثل سایه ی یک درخت روییده است و تو ناگهان می بینی که سردت است . شب شده ؟ شب نه در واقعیت که فقط در تو و در مرکز خاطره ی لذتبخشی که داری اتفاق افتاده است . آنوقت و از آن به بعد تا دیدار بعدی در تاریکی و اندوه خواهی زیست . تا وقتی قطار برگردد و دستی را ببینی که برای تو و فقط برای تو از دریچه ی قطار بیرون آمده . شاید لذت عشق همین به ندرت دیدارها و همین بسیار در تاریکی زیستنها باشد .
+ نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
تو به ما گفتی سهراب :
آب را گل نکنیم
ما ولی گل کردیم
ما نشستیم لب رود
دست بردیم در آب
و به ناگاه احساست را
بی هیچ حس گناهی
باطل کردیم
+ نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
با سایه هایِ سیاه تر از خود
شب را ساخته ایم
و فکر می کنیم که شب
چیزی جدا از ماست
نه
در خانقاه ِبزرگِ ما
شب همه چیز است
تاریکی معنایی دارد به وسعت ِتاریخمان
چرا که همچنان شب است
همچنان شب است فکر و آئینمان
مرگ را آموخته ایم
چنان آموخته ایم که انگار شیر ِ مادر است
در رگهایمان تاریکی راه می رود
کورهایی عصا به دست
کورهایی آمیخته با بلاهتِ دیدن
تقدریمان همین است دیگر
تقدیرمان همین باید باشد :
راه رفتن و به هیچ سویی نرسیدن
آفتاب را برایمان نقاشی کرده اند
ماه را برایمان نقاشی کرده اند
زندگی را برایمان نقاشی کرده اند
و اکنون دندانهایمان را نشانِ همدیگر می دهیم
می خندیم
خندیدن را برایمان نقاشی کرده اند
مرگ چیز بدی نیست
اگر زندگی بلاهتی پایدار است
اگر نقاشیهایمان از آفتابی تاریک سرشار است
مرگ چیز بدی نیست
+ نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
دخترانی که در این سرزمین به دنیا می آیند
دخترانی که در این سرزمین پژمرده می شوند
دخترانی که در این سرزمین می میرند ....
دست بر پیشانی نشسته ام
و به فروغ فرخزاد فکر می کنم
به آن همه شعر و آن همه فریاد فکر می کنم
درد امانم نمی دهد
درد امانم نخواهد داد
دخترانی که در این سرزمین به دنیا می آیند
چگونه دوست بدارند ؟
وقتی زیبایی گناهی است
در بهشت ِ دروغ
چگونه ((دست خود را در باغچه بکارند)) ؟ ؟؟
سبز نخواهد شد
هیچ چیزی سبز نخواهد شد
این سرزمین باغچه نمی خواهد
و فروغ فرخزاد نمی خواهد
و شعر نمی خواهد
دوست داشتن هیچ وقت به بلوغ نمی رسد
در نیمه راه می میرد
دست بر پیشانی نشسته ام
لبریز ِ سئوال از خدا و تاریخ
+ نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
زبانم تلخ
دهانِ شعرهایم بسته از اندوه
دلم آبستن ِ یک کوه
+ نوشته شده در بیستم فروردین 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|
سال خوبی نیست
سال خوبی نیست می دانم
من صدایِ بالِ کرکسهایِ زشتِ دشت را در گوش
من دوباره مرگِ خونینِِ عزیزان ، با چشم
من تمام نکبتِ این سال را
در کتابِ ذهنِ خود همواره می خوانم
سال خوبی نیست می دانم
شاد نیستم من
شاد بودن چیست ؟
دلِ من از امید زندگی خالیست
من برای شعر ، برای خلقِ زیبایی
من برای پر زدن مانند یک قو ، مرغ دریایی
به آزادی نیازم هست
ولی این دشتِ کرکس پرورِ ِبی رحم
مرا از آرزو ها دور خواهد کرد
چرا پس باز هم لبخند؟
مگر من را یقین این نیست
که داغ ِدیدنِ آزادیِ این بوم
مرا هم کور خواهد کرد ؟
سالِ خوبی نیست
و من می خواهم از بودن
و من می خواهم از فرسایش ِ تدریجی ِو پر رنج ِخود یکباره بگریزم
من از چیزی که حقم نیست
ولی ناچار تنها چاره ی ِ خاموشی ِرنج است ،.... لبریزم
+ نوشته شده در هفدهم فروردین 1391ساعت   توسط نظام الدین مقدسی
|