خوابگردی / داستان کوتاهی از نطام الدین مقدسی
صدای هیچکی مثل صدای خود آدم نمیشه. مخصوصا صدای خود آدم وقتی تو تنهایی بزرگ و درندشت باهاش حرف بزنه . کافیه چند جمله ی اولو خوب گوش بدی تا متوجه شی صدای خودته...
من هم تو تنهایی خودم که هیچوقت نفهمیدم اندازش چقدره نشسته بودم . تنهایی من آب و هوای خشک و سردی داره . تو تنهایی من علاوه بر خشک و سرد بودن برف هممیباره . برای همین بعضی وقتها که آب نوشیدنی کممیارم برف میخورم . اونهم بدون اینکه بخوام از لیوانی چیزی استفاده کنم . وسایل زیادی دارم تو تنهایی که همش از یخ ساخته شده . یه تعدادی هم از باد های سرد . هزاران وسایل قدیمی که از اندوه ساختن . یه چن تا چیز همهست که از غروب افتاب روز جمعه تو جنوب ساخته شده و خیلی خوشگله . کلاغ و این چیزا هم داره . یه روز همشون رو مبفروشم . اسم فروشگاهمو میزارم (( وسایل کمک کننده در تنهایی ))
خلاصه من نشسته بودم و برف می اومد و هوا خیلی خشک بود و سرد بود . در اون لحظه صدای خودم رو شنیدم که با یک جمله ی طولانی شروع شد . جمله ای که انگار نقطه و ویرگول و کاما سرش نمی شد . مثل موسیقی ابتدای بعضی فیلمهای ایرانی ..
جمله اینطوری شروع شد که اگه بیشتر از این تو تنهایی خودت بمونی دیگه هیچکی مقصر نیست اگه تو رو با یه گوزن کوهی یخ زده و بی مصرف اشتباه بگیره.
دست هام رو دور زانو حلقه کردم تا با خیال راحت به حرف های خودم گوش بدم . جمله ها ادامه داشت
میتونستی بهتر از این زندگی کنی ولی الان هم که خوب فکر می کنم زندگی بدی نداشتی . شاید باورهای اشتباهی داشتی ولی بعدا مبشه درستش کرد . کافیه دست از لجبازی برداری . خودت رو گول نزن ...
باورمنمیشد خودم داره اینا رو میگه . یه نفر صدای منو برداشته بود به جاش صدای یه آدم معتاد. به کتابهای دبی فورد و بار بارا انجلس گذاشته بود . شاید هم صدای یه نفر بود که تو تنهایی خودش روح عمه های مرده اش رو احضار میکنه و بهشون میگه چقدر خوشگل شدین از وقتی مردین. اینجوری روحشون رو شاد میکنه . به هر حال صدای خودم نبود .
جمله ها ادامه داشت ولی دیگه من گوش نمی دادم و خودم دیگه حرف نزد . دیدم از دور یه ماشین میاد . از اون ماشینهای باری . کج و راست می شد و میومد . یه بار نزدیک بود یه گله گوسفند رو زیر بگیره . یه بار هم پیچید مسیر فرعی که تازه آسفالت کرده بودند . اینجا بود که دوباره صدای خودم رو شنیدم ؛
تو همیشه تو مسیر فرعی بودی . تو هیچوقت مسیر اصلی رو یاد نگرفتی
ماشین برگشت و دیگه برف نمیومد . تنهایی من تموم شده بود . پس میتونستم بگم اندازه ی تنهایی من اونقدرا هم زیاد نیس . میتونین سرزمین های پر از کوه های نوک تیز جنوب رو بهم بدین . واسه تنهاییم کافیه . بقیشو شهرداری اقلیم سوم واتیکان یا انجمن خواهران علوم دینی بردارن ببرن .مهم نیس. ایستادم و بعد دویدم سمت جاده . ماشین با صدای سوز و گداز عجیبی ایستاد. . رنگ تر و تمیز سفیدی داشت. راننده لاغر و استخوانی بود . به هممیومدیم. واسه همین خیلی زود قبول کرد که منو تو قسمت بار سوار کنه . فقط خیلی آهسته گفت .جای سفتی بشین. گفت مسافرهای زیادی. دارم . آدم های مهم .یه چیزی هم با خنده گفت که نفهمیدم . آدم های لاغر مردنی نباید راننده ماشین باری بشن که چند تا آدم مهم اون پشت نشستن . ولی این شده بود .
هنوز حس تنهایی در من بود و دوست نداشتم با آدم های مهم آشنا شم . ولی از خودم خیلی دور شده بودم .واسه همین سوار شدم که به خودم برسم .نمیخواستم بی مصرف ترین آدم تنهایی باشم که روزگار به خودش دیده . وقتی سوار شدم چند نفر رو دیدم که زیر الواری از چوب جمع شدن با هم حرف میزدن.
زیر الواری از چوب نخل و کنار و اینجور درختهای معروف و سن و سال دار جمع شدن با هم حرف میزدن. چوبها بوی خرمای گندیده می دادند .برای همین بود که فکر کردم تازه بریده شدن. آن هم نه با آره برقی . بلکه با دست و چنگال و بیل . طوری که ریشه ریشه شده بودن. یکی از اون ادمها رو به من گفت ؛
_ چرا وایسادی مرد . وسایلت کو
_ جا مونده . تو سرزمین اسکیموها
دیگه هیچی نگفت . شاید فکر کرد دیوانه ام . ولی حسابی ترسید . چون جا به جا شد و دورتر نشست . انگار منتظر یک آدم مهم بوده اند که وسایلش را در سرزمین اسکیموها جا گذاشته باشد .
نشستم کنارشون. حالا شش نفر بودیم . از سردی هوا کاسته شد و دیگر برف نمی بارید .پس من تنها نبودم . نشانه ی تنها نبودنم کم شدن سردی هوا و نبود برف بود که همیشه ی خدا می باره
پشت ماشین باری اصلا مثل پشت ماشین باری معمولی نبود . بزرگ و جا دار بود . چند تا فانوس برقی که حتما به باطری ماشین وصل بودند از چوب پوست کنده ی کنارها آویزان بود . اگر تکان تکان ماشین نبود اسم اینجا را می گذاشتم رستوران . سینی چای را به سمت من هل دادند . بفرما زدند .چای نوشیدم. مزه ی خوبی داشت . احتمالا هیچ نوشیدنی دیگری نداشتن
بعد هر کدام دراز به دراز افتادند و خوابشان برد. احتمالا وقتی من اومدم تو درباره ی چگونه خوابیدن حرف می زدن . اینجوری حس کردم . یک بالش و پتو هم به من دادن . اما من ترجیح می دادم پشت ماشین باری نخوابم . شاید می ترسیدم خواب وقتی را ببینم که در یک کوهستان زندگی می کردم . با شاخهای بلند یک گوزن کوهی و با یک ماده گوزن کوهی دوست بودم . دوستی ما چند روز طول کشید و بعد یک روز دوستم توسط چند شکارچی به طرز فجیعی شکار شد . پوستش را کندن. گوشتش رو لای پلاستیک کلفتی پیچیدند و بردن . اما بای هم رنگ خون از پشت اون پلاستیک دیده می شد . .
خوابشان برده بود ولی هر. پف نمی کردن . دست کردم توی جیبم و نامه ی پدربزرگم را بیرون آوردم. از یه شهر دور افتاده برام نوشته بود . هشت سال پیش به دستم رسید ولی هنوز نخونده بودم . شاید الان پدربزرگم مرده باشه . پس چرا نامشو بخونم . نامه را گذاشتم توی جیبم همونجا باشه . فقط نباید گمش می کردم . وگرنه غصه دار می شدم . نامه تبدیل شده بود به یکی از اعضای بدنم یا روحم یا هر دو . فقط یه جمله ی اولشو سه سال پیش خوندم . دیگه نخوندم . بعد احوالپرسی نوشته بود نباید تنهایی تو مزاحم تنها نبودن دیگرون بشه . یه جور توصیه به مهربونی کرده بود . فقط همون جمله رو خونده بودم .
اونوقتها البته هنوز تو تنهاییهام برف نمی یومد. هیچ ماشین باری منو سوار نمیکرد.
ماشین ایستاد . صدای پاهایی رو شنیدم که به طرف ماشین میومدن ولی این چند نفر هنوز خواب بودن . بیدار نمی شدن . راننده ی لاغر استخوانی در روباز کرد . مثل در انباری . چند سرباز با تفنگ کنارش ایستاده بودن. یکی از اونا تفنگ نداشت یا من ندیدم . راننده گفت ؛
_ فقط همین ها را توانستم بیاورم.
سربازی که تفنگ نداشت گفت ؛
_ نه .خدای من . یک لشکر سرباز گرسنه دارم . بعد تو فقط شش تا گوزن لاغر اوردی ؟؟.. خدا لعنت کند . ماشین بعدی کی میرسه ؟؟
_ ماشین بعدی نیست قربان .من آخریشم.
مرا پیاده کردند .شاخ و گردنم رو گرفتن کشیدن پایین . آن چند نفر رو آوردن پایین .
هوا سرد شد . برف خیلی تندی می آمد. می دونستم که دوباره تنها شده ام . ولی از خواب گوزن بودن بیدار نمی شدم . اگر اینطور باشد پس نامه ی پدربزرگم چه می شود ؟ سربازها خوشحال بودند .یکی از اونا لگدی بهم زد که خورد همون جایی که جیب شلوارم بود . همون جا که نامه ی پدربزرگ بود . ولی باز هم از خواب گوزن بودن بیدار نشدم. ما را توی یک کلبه ی چوبی بردن و در رو بستن و وقتی دور میشدن خندیدن.
از من نپرسید کی هستم و از من نخواهید همان کس باقی بمانم ( میشل فوکو )