همه چیز به شکل ناگهانی و بی هیچ مقدمه ای اتفاق افتاد . من حتی نگاهش نکرده بودم . نه موها نه چشمها و نه گوشی قرمز رنگ تلفن در یک اتاقک شیشه ای . شاید یک بو را حس کردم که شبیه بوی زمینهای داغ ، در فصل های سرد بود . زمینهای نزدیک دامنه های کوه در فیلمهای حادثه ای . معمولا قبل از فوران آتشفشان چند نفری میفهمند که چه اتفاقی می خواهد بیفتد و وقتی دوربین روی چهره ی آنها زوم می شود فریاد میزنند فرار کنید فرار کنید . ولی من فرار نکردم . ایستادم و به حس بویایی خود اعتماد کردم . نگاهم را چرخواندم . دختر گوشی تلفن در دست ایستاده بود . هیجده ساله یا کمتر به نظر می رسید . نگاهش به شکل عجیبی سمت من بود . برای امتحان ایستادم و دیدم نگاه او ایستاد و انگار اگر به دادش نمیرسیدم در یک دقیقه خشک می شد و چشمهای درشتش مثل دو تابلو نقاشی از دیوار سفید صورتش کنده می شدند. . لازم نبود فکر کنم یا به مقدمه های لوسی که در کتابها می نویسند عمل کنم . به سمتش رفتم . در شیشه ای را باز کردم . صدای همهمه ی جمعیت  می آمد . اتفاق در یک خیابان نزدیک جایگاه مترو افتاد . جایی که معمولا مردم برای دفن شدن و ناپدید شدن عجله دارند . مترو به شکل خیلی واضحی به ما می آموزد که چطور به شکل پنهانی به  زندگیمان یا آنچه به ما گفته اند زندگی است سرعت بدهیم . همه می توانند در آن راهرو طولانی با درهای فلزی قفل شده  بنشینند و منتظر شوند . مقدمه ای طولانی و پر سر و صدا برای مرگ . برای عادت کردن به مرگ . گوشی تلفن نزدیک گوشش بود . موهای بلند و بورش تناسب عجیبی با کل اتفاق داشت . حتی حس بیناییم این هارمونی را با لذت چشید . هیچ نمی گفت . معلوم بود مکالمه خیلی وقت است تمام شده است. شاید هم مکالمه ای شکل نگرفته بود . گوشی را از دستش گرفتم و در همان حال با دست دیگر بازویش را لمس کردم . به خود آمد و سعی کرد تعادلش را حفظ کند . مقداری ناراحتی ، کمی خجالت و انگیزه ای برای اعتراض روی پوست صورتش با رنگهای مختلف خود را نشان دادند . گفتم : - اتفاقی افتاده ؟
- اوه . نه . ممنون . این باجه خرابه .
- فقط همین ؟
احتمالا می خواست بگوید به شما چه . ولی نگفت .
- بله . فقط همین . شما می خواستید ...؟
- نه . نه . من نمیخوام از تلفن استفاده کنم .
حالا هر دو از باجه ی شیشه ای بیرون آمده بودیم . احساس خوبی داشتم و نگران نبودم . او هر مشکلی داشت به من مربوط نبود . من نمی توانستم بیشتر از نگاه و زیبایی طبیعی دستها موها و صورتش مسئولیتهای دیگری قبول کنم . اتفاق خوشایندی بود و بهتر بود ادامه پیدا کند .هر دو دستش را تو موهایش فرو برد و عقب زد . این کارش عالی و هنرمندانه بود . گفتم :
- به من نگاه می کردی . درسته ؟ من از همینجا رد می شدم
- درسته . هنوز هم می ترسم بگم
- بگو . حالا چرا ترسیدی ؟
شاید  لازم بود در آن هوای سرد کف پاهایم داغ شوند . مثل همه ی کسانی که از عشق حرف میزنند . شاید واقعا می خواست همین را بگوید (( از شما . یعنی از تو .. چطور بگم ..)) ... ولی نگفت .
- راستش من اونجا ترسیده بودم . واقعا منتظر بودم یک پلیس رد بشه . میخواستم داد بزنم و کمک بخوام ولی شما
- من خودم فهمیدم ؟
- بله . و دیگه داد نزدم .
خندیدم و سعی کردم لباس فرمم را کمی مرتب کنم . داشت لبخند می زد. ولی من باید سئوال می کردم . هر چند تمایلی نداشتم جواب بدهد . بیشتر دلم می خواست مثل بعضی دیگر از همین آدمها درد دل کند .
- از چه کسی ؟ مظنون کیه ؟
- هیچکس . اینطوری نگاهم نکنید . واقعا هیچ مظنونی نیست .
- ولی من کارم اینه . همینجوری بی مقدمه ترسیدی رفتی تو اون باجه؟
- میشه برم ؟
- نه . ممکنه خطرناک باشه . مخصوصا اون زیر.
با دست اشاره کردم به ورودی مترو . او هم نگاه کرد و یک لحظه انگار از همه چیز ترسید . به ساعتش نگاه کرد .
- ولی باید برم . اجازه بدید . از کمکتون ممنون .
- باشه . اون چیه تو دستت ؟
- قرص . از شلوغی میترسم . بیماری ترس از فضای باز . دکتر داده ..امروز صبح یادم رفته .. میفهمید که.
- به هر حال ...
دختر رفت . برای من فرقی نمی کرد . یک دور دیگر می زنم و دوباره یک نگاه که فقط و فقط به من دوخته شده . ولی اینیکی واقعا داشت خودش را مجبور می کرد . احتمالا خیلی حرفها داشت که به من نگفت . من می توانستم جدا از مسئولیت پلیسی خودم در مورد آن قرصها به او هشدار بدهم درست مثل کسی که از گداخته های آتشفشان حرف می زند . بله. چه فرقی می کند .آن قرصهای لعنتی نمیگذارند تو بترسی دختر ولی باید ترسید. میفهمی دختر ؟  این مترو . این ورودی لعنتی که هر روز و هر ساعت نگاهش می کنم جز مرگ و نابودی چیزی ندارد . هر روز با اینهمه اتفاقهای بی مقدمه دارم میفهم که آدمها دارند تغییر می کنند . سرعت زندگی در مترو و آن درهای بسته ی فلزی عادتهای عجیبی به مردم داده است . مردم دوست دارند دفن شوند . به دفن شدن عادت کرده اند .