دیوار / داتان کوتاهی از نظام الدین مقدسی

نوشتن خودش نوشتن می آورد . به فرض مثال اگر همینطوری و بی جهت روی کاغذ بنویسی دیوار خیلی چیزهای دیگر پشت سرش می آید . اول از همه معلوم نیست منظور دیوار اتاق است یا دیوار دور ساختمان و یا اصلا دیوار چین . دیوار چین احتمالا بزرگترین دیوار دنیاست . به همین علت میگویم باید نوشت . خودت همینطوری می رسی به دیوار چین . حالا اینکه بخواهی از دیوار چین چه استفاده ای کنی به خودت بستگی دارد . ممکن است خلاقیت تو آنقدر ضعیف باشد که یک ساعت دو ساعت روی دبوار چین راه بروی و بعد ببینی داری خسته می شوی برگردی به اتاقت و اصلا از اینکه درباره دیوار نوشته ای خجالت بکشی . داستان را پاره کنی و چند تا فحش و ناسزا هم هم به دیوار اتاقت بدهی . حتی ممکن است پدر یا مادر بیایند بگویند این سرو صداها چیست و تو بگویی هیچ تنوعی نداشت . هیچ تنوعی نداشت یک جمله ی بسیارر نامفهوم برای پدر و مادر خواهد بود . پس فکر می کنند توی خواب هذیان می گویی و حتی به همدیگر بگویند بهتر است دیگر کتاب نخواند .پس ادامه نده . تو بلد نیستی بنویسی . فهمیدی ؟ فعلا بگیر بشین یک کتاب بخوان . یک رمان . مثلا رمان ریچارد براتیکان . نه . سلین بهتر است . مرگ قسطی . حد اقل چند تا فحش یاد میگیری . نویسنده که نمیشود فحش بلد نباشد . حالا دیوار چین را دیده باشد یا نه . نمی شود .
حالا از نو . می روی می رسی به دیوار چین و خلاقیتت آنقدر قوی است که روی دیوار را پر از آدم می کنی . پر از توریست که همه دارند عکس می گیرند از همدیگر و همانجا متوجه می شوی یک نفر که تو هیچوقت ندیده ای و احتمالا شخصیت اصلی داستانت باشد لبه ی دیوار ایستاده . چهره ی غمگینی دارد . دست گداشته روی لبه ی بلند دیوار که نوعی مانع برای افتادن است . هیچ کس هم از او عکس نمی گیرد . اینجاست که تو باید کاری کنی همه از او عکس بگیرند . برای همین خودت را به او معرفی می کنی و شخصیت باید طوری باشد و فضای داستانت باید طوری باشد که تو انگلیسی بلد باشی و او هم بلد باشد وگرنه داستان همینجا تمام می شود و تو کلافه می شوی از شخصیت داستانی خودت و هلش می دهی و او هم از دیوار می افتد و می میرد. فعلا بحث بر سر فضا سازی نیست . همه ی این مشکلات را می شود اینطور بر طرف کرد که آن شخصیت اصلی حرف تو را نفهمد . فکر نکن دنیا به آخر رسده . هر چقدر هم که نفهمد چون شخصیت داستانی است و نه یک شخصیت واقعی برای ادامه داستان صبر می کنی . اینکه کلافه شوی و اورا هل بدهی ضعف خلاقیت تو را می رساند . حتی ممکن است دچار عذاب وجدان هم بشوی . درست است که تو داری داستان می نویسی و هیچکس را در واقع نکشته ای ولی اگر وقتی او را هل دادی یکهو یک طوری نگاهت کرد که فهمیدی از تو خوشش آمده چه کار می کنی ؟
عذاب وجدان همین است . همه اش هم این نیست . ممکن است او را هل دادی و او هم تو را هل داد . معمولا چینی ها اهل ورزشهای رزمی هستند . چه پسر چه دختر . به هر حال اگر زبانت را نفهمید خودت را کنار بکش .از داستان بیا بیرون .بیا توی اتاقت .
برو آشپزخانه و یک چای بریز . . کمی دراز بکش و فکر کن که این مشکل ر چطور حل کنی ؟ آیا میشود که یک مترجم ناگهان آنجا باشد ؟ نه . این باور پذیر نیست . اینجا حرف از داستان است و نه فیلم . شاید هم اصلا نیاز به حرف زدن نباشد . خب برمی گردی توی داستان و برای اینکه همه از شخصیت داستانی غمگینت عکس بگیرند اسمش را عوض می کنی وتازه میفهمی که اسمش فلان است و از اول با هم به دیوار چین آمده اید و اصلا از خیلی وقت پیش همدیگر را میشناسید .
خب حالا با این وضعیت او چرا باید غمگین باشد ؟ چون به یاد دیوار اتاقش افتاده ؟ اینکه خیلی باورپذیر نیست .دلش می خواهد توریستها از او عکس بگیرند ؟ درسته . تو آدم خوبی نیستی . تو یک نویسنده ی خوبی نیستی . اصلا در کجای داستان کاری کرده ای که همه از او عکس بگیرند ؟ بنا بر چه امتیازی ؟ باید یک امتیازی باشد . حالا قرار نیست برگردی بگویی من نویسنده نیستم . تو و شخصیت داستانت با هم رفته اید دیوار چین . نه . باز هم ناوانستی . تا دیوتر چین رفته ای و نمی اونی ادامه بدهی . او را همانجا تنها و غمگین ول کن برگرد از داستان بیا بیرون . بله . زود .
خب حالا می آیی از اول یک کار دیگری می کنی . دیوار چین را ول می کنی و با او می روید دیوار برلین . می روید به سال 1980 . وقتی که دیوار برلین را ساختند . مردم زیادی جمع شده اند . دارند شعار می دهند . تو می گویی چه کار کنیم ؟ می گوید خبرنگار هستیم دیگر . حتما باید گزارش تهیه کنیم . اینجا اگر تو نویسنده ی خوبی باشی به او می گویی این تابلو را بگیر .وقتی تابلو را از تو میگیرد یادت نرود آخرش به او بگویی ممنون عزیزم . یادت باشد قبلا ها آشنا شده اید و عزیز بودنش برای خواننده باور پذیر است . روی تابلو نوشته : دیوارها را بردارید . به زیان فارسی نوشته . می گویی تو این را بگیر برو جلو . همه ی شعارهای دیگر به زیان آلمانی نوشته شده . خبرنگارها و مردم معترض نگاهش می کنند . پلاکارت را میگیرد بالای سرش . هی بهت نگاه می کند . پلیس چون نمیفهمد روی پلاکارد چی نوشته جلوش را می گیرد . مردم هم توجهشان جلب می شود و خبرنگارها از سوال و چوابهای شخصیت داستان با پلیس آلمان شرقی عکس می گیرند . اگر میخواهی تاریخ را بیاوری جلوتر بیاور . مثلا بیاور 1899 . شخصیت داستانت تو این سالها آلمانی یاد گرفته . می داند کمونیست چیست . مارکسیست چیست و چرا بعد از جنگ جهانی دوم این دیوار را ساخته اند . خودت هم آنقدر توی داستان جلو رفته ای که نزدیک است داستان کوتاهی که میخواستی بنویسی به پنجاه صفحه یرسد . شخصیت داستانت معروف شده . هنوز به خوانندگان نگفته ای دختر است یا پسر ؟ اگر نگویی بهتر است . اینطوری راحت مجوز چاپ میگیری . ولی بین خودت و شخصیت داستان فاصله بینداز . به هر حال اینکه یک نویسنده عاشق شخصیت داستان خودش شود خیلی شرم آور است . اصلا کاری کن پلیس او را به جرم جاسوسی بگیرد و بعد از تخریب دیوار برلین در 1992 آزاد شود . تا آنوقت احتمالا انگلیسی و چینی را هم یاد گرفته . پس مشکل اصلی هم حل می شود . می شود رفت دیوار چین . منظورم این نیست که شخصیت داستانت را برداری هر جا ببری . این کار ولگردی است . یک نویسنده ی ولگرد به درد هیچی نمی خورد . داستان تمام شده ولی تو کرم داری . ول کن نیستی . حالا پدر و مادرت هی می آیند تب سنج می آورند میبینند تبت بالا رفته . اگر بگویی به خاط این است که عاشق شخصیت داستانم شده ام بهت می خندند . اگر هم چیزی نگویی لپ تاپ و کتابها را بر می دارند می اندازند دور. چون فکر می کنند نویسندگی و کتاب خواندن دیوانه ات کرده . آنوقت نه داستان می ماند نه شخصیت داستان . کاش این حرفها را نزده بودم . کاش نگفته بودم به دیوار فکر کن . وگر نه تو الان سالم بودی
.


نوشتن نوشتن می آورد /داستان کوتاهی از نظام الدین مقدسی

نوشتن نوشتن می آورد . همینطوری بالای کاغذ سفید بنویس تاکسی . تاکسی را می شود تعریف کرد . مقدار درآمدش در روز را اندازه گرفت . ولی اینطوری پیش بروی فکر نکنم روایت خوبی بشود . یک داستان نویس چه کاردارد به درآمد تاکسی ها .بیشتر مردم تاکسی سوار نمی شوند . مترو سوار می شوند .خط واحد سوار می شوند . چرا که تاکسی خطرناک است .توی صفحه ی حوادت که نگاه کنی هر روز یک اتفاقی افتاده برای مسافران یک تاکسی . می توانی همینجوری بروی جلو و حتی به قتل عام کامل رانندگان تاکسی فکر کنی . اگر یک روز قدرت دستم بیاید همه شان را می کشم . بعد یکهو به خودت بیایی و سرت را به دو طرف تکان بدهی و بگویی این دیگر چه جور توهمی است . من هم میگویم این دیگر چه جور داستانی است ؟ داستان باید حرکت کند . شخصیت داستان باید حرکت کند . اینکه توی فکر برود یا نرود چندان برای مخاطب جالب نیست . خوب دقت کرده ای ؟ فکر کردن یک جورهایی گناه است . حالا نمی خواهد به گناه و ثواب فکر کنی .منظورم خود فکر است . این جمله شاید یرای نوشتن یک داستان فلسفی خوب باشد ولی اینجا به دردت نمی خورد . خودت بلند شو برو توی داستان . اصلا خودت شخصیت اصلی داستان باش . حرکت کن. اگر قرار است اینقدر از تاکسی و راننده تاکسی بنویسی جملاتت را خبری کن . مثلا بنویس من با تاکسی تلفنی تماس گرفتم و شماره اشتراکم را گفتم .خب . از حالا داستانت شروع شد . هم داری می نویسی و هم تاکسی دم در بوق می زند .راننده وقتی می بیند مسافرش یک خانم است خودش را جمع و جور می کند . نگاه میکند آیینه جلو . گردنش را دراز کرده و داری میبینی که چیزهایی را جا به جا می کند . اگر سیگار می کشد می بینی که یکی دو پک تند می زند و می اندازد بیرون . همیشه از این رفتار مردها بدت آمده . حتی اگر تخمه آفتاب گردان می خورد قایم می کند و پوست آنها را تند تند جمع می کند .هر چقدر هم بخواهی با خودت بگویی که این مرد یک شخصیت داستانی است که خودم نوشته ام و حتی پلاک ماشینش هم قلابی است باز هم عصبانی می شوی.صندلی عقب می نشینی و حس میکنی صندلی ماشین خیلی خشک است . مرد هم سبیل دارد . بوی سیگار هم پیچیده توی ماشین . قبلا مقصد را تلفنی گفته ای . موزیک ملایمی پخش می شود .این موزیک را هم خودت نوشته ای . جزو داستانت است . پس بهتر است برای باورپذیر بودن داستان کاملا تکیه بدهی به پشتی خشک صندلی .اینجا اگر خلاقیت داشته باشی توی داستان نویسی حتما باید خیابانها را پر کنی از ماشین . شهرستان که نیستی . تهران شلوغ است و اسم خیابانها هم یکی دو تا نیست . مثلا همین الان تاکسی داستان تو دارد به جای ولیعصر از خیابان خالد اسلامبولی می رود که برسد به پارک ساعی . می توانی بگویی چرا از ولیعصر نمی روی و او هم حتما می گوید خانم ترافیک است . خانم آنجا نیم ساعت معطلی دارد و توضیحات بیشتری هم بدهد . اما تو این شخصیت را ساخته ای . کم حرف . مودب . احتمالا اهل مطالعه هم هست . اینجاست که به نظر من کمی شورش را درآورده ای . تا کی میخواهی اینقدر سخت بگیری . بیا از اول شروع کن . میگویی چطوری ؟ اصلا از داستان بیا بیرون . لپ تاپ را کنار بگذار . برو روی تختخوابت دراز بکش . چند نفس عمیق بکش . فکر کن مگر چه می شود یک روز را عشقولانه زندگی کنی ؟ خرکی . مثل بقیه . بگویی بخندی و اینها . چشمهایت را ببند . فکر کن یک دختر بیست ساله هستی . اینطوری آن مرد نمی تواند بگوید خانم . آنوقت موزیک ملایم دوست نداری . آنوقت سیگار بهت میچسپد . شخصیت راننده را هم تغییر می دهی . یک جوان خیلی شر و شور که از دیدن دختری با فامیلی سیماب با آن پوست سفید و تابناکت دست و دلش بلرزد . داغ شود کف دستش . یک کارهایی بکند که تو خوشت بیاید . اینطوری کیف دارد . پس حالا که دوباره می روی توی داستان تو بیست سالت هست . بدون آرایش هم خیلی جذابی . طوری که نرسیده به پارک ساعی یکهو جوان راننده می گوید : چقدر سیگار بهتون میاد . و تو نگاه میکنی میبینی سیگار میکشی . می آیی لبه ی صندلی .راننده که آستین کوتاه پوشیده و عینک دودیش کمی چرک گرفته آیینه ی وسط را چپ و راست می کند که خودت را ببینی . میبینی چقدر هم بهت می آید سیگار . می گویی : اهل کجایی ؟ می گوید جنوب . از جنوب فقط گرمایش را می دانی و اینکه از تهران دور است . پیاده می شوی و می دوی توی پارک . حالا اگر یادت آمد که دوستی آنجا نداری و فقط آمده ای تماشا تقصیر خودت است . داستان نویس از اول باید جزییات داستان را کنار هم بچیند . خب اینها مهم نیست . شاید تو که بیست سالت است هنوز دوست خوبی پیدا نکرده ای یا آنقدر به هر کسی اطمینان نداری که باهاش به پارک بیایی . اگر عصر رسیده ای پارک نباید داستانت را شلوغ کنی . چون معمولا شبهای تابستان است که این پارک خیلی شلوغ می شود . کتابهایی که تا حالا خوانده ای دیوان شعر فروغ است و احتمالا خانه دوست کجاست سهراب سپهری را هم از حفظ هستی . همینها هم خوب است برای ذهن دختری که تازه می خواهد شر و شور به پا کند . برای این کار از اول باید داستان را طوری می نوشتی که مقصد پارک هنرمندان باشد . یا پارک لاله که مجسمه ی آن پهلوان را ببینی که با افلاک و ستاره ها بازی میکند . میگویی اینجا هم خوب است . حتما خوب است ولی هنرمندان را هنوز نشناخته ای . جانورانی هستند از گونه ی تجاوزگران به طبیعت و قانون و هر چیزی که فکرش را بکنی . فقط می خواهند مثل هیپی ها باشند . تو بیست سالت است اگر می رفتی آنجا هشتاد تا دوست پسر پیدا میکردی که پنجاه تای آنها برایت شعر می گفتند و بقیه شروع می کردند به ساختن موسیقی برایت . بهتر است پارک هنرمندان را فراموش کنی . می روی سمت مجسمه ی آقای ساعی که این پارک را ساخته . طوری نشسته انگار سر کلاس درس است . یک سایبان سنگی هم برایش ساخته اند . همه کنارش می نشینند یا می ایستند و عکس می گیرند . بیشتر آنها نمی دانند که استاد ساعی اولین کسی بوده که در ایران جنگل باغ و پارک توسعه داد . می روی جلوتر مجسمه ی یک مرغابی است یا قرقاول یا چند جانور دیگر . حوصله ات سر می رود . روسریت را هی عقب میزنی و انگار بخواهی مطمئن شوی موهایت سرجایشان هستند روی آنها دست می کشی . می نشینی روی یک صندلی که سایه ی درختها از هر طرف به سمتش هجوم آورده اند . کیفت را باز می کنی و آیینه ی کوچک گرد را در می آوری . میبینی پاکت سیگار راننده را هم برداشته ای . این هم از شور جوانی است و شیطنت زیبارویان . بی خیال . خودت را نگاه می کنی . چشمها را تنگ و گشاد می کنی . لبهایت را روی هم فشار می دهی . حالا فکر کن تو رفته ای آنجا نشسته ای . اینکه نشد . خواننده داستانت دارد خسته می شود . منتظر یک اتفاق است . پس اینجا باید یک شخصیت اصلی دیگر پیدا کنی و اتفاقی بیفتد که داستان را جذاب کند . حتما که نباید عاشقانه باشد .چیزی که می دانی این است که میتوانی تعدادی آدم به پارک اضافه کنی . چند تا مسافر که همانطرفها دارند استراحت می کنند . بقیه آدمها را هم میتوانی شخصیت داستانی بدانی . ولی این دختری که حالا بالای سرت ایستاده و تند تند حرف میزند ممکن است حالت را بد کند . از بچگی صداهای تند و حرفهای بلند بلند اذیتت می کرد . دختر که تقریبا حجاب ندارد و فقط یک شال سفید قسمتی از موهایش را پوشانده می گوید :
یک کم رحم و مروت هم سرت نمی شود . آمده ای اینجا نشسته ای سیگار دود میکنی . آنوقت من باید هی فرار کنم از دست آن پسرها
کدام پسرها ؟
می نشیند و بی آنکه اجازه بگیرد دستش را دراز می کندسمت کیف تو . تنش بوی اودکلن و عطر و همه چیز می دهد . روی گونه هایش یک رد تاریک است است از بازمانده ی آرایش آب شده . احتمالا از پودر و کرم ارزان استفاده می کند . نخی سیگار بر می دارد . نگاهش میکنی . نمی دانی چه می گوید ولی حس میکنی هر چه باشد همان شخصیت اصلی است .میگوید :
پسرها دیگر . یک غلطی کردم رفتم پارک هنرمندان . واقعا که جانورند .
به یاد حرف من می افتی در مورد پارک هنرمندان . همینطور دارد می گوید . خودش فندک دارد . سیگارش را با زبانش خیس می کند و روشن می کند . لبهای گوشتی با چانه ی باریک زیبایش کرده . گونه های برجسته اش می تواند او را از هزاران دختر ممتازتر کند .
یک نویسنده ای هست که خدا بگویم چه کارش کند . از همان اول نویسندگیش مرا کرده شخصیت اصلی داستانهایش . یک بار اسمم مهتاب است یک بار اسمم کیمیا . ایندفغه اسمم را گذاشته هما . هر دفعه هم باید با یک پسری روی هم بریزم و آخرش هیچی . یا او نارو بزند یا من . دیوانه اند بعضی نویسنده ها .
یعنی تو می دانی که شخصیت داستانی هستی ؟
پس چه که می دانم .
نویسنده ات را هم میشناسی ؟
نه . این را که اگر می دانستم خوب بود .ازش شکایت میکردم
خنده ات میگیرد . سیگارت را پرت میکنی جلو . هنوز دود می کند .
کجا ؟
کجا چی ؟
کجا ازش شکایت میکردی ؟
نمی دانم . او که نمیگذارد . ولی توی بعضی داستانهایش من کارمند هستم .
عجب . حالا چطور شد رفتی پارک هنرمندان ؟
این را از من میپرسی ؟ خودش نوشت تاکسی و گفت زنگ بزن تاکسی و همه کارها را من کردم . اول قرار بود بیایم این پارک . بعد گفت نه آنجا بیشتر عاشقت می شوند .
چی ؟
انگار نویسنده اش خودت بوده ای . به یاد حرفهای من می افتی .یادت نمی آید که چنین دختری را شخصیت پردازی کرده باشی . نگاهش می کنی . یادت نمی آید .
حالا اگر می خواهی از داستان بیا بیرون . یک شربتی چیزی درست کن . کمی دراز بکش ببین با این شخصیت چه کار باید بکنی . اگر پسرها دنبالش کرده اند چطور تو را پیدا کرده است ؟ اگر او را ننوشته ای چطور وجود دارد ؟ آنهم خوشگل و تو دل برو .؟ خوب فکر کن . نفس عمیق بکش . داستان باید باورپذیر باشد . خواننده انظار ندارد یکهو یک دختر زیبا پیدا شود و بدون هیچ مقدمه ای بنشیند با تو سیگار بکشد . حتما اینجا باید یک واسطه قرار بدهی . یک نفر را واسطه قرار بدهی . مثلا راننده تاکسی چطور است . یعنی راننده را طوری بنویسی که مسیرش از میدان شهدای هفت تیر تا شهید مفتح ومیدان سبزواری و مصلی ... نه نمیشود . اینهمه مسیر مگر میشود ؟ پس چطور دختر تا آنجا آمده و مطمئن بوده تو کجا نشستی ؟ درست است که او یک شخصیت داستانی است ولی اگر بداند که تو خودت نویسنده اش هستی ممکن است یک اتفاق تاریخی در ادبیات داستانی بیفتد . البته که او نمی تواند به تو آسیب بزند . ولی برای احتیاط او را تغییر بده . سنش را زیاد کن . یا خیلی کم کن . بله این بهترین راه است . دوباره وارد داستان می شوی . اول می روی توی رستوران شرقی پارک و دو تا لیوان بزرگ چای میگیری . برمیگردی سمت نیمکت . همانجا که نشسته بودی . پبرزنی یک طرف نیمکت نشسته است . خیلی سنش را بالا برده ای . شصت سال . ولی خوب است . الان دیگر زیاد حرف نمی زند . همینکه چای تعارف میکنی با دو دست لاغرکهیر بسته لیوان را می گیرد . چای شیرین سفارش داده ای .میگوید :
ممنون دخترم .
خواهش می کنم .
چای را هورت می کشد . به جلو خیره است . برجستگی گونه هایش حالا بدون گوشت و آرایش زشت است . چروکهای گردنش حالت را بهم میزند . میگویی؟
پس نویسنده های بدجنسی وجود دارند .
وای یادم انداختی . آره دختر جان . خیلی مواطب باش .ولی حالا چند سالی است به من کاری ندارد . چند تا شخصیت جدید پیدا کرده . حالا دیگر داستانهای فلسفی می نویسد . من هم گاهی توی داستانهایش به عنوان یک پیرزن پوچگرای طرفدار نیچه هستم . خوبیش این است که نه پسرها اذیتم می کنند نه مردها .
ایندفعه دیگر جا میخوری . تا حالا داستان فلسفی ننوشته ای . نگاهش می کنی . میگویی :
نویسنده ی تو زن بود یا مرد ؟
هر چی بود زن نبود . زن که از آن کارها نمی کند ؟
چه کارهایی ؟
اینکه هی بین پسرها رد و بدل کند مرا. تو میدانی فمنیست چیست دختر جان ؟ حتما میدانی . نویسنده های زن طرفدار زنها هستند . با مردها لج میکنند توی داستانهایشان . من خودم از نیچه بدم می آید.
می خندد. و یکهو میگوید نگاه کن . یک پسر لندهور داره میاد . تو باید مواطب باشی دختر .
تو به حرف پیرزن فکر میکنی که چرا از یک نفر به نام نیچه بدش می آید .
پسری واقعا لندهور با موهای دم اسبی و ریش بلند جلو می آید . به هر دوتایتان نگاه می کند . زن سلام می کند . پسر میگوید :
دنبال یک نفر میگردم . گمش کرده ام .
میگویی :
شما ؟
من . من راستش ...
ساکت میشود . زیر چشمی نگاهت می کند . ندیدی و نمیشناسی .پیرزن میگوید :
یک دختر ؟
بله . یک دختر را گم کرده ام ولی خیال بد نکنید . چطور بگویم . من ... من
میخواهد برود . کتابی زیر دست درد . سعی میکنی عنوانش را بخوانی . نمی شود . یکهو میگویی :
دختر شخصیت داستانی شماست ؟
آها . بله . من شخصیت اصلی داستانم را گم کرده ام . یک دختر پر شر و شور . مثل اینکه شما میفهمید .هیچکس تا حالا حرف من را باور نکرده . بجز نویسنده ها .
من نویسنده ام .
چقدر خوب .
چهره ی پسر لندهور سرخ می شود . لبخند میزند . بعد دستش را دراز می کند . ولی تو با او دست نمی دهی . میگویی :
ولی شما که داستانهای فلسفی می نویسید .
نه . چطور ؟ کتابهای مرا خواده اید ؟ البته در آینده فلسفی هم مینویسم . خیلی وقت دارم .
حالا وقتش است که از داستان بیایی بیرون .
داستانت را همانجا متوقف میکنی .
میروی توی آشپزخانه چای درست کنی . کف پاهایت از نشستن زیاد گزگز می کند . به کمرت ورزش می دهی . یه خودت میگویی سیماب سیماب . مگر میشود ؟ اگر شخصیت توی پارک مال یک نویسنده ی دیگری است چطور تو توانستی سن او را تغییر دهی سیماب؟دلت برای پیرزن میسوزد . چرا اینقدر پیرش کردی سیماب ؟ میخواستی روز خوب و پرنشاطی داشته باشی ولی الان غمگین هستی و عصبی . برمیگردی اتاقت لبه ی تخت مینشینی . چای مینوشی . فکر میکنی دیگر نمیشود داستان را ادامه داد . لیوان چای را میگذاری روی میز کار . دراز میکشی روی تخت . حس عجیبی داری . دلت میخواهد لباسهایت را بکنی . روبروی آیینه بایستی و جسم خودت را نگاه کنی . یکهو هر چه به ذهنت فشار می آوری نمی توانی به یاد بیاوری آخرین باری که لباست را عوض کردی چه وقتی بوده اندامت خوب بود ؟ بد بود ؟ مثل نویسنده های معروف ؟ . انگار لباسهایت همیشگی بوده است . قلبت تند تند می زند . میروی سمت کمد لباسهایت . خالی است . حتما باید برگردی داخل داستان . اینطور که تو التهاب داری معلوم نیست بتوانی داستان را تمام کنی یا نه . به لباس که فکر میکنی یاد حرفهای راننده ی تاکسی می افتی :
من موندم شما دخترها چرا هیچوقت لباستان کثیف نمیشود .
تازه یادت می آید که راننده عینکش را برداشت و به تو داد . به خاطر اینکه خودت گفته بودی نمی دانم با عینک چه شکلی می شوم . عینکش کثیف و چرک بود . بوی عرق می داد . گفته بودی :
بو میده
خب بوی عرق میده . عرق بدن .
پس به خاطر همین دلت خواست بدنت را ببینی ؟ چرا هیچوقت بوی عرق تن خودت را حس نکرده ای سیماب ؟ بی آنکه بدانی چرا و فقط به خاطر اینکه از این فکرها خلاص شوی برمیگردی داخل داستان . ولی بدون اینکه تو بنویسی آقای نویسنده کنار پیرزن نشسته است و دو لیوان بزرگ آب هویج بستنی کنارشان است . همه چیز نوشته شده است و تو می خوانی :
تو بهش گفتی ؟
آره . گفتم که فلسفی می نویسی . حالا میشه دیگه تو داستانهات نباشم ؟ میخوام برم تو داستانهای یک زن
مگه تو داستانهای من بهت خوش نمیگذره ؟
چرا . خوش میگذشت . تا اینکه به خاطر این دختره سن منو چهل سال بردی بالا . شدم یک پیرزنی که چند جمله از شوپنهاور و چند جمله از نیچه میگم . همین
خب این دختره اسمش هست سیماب . شخصیت داستانی خوبیه . ولی هنوز نمیدونه . فکر میکنه خودش نویسنده ی خودشه .
مگر من شخصیت بدی بودم ؟ مثلا امروز گفتی تاکسی بگیر برو پارک هنرمندان .تو تاکسی هم کلی اذیت شدم . بوی عرق آدمهای واقعی اذیتم میکنه .
از بس گفتی خوشگلم و پسرها دنبالم میکنن سنت رو بردم بالا . آخه هنرمندها هم داستانهای منو میخونن . ازم شکایت کردن .
کجا؟
کجا چی ؟
کجا میشه شکایت کرد ؟
شخصیت داستانی که نمیتونه شکایت کنه . بی خیال
باشه . حالا منو ول میکنی ؟
نمیتونم
چرا ؟
چون تازه سیماب اومده توی داستانهای من . ازش خوشم میاد .
به من چه ؟
تو باید بهش بقبولونی که پارک هنرمندان جای خوبیه . میخوام داستانهام یک خورده بره سمت هنر . بعدش فلسفه . این سیماب با بچه های هنری آشنا بشه خوبه .
اونم مثل من فراری میشه .
نه . تو فراری شدی چون من میخواستم . چون من زیادی تورو خوشگل نوشته بودم هما جان . هنرمندها هم دل دارن دیگه . ولی سیماب رو یک دختر محکم می نویسم . از وقتی هنرمندها ازم شکایت کردن تصمیم گرفتم ازشون انتقام بگیرم .
انتقام ؟ چه شکلیه انتقام ؟ مثلا بهشون نارو بزنه ؟
نه . این رو بسپار به من . سیماب بلده چطور از اینها انتقام بگیره . همشو مینویسم .
الان اینجا چه کار می کنیم ؟
هیچی . این داستان هم تمام شد . من برم تاکسی بگیرم . چرا آب هویجتو نخوردی؟
آب هویج مال دوره ی جوونیم بود . چهل سال قبل .

پایان . ساعت یک و نیم بامداد 31 تیر 99
نظام الدین مقدسی .ر

معنای دقیق داستانی از نظام الدین مقدسی

نمی دانم از طرف او شروع شد یا من . قول می دهم اگر می دانستم می گفتم . این چیزها اهمیت زیادی دارند . اگر از سمت من آغاز شده باشد خیلی فرق می کند . ولی یادم نمی آید . باید باور کنم که او ابتدایی ترین نشانه ها را به من داد . همین کافی است تا بگویم آن حرارت درونم ناشی از وجود او در آن زمان و مکان خاص بود . بله . او صورتش را به سمت من گرفته بود . در آن مهمانی من صورتش را دیدم . همه می توانستند ببینند . پس تا اینجا او هیچ نشانه ای نداده بود . اما وقتی نگاهم کرد چه ؟ وقتی آن نگاه طولانی شد ؟ راستش انقدرها هم طولانی نشد ولی من خوب به یاد می آورم که حس گرم شدنی از درون شتاب گرفته بود و انگار قرار بود ادامه یابد . همیشه فکر می کردم عشق چیز وحشتناک و موهومی است . تعریف خاصی ندارد و نباید به طرفش رفت . آن لحظه هم همین فکر را داشتم . پس سعی کردم اسم این گرما و هوس بگذارم . خودم را سرگرم کردم و پس از خداحافظی از میزبان به خانه رفتم . شاید مهم باشد که بگویم کاملا فراموش کردم . نه دیگر آن نگاه و صورت را به یاد آوردم و نه حسی داشتم که ناشی از آن حرارت ناگهانی بود . مثل هر شب کمی کتاب خواندم و خوابم برد . مثل کسی که نه گذشته ای داشته است و نه اینده ای ؛ درست مثل یک مرده خوابیدم . تقریبا همیشه همینطور بی اضطراب و بدون هیچگونه احساسی زندگی می کردم . دنبال معنای خاصی نمی گشتم . اما اینجا اعتراف میکنم که این بی تفاوتی نسبت به دنیای بیرون ناشی از عدم درک درست خودم از استعدادم بود . من هیچ استعدادی نداشتم . این را باور کرده بودم . تا اینکه او به من گفت استعداد خاص من چیست و چگونه از آن استفاده کنم .
- چه دستهای بزرگ و محکمی داری
- خب
- این دستها و انگشتهای سرد به چه درد می خورند ؟
این را چند روز بعد از آن مهمانی به من گفت . با هم در خانه ی من نشسته بودیم و او ردیف کتابهایم را نگاه می کرد . من سعی داشتم حرف بزنم . ولی هیچوقت زنی در زندگیم نبود . پس چیزی برای گفتن یاد نگرفته بودم . کنار من روی زمین نشست . من چند برگه را بین برگه های زیاد اداری جستجو می کردم . دست راستم را گرفت و نگه داشت . بعد آن حرفها را زد .
اگر درباره اینکه چطور طی چند روز آنقدر صمیمی شدیم که به خانه ی من می آمد چیزی ننوشتم فقط به خاطر این است که درست یادم نیست . همه چیز را پراکنده به یاد دارم . به یاد دارم که به همدیگر سلام کردیم ولی یادم نیست در مهمانی یا جای دیگر . خیره شدن میزبان به ما که مردی بسیار شاد بود هم به یاد دارم . به هر حال این پراکندگی ذهنی دلیل نمی شود اتفاقات مهم را به یاد نیاورم . و آن دو جمله ای که در خانه به من گفت شاید مهم ترین اتفاق ها بودند . بی آنکه خودش بفهمد مرا وارد یک کشمکش عجیب کرد .یادم نمی آید تا آن وقت به دستهایم چندان توجهی کرده بودم . ولی حالا همه چیز فرق کرده بود .اگر چه هنوز خودم به دنبال معنا نمی گشتم ؛ ولی دستهایم معنا داشتند یا به یک فرم و شکل دیگری درآمده بودند . انگار از بین تمام اعضای بدنم ؛ فقط دستهایم زنده بودند .این دستها با انگشتهای سرد می توانستند جدا از من ؛ جدا از ذهن و موجودیت انسان گونه ی من به دنبال معنا بروند . این را کم کم باور کردم . چرا که او خیلی کم حرف می زد و شگفت انگیز این بود که گاهی چند روز می شد و هیچ نمی گفت . انگار متعهد به حرف نزدن باشد . شاید هم حرف می زد اما من نمی شنیدم . چنین چیزی البته امکان کمی دارد . چرا که من نه تنها منتظر یک کلمه از سوی او بودم چه آنهنگام که که در کنارم بود و دستهای کوچکش را گرفته بودم و چه هنگامی آنسوتر به آب دادن گلدانی که خودش برایم آوره بود مشغول بود تمام حواسم را جمع می کردم تا تکان لبهایش را ببینم . اگر او به جای دستها از گوشهایم گفته بود چه ؟ خیلی فرق می کرد . آنوقت حتی نفس کشیدنش را می شنیدم و شاید صدای جریان فکرهای خصوصی و راز آلود ذهنش را . این را میگویم چرا که دستهای من هم اکنون نیز وقتی دست او را لمس میکردند زیباییهای پوست و میرگهای ریز ابی و ذره ها و سلولهایش را می فهمیدند . هر چند این فهمیدن به درکی ناقص از وجود او بسنده می کرد . انگار ادامه ی او در جای دیگری باشد . جایی خیلی دور . درک این فاصله باعث شد فکر کنم برای تکمیل درکم از او هر طور شده او را به حرف بیاورم . شاید و این احتمال خیلی جدی بود که حرفهایش می توانست باعث شود زندگی معنا پیدا کند . اگر پس از خودم درباره ی چیزهای دیگر حرف می زد آنوقت احتمالا شگفتیهای زندگی را می فهمیدم . یک بتر در اداره یکی از همکارانم هنگام نگاه کردن به عکس زنی در صفحه ی کامپیوترش از لذتهایی گفت که در چهره و بدن آن زن وجود دارد . از تمناهایی گفت که ربطی به گرسنگی و تشنگی و خواب نداشت . پس ممکن است من معنای هیچ چیزی را درنیافته باشم . اگر اینها یک بیماری بود چگونه می توانستم بفهمم . درک جملات کتابها برایم آسان بود . پس باید همه ی این ذهنیت را فراموش می کردم . همه ی اینها توهمات من بودند .همانطور که آن حرارت اولیه ای که حس کردم ؛همان گرمایی که نقش اولین رابطه ها را بین ما ایفا می کرد به ناگهان فراموش شد . پس از آن دیگر آن حرارت نه با نگاه و نه صورت و نه حتی در کنار هم نشستن در من نبود. همه ی اینها در ذهنم می گذشت و به این نتیجه می رسیدم که در یک توهم گرفتار شده ام . او یک زن معمولی است که مثل زنهای دیگر گاهی دوست دارند در خانه ی مردی غریبه باشند .اما او دوباره با من حرف زد . اینبار هم حرفهای معمولی نبود . اما درباره خودم یا یکی از اعضای بدنم نیز نبود . شبی که هوا سرد شده بود و من کنار شومینه زانو زده بودم کنارم زانو زد و گفت :
- یک چیز جالب فهمیدم
من در ذهنم هر کلمه را هزار بار قاب می گرفتم. و درگوشه گوشه ی وجودم میگذاشتم تا بعدا به آنها فکر کنم . نگاهش کردم . در نگاهش همان گرمای اولین تلاقی چشمها در آن مهمانی بود . امیدوار شدم . دوباره گفت :
- اون مرتیکه که هر شب مهمونی می ده ؟
- خب
خب . نظرت دربارش چیه ؟
- نظری ندارم . اونقدر صمیمی نیستیم . اصلا اینکه دعوتم می کنه هم نمی دونم علتش چیه
- دیشب به من گفت
- درباره ی دلیل مهمونی ؟
- اره .
- خب
کارم با شومینه تمام شده بود . ولی همچنان هر دو مثل دو کسی که در حال عبادت هستیم رانو زده بودیم . بلند شد و روی صندلی نشست . من هم تقلید کردم و گیج از لذتی بودم که نمی دانستم چیست . شاید فقط از حرف زدنش گیجی به من دست می داد . بهتر است لذت را حذف کنم . زیرا این واژه را بعدها فهمیدم .
- به خاطر اینکه اگر مهمانی نده حس میکنه زنگی معنایی نداره
- چه چیزی توی مهمانی معنا پیدا می کنه ؟
- من فکر می کنم هیچی .
- چرا اینها را به تو گفت ؟
- نمی دونم . با این همه ثروت باز هم گاهی آرزوی مرگ می کنه .
- خودش گفت ؟
- آره . من فکر می کنم هیچ دوست صمیمی نداره . خیلی تنهاست .
ولی ....
- درسته دور و برش شلوغه ولی تنهاست
- خب تو چه گفتی ؟
- من هیچی . چون لازم نبود بهش بگم که تنهاست .
- این که گفتی به نظرت جالبه ؟ خودت گفتی یک چیز جالب فهمی دم .
- حس کردم بیشتر از خودم برای تو جالب باشه.
موهایش را ا صورتش پس زد . بلند شد رفت . هیچ حرفی درباره ی خودم نزد و این باعث شد احساس خفقان کنم . انگار ان مرد و تنهاییش از من مهمتر باشد . ولی چرا فکر می کرد تنها بودن یک مرد دیگر برایم جالب و شاید شگفت انگیز است ؟ من را چطور میشناخت ؟ من که در تمام زندگیم تنها بودم آیا نمی دانستم تنهایی چیست ؟ شب بعد مهمانی بود . بعد از تمام شدن مهمانی مرد میزبان از من خواست بمانم . زن هم مرا قانع کرد که ماندنم کمک بزرگی به میزبان ثروتمندمان خواهد کرد . وقتی همه رفتند ما سه نفر روی صندلی ها نشستیم . روی میز هنوز پر از بشقاب غذا و میوه و جاسیگاریهای فلزی و شیشه ای بود . مستخدمه ها خواستند بیایند اما میزبان با اشاره دست آنها را پس فرستاد . دستها را در هم چت کرده بودم . تنها عضوی از بدنم یا تنها چیزی از وجودم که می توانست اشیا و چیزها را به خوبی یعنی آنطور که هستند واقعا درک کند . اگر به یکی از بشقابهای روی میز دست می زدم می توانستم بفهمم طرح پشت و روی بشقاب که گلهای درهم بود را چه کسی انتخاب کرده یا کشیده است . حتی می توانستم درک کنم که چه مقدار وزن دارد . حسرت بزرگ من این بود که زن درباره ی خودم . اعضای بدنم چیزی نمی گفت . من با دست و فقط با دستهایم چطور می توانستم به مرد ثروتمند کمک کنم ؟ چرا زن چنین توقعی داشت ؟ آیا بهتر نبود همان وقت از او می خواستم که با چند جمله به تمام وجودم معنایی بدهد ؟ در همین فکر بودم که مرد ثروتمند دستش را به طرفم دراز کرد . همانطور که موقع سلام کردن یا خداحافظی طولانی دستمان را به طرف دوستی دراز می کنیم . به زن نگاه کردم . بعد دست مرد را گرفتم . کمی با میزبان صحبت کردیم اما زن چیزی نگفت . فقط گاهی بلند می شد و روی صندلی دیگری می نشست و در آخر روی صندلی خودش نشسته بود . مرد از من خواست بیشتر به دیدنش بروم . ممنون می شد اگر در نیمه های روز هم به دیدنش بروم . یا حتی برای ناهار .قبول کردم و به خانه برگشتم .ذهنم درگیر معناهای گوناگون این دیدار بود . مرد می خواست از تنهایی بیرون بیاید . آنوقت کسی را انتخاب می کند که بیشتر از خودش تنهاست . کاملا بی معنی بود و به نظر می رسید ما هیچ حرفی نداریم به هم بزنیم .

آن شب خوابم نمی برد یا خوابهایم تکه تکه بود . دست مرد که در دست من چفت شده بود مثل یک منظره ی هیشگی جلو چشمم بود . پس از آن رنگ و طعم دست او و ناگهان اجزا استخوان دستش نیز بودند . تمام آنچه مرد ثروتمند در طول زندگیش به آنها دست زده بود یکی یکی چنان واقعی جلو چشمانم بود که می توانستم هر کدام از نها را از زندگیش حذف کنم . پستان مادرش با پوست شفاف و سپید به گونه ای بود که تصویر خود را در آن می دیدم . تصویرهای دیگر و همینطور تا اینکه دست او هنگام هیجده سالگی پوست ظریف دخترانه ای را لمس کرد . پلکها را بستم ولی بی فایده بود . دخترهای زیادی را لمس کرده بود . در یکی از تصویرها مشخص بود که صندلی هواپیمایی را لمس کرد . سپس باز هم صندلی هواپیما و بادهای تند و صندلی ماشینی گرانقیمت و ... صورتم را با دو دست پوشاندم . اما همه چیز خیلی تند گذشت و در آخرین تصویر دست مرد انگار از تقلای بسیار پیش از مرگ از حال رفت . سپس چیزی ندیدم و به خواب رفتم . این اتفاق هولناک شبیه دردی طولانی بود . اما خواب راحتی داشتم . وقتی بیدار شدم ظهر شده بود . احساس گرسنگی می کردم . حالا دیگر مطمئن نبودم آنچه دیده ام رویا بود یا قبل از خواب اتفاق افتاد . من معملا هیچوقت رویا نمی دیدم . مگر هنگامی که قبل از خواب به گلدان کوچکی که زن برایم آورده بود دست می زدم . آنوقت رویای من فقط آن گلدان بود . بدون اینکه هیچ منظره ای به آن اضافه شود .
چند شب به مهمانی نرفتم . زن بعد از مهمانی به خانه می آمد اما چیزی نمی گفت . ملال بیشتری حس می کردم . الان حاضر بودم این دستها هم بی معنا و سخت و سرد باشند . اگر معنا و مفهوم و درک چیزها و آدمها و خود زندگی اینقدر وحشتناک و رازآلود است چرا باید به دنبال معنا باشم ؟ سعی می کردم حرف نزنم . کنار زن نمی نشستم . نگاهش نمی کردم . دوست داشتم نیاید و حرف نزند . به این نتیجه رسیده بودم که حرفهایش مرا در خطر می اندازند . یک روز ظهر کنجکاوانه به خانه ی مرد ثروتمند رفتم . تصمیم داشتم با او دست ندهم . چندان مایل به دیدنش نبودم . تصویر زندگی دست او همچنان گاهی به دهنم می آمد . اما بیرنگتر و خالی تر . انگار تصویرهایی شبیه هم . هر دو در اتاق مجللش نشستیم . قاب عکسهایی که بر دیوار زده بود خالی بودند . بدون هیچ حرفی ناهار خوردیم و من به خانه برگشتم . زن روی تختخواب یکنفره ی من دراز کشیده بود . نشست و موهایش را مرتب کرد و گفت :
- چطور بود ؟
- پس می دانی کجا بودم .
- خب امروز جمعه است . به اداره تان نرفتی که
- خوب بود . ناهار خوردم .
- چیزی نگفت ؟
- نه . به نظر واقعا تنهاست
- تنها نیست . تنهایی اش به شکل دلتنگی بود . آنها هم تمام شد . دیگر دردی نمیکشد . فکر کنم از صرافت مهمانی دادن هم بیفتد .
- چرا ؟
- به خاطر تو . تو تمام دلتنگیهایش را گرفتی .
نزدیک شدم . حالا لبه ی تختخواب نشسته بودم هر دو به هم خیره بودیم . برایش از چند شب پیش گفتم . پس از دست دادن با مرد و برگشتن به خانه و دیدن آن چیزهای عجیب.
- عجیب نیست . ببین این مرد عاشق بود . گاهی عاشق یک زن گاهی چند زن و دلتنگشان می شد . حالا همه اش رفته . همه اش توی دستهای توست . شاید هم هیچ کجا نیست .از کشور خود گریخته و به اینجا آمده . نمیبینی لهجه دارد ؟
- پس تو می دانستی چه بلایی به سرم آورده ای . فقط دستهایم معنای زندگی را به اندازه ی این انگشتها میفهمند . با بقیه ی زندگی چه کنم ؟
-بگذار بقیه ماجرا را بگویم .
- لازم نیست . من دیدم .
- کسی را کشت ؟
در سی و هفت سالگی چاقویی خونی را لمس کرد -
- پس بگذار توضیح بدهم
- چرا مرا انتخاب کردی ؟
- بهتر است توضیح بدهم . این مرد کسی را نکشته . یکی از معشوقه هایش خودکشی کرد . رگ گردن خود را با چاقو زده بود . ولی به او مشکوک شدند .
- اصلا تو کی هستی ؟
داشتم با اندکی خشم حرف می زدم . در زندگیم حس خشم را اینگونه درک نکرده بودم . رنگ تاریکی داشت ولی بو نداشت . گفت :
- من را نمیشناسی . اما سالها پیش عاشق هم بودیم .
خنده ام گرفت . از هجوم خنده ی بلندم نیمتنه ام تکان شدیدی خورد و تختخواب صدا می داد . ایستادم و باز هم خندیدم . خندیدن رنگ نداشت .مزه اش را ذهن درک نمی کرد . اما بوی خوبی می داد . مثل بوی تن زن . بوی خنده ام را که درک کردم فهمیدم درک من از زندگی از دستهایم فراتر رفته است . اما این مهم نبود . من بوی بدن زن را به یاد آورده بودم. به طرفش رفتم . می دانستم چه کار کنم . او هم انگار می دانست نباید از من دور شود و یا حتی هیچ اعتراضی داشته باشد . وقتی دستهایم را از دور کمر او برداشتم رفت . پس از آن تمامی او را از هنگامی که دیدمش . از همان هنگام که در یک مهمانی بزرگ به همدیگر معرفی شدیم را دیدم . چقدر جوانتر بود . تصویرهای پیاپی . و در یکی از تصویرها آغوش او و آن پوست سفید عاج مانند نزدیکترین معنایی بود که در کنارم نفس می کشید . اکنون معنای زندگی را خیلی عمیق و به درستی درک می کردم . داتنگی طولانی موجب می شود که تمام احساسها را به شکل تنهایی مطلق در خود ببینی .انگاه فقط تنهایی حکمفرمایی می کند. .
پس از ان هیچگاه مهمانی برگزار نشد یا ما دعوت نشدیم
.

تیر ماه 1396