نمی دانم از طرف او شروع شد یا من . قول می دهم اگر می دانستم می گفتم . این چیزها اهمیت زیادی دارند . اگر از سمت من آغاز شده باشد خیلی فرق می کند . ولی یادم نمی آید . باید باور کنم که او ابتدایی ترین نشانه ها را به من داد . همین کافی است تا بگویم آن حرارت درونم ناشی از وجود او در آن زمان و مکان خاص بود . بله . او صورتش را به سمت من گرفته بود . در آن مهمانی من صورتش را دیدم . همه می توانستند ببینند . پس تا اینجا او هیچ نشانه ای نداده بود . اما وقتی نگاهم کرد چه ؟ وقتی آن نگاه طولانی شد ؟ راستش انقدرها هم طولانی نشد ولی من خوب به یاد می آورم که حس گرم شدنی از درون شتاب گرفته بود و انگار قرار بود ادامه یابد . همیشه فکر می کردم عشق چیز وحشتناک و موهومی است . تعریف خاصی ندارد و نباید به طرفش رفت . آن لحظه هم همین فکر را داشتم . پس سعی کردم اسم این گرما و هوس بگذارم . خودم را سرگرم کردم و پس از خداحافظی از میزبان به خانه رفتم . شاید مهم باشد که بگویم کاملا فراموش کردم . نه دیگر آن نگاه و صورت را به یاد آوردم و نه حسی داشتم که ناشی از آن حرارت ناگهانی بود . مثل هر شب کمی کتاب خواندم و خوابم برد . مثل کسی که نه گذشته ای داشته است و نه اینده ای ؛ درست مثل یک مرده خوابیدم . تقریبا همیشه همینطور بی اضطراب و بدون هیچگونه احساسی زندگی می کردم . دنبال معنای خاصی نمی گشتم . اما اینجا اعتراف میکنم که این بی تفاوتی نسبت به دنیای بیرون ناشی از عدم درک درست خودم از استعدادم بود . من هیچ استعدادی نداشتم . این را باور کرده بودم . تا اینکه او به من گفت استعداد خاص من چیست و چگونه از آن استفاده کنم .
- چه دستهای بزرگ و محکمی داری
- خب
- این دستها و انگشتهای سرد به چه درد می خورند ؟
این را چند روز بعد از آن مهمانی به من گفت . با هم در خانه ی من نشسته بودیم و او ردیف کتابهایم را نگاه می کرد . من سعی داشتم حرف بزنم . ولی هیچوقت زنی در زندگیم نبود . پس چیزی برای گفتن یاد نگرفته بودم . کنار من روی زمین نشست . من چند برگه را بین برگه های زیاد اداری جستجو می کردم . دست راستم را گرفت و نگه داشت . بعد آن حرفها را زد .
اگر درباره اینکه چطور طی چند روز آنقدر صمیمی شدیم که به خانه ی من می آمد چیزی ننوشتم فقط به خاطر این است که درست یادم نیست . همه چیز را پراکنده به یاد دارم . به یاد دارم که به همدیگر سلام کردیم ولی یادم نیست در مهمانی یا جای دیگر . خیره شدن میزبان به ما که مردی بسیار شاد بود هم به یاد دارم . به هر حال این پراکندگی ذهنی دلیل نمی شود اتفاقات مهم را به یاد نیاورم . و آن دو جمله ای که در خانه به من گفت شاید مهم ترین اتفاق ها بودند . بی آنکه خودش بفهمد مرا وارد یک کشمکش عجیب کرد .یادم نمی آید تا آن وقت به دستهایم چندان توجهی کرده بودم . ولی حالا همه چیز فرق کرده بود .اگر چه هنوز خودم به دنبال معنا نمی گشتم ؛ ولی دستهایم معنا داشتند یا به یک فرم و شکل دیگری درآمده بودند . انگار از بین تمام اعضای بدنم ؛ فقط دستهایم زنده بودند .این دستها با انگشتهای سرد می توانستند جدا از من ؛ جدا از ذهن و موجودیت انسان گونه ی من به دنبال معنا بروند . این را کم کم باور کردم . چرا که او خیلی کم حرف می زد و شگفت انگیز این بود که گاهی چند روز می شد و هیچ نمی گفت . انگار متعهد به حرف نزدن باشد . شاید هم حرف می زد اما من نمی شنیدم . چنین چیزی البته امکان کمی دارد . چرا که من نه تنها منتظر یک کلمه از سوی او بودم چه آنهنگام که که در کنارم بود و دستهای کوچکش را گرفته بودم و چه هنگامی آنسوتر به آب دادن گلدانی که خودش برایم آوره بود مشغول بود تمام حواسم را جمع می کردم تا تکان لبهایش را ببینم . اگر او به جای دستها از گوشهایم گفته بود چه ؟ خیلی فرق می کرد . آنوقت حتی نفس کشیدنش را می شنیدم و شاید صدای جریان فکرهای خصوصی و راز آلود ذهنش را . این را میگویم چرا که دستهای من هم اکنون نیز وقتی دست او را لمس میکردند زیباییهای پوست و میرگهای ریز ابی و ذره ها و سلولهایش را می فهمیدند . هر چند این فهمیدن به درکی ناقص از وجود او بسنده می کرد . انگار ادامه ی او در جای دیگری باشد . جایی خیلی دور . درک این فاصله باعث شد فکر کنم برای تکمیل درکم از او هر طور شده او را به حرف بیاورم . شاید و این احتمال خیلی جدی بود که حرفهایش می توانست باعث شود زندگی معنا پیدا کند . اگر پس از خودم درباره ی چیزهای دیگر حرف می زد آنوقت احتمالا شگفتیهای زندگی را می فهمیدم . یک بتر در اداره یکی از همکارانم هنگام نگاه کردن به عکس زنی در صفحه ی کامپیوترش از لذتهایی گفت که در چهره و بدن آن زن وجود دارد . از تمناهایی گفت که ربطی به گرسنگی و تشنگی و خواب نداشت . پس ممکن است من معنای هیچ چیزی را درنیافته باشم . اگر اینها یک بیماری بود چگونه می توانستم بفهمم . درک جملات کتابها برایم آسان بود . پس باید همه ی این ذهنیت را فراموش می کردم . همه ی اینها توهمات من بودند .همانطور که آن حرارت اولیه ای که حس کردم ؛همان گرمایی که نقش اولین رابطه ها را بین ما ایفا می کرد به ناگهان فراموش شد . پس از آن دیگر آن حرارت نه با نگاه و نه صورت و نه حتی در کنار هم نشستن در من نبود. همه ی اینها در ذهنم می گذشت و به این نتیجه می رسیدم که در یک توهم گرفتار شده ام . او یک زن معمولی است که مثل زنهای دیگر گاهی دوست دارند در خانه ی مردی غریبه باشند .اما او دوباره با من حرف زد . اینبار هم حرفهای معمولی نبود . اما درباره خودم یا یکی از اعضای بدنم نیز نبود . شبی که هوا سرد شده بود و من کنار شومینه زانو زده بودم کنارم زانو زد و گفت :
- یک چیز جالب فهمیدم
من در ذهنم هر کلمه را هزار بار قاب می گرفتم. و درگوشه گوشه ی وجودم میگذاشتم تا بعدا به آنها فکر کنم . نگاهش کردم . در نگاهش همان گرمای اولین تلاقی چشمها در آن مهمانی بود . امیدوار شدم . دوباره گفت :
- اون مرتیکه که هر شب مهمونی می ده ؟
- خب
خب . نظرت دربارش چیه ؟
- نظری ندارم . اونقدر صمیمی نیستیم . اصلا اینکه دعوتم می کنه هم نمی دونم علتش چیه
- دیشب به من گفت
- درباره ی دلیل مهمونی ؟
- اره .
- خب
کارم با شومینه تمام شده بود . ولی همچنان هر دو مثل دو کسی که در حال عبادت هستیم رانو زده بودیم . بلند شد و روی صندلی نشست . من هم تقلید کردم و گیج از لذتی بودم که نمی دانستم چیست . شاید فقط از حرف زدنش گیجی به من دست می داد . بهتر است لذت را حذف کنم . زیرا این واژه را بعدها فهمیدم .
- به خاطر اینکه اگر مهمانی نده حس میکنه زنگی معنایی نداره
- چه چیزی توی مهمانی معنا پیدا می کنه ؟
- من فکر می کنم هیچی .
- چرا اینها را به تو گفت ؟
- نمی دونم . با این همه ثروت باز هم گاهی آرزوی مرگ می کنه .
- خودش گفت ؟
- آره . من فکر می کنم هیچ دوست صمیمی نداره . خیلی تنهاست .
ولی ....
- درسته دور و برش شلوغه ولی تنهاست
- خب تو چه گفتی ؟
- من هیچی . چون لازم نبود بهش بگم که تنهاست .
- این که گفتی به نظرت جالبه ؟ خودت گفتی یک چیز جالب فهمی دم .
- حس کردم بیشتر از خودم برای تو جالب باشه.
موهایش را ا صورتش پس زد . بلند شد رفت . هیچ حرفی درباره ی خودم نزد و این باعث شد احساس خفقان کنم . انگار ان مرد و تنهاییش از من مهمتر باشد . ولی چرا فکر می کرد تنها بودن یک مرد دیگر برایم جالب و شاید شگفت انگیز است ؟ من را چطور میشناخت ؟ من که در تمام زندگیم تنها بودم آیا نمی دانستم تنهایی چیست ؟ شب بعد مهمانی بود . بعد از تمام شدن مهمانی مرد میزبان از من خواست بمانم . زن هم مرا قانع کرد که ماندنم کمک بزرگی به میزبان ثروتمندمان خواهد کرد . وقتی همه رفتند ما سه نفر روی صندلی ها نشستیم . روی میز هنوز پر از بشقاب غذا و میوه و جاسیگاریهای فلزی و شیشه ای بود . مستخدمه ها خواستند بیایند اما میزبان با اشاره دست آنها را پس فرستاد . دستها را در هم چت کرده بودم . تنها عضوی از بدنم یا تنها چیزی از وجودم که می توانست اشیا و چیزها را به خوبی یعنی آنطور که هستند واقعا درک کند . اگر به یکی از بشقابهای روی میز دست می زدم می توانستم بفهمم طرح پشت و روی بشقاب که گلهای درهم بود را چه کسی انتخاب کرده یا کشیده است . حتی می توانستم درک کنم که چه مقدار وزن دارد . حسرت بزرگ من این بود که زن درباره ی خودم . اعضای بدنم چیزی نمی گفت . من با دست و فقط با دستهایم چطور می توانستم به مرد ثروتمند کمک کنم ؟ چرا زن چنین توقعی داشت ؟ آیا بهتر نبود همان وقت از او می خواستم که با چند جمله به تمام وجودم معنایی بدهد ؟ در همین فکر بودم که مرد ثروتمند دستش را به طرفم دراز کرد . همانطور که موقع سلام کردن یا خداحافظی طولانی دستمان را به طرف دوستی دراز می کنیم . به زن نگاه کردم . بعد دست مرد را گرفتم . کمی با میزبان صحبت کردیم اما زن چیزی نگفت . فقط گاهی بلند می شد و روی صندلی دیگری می نشست و در آخر روی صندلی خودش نشسته بود . مرد از من خواست بیشتر به دیدنش بروم . ممنون می شد اگر در نیمه های روز هم به دیدنش بروم . یا حتی برای ناهار .قبول کردم و به خانه برگشتم .ذهنم درگیر معناهای گوناگون این دیدار بود . مرد می خواست از تنهایی بیرون بیاید . آنوقت کسی را انتخاب می کند که بیشتر از خودش تنهاست . کاملا بی معنی بود و به نظر می رسید ما هیچ حرفی نداریم به هم بزنیم .
آن شب خوابم نمی برد یا خوابهایم تکه تکه بود . دست مرد که در دست من چفت شده بود مثل یک منظره ی هیشگی جلو چشمم بود . پس از آن رنگ و طعم دست او و ناگهان اجزا استخوان دستش نیز بودند . تمام آنچه مرد ثروتمند در طول زندگیش به آنها دست زده بود یکی یکی چنان واقعی جلو چشمانم بود که می توانستم هر کدام از نها را از زندگیش حذف کنم . پستان مادرش با پوست شفاف و سپید به گونه ای بود که تصویر خود را در آن می دیدم . تصویرهای دیگر و همینطور تا اینکه دست او هنگام هیجده سالگی پوست ظریف دخترانه ای را لمس کرد . پلکها را بستم ولی بی فایده بود . دخترهای زیادی را لمس کرده بود . در یکی از تصویرها مشخص بود که صندلی هواپیمایی را لمس کرد . سپس باز هم صندلی هواپیما و بادهای تند و صندلی ماشینی گرانقیمت و ... صورتم را با دو دست پوشاندم . اما همه چیز خیلی تند گذشت و در آخرین تصویر دست مرد انگار از تقلای بسیار پیش از مرگ از حال رفت . سپس چیزی ندیدم و به خواب رفتم . این اتفاق هولناک شبیه دردی طولانی بود . اما خواب راحتی داشتم . وقتی بیدار شدم ظهر شده بود . احساس گرسنگی می کردم . حالا دیگر مطمئن نبودم آنچه دیده ام رویا بود یا قبل از خواب اتفاق افتاد . من معملا هیچوقت رویا نمی دیدم . مگر هنگامی که قبل از خواب به گلدان کوچکی که زن برایم آورده بود دست می زدم . آنوقت رویای من فقط آن گلدان بود . بدون اینکه هیچ منظره ای به آن اضافه شود .
چند شب به مهمانی نرفتم . زن بعد از مهمانی به خانه می آمد اما چیزی نمی گفت . ملال بیشتری حس می کردم . الان حاضر بودم این دستها هم بی معنا و سخت و سرد باشند . اگر معنا و مفهوم و درک چیزها و آدمها و خود زندگی اینقدر وحشتناک و رازآلود است چرا باید به دنبال معنا باشم ؟ سعی می کردم حرف نزنم . کنار زن نمی نشستم . نگاهش نمی کردم . دوست داشتم نیاید و حرف نزند . به این نتیجه رسیده بودم که حرفهایش مرا در خطر می اندازند . یک روز ظهر کنجکاوانه به خانه ی مرد ثروتمند رفتم . تصمیم داشتم با او دست ندهم . چندان مایل به دیدنش نبودم . تصویر زندگی دست او همچنان گاهی به دهنم می آمد . اما بیرنگتر و خالی تر . انگار تصویرهایی شبیه هم . هر دو در اتاق مجللش نشستیم . قاب عکسهایی که بر دیوار زده بود خالی بودند . بدون هیچ حرفی ناهار خوردیم و من به خانه برگشتم . زن روی تختخواب یکنفره ی من دراز کشیده بود . نشست و موهایش را مرتب کرد و گفت :
- چطور بود ؟
- پس می دانی کجا بودم .
- خب امروز جمعه است . به اداره تان نرفتی که
- خوب بود . ناهار خوردم .
- چیزی نگفت ؟
- نه . به نظر واقعا تنهاست
- تنها نیست . تنهایی اش به شکل دلتنگی بود . آنها هم تمام شد . دیگر دردی نمیکشد . فکر کنم از صرافت مهمانی دادن هم بیفتد .
- چرا ؟
- به خاطر تو . تو تمام دلتنگیهایش را گرفتی .
نزدیک شدم . حالا لبه ی تختخواب نشسته بودم هر دو به هم خیره بودیم . برایش از چند شب پیش گفتم . پس از دست دادن با مرد و برگشتن به خانه و دیدن آن چیزهای عجیب.
- عجیب نیست . ببین این مرد عاشق بود . گاهی عاشق یک زن گاهی چند زن و دلتنگشان می شد . حالا همه اش رفته . همه اش توی دستهای توست . شاید هم هیچ کجا نیست .از کشور خود گریخته و به اینجا آمده . نمیبینی لهجه دارد ؟
- پس تو می دانستی چه بلایی به سرم آورده ای . فقط دستهایم معنای زندگی را به اندازه ی این انگشتها میفهمند . با بقیه ی زندگی چه کنم ؟
-بگذار بقیه ماجرا را بگویم .
- لازم نیست . من دیدم .
- کسی را کشت ؟
در سی و هفت سالگی چاقویی خونی را لمس کرد -
- پس بگذار توضیح بدهم
- چرا مرا انتخاب کردی ؟
- بهتر است توضیح بدهم . این مرد کسی را نکشته . یکی از معشوقه هایش خودکشی کرد . رگ گردن خود را با چاقو زده بود . ولی به او مشکوک شدند .
- اصلا تو کی هستی ؟
داشتم با اندکی خشم حرف می زدم . در زندگیم حس خشم را اینگونه درک نکرده بودم . رنگ تاریکی داشت ولی بو نداشت . گفت :
- من را نمیشناسی . اما سالها پیش عاشق هم بودیم .
خنده ام گرفت . از هجوم خنده ی بلندم نیمتنه ام تکان شدیدی خورد و تختخواب صدا می داد . ایستادم و باز هم خندیدم . خندیدن رنگ نداشت .مزه اش را ذهن درک نمی کرد . اما بوی خوبی می داد . مثل بوی تن زن . بوی خنده ام را که درک کردم فهمیدم درک من از زندگی از دستهایم فراتر رفته است . اما این مهم نبود . من بوی بدن زن را به یاد آورده بودم. به طرفش رفتم . می دانستم چه کار کنم . او هم انگار می دانست نباید از من دور شود و یا حتی هیچ اعتراضی داشته باشد . وقتی دستهایم را از دور کمر او برداشتم رفت . پس از آن تمامی او را از هنگامی که دیدمش . از همان هنگام که در یک مهمانی بزرگ به همدیگر معرفی شدیم را دیدم . چقدر جوانتر بود . تصویرهای پیاپی . و در یکی از تصویرها آغوش او و آن پوست سفید عاج مانند نزدیکترین معنایی بود که در کنارم نفس می کشید . اکنون معنای زندگی را خیلی عمیق و به درستی درک می کردم . داتنگی طولانی موجب می شود که تمام احساسها را به شکل تنهایی مطلق در خود ببینی .انگاه فقط تنهایی حکمفرمایی می کند. .
پس از ان هیچگاه مهمانی برگزار نشد یا ما دعوت نشدیم .
تیر ماه 1396