نوشتن نوشتن می آورد . همینطوری بالای کاغذ سفید بنویس تاکسی . تاکسی را می شود تعریف کرد . مقدار درآمدش در روز را اندازه گرفت . ولی اینطوری پیش بروی فکر نکنم روایت خوبی بشود . یک داستان نویس چه کاردارد به درآمد تاکسی ها .بیشتر مردم تاکسی سوار نمی شوند . مترو سوار می شوند .خط واحد سوار می شوند . چرا که تاکسی خطرناک است .توی صفحه ی حوادت که نگاه کنی هر روز یک اتفاقی افتاده برای مسافران یک تاکسی . می توانی همینجوری بروی جلو و حتی به قتل عام کامل رانندگان تاکسی فکر کنی . اگر یک روز قدرت دستم بیاید همه شان را می کشم . بعد یکهو به خودت بیایی و سرت را به دو طرف تکان بدهی و بگویی این دیگر چه جور توهمی است . من هم میگویم این دیگر چه جور داستانی است ؟ داستان باید حرکت کند . شخصیت داستان باید حرکت کند . اینکه توی فکر برود یا نرود چندان برای مخاطب جالب نیست . خوب دقت کرده ای ؟ فکر کردن یک جورهایی گناه است . حالا نمی خواهد به گناه و ثواب فکر کنی .منظورم خود فکر است . این جمله شاید یرای نوشتن یک داستان فلسفی خوب باشد ولی اینجا به دردت نمی خورد . خودت بلند شو برو توی داستان . اصلا خودت شخصیت اصلی داستان باش . حرکت کن. اگر قرار است اینقدر از تاکسی و راننده تاکسی بنویسی جملاتت را خبری کن . مثلا بنویس من با تاکسی تلفنی تماس گرفتم و شماره اشتراکم را گفتم .خب . از حالا داستانت شروع شد . هم داری می نویسی و هم تاکسی دم در بوق می زند .راننده وقتی می بیند مسافرش یک خانم است خودش را جمع و جور می کند . نگاه میکند آیینه جلو . گردنش را دراز کرده و داری میبینی که چیزهایی را جا به جا می کند . اگر سیگار می کشد می بینی که یکی دو پک تند می زند و می اندازد بیرون . همیشه از این رفتار مردها بدت آمده . حتی اگر تخمه آفتاب گردان می خورد قایم می کند و پوست آنها را تند تند جمع می کند .هر چقدر هم بخواهی با خودت بگویی که این مرد یک شخصیت داستانی است که خودم نوشته ام و حتی پلاک ماشینش هم قلابی است باز هم عصبانی می شوی.صندلی عقب می نشینی و حس میکنی صندلی ماشین خیلی خشک است . مرد هم سبیل دارد . بوی سیگار هم پیچیده توی ماشین . قبلا مقصد را تلفنی گفته ای . موزیک ملایمی پخش می شود .این موزیک را هم خودت نوشته ای . جزو داستانت است . پس بهتر است برای باورپذیر بودن داستان کاملا تکیه بدهی به پشتی خشک صندلی .اینجا اگر خلاقیت داشته باشی توی داستان نویسی حتما باید خیابانها را پر کنی از ماشین . شهرستان که نیستی . تهران شلوغ است و اسم خیابانها هم یکی دو تا نیست . مثلا همین الان تاکسی داستان تو دارد به جای ولیعصر از خیابان خالد اسلامبولی می رود که برسد به پارک ساعی . می توانی بگویی چرا از ولیعصر نمی روی و او هم حتما می گوید خانم ترافیک است . خانم آنجا نیم ساعت معطلی دارد و توضیحات بیشتری هم بدهد . اما تو این شخصیت را ساخته ای . کم حرف . مودب . احتمالا اهل مطالعه هم هست . اینجاست که به نظر من کمی شورش را درآورده ای . تا کی میخواهی اینقدر سخت بگیری . بیا از اول شروع کن . میگویی چطوری ؟ اصلا از داستان بیا بیرون . لپ تاپ را کنار بگذار . برو روی تختخوابت دراز بکش . چند نفس عمیق بکش . فکر کن مگر چه می شود یک روز را عشقولانه زندگی کنی ؟ خرکی . مثل بقیه . بگویی بخندی و اینها . چشمهایت را ببند . فکر کن یک دختر بیست ساله هستی . اینطوری آن مرد نمی تواند بگوید خانم . آنوقت موزیک ملایم دوست نداری . آنوقت سیگار بهت میچسپد . شخصیت راننده را هم تغییر می دهی . یک جوان خیلی شر و شور که از دیدن دختری با فامیلی سیماب با آن پوست سفید و تابناکت دست و دلش بلرزد . داغ شود کف دستش . یک کارهایی بکند که تو خوشت بیاید . اینطوری کیف دارد . پس حالا که دوباره می روی توی داستان تو بیست سالت هست . بدون آرایش هم خیلی جذابی . طوری که نرسیده به پارک ساعی یکهو جوان راننده می گوید : چقدر سیگار بهتون میاد . و تو نگاه میکنی میبینی سیگار میکشی . می آیی لبه ی صندلی .راننده که آستین کوتاه پوشیده و عینک دودیش کمی چرک گرفته آیینه ی وسط را چپ و راست می کند که خودت را ببینی . میبینی چقدر هم بهت می آید سیگار . می گویی : اهل کجایی ؟ می گوید جنوب . از جنوب فقط گرمایش را می دانی و اینکه از تهران دور است . پیاده می شوی و می دوی توی پارک . حالا اگر یادت آمد که دوستی آنجا نداری و فقط آمده ای تماشا تقصیر خودت است . داستان نویس از اول باید جزییات داستان را کنار هم بچیند . خب اینها مهم نیست . شاید تو که بیست سالت است هنوز دوست خوبی پیدا نکرده ای یا آنقدر به هر کسی اطمینان نداری که باهاش به پارک بیایی . اگر عصر رسیده ای پارک نباید داستانت را شلوغ کنی . چون معمولا شبهای تابستان است که این پارک خیلی شلوغ می شود . کتابهایی که تا حالا خوانده ای دیوان شعر فروغ است و احتمالا خانه دوست کجاست سهراب سپهری را هم از حفظ هستی . همینها هم خوب است برای ذهن دختری که تازه می خواهد شر و شور به پا کند . برای این کار از اول باید داستان را طوری می نوشتی که مقصد پارک هنرمندان باشد . یا پارک لاله که مجسمه ی آن پهلوان را ببینی که با افلاک و ستاره ها بازی میکند . میگویی اینجا هم خوب است . حتما خوب است ولی هنرمندان را هنوز نشناخته ای . جانورانی هستند از گونه ی تجاوزگران به طبیعت و قانون و هر چیزی که فکرش را بکنی . فقط می خواهند مثل هیپی ها باشند . تو بیست سالت است اگر می رفتی آنجا هشتاد تا دوست پسر پیدا میکردی که پنجاه تای آنها برایت شعر می گفتند و بقیه شروع می کردند به ساختن موسیقی برایت . بهتر است پارک هنرمندان را فراموش کنی . می روی سمت مجسمه ی آقای ساعی که این پارک را ساخته . طوری نشسته انگار سر کلاس درس است . یک سایبان سنگی هم برایش ساخته اند . همه کنارش می نشینند یا می ایستند و عکس می گیرند . بیشتر آنها نمی دانند که استاد ساعی اولین کسی بوده که در ایران جنگل باغ و پارک توسعه داد . می روی جلوتر مجسمه ی یک مرغابی است یا قرقاول یا چند جانور دیگر . حوصله ات سر می رود . روسریت را هی عقب میزنی و انگار بخواهی مطمئن شوی موهایت سرجایشان هستند روی آنها دست می کشی . می نشینی روی یک صندلی که سایه ی درختها از هر طرف به سمتش هجوم آورده اند . کیفت را باز می کنی و آیینه ی کوچک گرد را در می آوری . میبینی پاکت سیگار راننده را هم برداشته ای . این هم از شور جوانی است و شیطنت زیبارویان . بی خیال . خودت را نگاه می کنی . چشمها را تنگ و گشاد می کنی . لبهایت را روی هم فشار می دهی . حالا فکر کن تو رفته ای آنجا نشسته ای . اینکه نشد . خواننده داستانت دارد خسته می شود . منتظر یک اتفاق است . پس اینجا باید یک شخصیت اصلی دیگر پیدا کنی و اتفاقی بیفتد که داستان را جذاب کند . حتما که نباید عاشقانه باشد .چیزی که می دانی این است که میتوانی تعدادی آدم به پارک اضافه کنی . چند تا مسافر که همانطرفها دارند استراحت می کنند . بقیه آدمها را هم میتوانی شخصیت داستانی بدانی . ولی این دختری که حالا بالای سرت ایستاده و تند تند حرف میزند ممکن است حالت را بد کند . از بچگی صداهای تند و حرفهای بلند بلند اذیتت می کرد . دختر که تقریبا حجاب ندارد و فقط یک شال سفید قسمتی از موهایش را پوشانده می گوید :
یک کم رحم و مروت هم سرت نمی شود . آمده ای اینجا نشسته ای سیگار دود میکنی . آنوقت من باید هی فرار کنم از دست آن پسرها
کدام پسرها ؟
می نشیند و بی آنکه اجازه بگیرد دستش را دراز می کندسمت کیف تو . تنش بوی اودکلن و عطر و همه چیز می دهد . روی گونه هایش یک رد تاریک است است از بازمانده ی آرایش آب شده . احتمالا از پودر و کرم ارزان استفاده می کند . نخی سیگار بر می دارد . نگاهش میکنی . نمی دانی چه می گوید ولی حس میکنی هر چه باشد همان شخصیت اصلی است .میگوید :
پسرها دیگر . یک غلطی کردم رفتم پارک هنرمندان . واقعا که جانورند .
به یاد حرف من می افتی در مورد پارک هنرمندان . همینطور دارد می گوید . خودش فندک دارد . سیگارش را با زبانش خیس می کند و روشن می کند . لبهای گوشتی با چانه ی باریک زیبایش کرده . گونه های برجسته اش می تواند او را از هزاران دختر ممتازتر کند .
یک نویسنده ای هست که خدا بگویم چه کارش کند . از همان اول نویسندگیش مرا کرده شخصیت اصلی داستانهایش . یک بار اسمم مهتاب است یک بار اسمم کیمیا . ایندفغه اسمم را گذاشته هما . هر دفعه هم باید با یک پسری روی هم بریزم و آخرش هیچی . یا او نارو بزند یا من . دیوانه اند بعضی نویسنده ها .
یعنی تو می دانی که شخصیت داستانی هستی ؟
پس چه که می دانم .
نویسنده ات را هم میشناسی ؟
نه . این را که اگر می دانستم خوب بود .ازش شکایت میکردم
خنده ات میگیرد . سیگارت را پرت میکنی جلو . هنوز دود می کند .
کجا ؟
کجا چی ؟
کجا ازش شکایت میکردی ؟
نمی دانم . او که نمیگذارد . ولی توی بعضی داستانهایش من کارمند هستم .
عجب . حالا چطور شد رفتی پارک هنرمندان ؟
این را از من میپرسی ؟ خودش نوشت تاکسی و گفت زنگ بزن تاکسی و همه کارها را من کردم . اول قرار بود بیایم این پارک . بعد گفت نه آنجا بیشتر عاشقت می شوند .
چی ؟
انگار نویسنده اش خودت بوده ای . به یاد حرفهای من می افتی .یادت نمی آید که چنین دختری را شخصیت پردازی کرده باشی . نگاهش می کنی . یادت نمی آید .
حالا اگر می خواهی از داستان بیا بیرون . یک شربتی چیزی درست کن . کمی دراز بکش ببین با این شخصیت چه کار باید بکنی . اگر پسرها دنبالش کرده اند چطور تو را پیدا کرده است ؟ اگر او را ننوشته ای چطور وجود دارد ؟ آنهم خوشگل و تو دل برو .؟ خوب فکر کن . نفس عمیق بکش . داستان باید باورپذیر باشد . خواننده انظار ندارد یکهو یک دختر زیبا پیدا شود و بدون هیچ مقدمه ای بنشیند با تو سیگار بکشد . حتما اینجا باید یک واسطه قرار بدهی . یک نفر را واسطه قرار بدهی . مثلا راننده تاکسی چطور است . یعنی راننده را طوری بنویسی که مسیرش از میدان شهدای هفت تیر تا شهید مفتح ومیدان سبزواری و مصلی ... نه نمیشود . اینهمه مسیر مگر میشود ؟ پس چطور دختر تا آنجا آمده و مطمئن بوده تو کجا نشستی ؟ درست است که او یک شخصیت داستانی است ولی اگر بداند که تو خودت نویسنده اش هستی ممکن است یک اتفاق تاریخی در ادبیات داستانی بیفتد . البته که او نمی تواند به تو آسیب بزند . ولی برای احتیاط او را تغییر بده . سنش را زیاد کن . یا خیلی کم کن . بله این بهترین راه است . دوباره وارد داستان می شوی . اول می روی توی رستوران شرقی پارک و دو تا لیوان بزرگ چای میگیری . برمیگردی سمت نیمکت . همانجا که نشسته بودی . پبرزنی یک طرف نیمکت نشسته است . خیلی سنش را بالا برده ای . شصت سال . ولی خوب است . الان دیگر زیاد حرف نمی زند . همینکه چای تعارف میکنی با دو دست لاغرکهیر بسته لیوان را می گیرد . چای شیرین سفارش داده ای .میگوید :
ممنون دخترم .
خواهش می کنم .
چای را هورت می کشد . به جلو خیره است . برجستگی گونه هایش حالا بدون گوشت و آرایش زشت است . چروکهای گردنش حالت را بهم میزند . میگویی؟
پس نویسنده های بدجنسی وجود دارند .
وای یادم انداختی . آره دختر جان . خیلی مواطب باش .ولی حالا چند سالی است به من کاری ندارد . چند تا شخصیت جدید پیدا کرده . حالا دیگر داستانهای فلسفی می نویسد . من هم گاهی توی داستانهایش به عنوان یک پیرزن پوچگرای طرفدار نیچه هستم . خوبیش این است که نه پسرها اذیتم می کنند نه مردها .
ایندفعه دیگر جا میخوری . تا حالا داستان فلسفی ننوشته ای . نگاهش می کنی . میگویی :
نویسنده ی تو زن بود یا مرد ؟
هر چی بود زن نبود . زن که از آن کارها نمی کند ؟
چه کارهایی ؟
اینکه هی بین پسرها رد و بدل کند مرا. تو میدانی فمنیست چیست دختر جان ؟ حتما میدانی . نویسنده های زن طرفدار زنها هستند . با مردها لج میکنند توی داستانهایشان . من خودم از نیچه بدم می آید.
می خندد. و یکهو میگوید نگاه کن . یک پسر لندهور داره میاد . تو باید مواطب باشی دختر .
تو به حرف پیرزن فکر میکنی که چرا از یک نفر به نام نیچه بدش می آید .
پسری واقعا لندهور با موهای دم اسبی و ریش بلند جلو می آید . به هر دوتایتان نگاه می کند . زن سلام می کند . پسر میگوید :
دنبال یک نفر میگردم . گمش کرده ام .
میگویی :
شما ؟
من . من راستش ...
ساکت میشود . زیر چشمی نگاهت می کند . ندیدی و نمیشناسی .پیرزن میگوید :
یک دختر ؟
بله . یک دختر را گم کرده ام ولی خیال بد نکنید . چطور بگویم . من ... من
میخواهد برود . کتابی زیر دست درد . سعی میکنی عنوانش را بخوانی . نمی شود . یکهو میگویی :
دختر شخصیت داستانی شماست ؟
آها . بله . من شخصیت اصلی داستانم را گم کرده ام . یک دختر پر شر و شور . مثل اینکه شما میفهمید .هیچکس تا حالا حرف من را باور نکرده . بجز نویسنده ها .
من نویسنده ام .
چقدر خوب .
چهره ی پسر لندهور سرخ می شود . لبخند میزند . بعد دستش را دراز می کند . ولی تو با او دست نمی دهی . میگویی :
ولی شما که داستانهای فلسفی می نویسید .
نه . چطور ؟ کتابهای مرا خواده اید ؟ البته در آینده فلسفی هم مینویسم . خیلی وقت دارم .
حالا وقتش است که از داستان بیایی بیرون .
داستانت را همانجا متوقف میکنی .
میروی توی آشپزخانه چای درست کنی . کف پاهایت از نشستن زیاد گزگز می کند . به کمرت ورزش می دهی . یه خودت میگویی سیماب سیماب . مگر میشود ؟ اگر شخصیت توی پارک مال یک نویسنده ی دیگری است چطور تو توانستی سن او را تغییر دهی سیماب؟دلت برای پیرزن میسوزد . چرا اینقدر پیرش کردی سیماب ؟ میخواستی روز خوب و پرنشاطی داشته باشی ولی الان غمگین هستی و عصبی . برمیگردی اتاقت لبه ی تخت مینشینی . چای مینوشی . فکر میکنی دیگر نمیشود داستان را ادامه داد . لیوان چای را میگذاری روی میز کار . دراز میکشی روی تخت . حس عجیبی داری . دلت میخواهد لباسهایت را بکنی . روبروی آیینه بایستی و جسم خودت را نگاه کنی . یکهو هر چه به ذهنت فشار می آوری نمی توانی به یاد بیاوری آخرین باری که لباست را عوض کردی چه وقتی بوده اندامت خوب بود ؟ بد بود ؟ مثل نویسنده های معروف ؟ . انگار لباسهایت همیشگی بوده است . قلبت تند تند می زند . میروی سمت کمد لباسهایت . خالی است . حتما باید برگردی داخل داستان . اینطور که تو التهاب داری معلوم نیست بتوانی داستان را تمام کنی یا نه . به لباس که فکر میکنی یاد حرفهای راننده ی تاکسی می افتی :
من موندم شما دخترها چرا هیچوقت لباستان کثیف نمیشود .
تازه یادت می آید که راننده عینکش را برداشت و به تو داد . به خاطر اینکه خودت گفته بودی نمی دانم با عینک چه شکلی می شوم . عینکش کثیف و چرک بود . بوی عرق می داد . گفته بودی :
بو میده
خب بوی عرق میده . عرق بدن .
پس به خاطر همین دلت خواست بدنت را ببینی ؟ چرا هیچوقت بوی عرق تن خودت را حس نکرده ای سیماب ؟ بی آنکه بدانی چرا و فقط به خاطر اینکه از این فکرها خلاص شوی برمیگردی داخل داستان . ولی بدون اینکه تو بنویسی آقای نویسنده کنار پیرزن نشسته است و دو لیوان بزرگ آب هویج بستنی کنارشان است . همه چیز نوشته شده است و تو می خوانی :
تو بهش گفتی ؟
آره . گفتم که فلسفی می نویسی . حالا میشه دیگه تو داستانهات نباشم ؟ میخوام برم تو داستانهای یک زن
مگه تو داستانهای من بهت خوش نمیگذره ؟
چرا . خوش میگذشت . تا اینکه به خاطر این دختره سن منو چهل سال بردی بالا . شدم یک پیرزنی که چند جمله از شوپنهاور و چند جمله از نیچه میگم . همین
خب این دختره اسمش هست سیماب . شخصیت داستانی خوبیه . ولی هنوز نمیدونه . فکر میکنه خودش نویسنده ی خودشه .
مگر من شخصیت بدی بودم ؟ مثلا امروز گفتی تاکسی بگیر برو پارک هنرمندان .تو تاکسی هم کلی اذیت شدم . بوی عرق آدمهای واقعی اذیتم میکنه .
از بس گفتی خوشگلم و پسرها دنبالم میکنن سنت رو بردم بالا . آخه هنرمندها هم داستانهای منو میخونن . ازم شکایت کردن .
کجا؟
کجا چی ؟
کجا میشه شکایت کرد ؟
شخصیت داستانی که نمیتونه شکایت کنه . بی خیال
باشه . حالا منو ول میکنی ؟
نمیتونم
چرا ؟
چون تازه سیماب اومده توی داستانهای من . ازش خوشم میاد .
به من چه ؟
تو باید بهش بقبولونی که پارک هنرمندان جای خوبیه . میخوام داستانهام یک خورده بره سمت هنر . بعدش فلسفه . این سیماب با بچه های هنری آشنا بشه خوبه .
اونم مثل من فراری میشه .
نه . تو فراری شدی چون من میخواستم . چون من زیادی تورو خوشگل نوشته بودم هما جان . هنرمندها هم دل دارن دیگه . ولی سیماب رو یک دختر محکم می نویسم . از وقتی هنرمندها ازم شکایت کردن تصمیم گرفتم ازشون انتقام بگیرم .
انتقام ؟ چه شکلیه انتقام ؟ مثلا بهشون نارو بزنه ؟
نه . این رو بسپار به من . سیماب بلده چطور از اینها انتقام بگیره . همشو مینویسم .
الان اینجا چه کار می کنیم ؟
هیچی . این داستان هم تمام شد . من برم تاکسی بگیرم . چرا آب هویجتو نخوردی؟
آب هویج مال دوره ی جوونیم بود . چهل سال قبل .

پایان . ساعت یک و نیم بامداد 31 تیر 99
نظام الدین مقدسی .ر