ذزوغ : شعزی کوتاه از نظام الدین مقدسی
پرندگان زیادی را دیدم
که از تو برمی گشتند
و در منقارهایشان
شعری بود از تو
از خوشبختی تو
هیچ زن خوشبختی
شاعر نمی شود
پرندگان زیادی را دیدم
که از تو برمی گشتند
و در منقارهایشان
شعری بود از تو
از خوشبختی تو
هیچ زن خوشبختی
شاعر نمی شود
باور نمی کنی ؟
جنگ همین است
قرار نیست در اخبار شامگاهی
تعداد کشته ها را بگویند
جنگ واقعی همین است
که تو
زیباییت را از من پنهان کنی
و من جهان را ویرانه ای ببینم
پر از مردمان مرده
من می دانم تنهایی چیست
من می دانم درد چیست
می دانم انتظار چیست
و این دانستن ها
به من امید بیشتری می دهد
که عشق را دریافته باشم
وقتی پرنده ای قفس را درک کند
به آسمان ایمان بیشتری دارد
چرا مثل حضرت یونس
در شکم یک نهنگ زندگی نکنم ؟
وقتی نهنگ
مهربانتر از مردمی است
که تو را
از شعرهایم بر می دارند
تو را از رویاهایم می دزدند
وباور نمی کنند دوست داشتن من
تو را
و باور نمی کنند دوست داشتن تو
مرا
با من بودنت را دروغ می دانند
درست مثل کسانی که
معجزه ها را انکار می کردند
مردی که برای پرندگان
دانه می ریزد
به اندازه ی تمام ارزنها
خاطره دارد
حرف دارد
هیچکس نمی داند
کدام حرفش را باید ترجمه کرد
اما من
یکی از حرفهایش را
درباره ی بال پرندگان
می دانم
خلاصه اینکه
مردی که برای پرندگان
دانه می ریزد
به چیزی مثل پرواز فکر می کرده است
در روزگاری که نمی دانیم
به چیزی مبتلا بوده است
مثل عشق
و هیچوقت نمی تواند بگوید
بالهایش را
بال پرواز یا عشق
چیده اند
فقط می تواند برای پرندگان دانه بریزد
او یک مرد ایرانی است
نمی شود تمام حرفهایش را
ترجمه کرد .
پاکت سیگارم را بردار
فندکم را بردار
سیگاری روشن کن
مواظب باش دود تلخش را
آهسته فوت کنی
از کنج لبها
می خواهم بدانی
بعد ازرفتنت
چقدر تلخ می شوم
و طعم همان دود خواهم داشت
آنوقت خودم را فوت می کنم
در شعری که نمی خوانی
به کلاغها بگو
برگردند
من مترسکهای مزرعه را
آتش زده ام
بگو بیایند
روی شانه های من
روی دستهای من
روی صورت من بنشینند
تنهایی ام بزرگ شده است
تنهاییم را نوک بزنند
چیزهای زیادی از زندگی می خواستم
اما اکنون می دانم
نباید از جهان چیزی خواست
چه می خواهی ؟
وقتی هیچ اتفاقی نیفتاده است
و چیزی تغییر نمی کند
جز کهنه شدن کفشهایمان
و پیرتر شدن صدای جغدها
که احتمالا پیرتر شده اند ......
اگر درخت بودم
با تبر به سراغم می آمدی
اگر پرنده بودم
با سنگ
اکنون شعری هستم
شعری سپید
اسب سیاه رستم را
از شاهنامه فردوسی بردار
و به سراغم بیا