ذزوغ : شعزی کوتاه از نظام الدین مقدسی

پرندگان زیادی را دیدم

که از تو برمی گشتند

و در منقارهایشان

شعری بود از تو

از خوشبختی تو

 

هیچ زن خوشبختی

شاعر نمی شود

جنگ / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

باور نمی کنی ؟

جنگ همین است

قرار نیست در اخبار شامگاهی

تعداد کشته ها را بگویند

جنگ واقعی همین است

که تو

زیباییت را از من پنهان کنی

و من جهان را ویرانه ای ببینم

پر از مردمان مرده

 

فلسفه ی وجود / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

این درخت ها

با میوه هایشان چه می کردند

اگر انسانها نبودند ؟

 

من با خودم چه می کردم

اگر تو نبودی ؟

دو شمع / شعری کوتاع از نظام الدین مقدسی

اگر یادت باشد

روی میز دو شمع روشن بود

ولی تاریکی هجوم می آورد

و من گاهی رنگ چشمهایت را نمی دیدم

و تو

گاهی انگشتان مرا نمی دیدی

که در جهالت و تردید

می خزیدند

عاقبت گفتی :

باید بروم

 

تاریکی آنقدر هجوم آورد

که شمع ها خاموش شدند

و حتی خودم

بغض خودم را ندیدم

 

اکنون تمام خاطره ی آنشب اینجاست

جز رنگ چشمهایت

 

دانستن / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

من می دانم تنهایی چیست

من می دانم درد چیست

می دانم انتظار چیست

و این دانستن ها

به من امید بیشتری می دهد

که عشق را دریافته باشم

 

وقتی پرنده ای قفس را درک کند

به آسمان ایمان بیشتری دارد

 

 

انکار / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

چرا مثل حضرت یونس

در شکم یک نهنگ زندگی نکنم ؟

وقتی نهنگ

مهربانتر از مردمی است

که تو را

از شعرهایم بر می دارند

تو را از رویاهایم می دزدند

وباور نمی کنند دوست داشتن من

تو را

و باور نمی کنند دوست داشتن تو

مرا  

با من بودنت را دروغ می دانند

درست مثل کسانی که

معجزه ها را انکار می کردند

 

 

سیاه و سپید / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

 فکر کن

چرا بعد از رنگ سیاه

و رنگ سپید

اینهمه رنگ هست ؟؟؟؟؟

 

برای کسی که دوستش ندارند

شب سیاه است

روز سپید است

همین......

مرد ایرانی / شعری از نظام الدین مقدسی

 

مردی که برای پرندگان

دانه می ریزد

به اندازه ی تمام ارزنها

خاطره دارد

حرف دارد

هیچکس نمی داند

کدام حرفش را باید ترجمه کرد

اما من

یکی از حرفهایش را

درباره ی بال پرندگان

می دانم

خلاصه اینکه

مردی که برای پرندگان

دانه می ریزد

به چیزی مثل پرواز فکر می کرده است

در روزگاری که نمی دانیم

به چیزی مبتلا بوده است

مثل عشق

و هیچوقت نمی تواند بگوید

بالهایش را

بال پرواز یا عشق

چیده اند

فقط می تواند برای پرندگان دانه بریزد

او یک مرد ایرانی است

نمی شود تمام حرفهایش را

ترجمه کرد .

طعم دود / شعر کوتاهی از نظام الدین مقدسی

پاکت سیگارم را بردار

فندکم را بردار

سیگاری روشن کن

مواظب باش دود تلخش را

آهسته فوت کنی

از کنج لبها

 

می خواهم بدانی

بعد ازرفتنت

چقدر تلخ می شوم

و طعم همان دود  خواهم داشت

آنوقت خودم را فوت می کنم

در شعری که نمی خوانی

کلاغها برگردند / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

به کلاغها بگو

برگردند

من مترسکهای مزرعه را

آتش زده ام

بگو بیایند

روی شانه های من

روی دستهای من

روی صورت من بنشینند

 

تنهایی ام بزرگ شده است

تنهاییم را نوک بزنند

زیباییت / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

می توانستم دروغ بگویم

می توانستم بگویم

تو

از نسل زنانی هستی

که در معبد های یونان باستان

خدای زیبایی را

پرستیده اند

 

می توانستم دروغ بگویم

و داستانهای بیشتری

برای زیباییت بسازم

 

اما باور کن

تو می توانی

به عقابی که در آسمان است

خیره شوی

تا تمام پرندگان اسطوره ای

در چشمهایت

نماز بخوانند

 

 

 

چه می خواهی ؟ شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

چیزهای زیادی از زندگی می خواستم

اما اکنون می دانم

نباید از جهان چیزی خواست

چه می خواهی ؟

وقتی هیچ اتفاقی نیفتاده است

و چیزی تغییر نمی کند

                                      جز کهنه شدن کفشهایمان

و پیرتر شدن صدای جغدها

که احتمالا پیرتر شده اند ......

غیر واقعی / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

من می دانم

هیچ چیزی واقعی نیست

حتی زنی زیبا

که تختخوابت را مرتب می کند

تعبیر خواب مردی است

در روزگارجنگهای صلیبی  

 

تو نیز

سهمت از جهان

رویاهای زیبایی است

که می بینی

 

نگهبان رویاهایت باش

تا بگویند زندگی کرده است

 

 

مرگ / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

اگر درخت بودم

با تبر به سراغم می آمدی

اگر پرنده بودم

با سنگ

 

اکنون شعری هستم

شعری سپید

اسب سیاه رستم را

از شاهنامه فردوسی بردار

و به سراغم بیا

من عشق را دیدم / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

عشق کوچک است

من عشق را دیده ام

در بوی عطر زنانه ای

خلاصه می شد

 

عشق کوچک است

من عشق را چشیده ام

در نگاهی خیره و کوتاه  

نگاهی که جنگلها را

انبوهتر نشان می داد

 

عشق کوچک است

من آشیانه های عشق را بلدم

دیروز عصر

در میان علفزار بیرون شهر

خوابیده بود

و ازکف  کفشهایش

رطوبت زمین بخار می شد