تلاشهای من / داستانیاز نطام الدین مقدسی

عصرها پیاده روی می کنم ولی شبها بیشتر از عصرها پیاده روی می کنم . هر بار هم در مسیری متفاوت . چرا که هدف من راهپیمایی نیست . می خوام شهر رو بشناسم . به نظر من راننده ی تاکسی ها بیشتر از دیگرون شهر رو می شناسن . خیابوناو خونه ها و هر وقت برای مسافرین خود حرف میزنند از زاویه دید اول شخص تمام شهر و خیابون و مردم و حتی نوع زندگی تک تک مردم رو می گن. ولی بعید می دونم در مورد من بتونن چیزی بگن ‌ .مگه اینکه بگن عصر ها و شبها پیاده روی می کنه . بگن دیونه است و معلوم نیس خونه اش تو کدوم خیابونه . بگن احتمالا دزدی چیزیه.
اینا مهم نیس . مهم اینه که من تا حالا تونستم بیشتر خیابونا رو بشناسم . تعداد مغازه ها و تابلو مغازه ها و خونه ها. حالا می تونم اعتماد بنفس داشته باشم .‌چرا که من هم بالاخره کاری انجام دادم . یه کار پر. پیمون .این کار احتمالا به نظر بقیه ساده به نظر بیاد . احمقانه باشه . و اصلا قابل اعتنا نباشه واسشون . ولی خداوند نظرش فرق می کنه . وقتی بمیرم دست خالی نمیرم پیشش. به خداوند خواهم گفت که من تلاش کردم شهر رو بشناسم و اون هم حتما خوشش میاد . از الان صداش رو می شنوم که با فرشتگانش پچ پچ میکنه . انگار کاری که من کردم کار عجیبی بوده باشه . نیاز به شور و مشورت داشته باشه . خدا می گه من مشورت کردم و به این نتیجه رسیدیم که دوباره تو را زنده کنیم . من میگم چرا ؟ خداوند می گه واسه اینکه تو همه ی شهر را نشناختی . یک جایی از شهر رو سراغ دارم که نشناختی . ایندفعه برو و اون خیابان که هنوز نشناختی رو پیدا کن . یکی از فرشتگانمو میگم باهات بیاد . چطوره؟ حتی باهات پیاده روی میکنه . موافقی ؟ از اینکه خدا موافقت منو می خواد اعتماد بنفس عجیبی میاد سراغم . می گم ایول خیلی خوبه
.دوباره زنده می شم . از اونجا که بود و نبودم واسه هیچکی تو شهر فرقی نداشته هیچکی از مرگ و دوباره زنده شدنم خبری نداره . فرشته هم خیلی کمک می کنه و بهم دلداری میده که حتما تو پیدا کردن و شناختن اون خیابون موفق میشم با یه صدای آهسته ای میگه کاری نداره که . به هر حال فرشته می گه اون خیابون همین نزدی کی هاس . وارد میشیم .
تا حالا ندیده ام و اصلا فکرش رو هم نمی کرده ام که جزو شهر باشه . خیابون اسم نداره. شلوغ نیست . حتی یک تاکسی هم رد نمی شه. میگم اینجا رو ندیده بودم . فرشته ی خداوند به عربی چیزی می گه. بعد به فارسی می گه همینجا وایسا. .وامیسم . میگه من یه فرشته ی پلیس هستم . تو وارد جایی شده ای که خداوند در تقدیرت ننوشته. پس بازداشتی. . میگم ولی خودش گفت . خدا گفت بیایم اینجا . فرشته ی خدا می گه خب ‌ درسته . ولی میدونی چیه ؟ قبل از تو یه راننده ی تاکسی مرده بود اومد پیش خداوند . درباره ی تو خیلی حرف زد . گفت که یک دزدی چیزی هستی .خداوند هم حرفش رو باور کرد .آخه تو واقعا کارت مثل یه دزدی بود که ول میگرده . اونوقت تو سرنوشتت نوشت که خیلی زود بمیری . تا دزدی نکنی . بعدا که خودت مردی و توضیح دادی فهمیدیم اون راننده تاکسیه یه چیزایی رو نفهمیده . واسه همین الان دخلش اومده . می گم خب این یعنی چی جناب فرشته ی خداوند . من که نمیفهمم . می گخ هنوز هم تو محکومی . یعنی من دستگیرت می کنم . من بین فرشته های خداوند پلیس مخفی هستم . ببین . الان دیگه نمیتونی بکی من کل شهر رو شناخته ام . در نتیجه دروغ گفتی . دروغ هم گناه کبیره است .

یعنی اینکه فقط خدا دانای کل هستش . فقط او میتونه همه ی شهر را بشناسه. تو. نمی تونی. دروغگویی . واسه همین دخلت اومده .

این خیالات اعتماد بنفسم رو پایین می آره. در حد صفر پایین میاره.‌پس من که تنها کار به در بخورم پیاده روی واسه شناخت شهره شکست خوردم و احتمالا خداوند هم منو تحقیر میکنه . دلیلی نداره همه ی شهر رو بشناسم . دلیلی نداره پیاده روی کنم. تلاش کردن واسه اینکه کاری کرده باشی بیفایده است .

از حالا رانندگان تاکسی واسه مسافرین خود می تونن اینجوری توضیح بدن که این آدم قبلا عصر ها و شبها پیاده روی می کرد . خدا بیامرزدش. ‌معلوم نبود واسه چه زنده است . فقط همیشه به دیگرون می گفت دست نگهدارید . بی فایده است . تلاش نکنید .

خوابگردی / داستان کوتاهی از نطام الدین مقدسی

صدای هیچکی مثل صدای خود آدم نمیشه. مخصوصا صدای خود آدم وقتی تو تنهایی بزرگ و درندشت باهاش حرف بزنه . کافیه چند جمله ی اولو خوب گوش بدی تا متوجه شی صدای خودته.‌..

من هم تو تنهایی خودم که هیچوقت نفهمیدم اندازش چقدره نشسته بودم . تنهایی من آب و هوای خشک و سردی داره . تو تنهایی من علاوه بر خشک و سرد بودن برف هم‌میباره . برای همین بعضی وقتها که آب نوشیدنی کم‌میارم برف میخورم . اونهم بدون اینکه بخوام از لیوانی چیزی استفاده کنم . وسایل زیادی دارم تو تنهایی که همش از یخ ساخته شده . یه تعدادی هم از باد های سرد . هزاران وسایل قدیمی که از اندوه ساختن . یه چن تا چیز هم‌هست که از غروب افتاب روز جمعه تو جنوب ساخته شده و خیلی خوشگله . کلاغ و این چیزا هم داره . یه روز همشون رو مبفروشم . اسم فروشگاهمو میزارم (( وسایل کمک کننده در تنهایی ))
خلاصه من نشسته بودم و برف می اومد و هوا خیلی خشک بود و سرد بود . در اون لحظه صدای خودم رو شنیدم که با یک جمله ی طولانی شروع شد . جمله ای که انگار نقطه و ویرگول و کاما سرش نمی شد . مثل موسیقی ابتدای بعضی فیلمهای ایرانی ..

جمله اینطوری شروع شد که اگه بیشتر از این تو تنهایی خودت بمونی دیگه هیچکی مقصر نیست اگه تو رو با یه گوزن کوهی یخ زده و بی مصرف اشتباه بگیره.

دست هام رو دور زانو حلقه کردم تا با خیال راحت به حرف های خودم گوش بدم . جمله ها ادامه داشت
میتونستی بهتر از این زندگی کنی ولی الان هم که خوب فکر می کنم زندگی بدی نداشتی . شاید باورهای اشتباهی داشتی ولی بعدا مبشه درستش کرد . کافیه دست از لجبازی برداری . خودت رو گول نزن ...‌

باورم‌نمیشد خودم داره اینا رو میگه . یه نفر صدای منو برداشته بود به جاش صدای یه آدم معتاد. به کتابهای دبی فورد و بار بارا انجلس گذاشته بود . شاید هم صدای یه نفر بود که تو تنهایی خودش روح عمه های مرده اش رو احضار میکنه و بهشون میگه چقدر خوشگل شدین از وقتی مردین. اینجوری روحشون رو شاد میکنه . به هر حال صدای خودم نبود .

جمله ها ادامه داشت ولی دیگه من گوش نمی دادم و خودم دیگه حرف نزد . دیدم از دور یه ماشین میاد . از اون ماشینهای باری . کج و راست می شد و میومد . یه بار نزدیک بود یه گله گوسفند رو زیر بگیره . یه بار هم پیچید مسیر فرعی که تازه آسفالت کرده بودند . اینجا بود که دوباره صدای خودم رو شنیدم ؛

تو همیشه تو مسیر فرعی بودی . تو هیچوقت مسیر اصلی رو یاد نگرفتی

ماشین برگشت و دیگه برف نمیومد . تنهایی من تموم شده بود . پس میتونستم بگم اندازه ی تنهایی من اونقدرا هم زیاد نیس . میتونین سرزمین های پر از کوه های نوک تیز جنوب رو بهم بدین . واسه تنهاییم کافیه . بقیشو شهرداری اقلیم سوم واتیکان یا انجمن خواهران علوم دینی بردارن ببرن .‌مهم نیس. ایستادم و بعد دویدم سمت جاده . ماشین با صدای سوز و گداز عجیبی ایستاد. . رنگ تر و تمیز سفیدی داشت. راننده لاغر و استخوانی بود . به هم‌میومدیم. واسه همین خیلی زود قبول کرد که منو تو قسمت بار سوار کنه . فقط خیلی آهسته گفت .جای سفتی بشین. گفت مسافرهای زیادی. دارم . آدم های مهم .‌یه چیزی هم با خنده گفت که نفهمیدم . آدم های لاغر مردنی نباید راننده ماشین باری بشن که چند تا آدم مهم اون پشت نشستن . ولی این شده بود .

هنوز حس تنهایی در من بود و دوست نداشتم با آدم های مهم آشنا شم . ولی از خودم خیلی دور شده بودم .‌واسه همین سوار شدم که به خودم برسم .نمیخواستم بی مصرف ترین آدم تنهایی باشم که روزگار به خودش دیده . وقتی سوار شدم چند نفر رو دیدم که زیر الواری از چوب جمع شدن ‌ با هم حرف میزدن.

زیر الواری از چوب نخل و کنار و این‌جور درختهای معروف و سن و سال دار جمع شدن ‌ با هم حرف میزدن. چوبها بوی خرمای گندیده می دادند .‌برای همین بود که فکر کردم تازه بریده شدن. آن هم نه با آره برقی . بلکه با دست و چنگال و بیل . طوری که ریشه ریشه شده بودن. یکی از اون ادم‌ها رو به من گفت ؛
_ چرا وایسادی مرد . وسایلت کو
_ جا مونده . تو سرزمین اسکیموها

دیگه هیچی نگفت . شاید فکر کرد دیوانه ام . ولی حسابی ترسید . چون جا به جا شد و دورتر نشست . انگار منتظر یک آدم مهم بوده اند که وسایلش را در سرزمین اسکیموها جا گذاشته باشد .
نشستم کنارشون. حالا شش نفر بودیم . از سردی هوا کاسته شد و دیگر برف نمی بارید .پس من تنها نبودم . نشانه ی تنها نبودنم کم شدن سردی هوا و نبود برف بود که همیشه ی خدا می باره

پشت ماشین باری اصلا مثل پشت ماشین باری معمولی نبود . بزرگ و جا دار بود . چند تا فانوس برقی که حتما به باطری ماشین وصل بودند از چوب پوست کنده ی کنارها آویزان بود . اگر تکان تکان ماشین نبود اسم اینجا را می گذاشتم رستوران . سینی چای را به سمت من هل دادند . بفرما زدند .‌چای نوشیدم. مزه ی خوبی داشت . احتمالا هیچ نوشیدنی دیگری نداشتن
بعد هر کدام دراز به دراز افتادند و خوابشان برد. احتمالا وقتی من اومدم تو درباره ی چگونه خوابیدن حرف می زدن . اینجوری حس کردم . یک بالش و پتو هم به من دادن . اما من ترجیح می دادم پشت ماشین باری نخوابم . شاید می ترسیدم خواب وقتی را ببینم که در یک کوهستان زندگی می کردم . با شاخهای بلند یک گوزن کوهی و با یک ماده گوزن کوهی دوست بودم . دوستی ما چند روز طول کشید و بعد یک روز دوستم توسط چند شکارچی به طرز فجیعی شکار شد . پوستش را کندن. گوشتش رو لای پلاستیک کلفتی پیچیدند و بردن . اما بای هم رنگ خون از پشت اون پلاستیک دیده می شد . .

خوابشان برده بود ولی هر. پف نمی کردن . دست کردم توی جیبم و نامه ی پدربزرگم را بیرون آوردم. از یه شهر دور افتاده برام نوشته بود . هشت سال پیش به دستم رسید ولی هنوز نخونده بودم . شاید الان پدربزرگم مرده باشه . پس چرا نامشو بخونم . نامه را گذاشتم توی جیبم همونجا باشه . فقط نباید گمش می کردم . وگرنه غصه دار می شدم . نامه تبدیل شده بود به یکی از اعضای بدنم یا روحم یا هر دو . فقط یه جمله ی اولشو سه سال پیش خوندم . دیگه نخوندم . بعد احوالپرسی نوشته بود نباید تنهایی تو مزاحم تنها نبودن دیگرون بشه . یه جور توصیه به مهربونی کرده بود . فقط همون‌ جمله رو خونده بودم .

اونوقتها البته هنوز تو تنهاییهام برف نمی یومد. هیچ ماشین باری منو سوار نمیکرد.

ماشین ایستاد . صدای پاهایی رو شنیدم که به طرف ماشین میومدن ولی این چند نفر هنوز خواب بودن . بیدار نمی شدن . راننده ی لاغر استخوانی در روباز کرد . مثل در انباری . چند سرباز با تفنگ کنارش ایستاده بودن. یکی از اونا تفنگ نداشت یا من ندیدم . راننده گفت ؛
_ فقط همین ها را توانستم بیاورم.
سربازی که تفنگ نداشت گفت ؛
_ نه .خدای من . یک لشکر سرباز گرسنه دارم . بعد تو فقط شش تا گوزن لاغر اوردی ؟؟..‌ خدا لعنت کند . ماشین بعدی کی میرسه ؟؟

_ ماشین بعدی نیست قربان .‌من آخریشم.

مرا پیاده کردند .شاخ و گردنم رو گرفتن کشیدن پایین . آن چند نفر رو آوردن پایین .
هوا سرد شد . برف خیلی تندی می آمد. می دونستم که دوباره تنها شده ام . ولی از خواب گوزن بودن بیدار نمی شدم . اگر اینطور باشد پس نامه ی پدربزرگم چه می شود ؟ سربازها خوشحال بودند .یکی از اونا لگدی بهم زد که خورد همون جایی که جیب شلوارم بود . همون جا که نامه ی پدربزرگ بود . ولی باز هم از خواب گوزن بودن بیدار نشدم. ما را توی یک کلبه ی چوبی بردن و در رو بستن و وقتی دور میشدن خندیدن.

جن ها در خانه / داستانی کوتاه از نظام الدین مقدسی

من و دوستم آرین داشتیم تو زیر زمین خونشون چیزهای قدیمی رو دید می زدیم . کارتون کارتون چیز ریخته بود و پخش و پلا به نظر می رسید . هر دو دوازده ساله بودیم .آرین کمی چاق ولی من لاغر و قلمی . نمیشه گفت چقدر لاغر بودم ولی میتونم بگم آرین میتونس دو تا همبرگر گوشت رو یه جا بخوره ولی من نمیتونستم . من حتما باید حین خوردن نوشابه میخوردم ولی آرین بعد از دو تا همبر نوشابشو فس فس باز می کرد . اینجوری بود که همیشه وقتی نوبت من میشد زورم میومد . اونروز عصر هم قبلش رفته بودیم خرید . تو سانداویچی کوچکی که تو خیابون نزدیک مدرسه به نام خیابون راکب بود . اسم راکب رو هنوز نمیدونستیم معنیش چی میشه. ولی به نظر آرین اسم باحالی داشت . آرین چی واسش خوبه . راحته و باهاش حال می کنه . بارها دیدم که دخترمدرسه ایها بهش بی اعتنایی می کنن ولی از رو نمیره .من که همیشه بهم بی اعتنایی میکنن میرم تو فکر ولی اون نمیره . تو سانداویچی یه مرد سبیلی نشسته بود . اینم بگم که اونجا جا واسه نشستن نبود . واسه همین نمیشه گفت نشسته بود . کنار پنجره وایساده بود و نوشابه میخورد . از اون قوطیها که گاز تندی مثل داره . پشت مغازه که پنجره هم به اونجا باز بود تو نیم متریش دیوار بود. یه دیوار سیمانی که همیشه ی خدا خیس بود . یه بار آرین گفت اگه از نزدیک بوش کنی حتما بوی شاش میده ولی از اونجا که بو نمی داد و ما هم هیچوقت نزدیکش نشدیم . هر چی بود اون مرده کنار پنجره وایساده بود و ننشسته بود . فقط زانو هاش رو خم کرده بود تا قد بلندش بیاد پایین و تو پنجره جا بگیره . وقتی روش رو کرد به ما دو نفر سیگار دستش بود . بعد وقتی خندید من رو برگردوندم ولی آرین باهاش حرف زد . سانداویچامون رو که گرفتم و پول دادم هنوز داشت باهاش حرف میزد . حالا تو زیر زمین از جیب پیرنش خیلی آهسته دو نخ سیگار در آورد و گفت اون مرده بهش داده و گفت اون مرده اسمش ابراهیمه . همه بهش میگن ابرام خان خالی بند . چون دروغ زیاد میگه . ولی سیگارش که راس راستکی بود .اون ششمین باری بود که سیگار کشیدیم . بعدش دوباره رفتیم پی کارتون ها و با اینکه میدونسیم چی تو اوناست و همشو از بر بودیم باز هم گشتیم .انگار کار دیگه ای نداشتیم .تابستون بود و مدرسه تعطیل . تازه اگرم تعطیل نبود بازم میومدیم. هر دو تامون باورمون شده بود که این تو یه چیزی هست .آخه یه بار همین ابرام خان خالی بند با مدیر مدرسه ما دعواش میگیره . دعوا گرفتن با مدیر مدرسه کار سختیه . آخر کار که ما نفهمیدیم کدوم پیروز شد چون هیچکدوم خونین مالین نبودن ابرام خالی بند به مدیر مدرسه گفته بود تو زیر زمینای خونه هاتون خیلی خیلی چیز کردیما و یه کف دست لوله کرده بود و یک انگشت دست دیگه کرده بود تو اون لوله . بعدشم گفته بود این بچه ها بیشترشون نمیدونن نه ؟ که مدیر چند تا خس خس کرده بودو گفته بود پسر خان هستی که هستی ولی و دیگه نگفته بود ولی چی . و بقیه معلما واسش آب و این چیزا آوردن . نمیتونس حرف بزنه و چشماش عین چشمای اون گربه هایی که با آرین خفه میکردیم بزرگ شده بودن .داشتیم همینجوری دید میزدیم و کارتونا و کاغذا و لگد میکردیم که یهو آرین وایساد و دست به کمر زد و گفت خونه شما زیر زمین نداره ؟ می دونست داره اما بازم پرسیده بود . گفتم خب . گفت اونجا از این چیزا پیدا نمیشه ؟ گفتم نه . خب خودش هم می دونست که زیر زمین خونه ی ما درش قفله . چرا که هر چی جن تو محله بوده اونجا زندونی کردن . اینو هم پدرم بهم گفته بود هم خواهرم هم مادرم . وکل محله هم میدونستن که یه بار یه آدم خیلی قوی اومده جن ها رو اونجا رونده و در رو روشون بسته . بعدشم بعد چن سال اونآدم خیلی قوی مرده . پس دیگه اگه بخوان آزادشون کنن هم خیلی سخته . مادرم میگفت : خونه کوچیکه . تو هم میگی اتاق خودت رو میخوای . ولی نیست . به جز اتاق جن ها . اگه خیلی گریه کنی و اذیت کنی قفلشو به بابات بگم بشکنه بری تو واسه خودت چطوره ؟من هم گریم بند میومد . میدونستم نمیتونم مث آرین یه اتاق جدا واسه خودم داشته باشم .آرین گفت : شاید دروغ میگن . گفتم نه . چه دروغی . شبها صداشون میاد . دوباره گفت من از معلم علوم پرسیدم . گفتم : ولی شبها صداشون میاد . پدرو مادرم دروغ نمیگن . خونه هم کوچیکه . من سیگار کشیدم . سیگار کشیدن گناهه . واسه همین اینجوری شده . راستش پدرم فهمیده بود از پاکت سیگارش دو نخ کش رفتم .اونموقع شاید ده سالم بود .پدرم گفته بود گناه های اینجوری میکنی دیگه . واسه همین جنها اونجان .واسه همین اتاق نداری . بعدشم زده بود پس کلم . البته یواش زد . مادرم تند تر زد . ولی زود بغلم کرد . آرین گفت : بیا بشینیم فکر کنیم . هیچوقت نمیگفت بشینیم فکر کنیم . بسته ی پاسور کهنه رو ریخت رو کارتونی که روش مینشستیم و خودشم ولو شد . پاسور بلد نبود . ولی به چند تا دختر گفته بود بلده . واسه اونا فال ورق هم بلد بود . گفت : هیچوقت بعد از اون ندیدی باز بشه ؟ من فوری فهمیدم منظورش در زیرزمین خونمونه . یه کم دل درد داشتم . معده ام صدای ناجوری داد . گفتم نه ندیدم . ندیده بودم . اونشب که رسیدم خونه تند رفتم نگاهی کردم به در زیر زمین . قفل بود .همیشه از دور نگاه می کنم. اگر به قدمهای من باشه پنج قدم . اگر به آرین باشه سه قدم و نیم . صدای هر شبی نمیومد . البته که من تو شبها هم صدایی نمیشنفتم. مادرم میشنید و پدرم . خیلی ناراحت می شدن . یه بار خودم دیدم و بعد رفتم خواهرم رو آوردم که یواشکی نگاه کنیم . خواهرم هشت سالشه و جیغ جیغو نیست و آرین میگه خیلی خوبه که لوس و ننر نیس . میگه هیچ پسری نمیتونه گمراهش کنه . بعد میزنه پس کلم میگه ولی تو خیلی ننری. من و خواهرم دیدیم که مادرم داره گریه می کنه . تو اتاق خوابشون . پدرم یه چیزایی بهش میگفت . بعدا خواهرم گفت گریه کردن چیز بدی نیس . فقط پسرا و مردها گریه نمیکنن . از اونشب خیلی نگذشته بود که یه شب به خواهرم گفتم بخواب من برم به جلبک سر بزنم . اسم مرغ مینامون رو گذاشته بودیم جلبک . چون حرف نمیزد و به اندازه ی جلبک هوش و استعداد داشت . یه بار آرینم گفته بود کلاغه . کلاغه بابا . بهتون کلاغ دادن . پدرت نمیرسه دستش مرغ مینا بخره واستون . خواهرم هم گفته بود به درک . وقتی بزرگ شد اول چشای تو رو در میاره . ولی نمیدونم چرا آرین هیچی بهش نگفته بود و حتی گفته بود به خدا شوخی کردم . این مرغ میناس. حرف هم میزنه . گفته بود الان حتما سردشه یا گرمشه . فقط وقتی نه سردشه نه گرمشه حرف میزنه . حتی میتونه بگه غزل . غزل اسم خواهرمه . جلبک رو تو یه قفس کوچیک نگه میداشتیم و گذاشته بودیم تو آشپزخونه . به غزل گفتم بخوابه و از اتاق اومدم بیرون . اول که هیچی نمیدیدم . ولی بعدش پدرم رو دیدم که از تو یخچال آب برمی داشت . شیشه ی آب تو دستش بود . صورتش تو نور یخچال یه جورایی لرزید . بعد دیدم دهانش باز شد .شیشه رو دوباره گذاشت و خواست که در رو ببنده دیدم داره اشک میریزه . به جلبک سر نزدم و برگشتم . ترسیده بودم . به غزل نگفتم چی دیدم . نگفتم دروغ گفته که پسرا و مردا نمیتونن گریه کنن . بعد صبر کردم غزل خوابش ببره . علامت خوابیدنش این بود که دهانش باز میموند . همین . بعدش رفتم زیر پتوی نازک تابستونه و گریه کردم . غزل دروغ گفته بود . آره . اونا صدا رو میشنیدن . احتمال دادم بزرگتره صدای جن رو میشنون نه بچه ها . دوباره ترسیدم . آخه من زودتر از غزل بزرگ میشدم . صدای جن اونقدر بده که یکی مثل بابام گریش میگیره . بعد فکر کردم که اون آدم چقدر قوی بوده . بعد خوابم برده بود . صبح وقتی به جلبک نگاه میکردیم و براش سبزی میریختیم غزل گفت دیشب مسواک نزدی اگه هم زدی بدون خمیر دندون بوده . دهنت بود میداد .مثل مادرم یا بزرگتر از مادرم یا مثل یک مادربزرگ که تو کتاب مدرسه باشه حرف زد واسه همین فکری شدم که آرین راس میگه و غزل خیلی دل و جرات داره . اگه یه بار دیگه آرین خواست با ابرام از اون حرفا بزنه یا ابرام خواس از اون حرفا با آرین بزنه به هر دوتاشون فحش بده بگه نه . ولی من تو وجودم نیس که بگم نه . ابرام خالی بند اینو میگه . گفتم نه مسواک نزدم و ترسیدم بهم پس کله ای بزنه ولی نزد و نگام کرد و یهو دوباره همون غزل هشت ساله شد . اونروز عصر هم اول رفتیم سمت ساندویچی . نوبت آرین بود . ابرام خالی بند پول سانداویچ و نوشابه رو حساب کرد و یه پاکت سیگار بهش داد و یه کبریت که روش عکس یه مرد سبیلو با کلاه بود .فکر کردم اون کلاه میتونه رو سر من هم باشه ولی نبود . رو سر آرین هم نبود . بعد حرف زدن و به من خندیدن ومن همش گشنم بود و به او ن سه تا ساندوایچ و دو تا نوشابه نگاه کردم. تو زیر زمین اوضاع همونجوری بود و آرین ازم خواس بازم تو کارتونا بگردیم و پخش و پلا کنیم و بعد نشستیم و خوردیم و من عاروق زدم و معدم کمی می سوخت و نمیسوخت . آرین گفت واسه غزل یه مرغ مینای واقعی دست و پا میکنه و از این چیزا بعدش یهو خم شد زد پس کلم . نگاش کردم گفت میاریش ؟ یه روز غزل رو میاری اینجا ؟ گفتم باشه .واسه این گفتم که دوباره نزنه پس کلم و دوباره گفت تو زیر زمینتون چیه و ایندفه خندید گفت ابرام پسر خانه نمیدونی ؟ همه کار واسش میکنم . من نمیدونستم پسر خان چیه . دوست داشتم نوشابه ی دیگه ای هم بود . واسه همین گفتم واسم نوشابه بگیر . دوباره خندید و گفت باشه . شب که رسیدم خونه یه نگاه به در زیرزمین انداختم . به قفلش نگا کردم. اگر باز بود لازم نمیشد بریم خونه آرین و اینجا از مادرم می ترسید بزنه پس کلم .واسه همین اونشب به غزل همینو گفتم . دو تایی میرفتیم جلبک هم میبردیم زیر زمین . که یهو مادرم اومد تو گفت چیه ؟ تو پسر کم عقل چی میگی به خواهرت ؟. من دراز کشیده بودم و گفتم زیر زمین . اولین بار بود اینجوری میگفتم . گفتم اونجا جن نداره . معلم علوم گفته . آرین هم میگه. مادرم اومد نزدیک و من از ترس نشستم . محکم زد تو گوشم و من گریم گرفت ولی باز هم زد . گفت اون پسره غلط کرده . صورتم درد گرفت . گریه کردم . رفتم پیش جلبک هم گریه کردم . صدای دعوای پدر ومادرم اومد . مادرم میگفت این خونه نکبت داره .همش هم نکبت خان . حالا کی باشه این خونه رو ازمون بگیره پسرش . پدرم گفت نمیتونه . مادرم گفت : آره . منو بهش بدی که تو زیر زمین ... پدرم یه دادی زد و صدای کتک کاری اومد . جلبک ترسیده بود و تو اون تاریکی غور غور میکرد . منم میترسیدم . یادم اومد غزل تنهاس . رفتم تو اتاق . خوابیده بود و گوشهاشو بسته بود . صدای پدرم اومد ولی آهسته بود : خودتم میدونی چرا در رو قفل زدیم . واسه اینکه یادمون نیاد اونجا چی شد . خان مرده . اون لعنتی مرده . دست و پامواین بالا بسته بودن . خب چه کار میکردم ؟ نه سال گذشته . میفهمی زن ؟ این دختره هم نفهمه بهتره . رفتم رو تخت با فاصله ای که مادرم گفته بود کنار غزل خوابیدم . صورتم هنوز میسوخت . گوشهاشو گرفته بود . من هم گوشهامومحکم گرفتم .اینجوری صدای جن ها رو نمیشنویم . آره . آرین دروغ میگفت. معلم علوم دروغ میگفت .

پدر بزرگ / داستان کوتاهی از نظام الدین مقدسی

یکی از بدترین نوع زندگی ها زندگی کردن با افکار و یاد گذشتگان است . اینکه گذشته را بکاوی . البته نه به خاطر کنجکاوی . بلکه به خاطر اجبار . اجبار فهمیدن اینکه چرا یک اتفاق ذهنی مربوط به هشتاد سال پیش ناگهان تو را به آنسوی جایی که باید باشی پرت کند .

از وقتی خودم را شناخته ام حرفهای مادرم در مورد مرحوم پدرم و مرحوم پدر بزرگم مرا دگرگون کرده است . احتمالا همانقدر که پدر بزگم دچار خطای بزرگی شده است واگویی آنچه انجام داده است نیز به کودکی مثل من از لحاظ تربیتی و اخلاقی کار ناپسندی است . چه بسا پدر و مادرم و مادربزرگم که مورد لعن و نفرین کل مردم کشورم بوده اند و به عنوان خائن به مملکت شناخته شده اند ، در به دنیا آوردن من فکری عجیب البته نه به عجیبی فکرهای پدر بزرگم داشته اند . از لحاظ روانی آنها برای رفع و رجوع خشم روانی به فرزند پسری نیاز داشته اند . این فرزند که من باشم می بایست تا هزار سال بعد تمام بار این نحوست فکری و خلاقیت های یک متفکر روانی و بسیار احمق به نام پدر بزرگ را مثل یک چمدان سنگین حمل کنم .

چیزی که ازپدربزرگ به یادگار مانده دو عکس سیاه و سفید و رنگ و رو رفته است و چند نامه که با عجله در جبهه ی جنگ نوشته شده . در یکی از عکسها پدر بزرگ پنجاه و چهار ساله با شلوار پارچه ای پت و پهن که به جای کمر بند از ساسی بند استفاده کرده است را نشان می دهد . پیپ دوره استخوانی را طوری توی دست فشرده انگار در یک روان رنجوری زودرس به سر می برد . نامه ها که پدر به من داد حاوی نظریه های عجیب و غریب در مورد چگونگی اختلال در روند تناسخ بودایی است . انگار او در جبهه ی جنگ مامور کشف موارد ماورا طبیعی بوده است تا جلوگیری از ارتش دشمن .

کاویدن گذشته برای من چندان خوشایند نیست . اما پدرم تاکید می کرد پدرش یکی از جسورترین آدم های متفکری بوده که نه تنها هیچ خیانتی نکرده بلکه شایسته است به عنوادن یک روشنفکر یا خردمند عصر خود و عصر بعد از خود شناخته شود . گاهی در ماه های پایانی عمر پدرم با او مخالفت می کردم . چرا که همان آدم خردمند باعث شد همه ی خانواده ی ما از جمله پدر و مادر و مادر بزرگم و یکی از معلم های شیمی در مدرسه که طرفدار نظریه ی (( نصف هر چیزی ) بر آمده از ذهن بیمار پدر بزگم بود از شهر به شکلی غم انگیز مهاجرت کنند . اگر بخواهم جنبه ی تراژدیک این قضیه را بیشتر کنم بهتر ات بگویم پدرم در آن وقت فقط یازده سال داشته است .و خودش . مگر خودش چه نتیجه ای گرفت ؟

پدربزرگم سه سال قبل از شروع جنگ یک نوع شهوت کنجکاوی در مورد چیزهایی که اصلا ربطی به نوع زندگی او نداشت را تجربه می کرد. . پدرم می گوید او با پای برهنه در حیات خانه راه می رفت . دستها را پشت سر قلاب می کرد و سرش پایین بود . در زمستانها این کار فقط سرماخوردگیهای چند روزه به همراه می آورد . مادر بزگم نمی توانست جلو او را بگیرد . حتی برخی روزها یا شبها مجبور می شد با او قدم بزند تا شاید در حین راه رفتن بتواند از او بپرسد نمی خواهد کفشش را بپوشد ؟. بی گمان پاسخ او یک نه ی بزرگ بوده است . شاید هم فقط با نوعی خشم روشنفکرانه به او نگاه کرده است .

احتمالا این راه رفتنهای دیوانه وار که گاهی برای روشن کردن پیپ قطع می شد ، باعث بروز نظریه ای در ذهن او شد .اسمش را نظریه ی (( نصف هر چیزی )) گذاشت . البته پدرم تاکید داشت که در نام گذاری این نظریه آن معلم شیمی هم دست داشته است . محتوای این نظریه اینگونه است که هر چیزی به طور کاملش درست است و نصف آن چیزها قابل قبول نیست . چرا که به محض نصف شدن تبدیل به چیز دیگری می شوند که ممکن است درحد اقل در بو و رن گو طعم و حتی تاثیر گذاری کاملا برعکس کل آن چیز باشد . در این نظریه چند مثال هم سربندی شده است . بهترین مثال هم نان است . بله نان . نان را اگر نصف کنیم دیگر نان نیست . بلکه چیز دیگری است . بعد از مدتی پدر بزرگ با معلم شیمی که شهرت کمی داشته نیز نظریه اش را در میان می گذارد . آنها به هر دلیلی به این نتیجه می رسند که هیچ نصف نانی نان نیست . چرا که به محض نصف کردن عناصر نان تغییر کرده و ممکن است تبدیل به چیزی شود که خوردن آن کار درستی نباشد . در این مورد پدر بزرگم آنقدر اصرار می ورزد و دوباره فکر می کند که ناگهان نظریه اش تبدیل به یک اصل ماورای طبیعی می شود . توضیحات او که از زبان پدرم شنیده ام رابه خاطر گنگی و پیچیدگی نمی توانم درست توضیح دهم . و اصلا نمی دانم چرا خود را در گیر این محملات می کنم . اما چیز اندکی که فهمیدم این بود که پدر بزرگ حتی به نانوایی های شهر می رفت و از مردم می خواست هیچوقت نان را نصف نکنند .چرا که نان فقط وقتی معنا می دهد که کامل باشد و بعد از نصف شدن تبدیل به چیز دیگری می شود که مشخص نیست چیست . میپرسید آیا شما اینقده احمقید که چیزی که نصف شده و دیگه همون چیز نیست رو مصرف می کنین ؟؟

بی هیچ مقدمه ای می گویم اینها نه یک نظریه است و نه آنگونه که پدرم اصرار دارد فکر جسورانه . اینها مهملاتی است که احتمالا یک معلم شیمی به عنوان طنز در روزنامه های محلی به چاپ می رساند تا از این طریق درآمد خوبی از طرف پدر بزرگ کسب کند . بی آنکه بداند عواقب این کار چه خواهد بود . پدرم میگفت آن معلم در پایین هر نوشته اش اول نام پدر بزرگ و بعد نام خودش را می نوشته . مشخص است که توهم پدر بزرگم در مورد علمی بودن نظریه اش او را واداشته تا تاکید کند نامش در آن نوشته های مزخرف قید شود . چیزی که من به آن محکوم هستم نداشتن حتی یکی از آن نوشته های معلم شیمی است . چرا که دولت پس از آن اتفاق نفرت انگیز و عجیب تمام آن روزنامه های محلی و کشوری را تعطیل کرد . حتی آرشیو کتابخانه ها از تحویل دادن نسخه ای از آنها امتناع می کنند .نگاه تند و خشن مسئول یکی از کتابخانه ها هنوز یاد آور آن جمله از پدرم بود که به من گفت : تاکید کردند که او به کشور خیانت کرده . حتی بیشتر از یه سرباز درجه دار ستون پنجمی دشمن . وحشتناکه..

دو ماه بعد از رفتن به جبهه ی جنگ اولین نامه اش به دست مادر بزرگ می رسد . الان این نامه ها جلو من روی میز پخش است . در آن نامه چند نمونه از کارهایش برای ایجاد اختلال در روند تناسخ بودایی را توصیف کرده است که شامل منفجر کردن و یا سوزاندن جسدهای ارتش دشمن و سپس پخش و پلا کردن خاکستر آن جسدها و در هم آمیختنشان و پختن نوعی نان و دادن آن نانها به سگهای گرسنه است . در مورد روح آن بیچارگان هم همین حد کافی است که بگویم او نظریه اش درباره ی نصف هر چیزی را درباره شان به کار برده بود . در یکی از نامه ها اشاره کرده بود که آن سربازها روح نداشتند . چرا که نصف روحشان در هنگام وحشت از مرگ از بین رفته بود . پس آن نیمه ی دیگر در مسیر رسیدن به برزخ و بازگشت به جسم دیگران ناتوان است . یا اصلا اسمش روح نیست . جمله ای که مرا گیج تر کرد و البته برای اولین بار اندکی به فکر واداشت این بود : عزیزم . روح لطمه دیده و نصف شده ی کشتکه شدگان در هر جنگی اگر هم در مسیر تناسخ به جسم کودکی تازه متولد شده جان بدهد . آن کودک معلول و علیل و بدبخت و دارای بیماریهای ذهنی و ناتوانیهای متعدد جسمی است . پس من به هر حال موفق شده ام . چه میگویی ؟ منتظر پاسخ نامه ات هستم . البته که مادربزرگم هیچوقت نه نامه را فهمید و نه پاسخش را داد . احتمالا نوشن چنین نامه هایی به مادر بزرگم برای این بوده است که نشان حتی در میدان جنگ با پای برهنه راه می رود و به اصطلاح خودش در موضوع ماورا طبیعه فکر می کند .

اواسط جنگ است که کشور دچار قحطی و گرسنگی و تورم بیش از اندازه می شود . اینجاست که آن اتفاق نحس ناشی از تفکرات شبانه روزی پدر بزرگم دامنگیر عده ی زیادی می شود . معلم شیمی را بازداشت می کنند . چرا که مردم شهر و چند شهر دیگر و پس از چندی کسانی که آن نوشته ها را خوانده بوده اند از خوردن جیره ی غذایی امتناع می کنند . آنها نظریه نصف هر چیزی را یاد آور می شوند و حد اقل به مدت یک ماه از دستور موکد مقامات کشوری مبنی بر اینکه به جای یک نان کامل و برای عبور کشور از این موقعیت جنگی نان را نصف کنند و روزی نصف نان مصرف کنند پیروی نمی کنند . مردم زیادی اعلام کردند نصف نان اصلا نان نیست . ونانهای نصف شده توسط دولت را در بدترین شرایط گرسنگی مسخره کردند و خندیدند .

معلم شیمی اعتراف کرد که اولین بار نظریه را از پدربزرگ شنیده است . بلافاصله با نامه ای شدیدالحن از پدر بزرگ که در جبهه جنگ مشغول غذا دادن به سگها بود خواستند فورا خود را به دادگاه نظامی معرفی کند . به او گفتند به خاطر جفنگیاتش به کشور و ملت خود خیانت کرده است . در اجرای قوانین کشوری آنهم در دوران جنگ اختلال ایجاد کرده است . محکوم به حبس ابد شد . اما در همان دادگاه به خاطر دفاعیه ای که فی البداهه از نظریه خود کرد محکوم به سه بار حبس ابد و دو بار تیرباران شد . دفاعیه ی او فقط چند جمله بود : خود همین جنگ نشون می ده که نظریه من درسته . دقیقا همینه . نصف مردم دنیا می خوان نصف دیگه رو بکشن . هیچ کدوم از این نصفه نیمه ها رو قبول ندارم .هر دو طرف برن بجهنم .هیچکدوم شما نصف و نیمه ها هم به هیچ جای من نیستین . فهمیدین یا نه .حالا هم منو بفرستین زندان یا هر جای دیگه که بشه این پیپ لعنتی رو روشن کنم.