آن روز عصر را

دوست دارم

یادآوریش را دوست دارم

همانطور که گفتم

آنروز عصر را

دوست دارم .

از خیابانی طولانی می گذشتم

دست در جیب شلوار

قدم زنان

بوالهوسانه

تلو تلوخوران

بی هیچ وسواسی برای رسیدن

نگاهم گاهی به درختها

که سایه هایشان بیش از حد انبوه شده بود

و گاهی به سنگفرش کثیف

آنروز عصر را دوست دارم

وقتی از خیابان گذشتم

وارد کوچه ای شدم

یادم است ابتدای کوچه کمی سردم شد

و بعد

کوچه ای دیگر که هیچ درختی نداشت

آن کوچه هیچ درختی نداشت

و خانه ها در همان اوایل غروب

ساکت و خاموش بودند

حالا قدم زدن

درست مثل رفتن

به سمت مرگ بود

آن عصر را دوست دارم

یاد آوری آن عصر را دوست دارم

قدم هایم باز هم آهسته تر شد

و تاریکی را حس کردم

که روی پوست صورتم می لغزید

می لغزید و بعد می دیدم

که چند ستاره روی پیرهنم چکه کرد

تلوخوران

بدون هیچ وسواسی

سیاره هایی که به هم میخوردند را

با تکان دادن دست

از پیشانیم دور کردم

آن روز عصرر را دوست دارم

یاد آوری آن روز عصر را دوست دارم

یادم نیست مرگ آهسته تر بود یا وجود من ..

هیچ درختی نبود

هوا مثل یک اشتباه همیشگی جریان داشت

...

....