ندیدنت / شعری از نظام الدین مقدسی

هر روز که نمی بینمت

کنار درختی می نشینم

تا تنهاییم را

مثل گناهی کودکانه و معصوم

در سایه اش

پنهان کنم

 

گاهی

گاهی و نه همیشه

درخت

اندوه غلیظ مرا شبی تاریک می پندارد

صدای خوابش را می شنوم

در خوابهای درخت

تودر جنگلی بزرگ

نشسته ای

و در سایه های آنهمه درخت آفتاب می شوی

 

 

تفاوت / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

لباس چرک و پاره اش را

کفشهای کهنه و فرسوده اش را

می پوشد

از خانه ی کوچک و نیمه ویران بیرون می آید

اندوهش را در اعتصاب نیازهای جسمش رها می کند

به خیابان می رود

تا گلهای زیبا ، جذاب و خوشبو

به رانندگان بفروشد .

 

در راه بازگشت

به آسمان شب نگاه می کند

با پول فروش گلها

کهکشان راه شیری را می خرد

و گرماگرم می نوشد .