هر روز که نمی بینمت

کنار درختی می نشینم

تا تنهاییم را

مثل گناهی کودکانه و معصوم

در سایه اش

پنهان کنم

 

گاهی

گاهی و نه همیشه

درخت

اندوه غلیظ مرا شبی تاریک می پندارد

صدای خوابش را می شنوم

در خوابهای درخت

تودر جنگلی بزرگ

نشسته ای

و در سایه های آنهمه درخت آفتاب می شوی