صداها / داستانکی از نظام الدین مقدسی
لابد چیزی که می خواست کمیاب بود یا اصلا نبود . یک چیزی که انگار توی رویای خودش ساخته باشد .نمی دانم .ولی هر چه گشت پیدا نکرد .من هم کمک کردم . هر چه داروخانه بود رفتیم .حتی عطاریها . نبود .میگفت پیدایش کنم تمام میشود .دیگر خبری از صدای توپ و تانک وگریه زخمیها نیست . می توانم بخوابم .حرف بزنم .یک بار هم گفت بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه .میخواستم بگویم اینطرفها نه دشتی هست نه کوهی . نشد.وقت نشد بگویم . اخرش راه افتادیم سمت بازار. بازار سیاه .نبود .چنین چیزی توی دنیا نبود. برگشتیم پریشان بود .صداها را می شنید لابد . بعد از ظهر از خواب پرید .بغلش کردم . مثل بچه ها . دست کشیدم روی شانه ی استخوانیش .گریه می کرد. طولانی گریه کرد . مثل شیون بود. هیچ نگفتم .دو روز ندیدمش . زنگ زد که صداها رفته. پیدا کرده بود لابد. همان که نبود اصلا .گفت گریه . نفهمیدم.بعدا که دیدمش گفت گریه.گریه گردن خوبم کرد.
از من نپرسید کی هستم و از من نخواهید همان کس باقی بمانم ( میشل فوکو )