هفتم / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی
بیشتر از همه
روز هفتم آفرینش را
دوست دارم
که خدا هیچ چیز نیافرید
بیشتر از همه
روز هفتم آفرینش را
دوست دارم
که خدا هیچ چیز نیافرید
در شهری دور
در کافه ای که نمی شناسم
نشسته ای
لیوان قهوه ی سیاهت
با رنگ بور موهایت
صمیمی شده است
از میز بغل دستی
ساعت را می پرسی
بعد به جای من
خودت را طوری
ناشیانه بغل می کنی
که سیگار
به شانه ات می ساید
جایی که همیشه از آنجا
تو را بوسیده ام
و پوست داغ و شیری رنگ شانه ات
حواسم را
از دنیای سرد و دودی آدمها
پرت کرده است
آیا دلتنگیهایت
مانند لهجه ی سیاه قهوه ات
نامفهوم باقی خواهد ماند ؟
اگر فالگیری آنجا باشد
به تو خواهد گفت
مردی خسته
ته آن لیوان
به دری خسته خیره مانده است
برای فراموش کردنم
در آن شهر
قدم می زنی
و به ترک کردن سیگار
فکر می کنی
انگار مرگ
آلزایمر دارد
روزی صد بار
می میریم و زنده می شویم
زبان عشق را یاد بگیری
زبانتنهایی را یاد گرفته ای
رویاهایت را
با زبان عشق خواهی دید
و در واقعیت
تنهایی
خواهی ترسید
بسیار خواهی ترسید
و از خود می پرسی
معشوقه ام را چقدر دوست دارم ؟
او چقدر زن است ؟
او چقدر زنانه دوستم دارد ؟
و بوی عطر تنش را
از بوی خیابان و درخت جدا می کنی
مثل وقتی که تنهاییت را
از صدای ماشینها و تلوزیون نجات می دهی
می خواهی بوی عطر گلویش را
از بوی عطر بازوهایش
تشخیص دهی
آنوقت است که سخت می شود
عشق سخت میشود
و تو می ترسی
از اینکه تنهایی ات
حرف بزند
زبان عشق را که یاد بگیری
زبانتنهایی را یاد گرفته ای
مردی که غمگین است
زنانگی جهان را
از او گرفته اند
مرد غمگین
می داند که شیدایی را دوست دارد
دیوانگی را دوست دارد
زنی را دوست داشته است
که لهجه ی عجیب نوازش
در انگشتها یش
همسایه ها را به رقص وا داشته است
پس چرا نترسد
پس چرا از زبان تنهایی
و ترجمه ی جهانی بدون انعطاف
در جملاتی به ظاهر عاشقانه
نترسد
و من می ترسیدم
و من می ترسیدم که شعر هایم
ترجمه ی تنهایی های مردی غمگین باشد
که وقتی زبان عشق را فهمید
زبان تنهایی را فهمیده باشد.
خسته ایم
همچون حروفی از الفبا
که نوشته می شوند
ولی خوانده نمی شوند
کبوتران نمی گریند
پرهایشان
بر گونه های باد
رها می شود
مرا چه سود
از روشنایی آن چراغ
که بر بام گورم گذاشته اید
این عمر رفته را
شمعی نیازبود
شمعی که از من
دریغ داشته اید
دلم برای روزهایی تنگ است
که فقط شبهایش
تاریک بودند