پرسش ها/ یک داستانک از نظام الدین مقدسی
در روستایی که ما زندگی می کردیم فقط زندگی وجود داشت . در باره ی مرگ در کتابها چیزهایی خوانده بودیم و خندیده بودیم . چرا که بسیار بعید بود چنین اتفاقهایی افتاده باشد . بنابر این سئوالات فلسفی ما از جنس زندگی بود و نه مرگ . یکی از سوالهای بزرگ ما این بود که چرا در گذشته های خیلی دور عشق وجود داشت و به خاطرش دلتنگ می شدیم ؟ سئوالات ما فرق داشت . اکنون هم فرق دارد . بزرگترین سئوال ما الان این است که آیا هیچ چیزی نیست که برایش اندوهگین شویم ؟
از من نپرسید کی هستم و از من نخواهید همان کس باقی بمانم ( میشل فوکو )