پرسش ها/ یک داستانک از نظام الدین مقدسی

 در روستایی که ما زندگی می کردیم فقط زندگی وجود داشت . در باره ی مرگ در کتابها چیزهایی خوانده بودیم و خندیده بودیم . چرا که بسیار بعید بود چنین اتفاقهایی افتاده باشد . بنابر این سئوالات فلسفی ما از جنس زندگی بود و نه مرگ . یکی از سوالهای بزرگ ما این بود که چرا در گذشته های خیلی دور عشق وجود داشت و به خاطرش دلتنگ می شدیم ؟ سئوالات ما فرق داشت . اکنون هم فرق دارد . بزرگترین سئوال ما الان این است که آیا هیچ چیزی نیست که برایش اندوهگین شویم ؟

غمناک . شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

شاید 

امشب بمیرم 

یا فردا صبح 

یا هر وقت دیگری 

 

مهم 

مردن نیست 

بلکه دانستن این قصه ی غمناک است 

که مرگم 

تاوان هیچ عشقی

نخواهد بود

یک روایت از آینده . داستان خیلی کوتاه از نظام الدین مقدسی

مرد در خیابان ایستاده بود و به سمت راست خود نگاه می کرد .بعد به سمت چپ نگاه کرد . وقتی خواست به سمت جلو که پیاده رو بود نگاه کند متوجه شد که هیچ چیز آنجا نیست . نه پیاده رو و نه جاده و نه هیچ چیز دیگری . به سمت راست نگاه کرد و دید سمت چپش آنجاست . خودش نمی دانست در کدام سمت قرار دارد .زنی که از یک جهت نامشخص وارد خیابان شد مرد را به شکل پیاده رو دید و روی مرد راه رفت . مرد سعی کرد اعتراض کند . همانطور افتاده بود و سمت راستش خودش بود مربوط به سی سال بعد . 

ماشین شهرداری آمد . او را برداشتند و در یک سطل زباله انداختند . زیرا خیابانهای شهر باید از چیزهای کهنه تمیز باشد . توی سطل بود و سعی کرد اعتراض کند . اما آنجا حد اقل می دانست کجاست و می دانست اهمیتش در حد آشغال است .به همین راضی شد .