حیرت مستمر . شعری از نظام الدین مقدسی

چرا نمی توانم
شعری بنویسم که در آن
آفتاب
ساده لوحانه و ولنگاری
طلوع کند
به گونه ای که نداند چرا
طلوع کرده است
و در درنگی کوتاه
آغشته به احساسی که پنجره ای اتاقم را
پوشانده است
حس کند سرد است
سرد
سرد
سرد
همچون دردناکی واژه های غمگین شعر من بر پوست رازناک زندگی

همچون حیرت مستمری
که در هر صبح با من
متولد می شود


ن.‌مقدسی

تو را نمی توان فهمید . شعری از نظام الدین مقدسی

تو را تمی توان فهمید
نه
تو را نمی توان فهمید
از آن هنگام
که پروانه ها
بال گشوده اند
تاریخ دیگرگون شده است
زیبایی دیگرگون شده است

اگر فرض بگیرم
هر بار حرکت پلکهایت
پیله ی پروانه ای را
می گشاید
هزار هزار پرواز
از چشمهایت آغاز شده است
که زیبایی را
به هوا و آسمان ببرند

نه
تو را
از آن گاه دیرینه
که پروانه ها
بال گشوده اند
نمی توان فهمید

تنها کاری که می کنم
شعرم را در تاریخی می نویسم
که از فهمیدنت
ناکام مانده ام ..