عنوان داستان : منافی . نویسنده : نظام الدین مقدسی
آن روز هم با عجله خودش را آماده ی رفتن کرد . دیر بیدار شده بود .معمولا تا نزدیک صبح فقط وول میخورد. پنج شش سالی می شد گرفتار کم خوابی شده بود . معمولا صبحانه اش فقط یک لیوان قهوه بود تا گیجی و منگی ناشی از بی خوابی را کم کند . لباس پوشید . موهایش را شانه زد و مختصر آرایشی کرد . با خودش گفت ؛ هنوز هم مردهای این ساختمان و محل کارم بهم نگاه می کنند. حتی اگر آرایش نکرده باشم . و لبخند کم جانی زد . لبخندی که به نظرش قسمت مهم و همیشگی آن را کسانی دزدیده بودند و با قساوت شدید مال خودشان کرده بودند . در آخر روسری اش را دور گردن انداخت و به اینه ی قدی آنقدر نزدیک شد که از نو بودن شلوار جینش لذت ببرد .
وارد آسانسور شد و یادش آمد عطر را فراموش کرده است . استفاده از عطر ربط به هیچ کس نداشت . از بوی عطرها خوشش می آمد و این را همه می دانستند . مردهایی که عطر میزدند بیشتر از مردهای دیگر برایش جذاب بودند . برای او جذاب بودن به بو ربط داشت نه قیافه و نوع شانه کردن مو . هر وقت حوصله می کرد به مریم توصیه می کرد عطر بزند . مریم دختر مرد جوان سرایدار بود . پانزده سال بیشتر نداشت ولی به نظر خیلی خوشگل می آمد. مریم می گفت؛ بابام میگه نه . هم مدرسه ای هام هم عطر نمیزنن.
. آسانسور به طبقه ی نهم رسید . حتما باید فرناز را می دید . هر روز قبل از رفتن به محل کار به دیدنش می آمد. دوستان قدیمی بودند و رازهای زیادی با هم داشتند . فرناز را دوست داشت . دعا دعا کرد که شایان رفته باشد مسافرت . یا همان ماموریت .رفته بود . برای دو روز به کرمان . فرناز برایش چای ریخت . راحله گفت ؛ عجله دارم . فقط خواستم ببینمت . چه شانسی داری که لازم نیست کار کنی . خیلی احمقی که تا لنگ ظهر نمی خوابی.
تا چهار سال پیش فرناز هم مجرد بود . با هم در یک آپارتمان زندگی می کردند .و هر دو در اداره پست شماره ۱۷ کار می کردند .تا وقتی با شایان آشنا نشده بود مجرد بود .
فرناز اخم ساختگی کرد و خندید .گفت : تو هممیتونی کار نکنی بیشعور . چند بار پدرت بهت بگه برگرد شهرستان؟ اون پسره هنوز میخوادت . بیچاره گناه داره .
گناه نداشت . آن پسره باید بمیرد .ازش متنفر بود . گفت؛
گفتی برای دو روز رفته ؟؟ میتونم شب بیام ؟
فرناز قبول کرد و خوشحال شد. خوشحالی فرناز البته به خاطر چیز دیگری بود . خانم حقانی گفته بود شب می آید دیدنش. او یک زن پنجاه ساله ی عجیب و غریب بود که تحمل کردنش سخت بود دو ساعت می نشست و حرف میزد و در پایان انگار نیامده بود مهمانی . آمده بود شوهرش را به همه ی خلاف های دنیا متهم کند و قول بدهد که همین فردا از او طلاق می گیرد. ساکنان ساختمان توی اپارتمان خودشان زندگی می کردند و در عین حال مجبور بودند هر چند وقت یک بار صدایش را بشنوند که میگوید هم فردا . همین فردا . وقتی توی آسانسور بود . وقتی از پله ها پایین می رفت . و حتی آن دفعه در هنگامی که همه می خواستند برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی کنند . برنامه ی او برای شب چهارشنبه ی آخر سال یک طلاق قطعی بود .
فرناز را بوسید . سعی کرد پوست گلویش را بو کند . بعد با نوعی بی حوصلگی گفت ؛
فکر میکنی باید بچه دار بشید؟ تو این اوضاع اقتصادی ؟ نظر شایان چیه . وقتی گفت شایان یک اخم نامفهوم توی چهره اش موج زد .
فرناز گفت نه . هنوز آمادگی اش را ندارد. شایان هم میگه هر چه تو بگی.
تو اداره پست و بعد از آن وقتی به خانه می آمد به همان جمله فکر می کرد . بین راه از راننده تاکسی خواست بایستد. به داروخانه رفت و قرص خواب خرید . البته ایندفعه از یک شرکت متفاوت. حتی تصمیم گرفته بود به یک روان پزشک مراجعه کند ولی باید چند محله دورتر می رفت و کلنیکی را انتخاب می کرد که خیلی غریبه باشد .هر چند در تهران همه غریبه بودند ولی ممکن بود یکی از ساکنین ساختمان او را بشناسد . برایش مهم بود که برخی رازها فقط برای خودش باشد .
شب به آپارتمان فرناز رفت . خانم حقانی پرچانه ای می کرد و میوه می خورد . هر دو ساکت بودند و فرناز با موبایلش بازی می کرد . چند پیامک برایش آمد. راحله گفت کیه
فرناز گفت شایان .
چی میگه
هیچی بابا
میگه دوستت داره نه ؟
خانم حقانی گفت ؛
هنوز هم بهم میگه دوستم داره . ولی خیانتهاش چی ؟ قشنگ مشخصه بهم دروغ میگه .
فرناز و راحله نگاهش کردند . لپ هاش پر از میوه بود و این باعث می شد صدایش تغییر کند .
وقتی رفت آنها به اتاق خواب رفتند . راحله روی تخت خوابید و کتابی که شایان خوانده بود را برداشت . بعد گفت ؛
چرا اینقدر سرده اینجا ؟،،
خب من شبها تو هال میخوابم. شوفاژ اینجا رو خاموش کردم
امشب چی؟
فرناز شوفاژ را روشن کرد . کتاب در مورد زندگی نادر شاه بود . در اواخر عمر پسرهای خود را کور کرد .در اواخر زندگی دیوانه شد . نادر شاه دستور داد کسانی که او را از کور کردن فرزندش پشیمان نکرده بودند کشته شوند . علت همه ی اینها بدگمانی بود . بدگمان شد که فرزندش می خواهد او را بکشد و بر جایش بنشیند .
اتاق گرم شد . آنقدر که فرناز بعد از کلی مالیدن کرم به صورت و دست و پاهایش و در همان حین حرف زدن درباره ی یک مزاحم تلفنی خوابید . زانوها را توی شکم جمع کرد . در آن حالت به دختر بچه ای لاغر تبدیل می شد که نمی دانست دور و برش چه می گذرد . منتظر بود مادرش بیاید برایش لالایی یا قصه بخواند . در همان حالت به صورت راحله نگاه می کرد که کتاب می خواند؛
نادر شاه به همه ی دور و بریهایش مشکوک شده بود . فرزندانش و حتی فرماندهان سپاهش را زیر شکنجه کشت . هر کسی نزدیک تر به او بود خطر بیشتری حس می کرد .
پلکهای فرناز سنگین شد و خوابش برد. راحله آرام کتاب را سر جایش نزدیک آباژور گذاشت وپاها را دراز کرد . نفس عمیقی کشید . به سمت کمد دیواری رفت و یک پتو ی قرمز آورد. پتو را روی پاها ی فرناز گذاشت و بعد بالا کشید . نفس های فرناز آهسته شده بودند . برگشت . آباژور را خاموش کرد و در حالی که گوشی موبایل فرناز را در دست داشت از اتاق بیرون آمد. وقتی قرص خواب خودش را ریز ریز می کرد و در چای او حل می کرد نمی دانست قرص جدید اینقدر خوب و مناسب تاثیر می گذارد. نمی توانست جلو اشتیاقش را بگیرد. انگار به یکپیروزی بزرگ در زندگیش رسیده باشد روی مبل نشست . موبایل را روشن کرد . رمز را زد و وارد واتساپ شد . اسم شایان با عنوان ((عشقم ))سیو شده بود . دوست داشت اسم را تغییر دهد. دوست داشت به جایش بنویسد(( خیانتکار)). ولی مگر شایان خیانت کرده بود ؟ تقصیر خودش نبود که فرناز را به او معرفی کرد ؟به هر حال باید کور بشه . هر دو تا چشمهاش .
خیلی راحت توانسته بود صدایش را تغییر دهد . وقتی کارت صدا را از یک سایت خرید می کرد باورش نمی شد که بتواند به عنوان یک مرد سی و پنج ساله حرف بزند. از این کار لذت می برد . در عین حال کل گفتگویش را با فرناز ضبط و ذخیره می کرد . منتظر لحظه ای بود که فرناز وسوسه شود . وسوسه ی دوستی با مردی دیگر . اما تا حالا نشده بود و حتی فحش های رکیکی به راحله داده بود .حالا هم که شایان از همه چیز خبر داشت . نا امید شد . انتظار اینهمه عشق را نداشت. اما چرا این کار را می کرد ؟ شایان را دوست داشت ؟؟ فکر می کرد فرناز و شایان هر دو به او خیانت کرده اند ؟ یا اینکه دچار یک بیماری روانی بود ؟ یک روانی . بعضی وقتها به فرناز می گفت روانی و یا هر دو به یک نفر دیگر گفته بودند روانی و امروز به خانم حقانی گفتند روانی و آنقدر رفتارش را تفسیر کردند که تقریبا عبارت روانی به عبارت دیوانه یا سادیستی تبدیل شد . فکر کرد ؛ سادیستی بودنم دست خودم نیست .ولی حتما روانشناسها می دانند .
ولی همان وقت اتفاقی افتاد که راحله فکرش را نمی کرد . یادش رفته بود افلاین باشد . یک پیام از طرف شایان رسید .
_ چی شده هنوز بیداری ؟ با دوستت هستی .
نمی دانست جواب دهد یا فورا آفلاین شود. بعدا وقتی فرناز میگفت خواب بوده حتما باور می کرد . باور می کرد که اشتباه دیده . اما پیام چی ؟ پیام رسیده بود و نمیشد حذف کرد .اگر حذف میکرد هر دو می فهمیدند . نت را قطع کرد .کمی توی مبل جابه جا شد . فکر کرد و احساس کرد بدنش به شدت گرم است و بعد مجبور شد دستشویی کند . توی دستشویی هم فکر می کرد . موبایل را با خودش برده بود آنجا. یک لحظه به ذهنش رسید موبایل را از بین ببرد و تکه هایش را سیفون بکشد .
راه رفت .توی حال کوچک و توی آشپزخانه. دو بار موهایش را باز کرد و دوباره با کش صورتی رنگش بست . دوباره نشست و بدون مقدمه نوشت آره بیداریم. نت را روشن کرد . پیام فورا رسید . پیام های جدید شایان تند تند می آمد. کجا رفتی ؟ چی شد؟ اگر تماس می گرفت چی ؟؟؟
شایان شکلک فرستاد . راحله عصبانی شد .چرا وقتی هم دانشگاهی بودند حتی یک بار به او لبخند همنزده بود . همه اش حرفهای جدی در مورد رشته ی کامپیوتر. نرم افزار جدید . سخت افزار جدید . خبری از احساس های جدید نبود .شایان مترادف بود با کهنگی و ملال . . همین .راحله شکلکی فرستاد که خستگی را القا می کرد .شایان نوشت شب بخیر . سلام برسان .
پیام ها را پاک کرده بود و گوشی را خاموش کرد و سر جایش گذاشت.
یک بار وقتی با فرناز تماس گرفته بود از برخی رفتارهای شایان در دانشگاه گفت . اگر فرناز اجازه می داد و قطع نمی کرد می خواست به دروغ بگوید او تمایل شدیدی به دانشجوی دختری به نام راحله داشته موقعی که به پهلو رو به فرناز خوابیده بود و به خاطر نداشتن قرص اضافی خوابش نمی گرفت .دستش را پیش برد و روی دست فرناز گذاشت. انگار باید این کار را می کرد تا اطمینان پیدا کند او وجود دارد . دوستی صمیمی که واقعا دوستش داشت ..دستش را فشار داد . شاید به خاطر همین است که می خواهم از دست شایان نجاتت دهم دختر . کاش میتونستم همه چی رو بهت بگم .درسته که پدرم میگه برگردم شهرستان. ولی میخواد با اون پسره ازدواج کنم که میگه دوستم داره . چند بار هم زنگ زده بهش گفتم بره گم شه . درسته که تو فکر می کنی مردها هممیتونن خوب باشن .ولی نه . همین شایان . همین شایان ممکنه الان کرمان نباشه .منمیتونم. آره. می تونم . تو موبایلش برنامه ای دان کنم که بفهمی آلن کجاست . تو یه هتل . تو اصفهان . تو یه باغ بزرگ با ... شاید هم
همین عبارتها و هزیان های ذهنی را مرور می کرد که خوابش برد. شاید علت بی خوابیهایش تنهایی بود نه روانی بودن . تنهایی و اینکه شبها نمی توانست دست یک دوست را فشار دهد.
بیدار شد و دیرش شده بود ولی فرناز هنوز خواب بود .کمکردن درجه ی شوفاژ باعث شده بود یخ کند ولی فرناز تقریبا به طور کامل زیر پتو بود . درجه را بیشتر کرد . از توی یخچال پنیر بیرون آورد. روی در یخچال ی عکس دو نفره بود. فرناز و شایان . شایان با نگاهی جدی می خندید . عکس را لمس کرد. ومتوجه شد عکس فقط یککپی است . یککپی رنگی . پایین عکس آدرس انیستاگرام شایان را دید .
توی راهرو قبل از آسانسور خانم حقانی را دید . ظرف آش و نان داشت و تازه از آسانسور بیرون آمده بود . سلام کرد ولی خاتم حقانی او را نشناخت و تا وقتی دکمه ی آسانسور را زد ایستاد و با حیرت نگاهش کرد انگار می خواست از وجود شوهرش در کنار یک دختر غریبه عکس بگیرد و به دیگران نشان دهد .
با اینکه عجله داشت اما کمی کنجکاو شد . دو نفر وارد زیر زمین ساختمان شدند. از پدر مریم پرسید . گفت شب قبل چند تا از ساکنین گاز نداشتند. تعمیر کار از شرکت گاز آمده.
اداره شلوغ نبود و توانست با چند کلنیک روانشناس صحبت کند. آنجا هم از کارت صدا استفاده کرد . نوبت گرفت . اول فکر کرد روانشناس زن بهتر است ولی پشیمان شد . بگذار این مردهای دیوانه را هم امتحان کنم . به نظرش مردها یا جنایت کار بزرگی بودند یا خیلی امل. احمق .. بی خود و هوسباز..در این باره با فرناز بحث کرده بود . او مخالف بود . قبلا مخالف نبود. ولی بعد از ازدواجش مخالفت می کرد . به راحله می گفت بی انصافی می کنی .
رفتار رون پزشک خوب بود . شخصیت مهربانی داشت ولی محکم و با اعتماد بنفس حرف می زد . وقتی راحله تقریبا تمام حرفهایش را زد گفت :
_ همه چیو نگفتید خانم
_ گفتم
_ یک چیزی هست .شاید در ناهشیار شما باشه . نفرت شما فقط متوجه آقای شایان هست . نه دوستتون. +
_ خب
خب این نفرت اونقدری عمیقه که علت اون رو فراموش کردید . ذهن ما اینطوری کار می کنه.
_ نه . همه چی یادمه. علتی نداره. ما فقط هم دانشگاه بودیم و هم رشته. من دوستم رو نمی دونم رو چه حسابی بهش معرفی کردم . شاید به شوخی . آره نمیدونم چرا ...نمیفهمم چرا ازدواج کردن
ـ تنها دوستتون بوده . تنها شدید .
- درسته . هیچ توصیه ای ندارید ؟
_ ذهن ما نمیخواد با چیزهای وحشتناک روبرو بشه .پس اونها رو میفرسته به ناخود آگاه.
روان پزشک برایش قرص های افسردگی نوشت. فلوکستین. لیتیوم. لورازپام . آخری برای خواب .
حالا یک ماه از روزی که به روانشناس مراجعه کرده بود می گذشت. فرناز متوجه شد که راحله از گوشی او استفاده کرده و بعد از چند روز قهر دوباره آشتی کردند . نرم افزاری که شایان روی گوشی فرناز نصب کرده بود از کسی که رمز را می زد عکس می گرفت. راحله گفته بود خوابش نمی برده و کنجکاو شده ببیند هنوز رمز موبایلش جاوید است ؟ جاوید اسم پدر فرناز بود که در تصادف رانندگی فوت کرده بود .
قرصهای افسردگی به شدت برایش مناسب بود . راحله کاملا تغییر کرد. حتی برای ابراز تشکر برای آن روان پزشک دسته گل فرستاد و قرار شد اگر اتفاق خاصی افتاد با او تماس بگیرد . راحله از این تغییر خوشحال بود اما ناراحت هم بود . چرا آن افکار عجیب و غریب در ذهنش بود ؟ بدبینی اش به شایان و دیگر مردها به چه خاطر بود ؟ اگر فقط با مصرف چند قرص اینقدر تغیر می کرد و از کابوس وحشتناک بدبینی و بی خوابی نجات پیدا می کرد چرا زودتر به این فکر نیفتاده بود .نتیجه گرفت که افسردگی بدترین عذاب برای او بوده . سعی کرد جبران کند . به فرناز سر می زد وقتی که شایان هم بود هم می رفت . زیاد می خندید و از خنده های خودش متعجب می شد . از خوشبینی لذتبخشش . هیچکس خیانت نکرده بود . سعی می کرد به هر دو محبت کند . انگار بدون اینکه آن دو بدانند از طریق یک قانون نوشته نشده اما بسیار شفاف محکوم به محبت کردن باشد .
کارت صدا را تمدید نکرد و با اینکه اضافه وزن پیدا کرده بود قرص ها را مصرف می کرد .حتی مجبور شد شلوار جین جدیدی بخرد .
یک روز صبح محل کار با روان پزشک تماس گرفت و برایش توضیح داد که نمی داند با این همه عذاب وجدان چه کار کند . روانشناس با صبوری خاص خودش و یک رگه از صمیمیت که به صدایش اضافه شده بود از او خواست یک نوبت دیگر به مطب او برود . راحله وقت نداشت. دلیل دیگری هم برای نرفتن به مطب داشت . اینکه نمی خواست از کسی بدگویی کند . به خودش قول داده بود هیچوقت بدگویی نکند .حتی با خانم حقانی صمیمی شده بود و به حرفهایش گوش می داد . سعی می کرد با جملاتی که از قبل در ذهنش آماده می کرد به او بفهماند شوهرش آنقدرها هم مرد بدی نیست . حد اقلش اینه که مرد زحمت کشیه. اینطور نیست ؟ اگر بیشتر وقتها خونه نیست به خاطر شغلشه. از هر کی سوال کنی یک راننده تاکسی چقدر وقت میزاره واسه خونوادش میگه اگر بخواد وقت بزاره هم نمیتونه ، اینجوری نیست ؟ خانم حقانی خوشش نمی آمد. ولی از اینکه بالاخره یک نفر او را جدی گرفته بود تا حدودیی راضی می شد. یک بار هم اشاره کرد به اینکه اگر بچه شان میشد و تنها نبود .....
اگر به مطب می رفت احتمالا نمی توانست جلو خودش را بگیرد و در مورد منشی مطب بدگویی می کرد . همان بار اول که رفته بود به راحله گفته بود ؛ اینجا که می آیید لطفا عطر استفاده نکنید . مکان عمومیه خانم . راحله طوری ناراحت شده بود که آرزو کرد آن منشی بد اخلاق یکی از فرزندان نادر شاه بود و کور می شد ..از طرفی محل کار خودش یعنی اداره پست هیچکس چنین چیزی نگفته بود در حالی که آنجا هم مکان عمومی بود .
روانپزشک دیگر اصراری نکرد که به مطب برود و گفت نباید خودش را به خاطر گذشته سرزنش کند . چون آن افسردگی اراده و اختیار را از او سلب می کرده . از طرفی باید خوشحال باشد که توانسته با کمک قرصها از انجام کاری خطرناک درباره ی آن زوج جلوگیری کند . خندیده بود و گفته بود؛ ممکن بود برای نجات دوستت فرناز مرد بیچاره رو بیشتر اذیت کنی . راحله هم خندید و بعد از آن مکالمه احساس خوبی داشت .
شب همان روز فرناز با او تماس گرفت شایان دوباره به ماموریت رفته بود . البته یک روز هم می رفت شمال . دیدن پدر و مادرش. شب منتظرش بود .
آنشب راحله ظرفها را شست . فرناز هم طنزهای زیادی از کانال تلگرام برایش خواند و خندیدند . توی اتاق خوابشان کتاب جدیدی بود .گشت و زندگی نادرشاه را پیدا کرد . انگار با خواندن آن کتاب به گونه ای غیر مستقیم بدخواهی های گذشته در مورد شایان را جبران می کرد . اما حوصله نکرد از اول شروع کند . ورق زد و یک صفحه آمد که زیر چند جمله خط کشیده شده بود . آنجایی که مربوط به قضاوت نویسنده در مورد نادر شاه بود ،
((پادشاهی که هر چند در فنون نظامی بسیار مهارت داشت و ایران را یکپارچه و متحد کرد اما در اواخر عمر خود دیوانه ای خطرناک شد او به تمام زنهای خود و فرزندانش مثل دشمن نگاه می کرد . خودکامگی او از حد گذشت. حتی زیباترین زنهایش را از آرایش کردن منع کرد .همه جا فقط دشمنان را می دید و یکسره امور کشور را فراموش کرده بود))
بالای صفحه، شایان با مداد کم رنگی نوشته بود ؛ اینها هیچ کدام منافی عزت و بزرگی نادر شاه نیست . چه بسا حق داشته به زنان خود شک کند .
در صفحه های بعد هم یادداشت های کوتاهی نوشته بود . در تمام این جمله ها از کلمه ی منافی استفاده شده بود . تکرار این کلمه یک سیاهی و تاریکی و حس خفگی را به ذهن راحله انتقال می داد . کتاب را کنار گذاشت و دوباره با فرناز حرف زد . ولی قسمتی از ذهنش پر از کلمه ی منافی و فضایی تاریک بود . شاید قرصهای اش را نخورده بود. شاید هم دوز بیشتری خورده بود روانشناس به او توصیه می کرد که در مورد مصرف قرص احتیاط کند . زیاد و کم کردنش باعث اختلال ذهنی و شاید توهم خواهد شد دختر جان . دختر جان ؟؟ روانشناس از عبارت دختر جان استفاده نکرده بود . اما حالا انگار آخر صحبتهایش بود . حد اقل در ذهن راحله . خودش را به (( دختر جان )) آویزان کرد تا از تاریکی و خفگی نجات پیدا کند . این عبارت از منافی های شایان خیلی بهتر بود .
به فرناز گفت ؛ اون مزاحم تلفنی پیداش نشد ؟ ردشو گرفتین ؟ فرناز گفت ؛ نه . بی خیالش شدیم . خیلی وقته زنگ نزده . آدم مشنگی بود . از اون مردهای پیله. ولی راستش با مزه بود .گاهی دلم میخواد زنگ بزنه . عجب حرفهایی می زد . خندید . راحله هم خندید . گفت ؛ واقعا ؟؟ تو که میگی مشنگ بود . فرناز اشاره کرد که کتری برقی را از پریز بکشد و گفت؛ نه اینکه خوشم بیاد . اصلا تند قطع می کردم . شماره اش هر بار تغییر می کرد . خنده داره ولی کم کم داشت باورم می شد که الکی پیله نکرده به شایان . داشتم خل می شدم. نزدیک بود مثل این زنه حقانی به شایان شک کنم ...
راحله فکر کرد اگر بداند آن مرد مزاحم خود اوست چه واکنشی خواهد داشت . از راحله خواست شوفاژ ها رو چک کند گفت ؛ یک هفته پیش گاز قطع شد . آب قطع شد . انگار باید عادت کنیم .. هر ساعت چک میکنم. با سرایدار تماس میگیرم . شاید هم نوبنی قطع می کنن . راحله چک کرد و به اتاق خواب رفت . گرم می کردند و مشکلی نداشتند. وقتی فرناز ساکت شد و مشغول گوشی اش شد نتوانست جلو خودش را بگیرد . کتاب را آورد همانجا توی هال . کنار فرناز نشست و ورق زد . درباره ی آرایش زنان زیبای نادر شاه خواند بعد یاد داشت شایان را خواند ؛
((نویسنده طوری نوشته انگار نادرشاه باید به آن زنها بابت آرایش و خوشبو کردن خودشان به آنها جایزه می داده . خود آرایش کردن باعث تحریک می شود و منافی رفتار درست مردهاست.امیال آنها رذا به شدت تحریک می کند همین حالا هم ...))
باز هم فضایی تاریک و بدبو و خفه کننده به ذهن راحله سرازیر شد . طوری که چشمهایش را بست و کتاب را محکم بست . فرناز چیری نگفت . تاریکی ادامه داشت . حس کرد فرناز دارد بازوی او را بو می کند .صدای نفسهاییش را شنید . چندشش شد و گفت بس کن بیشعور. ولی وقتی نگاه کرد فرناز سر جای خودش نشسته بود و با تعجب به او نگاه می کرد . فرناز گفته بود ؛ چی شده ؟؟ تو گریه می کنی ؟؟
گریه کرده بود . آن فضای تاریک واقعی به نظر رسیده بود . دوست نداشت فرناز بفهمد قرص مصرف می کند . بحث چاقی هم که شده بود گفته بود ؛ چند وقتی کلیه درد داشتم . دکتر گفت ابجو برام خوبه . ولی نگفت چاقم میکنه . لعنتی بد جوری شکم و پهلو درست کرد برام . فرناز اصرار کرد بگوید چه شده . کتاب را ورق زده بود ببیند راحله چه خوانده. بعد گفته بود ؛ عزیزم این کتابها مردونه است . همش جنگ و خونریزی. قربونت برم از اینا نخون . بوسیده بودش.
به خاطر آن اتفاق با روانپزشک تماس نگرفت .می دانست جه می گوید . فقط سعی کرد خیلی بیشتر قرصها را در وقت معینی مصرف کند . در مورد هر کدام گوگل کرد و مطالب زیادی در مورد هر کدام از قرصها خواند . روی موبایلش آلارم گذاشت تا وقت مصرف آنها دقیق باشد.
شب برای خوابیدن اتاق خواب را انتخاب کردند .راحله پیشنهاد کرد آباژور را خاموش نکنند . بهانه اش این بود که احتمالا لازم باشد چند بار برود دستشویی . چای زیادی نوشیده بودند . ولی واقعیت این چیزها نبود . نمی خواست اتاق تاریک باشد . برای اولین بار از تاریکی وحشت داشت . قبل از خواب لورازپام خورد . هر دو پتوهای خود را کنار پایشان گذاشتند و خوابیدند . وقتی فرناز پاهایش را توی شکم لاغرش جمع کرد راحله گفت ؛ یه خورده دستت رو دراز کن . لمس دستت ارومم میکنه . فرناز با گفتن بیشعور و خنده ای کوتاه هر دو دستش را روی هم گذاشت و سمت او دراز کرد . راحله فکر کرد ؛ چقدر خوبه که اینطور صادقانه حرف می زنم . خیلی وقت بود اینجوری نگفته بودم . چرا همه چیز رو بهش نگم .فردا . فردا بعد از کار بهش می گم . نه همه چی. فقط در مورد منافی . این کلمه چرا اینجوریه ؟ چرا واسه من اینجوریه . میگم منافی برای او چه معنایی داره . حتما میدونه. اگر هم بشه به خود شایان میگم . نکنه یه کلمه ی جادویی باشه . یادش آمد فردا شایان برمی گردد . پیام داده بود به فرناز . خب فردا تلفنی از فرناز می پرسم. منافی . آره. و اون یادداشت که توش آرایش و اینها بود . زنهای نادر شاه چه بویی می دادن؟؟؟؟
فردا عصر وقتی با فرناز تلفنی حرف زد فرناز خنده اش گرفت . ولی جدی شد و دوباره پرسید چرا گریه اش گرفته بود . درباره ی منافی چیزی به ذهنش نمی رسید . بعد گفت ؛ البته یه چیزی هست که بهت میگم . کجایی ؟ خب من میام اونجا ...
حالا توی آپارتمان بدون مبل راحله بودند . راحله جلو آینه قدی ایستاده بود . نزدیک میشد و کمی دور می شد . وسواس زیادی روی چاقی پیدا کرده بود . هیچ کدام از لباسهایش اندازه نبودند . همکاریهای اداره پست هم به چاقی ناگهانی او اشاره کرده بودند .فرناز گفت ؛ منافی تکیه کلام شایان هم هست . وقتی با من حرف میزنه هم زیاد تکرار میکنه . میخواد بگه تو با من مخالفت نکن میگه تو منافی نباش . بامزه است . با دوستاش هم از این تکیه کلام استفاده می کنه . خودش می گه این رو از معلم عربی دوره دبیرستان یاد گرفته . اونقدر معلم خوبی بوده که همه ازش تقلید می کردن . راحله گفت ؛ خب پس اینطور . وقتی این کلمه رو خوندم همه جا تاریک به نظر رسید . برای تو هیچ حسی نداره ؟؟ فرناز دست زد به شکم و پهلوی راحله و گفت ؛ من میگم به جایآبجو خوردن به دکتر کلیه برو . بهتر از چاق شدنه. یه کم هم این پنجره رو باز کن بیشعور. بوی عطر هم اندازه ای داره .
بعد نشست لبه ی تخت خواب روبروی تلوزیون گفت ؛ زنگ که زدی شایان می شنید . فکر کردم به خودت بکم .خب آدم دوس داره از همسرش بگه نه ؟ خودم دلم خواسته بگم . شبها وقتی با همیم . ببین اینجوری نگام کنی بخوای مسخره کنی نمیگما. خب . وقتی با همیم از همین منافی میگه . خوشم میاد . همه ی مردا از کلمات تکراری استفاده می کنن . مثل توی فیلما. انگار تقلید میکنن. ولی شایان از کلمه ی عشق و عاشقتم و اینا استفاده نمیکنه . وقتی میخواد بگه عاشقتم میگه تو منافی منی . بعد معنی میکنه . بزار صداش رو تقلید کنم . نخند بیشعور. نمیگما .
راحله خندید . کنار فرناز نشست .موهایش را باز کرده بود . دست برد و روسری فرناز را برداشت . راحله صدای شایان را با باد انداختن توی گلو در آورد. چهره اش کج و کوله شده بود .گفت ؛
تو منافی منی .میدونی یعنی چی ؟ یعنی وقتی میبینمت نمی تونم با امیالم مخالفت کنم .
ادامه داد . منو بو میکنه. و هی میگه منافی من نباید آرایش می کردی ...
وقتی حرفش را زد موهاش رو باز کرد . به راحله نگاه کرد. راحله تند تند پلک میزد و بدون اینکه حرفی بزند چانه اش می لرزید. این مرتبه تاریکی چنان غلیظ بود که انگار تا ابد ادامه خواهد داشت .پلک میزد اما فقط تاریکی بود . دستش را دراز کرد بعد با صدایی که انگار صدای خودش نبود گفت ؛ برو . از اینجا برو فرناز بغلش کرد . راحله بغضش ترک برداشت و بعد چنان زاری زد که احتمالا صدایش از پنجره ی باز به همه جا رسید. گریه اش قطع نمی شد و پشت سر هم می گفت ؛ فهمیدم . فهمیدم . کافیه. برو . تنهام بزار . برو . و با دستهای چاقش فرناز را هل داد عقب . فرناز نگران و متعجب بیرون رفت .
سالها پیش شاید هفت سال پیش بود . دانشجویان رشته کامپیوتر به یک اردوی سه روزه در شمال دعوت شده بودند . قرار بود در این اردو که چند دانشکده ی دیگر هم بودند در مورد یک پروژه ی کشوری گفتگو شود .مقالات خوانده می شد .موضوع ساخت نام افزاربود .نام افزارهایی که بتوانند در بانکهای دولتی و خصوصی استفاده شوند . مردم بدون مراجعه به بانک با همان نرم افزارها کارهای بانگی خود را انجام بدهند . این پروژه می توانست منفعت زیادی از لحاظ مالی برای دانشجویان هم داشته باشد . شایان تا یک سال بعد روی نام افزاری کار کرد و درآمد زیادی داشت. قید استادی دانشگاه را زد و در شرکت های مختلف کار گرفت .
آن سه روز در شمال شایان از تمام دانشجوها خواست که به خانه ی آنها بروند . هشت نفر که سه دختر و پنج پسر بودند موافقت کردند برای شام دعوت او را قبول کنند از مدیر برنامه اجازه گرفتند .
شام خوردند و همگی حس خوبی داشتند . پدر و مادر شایان اصرار کردند شب برای خواب بمانند .
حالا که بادش می آمد شایان هیچ توجهی به او نداشت . ولی مادر شایان وقتی در آشپزخانه به او کمک می کرد گفته بود ؛ ببینم چه عطری زدی دختر . پسرم الکی الکی دختر دعوت نمیکنه خونه . درد دل هم کرده بود . شایان تنها فرزندشان بود اما او را نمی دیدند . امشب خوشحاله که اینجا شلوغه. باید بمونید. شایان نزدیک شده بود و با لهجه ی گیلکی که راحله معنایش را نمی فهمید چیزهایی به مادرش گفت. چهره ی مادرش در هم رفت . ولی بیشتر اصرار کرد .در حالی که شایان به او توجهی نمی کرد .
حالا فقط همین یادش می آمد. پنجره را بست . خودش را روی تخت انداخت .صورتش را توی بالشت پنبه ای که هیچ بویی نمی داد فرو برو و گریه کرد .
نفهمیده بود چه وقت است و کجاست . فقط ناگهان صدای کسی را نزدیک گوشش شنیده بود :
منافی من شدی .منافی امنیت امیال من شدی . اگر عطر نزده بودی میتونستم خودم رو کنترل کنم .
بعد صدا قطع شده بود. در آن تاریکی فقط حس می کرد صاحب همان صدا با بینی و لبهایش صورت و گردن او را بو می کند . وزن زیادی داست . با کف دست دهانش را محگم بسته بود . چیری نمی دید و بعد از مدتی دست از تقلا برداشت .
گریه می کرد و در همان حال به شدت انتقام نی گرفت .گریه می کرد و در ذهنش که بسیار تاریک بود به دنبال کلید زیر زمین می گشت . کلید را مریم برایش پیدا می کرد و به او می داد . مریم هم مثل او بوی عطر می داد . می رفت توی زیر زمین. وقتی نصف شب میشد گاز آپارتمان فرناز را قطع می کرد . هر دو بخ میزدند . هر دو منافی بودند منافی با زندگی او . خندید و صورتش از بالشت بیرون افتاد . به جهنم . وقتی گفت به جهنم گریه اش شدیدتر شد . حالا دیگر بالشت پنبه ای بو می داد . بوی تاریکی و یخ زدگی .
از من نپرسید کی هستم و از من نخواهید همان کس باقی بمانم ( میشل فوکو )