پیامبری در شعر // شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

بیا در شعرم بخواب

مثلا می خواهم قربانیت کنم

شاید خدا

یک قوچ از آسمان بفرستد

آنوقت حد اقل توی شعر

می شود ادعای پیامبری کنم

جالا با این قوچ/توی شعرم /  

چه کار کنم؟

بیا/چاقو و این قوچ مال تو

تو با عشوه هایت /هزار بار مرا کشته ای/  

این هم رویش

********** 

پیامبری که معشوقه اش

زنی خونریز است

باید هر چه زودتر/فرار کند به معراج

چه چیزها که توی شعر جا میشود 

 

رفتنم /شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

به من گفتی

برو شاعر دیگران باش

برو برای خودت

مخاطب دیگری پیدا کن

من رفتم

و شاعر سیاسی شدم

چرا که فقط سیاستمداران

به اندازه ی تو

بی احساس و سنگدلند

دلگیری تو / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

توی این هوای بهاری

سرما خوردگیم چیز عجیبی است

حتما تو از من دلگیری

عشق بی رحم است / شعری کوتاه از نظلم الدین مقدسی

 

عشق خیلی بی رحم است

بی منطق است

مثلن هر وقت قرار میگذاری

برای یک دیدار

هیچ چیز اندازه ی قبلن نیست

همه ی نیمکتهای پارک را

برای نشستن یک نفر ساخته اند

و تو میفهمی

آینده ی این عشق

دیوانگی های یک نفره خواهد بود

عشق خیلی بی رحم است

کاری می کند

که زندگیت را در تیمارستان بگذرانی

و هر وقت خواستی فرار کنی

تمام نگهبانهای تاریخ

سر می رسند

باور کن تعدادی از آنها

نگهبان قلعه ی الموت بوده اند

و بوی حشیش می دهند

منطقی نیست

عشق نه مطق سرش میشود نه رحمی دارد

 

 

 

کافی ات / شعر کوتاهی از نظام الدین مقدسی

 

لطفا

هیچ شاعری را به جنگ نفرستید

اندوهی که دارد

برای کشنه شدنش کافی است

 

بی هدف : شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

ترافیک سنگینی بود زندگی

هیچ کس به هیچ کجا نرسید

مگر من

که جایی برای رفتن نداشتم

انقلاب مخملی / شعری از نظام الدین مقدسی

تمام انقلابهای خملی

از پیراهن تو

آغاز می شوند

تو گرفتگی/ نظام الدین مقدسی

ابرها معمولا در آسمان هستند

وقتی می آیند پایین

اسمشان را می گذاریم مه

آنوقت هنگام مسافرت

دچار مه گرفتگی می شویم

 

حالا تو بگو

در آسمان اسمت چه بود

حالا که آمده ای روی زمین اسمت چیست ؟

!به خدانمی دانی

نمی دانی چقدر دچار تو گرفتگی شده ام

ترس من / شعری  کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

در زیبایی تو حرفی نیست

حرف در این است

که می ترسم

از زیباییت در یک شعر آزاد بنویسم

و فرار کنی

متفاوت / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

می خواهم متفاوت باشم

مثلا

از این به بعد 

راه خودم را می روم

و آنقدر در مفهوم زندگی

عمیق می شوم

که نیازی به دفن کردن من

در خاک نباشد

اندوه محهول من / شعزی کوتاع از نظام الدین مقدسی

ماه امشب

مثل هلالی است

که من

در ناخن انگشتهایت می بینم 

(سفید و اندکی محو)

انگار ماه

می خواهد

قسمتی از تاریکی شب را بتراشد

همچنانکه که تو

هر شب

قسمتی از اندوهگینی مجهول و پیر مرا

با نوازشی بکر و تازه

محو می کنی

جمله ی عاقانه / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

زیادی به عشق

فکر کردم

یا عشق

زیادی مرا به فکر انداخت

به هر حال

می خواهم جمله ای بگویم

تا بفهمم

هنوز می توانم حرفها عاقلانه بزنم

لازم نیست تعجب کنی

( روسریت را برندار )

 

ولی نه

بهتر است جمله ی دیگری بگویم

روسریت را برنداری

روزم شب نمی شود

 

برای گفتن جمله ی عاقلانه

فقط یک راه وجود دارد

من پوست پلنگ وحشی بپوشم

و تو پوست یک آهوی ماده

تا همدیگر را نشناسیم

و عاقلانه حرفمان را بزنیم

ولی

آنوقت من تو را دنبال کنم

یا تو مرا ؟