عشق خیلی بی رحم است

بی منطق است

مثلن هر وقت قرار میگذاری

برای یک دیدار

هیچ چیز اندازه ی قبلن نیست

همه ی نیمکتهای پارک را

برای نشستن یک نفر ساخته اند

و تو میفهمی

آینده ی این عشق

دیوانگی های یک نفره خواهد بود

عشق خیلی بی رحم است

کاری می کند

که زندگیت را در تیمارستان بگذرانی

و هر وقت خواستی فرار کنی

تمام نگهبانهای تاریخ

سر می رسند

باور کن تعدادی از آنها

نگهبان قلعه ی الموت بوده اند

و بوی حشیش می دهند

منطقی نیست

عشق نه مطق سرش میشود نه رحمی دارد