ما دیوانه نشدیم. داستان کوتاهی از نظام الدین مقدسی

ما سه نفر توی بیابان برهوت بودیم و بوی اول شب از زمین میجوشید . ماه نصفه نیمه تازه طلوع کرده بود و آنقدر بزرگ بود که من نتوانستم آن را به یک سیب گازخوده ی سرخ تشبیه کنم . به هر حال برای خودش می درخشید . ما هم برای خودمان در بیابان راه میرفتیم و چیزهایی که داشتیم سیگار بود و ماشعیر . جلوتر رفتیم . نور چراغهای شهر به پشتمان میخورد و حالا ما سایه های درازی بودیم که انگار درهم برهم میشد. من سه نخ سیگار بین خودمان تقسیم کردم ولی باد می آمد و نمیشد سیگار را روشن کرد . فندک دست به دست شد و جاسم تصمیم گرفت خودش را به پشت ماه برساند و آنجا سیگارش را روشن کند . احتمالا باد به انجا نمی رسید . وقتی برگشت ماه را توی دست گرفته بود و بابک به کمکش رفت چون به نظر می رسید سنگین باشد . به خوبی می درخشید . ماه را گذاشتیم روی زمین و دورش نشستیم . هر سه سیگارمان را دود کردیم و ماشعیر خنک نوشیدیم و به ماه نگاه کردیم. داخلش هیچی نبود . فقط باد از آن رد نمی شد . بابک گفت ؛ بیایید بچرخانیمش . هر سه ان را خیلی راحت چرخواندیم و خاک خشک بیابان زیر ماه ته نشین میشد و بوی شب بیشتر شد . به ذهنم رسید که چرخواندنش کار خوبی است و کل بیابان را روشن کرده بود و با هر چرخش صداهای عجیبی به گوش می رسید . از بین این صداها توانستم صدای چند مرغ دریایی را تشخیص بدهم که جیغ می زدند . انگار آب دریا یخ زده باشد و موج ها و ماهیها ، آن پایین اسیر شده باشند . شاید هم این حس یخ زدگی از شیشه ماشعیر به ذهنم آمد و جیغی که میشنیدم دیوانگی هایم خودم بود که به شکل پرنده ای از ناخوداگاهم به خوداگاهم پرواز کرد . صدای دیگری نشنیدم و برای اطمینان بیشتر به ماه نگاه کردم ولی واقعا آنجا هیچی نبود . چیزی که عجیب بود توانایی ما سه نفر در نگاه کردن به ماه بود . نور و درخشش بقدری بود که چشم معمولی امکان تحمل اندکی از آن را هم نباید داشته باشد . سیگار دومم را با گرمای سطح ماه روشن کردم . بابک به جاسم گفت صدای چیه ؟ جاسم یک طرف صورتش را سمت ماه خم کرد. طوری که رنگ چشمهایش قرمز شد. شاید هم زاویه دید من طوری بود که رنگ قرمز را برای چشمهای او ترجیح می داد . در حالی که سیگار لای انگشتش مثل فانوس دریایی میدرخشید گفت ؛ صدای دیووونگیه . وقتی ماه رو میچرخونیم تموم چیزهای دنیا دیوونه میشن . من بلافاصله گفتم ؛ ولی خودمون که دیوونه نشدیم درسته ؟ این حرف یا این جمله سوالی را طوری بیان کردم که انگار از چیزی ترسیده باشم . یادم می آید که حس رشد ریشه درختها در ته زمین به کف پاهایم هجوم آورد و آن حس تند مثل یک نقطه در پایان جمله ام بود . درست مثل سکسکه ای طولانی . به هر حال فکر کردم نباید از دیوانگی خودمان سوال می کردم و مثل کودکی هایم منتظر توبیخ و تنبیه شدم . در عین حال درخشندگی ماه پناهگاه خوبی بود و حتی کلمات مرا بی معنی و سایه وار می کرد و به دور و بر پرتاب می کرد . اخرین جرعه ماشعیر که خیلی هم تلخ بود خوردم و با اطمینان عاروق زدم . این اولین بار بود که عاروق زدن می توانست زشت نباشد . بابک که سوال مرا شنیده بود دستش را بالا آورد و در آن نور شناور مثل این بود که شعله های تند و پر از بوهای کهنه را به هوا پرتاب کرد . گفت ؛ این هم یه رازه . دیوونه نشدن خودمون وقتی ماه رو میچرخونیم میتونه یه راز باشه و منتظر تایید جاسم شد . جاسم گفت ؛ میتونه چیز دیگه ای باشه ولی این هم درسته . حالا در صدای جاسم چیزی هولناک شنیده می شد . حد اقل برای من اینطور به نظر رسید که بوهای کهنه ی بیابان که از گذشته در انجا مانده باشد ، مثل بوی درختانی که جنگل وار در کنار هم زیسته اند به صدایش آمیخته اند و به همین خاطر بل سرعت کم ، به گوش من می رسد و بین کلماتش فاصله های زمانی بود . در این فاصله ها بود که هر چند خیلی کوتاه ، اما به من فرصت فکر کردن به آن جیغ مرغ ماهی خوار را داد . شاید هم نباید اسمش را فکر کردن بگذارم ولی خر چه بود مرا نگران کرد . دذست مثل کودکی که در صف نانوایی به خاطر قد کوتاهش از اینکه نانوا او را نمیبیند نگران است .حالا هم انگار دریا و پرندگان و ماهی ها وجود دلشتند و برای اینکه انها را ببینیم جیغ های کوتاه سر می دادند . حالا نوبت من بود که ماه را ببرم سر جایش آنطرف آسمان بگذارم . هر طور بود خودم را از زمین کندم و شیشه ماشعیرم را گذلشتم روی زمین . کف دستم عرق کرده بود . هنوز هم نمی دانستم ماه را به چه چیری تشبیه کنم . شاید به خاطر اینکه یک راز بود .هیچوقت نفهمیدم ماه را کجا گذلشتم . البته که در آسمان گذلشتم ولی اینکه درست سر جای خودش باشد مطمئن نیستم . برگشتم و هر کدام فیلترهای سیگار و شیشه خالی ماشعیر را جمع کردیم و گذاشتیم تو ی ماشین و برگشتیم شهر .

تحقیر . داستان کوتاهی از نظام الدین مقدسی

در هواپیمای مسافرتی از تهران به شیراز به زوج جوانی برخوردم که از همان ابتدای پرواز همدیگر را با صدای بلند انگار که خیلی از هم فاصله داشته باشند صدا می زدند. تمام حرفهایشان درباره ی راننده ی موتورسیکلتی بود که قبل از رسیدن به فرودگاه می خواسته کیف آنها را بدزدد اما مرد و زن قسر در رفته بودند .

من کنار پنجره نشسته بودم و بیش از همه چیز مشغول پاک کردن پاچه ی شلوارم بودم . خم می شدم و در حالیکه کمربند صندلی مانعم بود ، مصرانه دستمال کاغذی خیس را روی لکه ی قهوه مانند می کشیدم .صدای آنها باعث شد از کارم دست بکشم و راست نشستم و نگاهشان کردم . زن و مرد به همدیگر نگاه می کردند و زن هنگام صحبت کردن کف دستش را توی هوا نگه می داشت . انگار با اینکار مجوز هرگونه سرو صدا به خودش داداه باشد. صدایش ته مانده ای از تصنعات پیش رفته ی زنان هنگام عذرخواهی یا متهم کردن دیگری در خود داشت . در این میان چراغ هشدار بستن کمربند خاموش شد و همه ، انگار منتظر این لحظه باشیم کمربندها را باز کردیم . به جز همان زوج جوان . انگار تصمیم گرفته بودند خلاف جریان قوانین رفتار کنند .

پایم را بالا آوردم و به جای کثیف شلوار دست کشیدم که کمی خیس بود . نیم ساعت پیش از سرویس بهداشتی فرودگاه استفتاده کرده بودم . آنهم برای شستن دست و صورتم بعد از تمام کردن یک سانداویچ بدمزه ی مرغ بدون سبزی و خیار شور. لکه ی روی شلوار را پنج دقیقه قبل دیدم و از مهمانداران هواپیما خواستم برایم آب معدنی بیاورد که همراه با یک بشقاب ب سفید آورد. بشقابی که فکر کنم متناسب با لیوان شیشه ای نبود . توناگهان صدای زن جوان آمد که با غیظ چیزی می گفت :

  • نمیتونی بگی من کاری نکردم !

هر دو در صندلی های موازی با صندلی من که تک نفره بود نشسته بودند . زن کنار پنجره یا بهتر است بگویم چسپیده به آن بود . به همین دلیل برای دیدن آنها سرم را برمی گرداندم . مرد که هیکل چاقی داشت ،تقریبا زن را از دیدرس من پنهان می کرد ، او با عینک آفتابی پت و پهن روی دماغش بازی می کرد وانگار اعتنایی به زن جوان نداشت . با صدای غرنده ای گفت :

  • به هر حال تو نزاشتی لهش کنم
  • زن که خواست دستش را مشت کند ولی ناخنهای بلند و به نظر مصنوعیش مانع شد گفت :
  • از کجا میدونی چاقویی چیزی نداشت؟ همیشه بهت گفتم مراقب باشی.

مرد خندید و به جای او به سمت من نگاه کرد .انگار او وجود نداشته باشد. یا وجودش فقط در یک صدای بی اهمیت با جملاتی که اصلا مهم نباشند خلاصه شده بود. یک مسافر از صندلی جلویی آنها ،مهماندار را صدا کرد و چیزی گفت : مهماندار لبخند به لب به من و بعد به مرد جوان نگاه کرد . مرد حتی صدایش را بلند تر کرد و به من گفت :

  • یک موتوری می خواست کیف زنم رو بزنه . خیلی سمج بود . باید می دیدی آقا.

من سعی داشتم لبخند بزنم .صمیمیتی ساختگی توی صدایش بود که باعث شد هوشیارتر به قضیه نگاه کنم . در همان حال مهماندار به مرد جوان نزدیک شده بود . مرد منتظر پاسخ من بود . انگار این گفتگو برایش خیلی مهم باشد . گفتم :

  • بخیر گذشته .

صدایم آنقدر آهسته بود که خودم به سختی شنیدم . مهماندار به سمت صندلی آنها خم شد و چیزی گفت .هر دو دستش را عقب نگاه داشته بود .توی دستها یک سیب کوچک گاز زده داشت . یک لحظه به ذهنم رسید که آن سیب هیچ سنخیتی با دستهای تمیز و انگشتهای لاغر و کشیده ی مهماندار ندارد .زن جوان بلند بلند گفت :

  • ولی موضوع خیلی مهمه . اون موتور سیکلت . هیچکس نمیدونه من چقدر وحشت کردم .از من میخواید ساکت باشم . ولی مگه ممکنه ؟

وقتی این را گفت متوجه حرکت یکی از مسافران از ته هواپیما شدم که آهسته نزدیک می شد . یک مرد ریشو تقریبا نزدیک شد اما با نگاه مهماندار برگشت . زن جوان دوباره گفت :

  • فکر کردید واسه چی میریم شیراز ؟ واسه اینکه از شر اون موتوری راحت باشیم .

ناخودآگاه به چهره ی مهماندار و بعد مرد جوان نگاه کردم . دلم می خواست بدانم مهماندار هم از این حرف او تعجب کرده است ؟ اما از حالت چهره ی او اینطور برداشت کردم که چنین موارد دیوانه واری را زیاد تجربه کرده است. مرد که عینکش را برداشته بود ولی آن را توی دست داشت سرش را به عقب داد و خس خس خندید .انگار توی سینما نشسته باشد . ته ریش چند روزه و شاید بیشتری داشت که روی شقیقه و چانه سفید می زد . مهماندار به سمت ته هواپیما نگاه کرد .همان مرد ریشو خیلی معمولی اما اخم کرده نزدیک شد و به من نگاه کرد . انگار از من میخواست چیزی را توضیح بدهم . در آن حالت من نمی دانستم کدام طرفی هستم . انگار مرا مجبور به داوری کرده بودند . مثل ابتدا و شروع یک جنگ که بین دو کشور اتفاق می افتد. حالا از من خواسته بودند اعلام کنم کدام یک زودتر شلیک کرد .

مرد ریشو که سعی می کرد تعادلش را حفظ کند به سمت آنها خم شده بود . زن برای اینکه بی اعتناییش را ثابت کند از پنجره بیرون را دید زد . برای اولین بار چهره اش را در عرض نیم ثانیه دیدم . صورت استخوانی بی روحی داشت . برگشت سمت مردش و گفت :

  • اوه خدای من . حواست باشه . نزار بهت دست بزنه .

این جمله را طوری گفت انگار او را در یک مسابقه ی بوکس تشویق و راهنمایی می کرد و خطرات احتمالی حریف را به او یادآور می شد . مرد ریشو کیف آنها که چندان بزرگ نبود برداشت . چند برگه ی کاغذ بیرون آورد و به دست مهماندار داد و بعد دو بطری آب معدنی را بیرون آورد . سر هر دو را باز کرد و بو کرد . آن دو نفر هیچ نمی گفتند . انگار دوست داشتند یک نفر بیاید آنها را از شر تمام وسایلشان راحت کند . هنوز کمر بند ایمنی اشان به همان شکل بسته بود و حالا بازشان کردند .مسافر صندلی جلویی رو بهم گفت :

  • من همینو گفتم . می دونستم .

مهماندار و مرد ریشو چیزی نگفتند ولی کیف و کاغذها را به آنها پس ندادند . عینک مرد جوان را هم پس ندادند . کیف را مثل چیزی بسیار خطرناک از راهرو گذراندند . همان مسافر جلویی با اشاره به من فهماند که مشروب خورده اند . و بعد اخم کرد . وسط ابروهایش یک چین عمودی ، که حس بدبینی مزمنی را القاء می کرد شکل گرفته بود .مرد ریشو برگشت و من میخواستم از او تشکر کنم . سر و صدای آنها قابل تحمل نبود . ولی او بی آنکه توجهی کند رد شد . وقتی چراغ بستن کمربند روشن شد کمربندم را بستم . قبل از آن به لکه ی روی شلوارم نگاه کردم . وارد فرودگاه شده بودم . مرد صندلی جلویی همراهم بود و انگار بخواهد خبر مهمی به من بدهد گفت : آخه هیچ بویی نمی دادند . عجیب بود .تاکید داشت که خود را کنجکاوتر از من نشان دهد .

ساک مسافرتیمان را از قسمت بار برداشتیم .بزرگ نبود اما من همیشه ترجیح می دهم حتی اگر فقط یک جفت جوراب خریده ام ، آن را در قسمت بار بگذارم . چرا که نمی توان مطمئن بود در هواپیما لکه نشود .آنجا بودیم که مرد ریشوی توی هواپیما را دیدم .به سمت ما می آمد . چهره اش سخت و سفت بود و پوست روی پیشانیش چین برداشته بود . با دو انگشت یقه ی پیراهنش را گرفته بود . پوست روی گلویش زیر ریش انبوهش دیده نمی شد . وقتی خیلی نزدیک شد با صدایی که معلوم بود خشم داخل آن را کنترل کرده است چیزی گفت. من نشنیدم . صدای زنانه ای که از بلندگو پخش می شد مانع شنیدن صدایش شده بود . سرم را به دو طرف تکان دادم . یعنی نفهمیدم چه گفته . نزدیکتر شد و یک کارت را مثل ورق پاسوری کف دستی که پایین نگه داشته بود نشانم داد . دوباره گفت : لطفا با من بیایید و با دست به مردی که همراهم بود نیز اشاره کرد . دنبالش رفتیم . مردی که همراه من بود کمی عقب تر می آمد . گفت : یعنی چی شده ؟ من گفتم : هر چی هست مربوط به زنه است .

  • حالا چرا زنه ؟
  • موضوع موتوری و کیف براش مهم بود .
  • این مردک چی میگه ؟
  • این آقا حراست پروازه . چیزی نپرس.

مرد همراهم دیگر چیزی نگفت . ساکت راه افتاده بودیم و حالا بعد از یک دور کامل پیاده روی و گذشتن از چند نگهبان که حتی نگاهمان نکردند وارد یک اتاق شده بودیم . اتاق به شدت خنک و روشن بود . هیچ پنجره ای نداشت . مرد ریشو پشت میزی نشست که فقط یک جعبه استامپ یک طرفش افتاده بود .با تعارف او نشستیم . مرد ریشو مثل آدم های خسته و پیر خس خس می کرد . کم کم داشتم می فهمیدم چه اتفاقی افتاده است . آنچه در صورت مرد ریشو بود خشم و عصبانیت نبود . ترس بود . سرم را به گوش رفیقم چسپاندم و گفتم :

  • هیچیو امضا نمیکنیم .

رفیقم به من نگاه کرد . دستهایش را به هم می مالید و لبهایش خشک بود . شاید می خواست از سرمای اتاق شکایت کند . اتاق تقریبا بدون ضلع و دایره ای بود . از اول متوجه شدم که از وقتی وارد اتاق شده ایم صدای زنی که از بلندگو ،مثل یک ورد همیشگی و یکنواخت و ملتمسانه خطاب به مسافرین گفته می شد شنیده نمی شود . همچنین صدای وهمناک نشستن و برخاستن هواپیماها قطع شد .یک لحظه نتوانستم در ورودی را پیدا کنم . صدای مرد از پشت میز آمد .

  • شما دو نفر از نزدیک شاهد بودین چی شد .

من گفتم :

اینهمه مسافر دیگه هم بودن . بله . دیدیم . الان چی شده ؟

مرد سرش را پایین انداخت و لی دستهایش روی میز بودند و در هم مشت شده بودند . گفت :

  • از یک موتوری گفتند که دنبالشون کرده . تماس گرفتیم که دوربینها رو چک کنند . هیچ موتوری اونها رو دنبال نکرده .

مرد کنار دستیم گفت :

  • مست بودند . مگه نه سرکار . این اتاق مثل یخچاله . نیست ؟ کولری چیزی روشنه ؟

مرد پشت میز دست کرد توی موهایش . بعدبا ریشهایش بازی کرد .بلند شد و به سمت ما آمد . گفت :

  • مست نبودند . همه اش بازی بود .

مرد کناری گفت :

  • ما هیچی امضا نمی کنیم . یعنی اصلا نمی دونیم چه اتفاقی افتاده . مگه نه .

به صورت من نگاه کرد.

مرد ریشو از اتاق بیرون رفت و طبق عادت یقه ی پیراهنش را گرفته بود . انگار با این کار می توانست شغل خود را حفظ کند . رو به مرد گفتم :

  • باید میگفتیم ما دیرمون شده . نمیتونن ما رو نگه دارن .
  • معلومه که نمیتونن . اینجا میشه سیگار کشید ؟
  • نه . بهتره کمی صبر کنیم . ولی اگر هیچ موتوری دنبالشون نکرده پس داشتن دروغ می گفتن .
  • همه دروغ میگن رفیق . مراقب باش .

همانطور که نشسته بودم سرم را به پشتی تکیه دادم و سعی کردم چهره های توی هواپیما را به یاد بیاورم . حرفها ،صداهای بلند و دست زن جوان که انگار برای ایجاد تعادل توی هوا ایستاده بود . مرد کناریم بلند شده بود و روی دیوار دنبال کلید برق یا کولر می گشت . در پایان در اتاق را باز کرد . بیرون نرفت ولی در را همانطور باز ول کرد و دوباره نشست . از آن تو بیرون تاریک و سایه وار به نظر می رسید . مرد ریشو داخل شد . یک سینی توی دستش بود . آن را روی میز خودش گذاشت . پارچ شیشه ای آب و یک پارچ دیگر که معلوم نبود چیست و کوچکتر بود . اگر حرفهای قبلی را به ما نزده بود حتما خیال می کردیم ابزار شکنجه است . یک لیوان آب ریخت و به طرف ما آمد . فاصله ی میز تا ما سه قدم بیشتر نبود . من لیوان آب را گرفتم . سطح شیشه ای لیوان خیس بود . تازه و با شتاب شسته شده بود . گفت :

  • نمیخواستم بهتون دروغ بگم . حالا همه چیو میگم .
  • لیوان آب بعدی را به دوستم داد . صندلی چوبی بدون تکیه گاهی آورد که احتمالا خیلی سبک بود . و روبروی ما نشست . با ریشش بازی بازی کرد و گفت :
  • موتوری . بله . اون دیده شده .

نه من و نه رفیقم چیزی نگفتیم . ادامه داد :

  • یه چیز دیگه . من اون مرد و زن رو نشناختم . ولی باید میشناختم . منظورم زن جوان نیست . مردکه ای که عمدا ریش گذاشته بود و عینک آفتابی داشت . او همراه با من برای همین شغل قبول شد . ولی قبولش نکردن . هیچ جا . دلیلش رو نمی دونم . ولی قبولش نکردن و تقصیر هیچکس نیست . با این نمایش و بازی خواستن بگن تشخیص من اشتباهه و با مسافران هواپیما خشونت به خرج می دهد . بی دلیل خشنونت به خرج می دهد .

از جایم بلند شدم . به طرف میز رفتم و لیوان را را توی سینی گذاشتم گوشه ی سینی خیس آب بود . یک ورق قرص ریز صورتی رنگ هم کنار پارچ آبها بود . آنیکی پارچ هم از آب پر شده بود . مرد هنوز داشت حرف می زد . انگار شهادت دادن یک نفر هم برایش کافی بود . از سردی اتاق کاسته شده بود یا اینکه من به آن عادت کرده بودم .پایم را بالا آوردم و لکه ی روی شلوار را نگاه کردم . کاملا پاک شده بود . مرد ریشو می گفت :

  • برادرم بهم خیانت کرده . میبینی ؟ عجب دنیای آشغالی . اون موتور مال منه . با موتور من دنبالشون می کرد.
  • من گفتم : جور در نمیاد ولی خب به ما چه ربطی داره .
  • نمی دونم .
  • اشکال نداره حدس بزنم ؟ اخطار میگیرین .
  • اخطار کمشه .

یکباره بلند شد و صندلی چوبی افتاد . به سمت میز آمد و در حالی که دستش لرزش خفیفی داشت یک دانه قرص از ورقه جدا کرد و خورد . آنیکی پارچ را بدون لیوان سرکشید و آب از کنار دهانش روی سبیل جاری می شد بعد پیراهنش چکه می کرد . تا حالا هیچکس را ندیده بودم که بخواهد اینطوری و خیلی عمدی لباسش را خیس و لکه ای کند . چند قدم دور شدم . رفیقم با تعجب به من نگاه می کرد . من به در اتاق اشاره کردم . آماده بودم که شهادت بدهم خود این مرد دیوانه است .فقط همین . آمد طرفم و بازویم را گرفت . بعد انگار مرا از افتادن نجات داده بود و میخواست مطمئن شود آسیبی ندیده ام بازویم را به طرف خودش کشید و با چشمهای وق زده ورندازم کرد . گفت : مهم نیست چه اتفاقی برای شغل من میفته .ناراحت اینم که برادرم چقدر خنگه . همدست شده برای چی ؟

رفیقم پا روی پا انداخت و پرسید :

  • اینجا میشه سیگار بکشم یا برم بیرون ؟

به نظرم رسید دنبال راه حل برای فرار می گردد . راه حل زیرکانه ای بود . منتظر بودم یک نفر از نیروهای فرودگاه وارد شود و چیزی بگوید . بازویم را ول داد و دستپاچه معذرت خواهی کرد . مثل کسی که ناگهان میفهمد تماس تلفنیش اشتباهی بوده . از من فاصله گرفت و با تعجب دیدم رفیقم و مرد ریشو با هم سیگار می کشند . مرد ریشو دود را بیرون داد و گفت :

  • باشه باشه . راستش را می گویم . از همین الان خودم را اخراج شده به حساب می آورم . به هر حال حتما کارهای دیگری هم هست نه ؟ راستش از اینهمه سوار هواپیما شدن و مراقب همه چیز بودن هم خسته شده ام . خب به درک . شما . شما حتما میخواهید برید . خب برید . به سلامت .

سرش را پایین اندخت و بعد از یک پک طولانی دود را بیرون داد که تا مدتی صورتش را پوشاند . نمی دانستم چه کار کنم . ساک مسافرتی هر دو تامان دم در بود . می توانستیم برداریم و برویم . اصلا چرا آنجا بودم ؟ . در این لحظه مرد ریشو نگاهی به من کرد . سیگار نصفه اش را مثل یک مدرک قاطع برای اثبات حرفهای متناقضش به سمتم گرفت و گفت :

  • خب دیگه . بهتره بگم . ما اقوام هستیم . قوم و خویش . من از اول شناختمشون . بهتره بگم . اونها واقعا داشتن با صدای بلند حرف میزدن . شناختمشون ولی فکر کردم اونها میخوان میزان قدرت من رو توی هواپیما ببینن . بعد برای قوم و خویش تعریف کنن.اینجوری فکر کردم و خواستم بهشون نشون بدم . اگر از موضوع موتور سیکلت با خبر بودم نگاهشون هم نمی کردم . برادرم سال پیش از این دختره خواستگاری کرده . من نمیدونم . قطعی نمی دونم . ولی حتمی گفتن نه . وگرنه برادرم اینقدر خنگ نیست که نفهمه . حتمی بهش گفتن اگر با موتور من کاری کنه انگار میخواد اونها رو دنبال کنه و کیفشون رو بدزده خیلی با مزه است .شاید هم اصل قضیه رو بهش گفتن و گفتن دختره هم بعد از اخراج من و استخدام اون نره خر قبول میکنه زنش بشه . وای چقدر مسخره . من گفتم :
  • همش برای همین بود ؟
  • آره .

بلند شد و سیگار را توی سینی خاموش کرد . آنیکی هم همین کار را کرد و بعد کمربندش را باز کرد . پیراهنش را مرتب کرد و دوباره بست .گفتم :

  • اگر اینطوریه که میگی با شهادت دادن ما هیچی درست نمیشه .
  • نه نمیشه .

دوستم گفت :

  • از اول می دونستی درست نمیشه و اینقدر ما را ترسوندی . تازه اینهمه دیرم شد .خط بین ابوهایش دوباره پیدا شد .
  • درسته ولی دلیل داشت . من باید با شماها حرف میزدم
  • چرا؟؟؟
  • نمی دونم .

مرد ریشو به سمت در رفت و بعد دولا شد و ما دیدیم داخل ساک مسافرتی ما را نگاه می کرد .. بعد ساکها را برداشت و به طرف ما آمد . به طرز مرموز اما خیلی غمگین لبخند کوتاهی زد . هنوز قسمتهایی از ریش و سبیلش خیس آب بود . گفت :

  • نمی خواستم به سرم بزنه . خودم رو با شماها مشغول کردم تا نزنه به سرم.

ساکم را برداشتم . دوستم هم برداشت و ذاخل آن را نگاه می کرد .ولی ناگهان چند قدم عقب رفت .صورتش رنگ باخته بود . ساک را با دو دست دور از خودش نگه داشته بود . مثل فوتبالیستی که بخواهد توپش را شوت کند . مرد ریشو به طرفش رفت . از ساک او اسلحه ی کلتی که توی جلد چرمی بود بیرون آورد و روی میز گذاشت . دوباره گفت :

  • بعد از تحقیر شدن داشتم وسوسه می شدم .اونها من رو تحقیر کردند . اونها پیروز شده اند . من گول خوردم . خواستم قدرتم را نشان بدهم ولی برعکس شد . داشتم وسوسه می شدم.این بود که اسلحه رو از خودم دور کردم .گذاشتم توی اون ساک . بعد فهمیدم مال شماست آقا . طوری به همراه من که ترسیده بود نگاه کرد انگار او یک نجات دهنده باشد . کسی که توسط او توانسته خودش را از شر وسوسه های خطرناکش نجات دهد .

دوستم از اتاق بیرون رفت . من دستم را به سمت مرد ریشو گرفتم . خداحافظی کردیم . در همان حال به اسلحه که روی میز قرار داشت نگاهی انداختم .درست مثل لکه ای بود که نمی توانستم پاکش کنم .

شرمساری . شعری از نظام الدین مقدسی

دریا تمان حوصله اش آب و ماهی است
دریا چو مثنوی است ، خشکی رباعی است

آیا صدای خسته ی این شاعرانگی
چیزی بجز تلاوت یک حرف واهی است ؟

موجی که می زند از دل به سینه ام
تکرار مرگ ماهی ای در این حوالی است

گردن بگیر خدایا ، گردن بگیر تو
بودن گناه توست ، بودن تباهی است

هر شب که خواب سراغ مرا گرفت
رویای من نه دریا ، که خشکسالی است

دریا ، نهنگ‌ها در تو چه می کنند که
در عمق واپسین تو خونابه جاری است

این شعر شاهدی است بر درد های من
این درد ضجه شد ، از واژه خالی است

فرقی ندارد هیچ ،دریا و خاک خشک
این زندگی برای آدمیان ، شرمساری است


شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

آن پرنده در حال بال زدن افتاد
چه اتفاقهای عجیبی برای من افتاد

صدای خودم بود بی گمان می گفت
آرزوهات به دست راهزن افتاد

قرار بود به دنیا بیایی برای زندگی کردن

و زندگی سرد شد ، از دهن افتاد

چه اتفاقهای عجیبی برای من افتاد

پرنده ای بودم که واقعن افتاد

در ادامه ی این شعر مرگ ظاهر شد
و آخرین آشک روی پیرهن افتاد...

حلقه ی سنگ عقیق . داستانی از نظام الدین مقدسی

حلقه ای که از سنگ عقیق ساخته شده است معمولا می تواند باعث زیبایی انگشت های دست شود . در سال ۱۳۰۴ شمشی وقتی احمد شاه میخواست ایران را ترک کند یکی از این حلقه ها را در کاخ خود جای گذاشت .‌و حالا در جیب پالتو من است . بعد از بیست سال جستجو کردن میان زنهایی که بتوانند مرا دوست داشته باشند یا من بتوانم خدمتکار یکی از آنها باشم به جواهر فروشی میروم تا این حلقه را بفروشم . من آن زمان یعنی وقتی احمد خان رفت سیزده داشتم و پسر خدمتکار آن کاخ بودم. قبل از آمدن کسانی که همه چیز آن کاخ را با خود بردند و بعدا فهمیدم به جایی به نام موزه آنهم در انگلستان منتقل کردند حلقه را در کنار یک جاسیگاری و چوب سیگاری قلم کاری شده پیدا کردم .

:پدرم که خدمتکار بود قبل از مرگش به من گفت
پدرم و‌مادرم بعد وقتی من چهار ساله بوده ام از همدیگر جدا شدند و پدرم به او گفته بود خدمتکار شاه بودن عیبی ندارد و مادرم فقط گفته بود. عیب دارد.اگر تو سواد داشتی و تلگراف هایی که برای شاه می آید را می‌خواندی میفهمیدی بیشترش در مورد چیزهای بد است که خدا آنها را نهی کرده است . پدرم پرسیدم بود مثلا چی .

من در حال رفتن به سمت جواهر فروشی هستم و اصلا نمی خواهم از مادرم دفاع کنم یا بگویم او یک خداشناس بوده . نه . احتمالا او که خودش هم سو اد خواندن نداشت فقط یک چیزهایی از انقلابیون زمان مشروطه شنیده بوده . پدرم که از مشروطه و هر چیزی که به آن مربوط بود بدش می امده به او می گوید برود گم شود . می گوید مگر شبح فضل الله نوری از شاه قاجار دفاع نکرده ؟ و مگر مشروطه خواهان شیطان نبودند . و دوباره می‌گوید برود گم شود و مادرم درست مرا می گیردکه ببرد .‌اما یکهو با لحنی التماس گونه می گوید ؛ پسر مان را با خودم ببرم ؟ پدرم‌می گوید بگذاریم خودش انتخاب کند . این حرف پدرم به خاطر دموکرات بودن یا چنین چی هایی نبود .او خدمتکار به دنیا آمده بود .شاید او فکر کرده بود که من به مادرم وابسته هستم و با این کار به طور واقعی و احساسی از شر من خلاص می شود .از طرفی هم شاید این جمله را از زبان اعلی حضرت شاه یا درباریها بارها شنیده باشد و در آن موقع بازگو کرده بود . احتمالا از گفتن این جمله لذت زیادی برده باشد. ولی من که از همان وقت بوی سیگار را دوست داشتم و مادرم هیچوقت بوی سیگار نمی داد و پدرم همیشه بوی سیگار می داد گفته بود عقلم رسیده بود و دست مادر را ول کرده به سمت پدر دویده بودم.
بعدها پدرم گفت از اینکه او را انتخاب کرده بودم وحشت زده شده است . دلیل های زیادی برای وحشت او وجود داشته است . اما مهمترینش این بود که او نمی دانسته با من چه کار کند .وقتی بزرگتر شدم مثلا ده ساله شدم چطور از دید مردهای دور و بر اعلی حضرت یعنی درباریها پنهانم کند . مردها مخصوصا در زمان قاجار و اوایل پهلوی هر کدام یک پسر بچه را به عنوان غلام خود انتخاب می کردند . نه برای اینکه خدمتکارشان باشد . اگر اینطوری بود پدرم نمی ترسید و آنطوری مرا پنهان نمی کرد . همان وقتها بود که گاهی از پدرم سیگار می دزدیدم و دزدکی بو می کردم. در حالی که اگر غلام یکی از آن مردها می شدم می توانستم به راحتی و آزاد سیگار بکشم. و خیلی کارهای دیگری انجام بدهم . غذای آماده بخورم و هیچ کاری انجام ندهم .

الان که من نزدیک جواهر فروشی شده ام و آن وقت ها را به یاد خودم می آورم وسوسه شدم که حلقه ی سنگ عقیق را از جیب پالتو ام بیرون بیاورم و و در انگشت دستم فرو کنم . فقط برای اینکه بفهمم دستم چقدر می تواند زیباتر شود . اگر غلام می شدم برای اینکه آن مرد مرا بیشتر بخواهد این حلقه جقدر موثر بود ؟ ولی این وسوسه ی خوبی نیست .خدمتکار بودن باعث می شود خیلی از وسوسه ها بد باشند و مقدار اندکی وسوسه ی خوب باقی بماند .به نظر من سیگار وسوسه ی خوبی است و در این مورد پدر هم با من موافق است . اما هنوز نمی توانم این حرف پدرم را قبول کنم که تریاک هم وسوسه ی خوبی است . هر چند در آنجا که خدمتکار بود می توانست به خوبی تهیه کند . دلیل او این بود که یک خدمتکار نباید خسته شود . همچنین بعضی روزها و شبها که مهمانیهای اعلی حضرت یا مهمانی زنهای اعلی حضرت شلوغ است خدمتکار باید خوشرو باشد. پشت سر هم لبخند بزند و ممکن است یک شبانه روز نتواند بخوابد . نتیجه می گرفت که یک خدمتکار خوب باید وسوسه ی مصرف تریاک را قبول کند .

در جواهر فروشی بسته است و صاحب آنجا از پشت شیشه به من اشاره می کند که دور شوم . دور تر می ایستمو دستها را روی شکم قلاب می کنم . کلاه پهلوی اش سفید رنگ است و کراوات زده است . پدرم می گفت این مشروطه خواه ها کراوات می بندند . همه شان را باید با همان پارچه ی شیطانی خفه کرد . اگر اعلی حضرت گاهی کراوات می بندد برای این است که مردم بتوانند او را از رعیت تشخیص دهند . اما مشروطه چیها چه ؟ آنها هم رعیت هستند . کراوات بستن آنها حتما یک طوطئه علیه شاه است . کلاه سفید نزدیک شیشه می شود . در باز می شود و مرد که حالا یک عصا توی دست گرفته است می گوید منتظر باشم تا نگهبان برگردد . سبیل پرپشتی دارد .‌دهانش می‌جنبد؛ میتونی اونجا بنشینی..‌لحن آمرانه ای ندارد و به قوس عصایش تکیه داده است . موقع حرف زدن یکی از پاها را به عقب پرتاب کرد . خیلی از مردم اینروزها اینطوری شده اند موقع حرف زدن دستشان را در هوا تکان می دهند یا پاهایشان را جا به جا می کنند . برخی هم دست ها را در جیب شلوارشان فرو می کنند . این کار را طوری به تندی انجام می دهند انگار بخواهند از جیبشان چیزی خارق العاده بیرون بیاورند و به طرف مقابل صحبتشان نشان دهند.

درک نکردن و نفهمیدن همین رفتار مردم هنگام حرف زدن بزرگترین مشکل من محسوب می شد . حتی اکنون هم که وسوسه ی دیدار و گفتگو با زنی که از کالسکه پیاده شد ، با اضطرابی شدید همراه شد .به خوبی تصویرهای اولین دیدارم با اولین زنی که دلخواهم بود را مرور می کنم . نه تنها الان بلکه در طول این بیست سال . ابتدا می خواهم حلقه ی عقیق را به او نشان دهم . او دستهایش را در هوا تکان می دهد . من دستها را روی شکم قلاب کردم و روبرویش ایستادم .نه من نه پدرم هیچوقت به خود اجازه ندادیم که در مقابل دیگران دست خود را تکان دهیم یا هنگام صحبت کردن راه برویم . ما خدمتکار به دنیا آمده ایم . به هر حال زن خیره و شگفت زده از اینکه من هیچ حلقه ای همراه خود ندارم شروع به توبیخ من که جوانی پر از وسوسه های گوناگون اما دست بر سینه بودم کرد . اودستها را به شدت در هوا تکان داد . موهایش را با دو انگشت دست راستش عقب زد . کمی راه رفت . دوباره روبرویم ایستاد و دهان کوچک و زیبایش را حالتهای مختلفی می داد که هر کدام وسوسه ای خوب یا بد در من ایجاد می کرد . من آهسته ٰ همانگونه که یک خدمتکار صحبت می کند حرف میزنم و می گویم : حلقه ی سنگ عقیق همراهم است . اما شما بنشینید بانو . روی صندلی می نشیند . مراقبم که آداب را رعایت کنم . آرام شده است . نگاهم را از صورتش می گیرم و به کف دست راستم نگه می کنم . حلقه آنجاست . خم می شوم و می گویم : دستتان بانو . دستش را به سمتم دراز می کند . اما بیشتر از آنچه می خواهم .به همین لیل مجبور می شوم کمی به عقب برگردم . حلقه را در انگشت مورد نظر فرو می کنم . آهسته می گوید : واقعا این حلقه در دست معشوقه ی یک شاه بوده ؟ می گویم : نه هر شاهی . اعلی حضرت احمد شاه قاجار بانو .دوباره می ایستم و دستها را روی شکم حلقه می کنم .صورتش از شادابی می درخشد و حرف می زند . در همان حال نا امید می شوم . چرا که می بینم حلقه ی سنگ عقیق را نباید به هر زنی داد . خم می شوم و دستش را می گیرم . می گویم : حلقه برای انگشت شما گشاد است . و آن را از دستش بیرون می آورم . حلقه نه تنها باید متناسب با حجم انگشت هر زنی باشد بلکه باید موجب زیبایی بیشتر انگشتان دست شود . اما انگشت دست زن لاغر است . من وسوسه ی برخورداری از بوسه ها و آغوش او را در کنار اهمیت حلقه ی معشوقه ی احمد شاه قاجار می گذارم . می بینم به عنوان خدمتکار و پسر خدمتکار دربار اعلی حضرت باید از وسوسه های شخصی خودم بگذرم . اما زن اینها را نمی فهمد . با زبانی گزنده و کلماتی گزنده تر با من حرف می زند . بعد از مدتی نزدیک می شود . توی گوشم آهسته می گوید دوستم دارد . می گوید به زودی چاق خواهد شد و نفس های داغش را به صورتم می پاشد . یقه ی کتم را می گیرد و ول می دهد و این کار را چند بار تکرار می کند . انگار یقه ی کتم ایزاریست که با آن می تواند چاقی انگشتش را به من ثابت کند . ولی من حلقه را در جیب کت پنهان کرده ام . این کار را با دقت انجام داده ام . زن را با آن حرفهای تکراری دوست داشتن و یا نداشتن تنها می گذارم واز دست او به خیابان پناهنده می شوم . بعضی وقت ها فکر می کنم اگر این حلقه را پیدا نمی کردم زندگیم روال بهتری پیدا می کرد . شاید هم این حلقه ی سنگ عقیق است که به سمت بوی عطر گیاهی جذب می شود و من فقط وسیله ای هستم برای ارضای هوس های این حلقه . آیا این حلقه از خود نیرویی دارد که مرا به سمت جواهراتی می کشاند ؟ هیچکدام از تکه های جواهری که از جایی به نام سوئیس آمده بودند و از پدرم به جا ماند ، چنین قدرتی نداشته اند .


اطرافم را نکاه می کنم . دستم توی جیب پالتو، حلقه را لمس می کند . جایی برای نشستن نیست . پدرم می گفت هیچ خدمتکاری نباید در حضور اعلی حضرت بنشیند ‌ حتی آنهایی که برای شاه روزنامه می خوانند نیز نباید بنشینند . ولی گاهی شاه دوست دارد آنها بنشینند چون هنوز به خوبی ،خدمتکار نشده اند . پدرم می گفت ما خدمتکار به دنیا آمده ایم .

یک طرف مغازه ی جواهر فروشی و کمی دور می ایستم و نوک پوتین با سنگ ریزه ها بازی می کنم . خیابان‌ها را بعد از آمدن رضا خان پت و پهن کرده اند ولی هر کالسکه ای که رد می شود گرد و خاکی بلند می شود .
شروع می کنم به راه رفتن. راه رفتن مغزم را به کار می اندازد . همیشه همینطور بوده .‌همان شب که پدرم درباره ی ترسهایش از نگه داشتن من و اینکه شاید یکی از مردهای دور و بر اعلی حضرت از من خوشش بیاید گفت یواشکی بیرون رفتم . کلاه گرد خدمتکاری را از سرم برداشتم و توی کوچه های نزدیک کاخ پیاده روی کردم . نگهبانها ایستاده یا نشسته در حال دود کردن سیگارهای ارزان قیمت نگاهم می کردند. شاید می خواستم آن طور نگاه کردن را ببینم . ببینم که خواسته شدن چطوری است . با اینکه کار خطرناکی انجام می دادم اما همان شب و آن نگاه های تند و تیز نگهبانها برایم لذت بخش بود. هر چند اگر آنها کلاه خدمتکاری را روی سرم می دیدند احتمالا شوقشان می خوابید . چرا که من حد اقل این را می دانستم که برخلاف گفته ی پدرم نگهبانها اهمیت بیشتری از خدمتکارها داشتند. اگر آنها پسری برای هوسرانی می خواستند به ما اهمیت نمی دادند . شاید اولین لذت هایی از این دست که به یاد می آورم مربوط به همان پیاده روی شبانه ایست که با وجود خطر های زیادش از روی کنجکاوی انجام دادم .

الان هم که راه می روم مغزم به من اخطار می دهد و احساس خطر می کنم .به این فکر می کنم که این مرد جواهر فروش ممکن است حلقه ی عقیق را به خوبی بشناسد . نه تنها به خوبی بشناسد بلکه بداند که این حلقه مربوط به یکی از معشوقه های احمد شاه قاجار است که گم شده است .شاید هم دلیل اصلی مرد عصا به دست برای فروش جواهرات به خاطر ماموریتی است که به او سپرده شده است . ماموریت پیدا کردن حلقه ی عقیق معشوقه ی احمد شاه قاجار . این حلقه به هر حال چیز کمی نیست .این مرد جواهراتی سالها به عصایش تکیه داده و منتظر مرد یا زنی است که برای فروش آن حلقه به سراغش بیاید . آن‌وقت توی دردسر بزرگی می افتم . پدرم می گفت بزرگترین دردسر برای ما خدمتکارها این است که نتوانیم ساکت بمانیم . ما باید خیلی صبور باشیم .‌رازهای زیادی در کاخ اعلی حضرت هست.مخصوصا رفتارهای شاه با زنان و فرزندانش و معشوقه ها و غلامان . همینطور بزم های شبانه . اما از همه مهمتر تلگراف هایی است که در شبهای بزم می‌رسند. آنهم وقتی همه ی اطرافیان از وزرا گرفته تا روزنامه خوانها و نگهبانها ، فقط خدمتکار برای دریافت تلگراف خطاب قرار می گیرد . به همین خاطر است که ما خدمتکارها نباید سواد خواندن و نوشتن داشته باشیم. می دانی پسر ؟ رازداری در این دوره زمانه کم شده و شاه فقط به ما خدمتکارها اعتماد دارد . ولی اگر خلاف این اتفاق بیفتد و خدای نکرده رازی افشا شود این بزرگترین دردسر دنیاست . من که ممکن نیست طاقت این رسوایی را داشته باشم هیچ وقت از پدرم‌نپرسیدم آیا تا به حال این اتفاق برای او یا مادرم یا کسی دیگر افتاده یا نه ؟ و اگر افتاده چه رازی بوده است ؟ می دانستم پدرم به من نخواهد گفت . ولی هر چه بیشتر با من حرف می‌زد متوجه می شدم که سخت گیری هایش کمتر می‌شود. حتی دلیلی نمی دیدم سیگار کشیدنم را از او پنهان کنم ‌ .‌حالا هم دارم فکر می کنم این حلقه یک راز از خانه احمد شاه قاجار است. و اگر جواهراتی بفهمد بزرگترین دردسر دنیا توی سرم خراب خواهد شد . تصمیم می گیرم از آنجا دور شوم .‌
در همان حال که تصمیم به رفتن گرفته ام و سیگاری گیرانده ام متوجه شدم‌کالسکه ای جلو جواهر فروشی ایستاد و زنی تنها پیاده شد . در همان حال نگهبان هم با تفنگ دو لولی آویزان از بازوها رسید و شروع کرد به چاپلوسی کردن در برابر زن . از همانجا می توانستم بوی بدنش را حس کنم . عطر گیاهی کم جانی به خودش مالیده بود که وقتی پدرم از این نوع عطر میگفت اسمش را می گذاشت بوی خوش یمنی . می گفت زنهایی که مرد خود را در قحطی و همه گیر شدن مرض وبا در سال ۱۲۸6 از دست داده اند از این بو استفاده می کنند . اسمش را گذاشته بودند خوش یمنی . چرا که اگر مردشان در جنگ یا قحطی از دست نمی دادند نمی توانستند به حضور اعلی حضرت برسند و اعلی حضرت به آنها جواهرات کوچک و بزرگ نمی داد .

ولی این زن هنوز هم از این عطر استفاده می کرد ‌ شاید باب شده است که تمام زنهای تنها که جواهرات را دوست دارند از این عطر گیاهی استفاده می کنند . نگاهش می کنم که به سرباز چیزی می گوید . در جواهراتی باز می‌شود و زن وارو می شود . حالا او را نمیبینم.
جواهرات و عطر و انواع سیگار و چند نوع پارچه ی گران قیمت چیرهایی بودند که من و پدرم بعد از سفر یا تبعید احمد شاه قاجارخودمان را با آنها سرگرم می کردیم .در یکی از شبها قبل از اینکه شاه به سفر فرانسه برود پدرم داستان جواهرات و لباسهای اعیانی را برایم تعریف کرد . به من دستور داده بود روی صندلی چوبی بنشینم . یکی از پایه های صندلی را موریانه خورده بود اما وزن من که آنوقت دوازده سال داشتم را تحمل می کرد . انگار ناگهان متوجه چیزی شده باشد گفت : موهایت زیادی بلند شده اند .بگذار کوتاه کنم . این کار را قیچی فرسوده ای که تیغه هایش زنگ زده بود انجام می داد . وقتی کارش را شروع کرد گفت چند شب پیش یک تلگراف رسید و چون بزم شاهانه بر پا بود هیچ کس متوجه نشد که من تنها کسی بودم که مامور تلگراف خانه توانست با او حرف بزند . بقیه آنقدر شراب و مسکرات نوشیده بودند که حواس متمرکزی نداشتند . همانطور که روی صندلی صدای قیچی توی سرم می پیچید و پوست سرم به خاطر کندی قیچی به شدت درد می گرفت حرفهای پدرم در مورد تلگراف را کم و بیش به یاد سپردم . ادامه داد که نتوانست تلگراف را بخواند. هر چند خواندن آن توسط هر کسی جز خود اعلی حضرت ممنوع بود . اما به یاد داشتم که مادرت به من گفته بود اگر تلگرافهایی که برای شاه می آید را می خواندی می فهمیدی در تمام آنها چیزهایی نوشته شده است که خداوند نهی کرده است . وسوسه شدم که حد اقل این یکی را بخوانم . به نظرم رسید وسوسه ی خوبی است . به جمعیت درباری نگاهی کردم و بعد از رفتن مامور تلگرافخانه وقتی دیدم کسی متوجه حضور یا عدم حضورر من نیست به خدمتکار های زیر دستم سپردم که ظرفهای میوه را کجا بگذارند و ظرفهای تنقلات و مخصوصا پسته ها را کجا بگذارند و اگر یکی از درباریها می خواست خود را به دست آب برساند چگونه او را راهنمایی کنند و لولهنگ ها کجاست . بعد پا تند کردم و از پله ی نوروزخان گذشتم و از بازار آهنگران کالسکه ای را صدا زدم تا مرا به مسجد بازار شهر برسانم . آنجا چند طلبه در حضور میرزا زین العابدین امام جمعه که مخالف مشروطه گری بود مشق سواد میکردند . میفهمی پسر ؟ وقتی می گویم خداشناسها مخالف مشروطه گری هستند راست می گویم ولی چطور است که مادرت نفهمید ؟ چطور است که مرا ول کرد ؟ هر چند مادرت خدمتکار خوبی هم نبود و گاهی رازی فاش می کرد و دردسر درست می شد . به هر حال یکی از طلبه ها را تنها گیر آوردم که ریش کمی داشت و کله اش صاف صاف بود . آنها مثل ما با قیچی کار نمی کنند . از تیغ استفاده می کنند و به نظر من کار خوبی است . یادم باشد یک بار سرت را با تیغ بتراشم . الان میبینم همه جایت را شپش پر کرده . آن طلبه تلگراف را با تردید برایم خواند و پرسید تو کی هستی ؟ از متن تلگراف فهمیده بود خبری است . سه ریال به او دادم تا از دانستن نامم صرف نظر کند .تلگراف در مورد یک جعبه ی بزرگ جواهرات بود که شاه سفارش داده بود .از جایی به نام سوئیس . میفهمی پسر ؟ آنطور که طلبه لیست جواهرات را میخواند وسوسه های زیادی مرا برمی انگیخت . اولین جواهر ساعت طلا بود با صفحه ی گرد و عقربه های ریز شفاف . دومی را یادم نیست ولی بقیه دستبندهای طلا بودند وحلقه های انگشتری از سنگ عقیق و می دانی پسر ؟ هیچکدام برای شاه نبود و این برای من جای شادی داشت . همه اش زنانه بود .

پدرم کمی دور شد و ایستاد و به چهره ی من نگاه کرد . قیچی را به سمتم گرفت و گفت : تمام شد . بوی خوش تریاک به صورتم پاشید . بعد گفت : حالا به نظر تو یک چنین چیزهایی را خدا نمی پسندد؟ دادن جواهرات به زنها چه عیبی دارد پسر ؟مادرت خنگ و گول بود .

آنوقت برایم مهم نبود . نه معنای تلگراف را می دانستم نه جواهرات و نه تفاوت بین ساعت طلای زنانه یا شاهانه. ولی از اینکه پدر در مورد مادرم که نمی دانستم کجاست و گاهی دلم برایش تنگ می شد اینطور حرف می زد ناراحت شدم .

آنطور که بعدا فهمیدم پدرم تاریخ رسیدن آن جعبه را می دانسته . احتمالا در متن آن تلگراف بوده . چون مقداری از جواهرات را بر می دارد و بقیه را به دربار می دهد . بعد از آن هم چند بار تکرار می کند . کار به جایی می رسد که به مامور تلگرافخانه یک ساعت طلا می دهد تا او برایش کاری انجام دهد . و آن این بود که برخی اقلام جواهرات را از متن تلگراف حذف کند حذف کند .

اگرعقلم می رسید و از پدرم که شش سال بعد از آن مرحوم شد می پرسیدم که با همه ی این دزدیدنها آیا او خدمتکار باوفای شاه است؟ حتما می گفت البته البته . او احتمالا اعتقاد داشت که در جایی به نام سوییس این نوع جواهرات بسیار است و همیشه برای شاه فرستاده می شود . از طرفی خودش هم زنهایی را می شناسد که بسیار مشتاق ساعتهای طلا و حلقه های سنگ عقیق هستند .شاید پاسخش اینطوری بود :" بببین پسرم : هر چند این زنها بیرون از دربار هستند اما نیاز به محبت اعلی حضرت دارند . من اینها را جمع می کنم تا قسمتی از مسئولیت مهربانی اعلی حضرت را به جا آورم . با همه ی اینها من فکر می کنم پدرم بر اثر مصرف زیاد تریاک نمی توانست درست فکر کند . کار او در مورد خواندن تلگراف و بقیه چیزها اصلا و ابدا با مقام خدمتکاری جور در نمی آمد.

حالا دوباره به سمت جواهر فروشی بر می گردم . از سردی هوا کاسته شده است . کالسکه هنوز جلو مغازه منتظر زن است . کالسکه چی را می بینم که دور و بر اسبها می پلکد . مطمئن هستم این مرد به تازگی توانسته است کالسکه بخرد و با رفتار اسبها آشنا نیست .چند حبه قند کف دستها گرفته و به پوزه ی اسبهای کالسکه می فشارد اما آنها نمی خورند . من می دانم چرا نمی خورند . آن اسبها تشنه هستند .معمولا آنها بعد از اینکه تشنگیشان فرو نشست وسوسه ی خوردن به سر اغشان می آید . اینها را از همان وقت خدمتکاری می دانم . همانطور که می دانم تا وقتی وسوسه ی من برای پیدا کردن زنی زیبا که انگشتانش با این حلقه ی سنگ عقیق زیباتر شود بر طرف نشود زندگیم روال معنا داری پیدا نخواهد کرد . اگر این اتفاق بیفتد می توانم مثل دیگر مردمان زندگی کنم و احتمالا این تنهایی طولانی بیست ساله تمام شود . باید صبر کنم تا زن از مغازه بیرون بیاید . آنوقت حتما نزدیک خواهم شد . دستها را روی شکم قلاب خواهم کرد و حرف خواهم زد . شاید هم اینبار بتوانم دستم را در جیب پالتوم فرو کنم و حلقه را بیرون بیاورم . با توجه به اینکه او بوی عطر گیاهی می دهد به خوبی منظور مرا خواهد فهمید .

آن عصر را دوست دارم . شعری از نظام الدین مقدسی

آن روز عصر را

دوست دارم

یادآوریش را دوست دارم

همانطور که گفتم

آنروز عصر را

دوست دارم .

از خیابانی طولانی می گذشتم

دست در جیب شلوار

قدم زنان

بوالهوسانه

تلو تلوخوران

بی هیچ وسواسی برای رسیدن

نگاهم گاهی به درختها

که سایه هایشان بیش از حد انبوه شده بود

و گاهی به سنگفرش کثیف

آنروز عصر را دوست دارم

وقتی از خیابان گذشتم

وارد کوچه ای شدم

یادم است ابتدای کوچه کمی سردم شد

و بعد

کوچه ای دیگر که هیچ درختی نداشت

آن کوچه هیچ درختی نداشت

و خانه ها در همان اوایل غروب

ساکت و خاموش بودند

حالا قدم زدن

درست مثل رفتن

به سمت مرگ بود

آن عصر را دوست دارم

یاد آوری آن عصر را دوست دارم

قدم هایم باز هم آهسته تر شد

و تاریکی را حس کردم

که روی پوست صورتم می لغزید

می لغزید و بعد می دیدم

که چند ستاره روی پیرهنم چکه کرد

تلوخوران

بدون هیچ وسواسی

سیاره هایی که به هم میخوردند را

با تکان دادن دست

از پیشانیم دور کردم

آن روز عصرر را دوست دارم

یاد آوری آن روز عصر را دوست دارم

یادم نیست مرگ آهسته تر بود یا وجود من ..

هیچ درختی نبود

هوا مثل یک اشتباه همیشگی جریان داشت

...

....

حیرت مستمر . شعری از نظام الدین مقدسی

چرا نمی توانم
شعری بنویسم که در آن
آفتاب
ساده لوحانه و ولنگاری
طلوع کند
به گونه ای که نداند چرا
طلوع کرده است
و در درنگی کوتاه
آغشته به احساسی که پنجره ای اتاقم را
پوشانده است
حس کند سرد است
سرد
سرد
سرد
همچون دردناکی واژه های غمگین شعر من بر پوست رازناک زندگی

همچون حیرت مستمری
که در هر صبح با من
متولد می شود


ن.‌مقدسی

تو را نمی توان فهمید . شعری از نظام الدین مقدسی

تو را تمی توان فهمید
نه
تو را نمی توان فهمید
از آن هنگام
که پروانه ها
بال گشوده اند
تاریخ دیگرگون شده است
زیبایی دیگرگون شده است

اگر فرض بگیرم
هر بار حرکت پلکهایت
پیله ی پروانه ای را
می گشاید
هزار هزار پرواز
از چشمهایت آغاز شده است
که زیبایی را
به هوا و آسمان ببرند

نه
تو را
از آن گاه دیرینه
که پروانه ها
بال گشوده اند
نمی توان فهمید

تنها کاری که می کنم
شعرم را در تاریخی می نویسم
که از فهمیدنت
ناکام مانده ام ..

شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

آنقدر
برای دیدنت
دل به دریا زده ام
که‌ماهی‌های ساحل مدیترانه ای
واژه های گرم شعرهایم را
به فلس هایشان دوخته اند .

شاید بگویی همه ی اینها
بازی با کلمات است
ولی من
جور دیگری بلد نیستم
که
از دل به دریا زدنهایم
به موج های بازیگوش موهایت
برسم

مثلا اگر بخواهم
دلم را برایت نقاشی کنم
همه ی رنگها
در دلهره های اولین تپش
می میرند

اگر می دانستم
کدام سنگفرش
پای تو را تلفظ می کند
دل به دریا می زدم
و به سنگ ها ی سالخورده ی شکننده
حسادت می کردم ..

پابرهنه ها شعر کوتاهی از نظام الدین مقدسی

پای برهنه

بازی های کودکانه ات را پوشانده است

می دانم

شعر من نیز

کلمه های فقیری هستند

که می خواهند کفش را

برای تو معنا کنند

اما نمی توانند

اگر تو زباله ها را می گردی

ما شاعران را

پیدا خواهی کرد

این سرزمین شعر نمی خواهد

چرا که شعر هم

کودکانه زیستن است

من و تو کودکانی هستیم

که پابرهنه توی حرف بزرگترها دویده ایم .....

بهانه ها / شعر کوتاه نظام الدین مقدسی

بهانه های زیادی

برای نرفتنت

وجود دارد

ولی ... بی خیال

تو می روی

و من مجبورم

شعر بعدی را بنویسم

که از این سطرها

غمگین تر خواهد بود....

ماهیت شب

دلیل ٍ شب

بی وفایی ٍ روشن ٍ آفتاب است ....

عنوان داستان : منافی .   نویسنده : نظام الدین مقدسی

آن روز هم با عجله خودش را آماده ی رفتن کرد . دیر بیدار شده بود .‌معمولا تا نزدیک صبح فقط وول میخورد. پنج شش سالی می شد گرفتار کم خوابی شده بود . معمولا صبحانه اش فقط یک لیوان قهوه بود تا گیجی و منگی ناشی از بی خوابی را کم کند . لباس پوشید . موهایش را شانه زد و مختصر آرایشی کرد . با خودش گفت ؛ هنوز هم مردهای این ساختمان و محل کارم بهم نگاه می کنند. حتی اگر آرایش نکرده باشم . و لبخند کم جانی زد . لبخندی که به نظرش قسمت مهم و همیشگی آن را کسانی دزدیده بودند و با قساوت شدید مال خودشان کرده بودند . در آخر روسری اش را دور گردن انداخت و به اینه ی قدی آنقدر نزدیک شد که از نو بودن شلوار جینش لذت ببرد .

وارد آسانسور شد و یادش آمد عطر را فراموش کرده است . استفاده از عطر ربط به هیچ کس نداشت . از بوی عطرها خوشش می آمد و این را همه می دانستند . مردهایی که عطر میزدند بیشتر از مردهای دیگر برایش جذاب بودند . برای او جذاب بودن به بو ربط داشت نه قیافه و نوع شانه کردن مو . هر وقت حوصله می کرد به مریم توصیه می کرد عطر بزند . مریم دختر مرد جوان سرایدار بود . پانزده سال بیشتر نداشت ولی به نظر خیلی خوشگل می آمد. ‌مریم می گفت؛ بابام میگه نه . هم مدرسه ای هام هم عطر نمیزنن.

. آسانسور به طبقه ی نهم رسید . حتما باید فرناز را می دید . هر روز قبل از رفتن به محل کار به دیدنش می آمد. دوستان قدیمی بودند و رازهای زیادی با هم داشتند . فرناز را دوست داشت . دعا دعا کرد که شایان رفته باشد مسافرت . یا همان ماموریت .‌رفته بود . برای دو روز به کرمان . فرناز برایش چای ریخت . راحله گفت ؛ عجله دارم . فقط خواستم ببینمت . چه شانسی داری که لازم نیست کار کنی . خیلی احمقی که تا لنگ ظهر نمی خوابی.

تا چهار سال پیش فرناز هم مجرد بود . با هم در یک آپارتمان زندگی می کردند .‌و هر دو در اداره پست شماره ۱۷ کار می کردند .‌تا وقتی با شایان آشنا نشده بود مجرد بود .

فرناز اخم ساختگی کرد و خندید .‌گفت : تو هم‌میتونی کار نکنی بیشعور . چند بار پدرت بهت بگه برگرد شهرستان؟ اون پسره هنوز میخوادت . بیچاره گناه داره .

گناه نداشت . آن پسره باید بمیرد .ازش متنفر بود . گفت؛

گفتی برای دو روز رفته ؟؟ میتونم شب بیام ؟

فرناز قبول کرد و خوشحال شد. خوشحالی فرناز البته به خاطر چیز دیگری بود . خانم حقانی گفته بود شب می آید دیدنش. او یک زن پنجاه ساله ی عجیب و غریب بود که تحمل کردنش سخت بود ‌ دو ساعت می نشست و حرف میزد و در پایان انگار نیامده بود مهمانی . آمده بود شوهرش را به همه ی خلاف های دنیا متهم کند و قول بدهد که همین فردا از او طلاق می گیرد. ساکنان ساختمان توی اپارتمان خودشان زندگی می کردند و در عین حال مجبور بودند هر چند وقت یک بار صدایش را بشنوند که میگوید هم فردا . همین فردا . وقتی توی آسانسور بود . وقتی از پله ها پایین می رفت . و حتی آن دفعه در هنگامی که همه می خواستند برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی کنند . برنامه ی او برای شب چهارشنبه ی آخر سال یک طلاق قطعی بود .

فرناز را بوسید . سعی کرد پوست گلویش را بو کند . بعد با نوعی بی حوصلگی گفت ؛

فکر میکنی باید بچه دار بشید؟ تو این اوضاع اقتصادی ؟ نظر شایان چیه . وقتی گفت شایان یک اخم نامفهوم توی چهره اش موج زد .

فرناز گفت نه . هنوز آمادگی اش را ندارد. شایان هم میگه هر چه تو بگی.

تو اداره پست و بعد از آن وقتی به خانه می آمد به همان جمله فکر می کرد . بین راه از راننده تاکسی خواست بایستد. به داروخانه رفت و قرص خواب خرید . البته ایندفعه از یک شرکت متفاوت. حتی تصمیم گرفته بود به یک روان پزشک مراجعه کند ولی باید چند محله دورتر می رفت و کلنیکی را انتخاب می کرد که خیلی غریبه باشد .‌هر چند در تهران همه غریبه بودند ولی ممکن بود یکی از ساکنین ساختمان او را بشناسد . برایش مهم بود که برخی رازها فقط برای خودش باشد .

شب به آپارتمان فرناز رفت . خانم حقانی پرچانه ای می کرد و میوه می خورد . هر دو ساکت بودند و فرناز با موبایلش بازی می کرد . چند پیامک برایش آمد. راحله گفت کیه

فرناز گفت شایان .

چی میگه

هیچی بابا

میگه دوستت داره نه ؟

خانم حقانی گفت ؛

هنوز هم بهم میگه دوستم داره . ولی خیانتهاش چی ؟ قشنگ مشخصه بهم دروغ میگه .

فرناز و راحله نگاهش کردند . لپ هاش پر از میوه بود و این باعث می شد صدایش تغییر کند .

وقتی رفت آنها به اتاق خواب رفتند . راحله روی تخت خوابید و کتابی که شایان خوانده بود را برداشت . بعد گفت ؛

چرا اینقدر سرده اینجا ؟،،

خب من شبها تو هال میخوابم. شوفاژ اینجا رو خاموش کردم

امشب چی؟

فرناز شوفاژ را روشن کرد . کتاب در مورد زندگی نادر شاه بود . در اواخر عمر پسرهای خود را کور کرد .در اواخر زندگی دیوانه شد . نادر شاه دستور داد کسانی که او را از کور کردن فرزندش پشیمان نکرده بودند کشته شوند . علت همه ی اینها بدگمانی بود . بدگمان شد که فرزندش می خواهد او را بکشد و بر جایش بنشیند .

اتاق گرم شد . آنقدر که فرناز بعد از کلی مالیدن کرم به صورت و دست و پاهایش و در همان حین حرف زدن درباره ی یک مزاحم تلفنی خوابید . زانوها را توی شکم جمع کرد . در آن حالت به دختر بچه ای لاغر تبدیل می شد که نمی دانست دور و برش چه می گذرد ‌ . منتظر بود مادرش بیاید برایش لالایی یا قصه بخواند . در همان حالت به صورت راحله نگاه می کرد که کتاب می خواند؛

نادر شاه به همه ی دور و بریهایش مشکوک شده بود . فرزندانش و حتی فرماندهان سپاهش را زیر شکنجه کشت . هر کسی نزدیک تر به او بود خطر بیشتری حس می کرد .

پلکهای فرناز سنگین شد و خوابش برد. راحله آرام کتاب را سر جایش نزدیک آباژور گذاشت و‌پاها را دراز کرد . نفس عمیقی کشید . به سمت کمد دیواری رفت و یک پتو ی قرمز آورد. پتو را روی پاها ی فرناز گذاشت و بعد بالا کشید . نفس های فرناز آهسته شده بودند . برگشت . آباژور را خاموش کرد و در حالی که گوشی موبایل فرناز را در دست داشت از اتاق بیرون آمد. وقتی قرص خواب خودش را ریز ریز می کرد و در چای او حل می کرد نمی دانست قرص جدید اینقدر خوب و مناسب تاثیر می گذارد. نمی توانست جلو اشتیاقش را بگیرد. انگار به یک‌پیروزی بزرگ در زندگیش رسیده باشد روی مبل نشست . موبایل را روشن کرد . رمز را زد و وارد واتساپ شد . اسم شایان با عنوان ((عشقم ))سیو شده بود . دوست داشت اسم را تغییر دهد. دوست داشت به جایش بنویسد(( خیانتکار)). ولی مگر شایان خیانت کرده بود ؟ تقصیر خودش نبود که فرناز را به او معرفی کرد ؟به هر حال باید کور بشه . هر دو تا چشمهاش .

خیلی راحت توانسته بود صدایش را تغییر دهد . وقتی کارت صدا را از یک سایت خرید می کرد باورش نمی شد که بتواند به عنوان یک مرد سی و پنج ساله حرف بزند. از این کار لذت می برد . در عین حال کل گفتگویش را با فرناز ضبط و ذخیره می کرد . منتظر لحظه ای بود که فرناز وسوسه شود . وسوسه ی دوستی با مردی دیگر . اما تا حالا نشده بود و حتی فحش های رکیکی به راحله داده بود .حالا هم که شایان از همه چیز خبر داشت . نا امید شد . انتظار اینهمه عشق را نداشت. اما چرا این کار را می کرد ؟ شایان را دوست داشت ؟؟ فکر می کرد فرناز و شایان هر دو به او خیانت کرده اند ؟ یا اینکه دچار یک بیماری روانی بود ؟ یک روانی . بعضی وقتها به فرناز می گفت روانی و یا هر دو به یک نفر دیگر گفته بودند روانی و امروز به خانم حقانی گفتند روانی و آنقدر رفتارش را تفسیر کردند که تقریبا عبارت روانی به عبارت دیوانه یا سادیستی تبدیل شد . فکر کرد ؛ سادیستی بودنم دست خودم نیست .‌ولی حتما روانشناسها می دانند .

ولی همان وقت اتفاقی افتاد که راحله فکرش را نمی کرد . یادش رفته بود افلاین باشد . یک پیام از طرف شایان رسید .

_ چی شده هنوز بیداری ؟ با دوستت هستی .

نمی دانست جواب دهد یا فورا آفلاین شود. بعدا وقتی فرناز میگفت خواب بوده حتما باور می کرد . باور می کرد که اشتباه دیده . اما پیام چی ؟ پیام رسیده بود و نمیشد حذف کرد .‌اگر حذف میکرد هر دو می فهمیدند . نت را قطع کرد .کمی توی مبل جابه جا شد . فکر کرد و احساس کرد بدنش به شدت گرم است و بعد مجبور شد دستشویی کند . توی دستشویی هم فکر می کرد . موبایل را با خودش برده بود آنجا. یک لحظه به ذهنش رسید موبایل را از بین ببرد و تکه هایش را سیفون بکشد .‌

راه رفت .‌توی حال کوچک و توی آشپزخانه. دو بار موهایش را باز کرد و دوباره با کش صورتی رنگش بست . دوباره نشست و بدون مقدمه نوشت آره بیداریم. نت را روشن کرد . پیام فورا رسید . پیام های جدید شایان تند تند می آمد. کجا رفتی ؟ چی شد؟ اگر تماس می گرفت چی ؟؟؟

شایان شکلک فرستاد . راحله عصبانی شد .‌چرا وقتی هم دانشگاهی بودند حتی یک بار به او لبخند هم‌نزده بود . همه اش حرفهای جدی در مورد رشته ی کامپیوتر. نرم افزار جدید . سخت افزار جدید . خبری از احساس های جدید نبود .شایان مترادف بود با کهنگی و ملال . . همین .‌راحله شکلکی فرستاد که خستگی را القا می کرد .‌شایان نوشت شب بخیر . سلام برسان .

پیام ها را پاک کرده بود و گوشی را خاموش کرد و سر جایش گذاشت.

یک بار وقتی با فرناز تماس گرفته بود از برخی رفتارهای شایان در دانشگاه گفت . اگر فرناز اجازه می داد و قطع نمی کرد می خواست به دروغ بگوید او تمایل شدیدی به دانشجوی دختری به نام راحله داشته موقعی که به پهلو رو به فرناز خوابیده بود و به خاطر نداشتن قرص اضافی خوابش نمی گرفت .دستش را پیش برد و روی دست فرناز گذاشت. ‌انگار باید این کار را می کرد تا اطمینان پیدا کند او وجود دارد . دوستی صمیمی که واقعا دوستش داشت ..‌دستش را فشار داد . شاید به خاطر همین است که می خواهم از دست شایان نجاتت دهم دختر . کاش میتونستم همه چی رو بهت بگم .‌درسته که پدرم میگه برگردم شهرستان. ولی میخواد با اون پسره ازدواج کنم که میگه دوستم داره . چند بار هم زنگ زده بهش گفتم بره گم شه . درسته که تو فکر می کنی مردها هم‌میتونن خوب باشن .‌‌ولی نه . همین شایان . همین شایان ممکنه الان کرمان نباشه .‌من‌میتونم. آره. می تونم . تو موبایلش برنامه ای دان کنم که بفهمی آلن کجاست . تو یه هتل . تو اصفهان . تو یه باغ بزرگ با ... شاید هم

همین عبارتها و هزیان های ذهنی را مرور می کرد که خوابش برد. شاید علت بی خوابیهایش تنهایی بود نه روانی بودن . تنهایی و اینکه شبها نمی توانست دست یک دوست را فشار دهد.

بیدار شد و دیرش شده بود ولی فرناز هنوز خواب بود .‌کم‌کردن درجه ی شوفاژ باعث شده بود یخ کند ولی فرناز تقریبا به طور کامل زیر پتو بود . درجه را بیشتر کرد . از توی یخچال پنیر بیرون آورد. روی در یخچال ی عکس دو نفره بود. فرناز و شایان . شایان با نگاهی جدی می خندید . عکس را لمس کرد. و‌متوجه شد عکس فقط یک‌کپی است . یک‌کپی رنگی . پایین عکس آدرس انیستاگرام شایان را دید .

توی راهرو قبل از آسانسور خانم حقانی را دید . ظرف آش و نان داشت و تازه از آسانسور بیرون آمده بود . سلام کرد ولی خاتم حقانی او را نشناخت و تا وقتی دکمه ی آسانسور را زد ایستاد و با حیرت نگاهش کرد ‌ انگار می خواست از وجود شوهرش در کنار یک دختر غریبه عکس بگیرد و به دیگران نشان دهد .

با اینکه عجله داشت اما کمی کنجکاو شد . دو نفر وارد زیر زمین ساختمان شدند. از پدر مریم پرسید . گفت شب قبل چند تا از ساکنین گاز نداشتند. تعمیر کار از شرکت گاز آمده.

اداره شلوغ نبود و توانست با چند کلنیک روانشناس صحبت کند. آنجا هم از کارت صدا استفاده کرد . نوبت گرفت . اول فکر کرد روانشناس زن بهتر است ولی پشیمان شد . بگذار این مردهای دیوانه را هم امتحان کنم . به نظرش مردها یا جنایت کار بزرگی بودند یا خیلی امل. ‌احمق .. بی خود و هوسباز..در این باره با فرناز بحث کرده بود . او مخالف بود . قبلا مخالف نبود. ولی بعد از ازدواجش مخالفت می کرد . به راحله می گفت بی انصافی می کنی .

رفتار رون پزشک خوب بود . شخصیت مهربانی داشت ولی محکم و با اعتماد بنفس حرف می زد . وقتی راحله تقریبا تمام حرفهایش را زد گفت :

_ همه چیو نگفتید خانم

_ گفتم

_ یک چیزی هست .شاید در ناهشیار شما باشه . نفرت شما فقط متوجه آقای شایان هست . نه دوستتون. +

_ خب

خب این نفرت اونقدری عمیقه که علت اون رو فراموش کردید . ذهن ما اینطوری کار می کنه.

_ نه . همه چی یادمه. علتی نداره. ما فقط هم دانشگاه بودیم و هم رشته. من دوستم رو نمی دونم رو چه حسابی بهش معرفی کردم . شاید به شوخی . آره نمیدونم چرا ...نمیفهمم چرا ازدواج کردن

ـ تنها دوستتون بوده . تنها شدید .

  • درسته . هیچ توصیه ای ندارید ؟

_ ذهن ما نمیخواد با چیزهای وحشتناک روبرو بشه .‌پس اونها رو میفرسته به ناخود آگاه.

روان پزشک برایش قرص های افسردگی نوشت. فلوکستین. لیتیوم. لورازپام . آخری برای خواب .

حالا یک ماه از روزی که به روانشناس مراجعه کرده بود می گذشت. فرناز متوجه شد که راحله از گوشی او استفاده کرده و بعد از چند روز قهر دوباره آشتی کردند . نرم افزاری که شایان روی گوشی فرناز نصب کرده بود از کسی که رمز را می زد عکس می گرفت. راحله گفته بود خوابش نمی برده و کنجکاو شده ببیند هنوز رمز موبایلش جاوید است ؟ جاوید اسم پدر فرناز بود که در تصادف رانندگی فوت کرده بود .

قرصهای افسردگی به شدت برایش مناسب بود . راحله کاملا تغییر کرد. حتی برای ابراز تشکر برای آن روان پزشک دسته گل فرستاد و قرار شد اگر اتفاق خاصی افتاد با او تماس بگیرد . راحله از این تغییر خوشحال بود اما ناراحت هم بود . چرا آن افکار عجیب و غریب در ذهنش بود ؟ بدبینی اش به شایان و دیگر مردها به چه خاطر بود ؟ اگر فقط با مصرف چند قرص اینقدر تغیر می کرد و از کابوس وحشتناک بدبینی و بی خوابی نجات پیدا می کرد چرا زودتر به این فکر نیفتاده بود .‌نتیجه گرفت که افسردگی بدترین عذاب برای او بوده . سعی کرد جبران کند . به فرناز سر می زد وقتی که شایان هم بود هم می رفت . زیاد می خندید و از خنده های خودش متعجب می شد . از خوشبینی لذتبخشش . هیچکس خیانت نکرده بود . سعی می کرد به هر دو محبت کند . انگار بدون اینکه آن دو بدانند از طریق یک قانون نوشته نشده اما بسیار شفاف محکوم به محبت کردن باشد .

کارت صدا را تمدید نکرد و با اینکه اضافه وزن پیدا کرده بود قرص ها را مصرف می کرد .‌حتی مجبور شد شلوار جین جدیدی بخرد .

یک روز صبح محل کار با روان پزشک تماس گرفت و برایش توضیح داد که نمی داند با این همه عذاب وجدان چه کار کند . روانشناس با صبوری خاص خودش و یک رگه از صمیمیت که به صدایش اضافه شده بود از او خواست یک نوبت دیگر به مطب او برود . راحله وقت نداشت. دلیل دیگری هم برای نرفتن به مطب داشت . اینکه نمی خواست از کسی بدگویی کند . به خودش قول داده بود هیچوقت بدگویی نکند .‌حتی با خانم حقانی صمیمی شده بود و به حرفهایش گوش می داد . سعی می کرد با جملاتی که از قبل در ذهنش آماده می کرد به او بفهماند شوهرش آنقدرها هم مرد بدی نیست . حد اقلش اینه که مرد زحمت کشیه. اینطور نیست ؟ اگر بیشتر وقتها خونه نیست به خاطر شغلشه. از هر کی سوال کنی یک راننده تاکسی چقدر وقت میزاره واسه خونوادش میگه اگر بخواد وقت بزاره هم نمیتونه ، اینجوری نیست ؟ خانم حقانی خوشش نمی آمد. ولی از اینکه بالاخره یک نفر او را جدی گرفته بود تا حدودیی راضی می شد. یک بار هم اشاره کرد به اینکه اگر بچه شان میشد و تنها نبود .....‌

اگر به مطب می رفت احتمالا نمی توانست جلو خودش را بگیرد و در مورد منشی مطب بدگویی می کرد . همان بار اول که رفته بود به راحله گفته بود ؛ اینجا که می آیید لطفا عطر استفاده نکنید . مکان عمومیه خانم . راحله طوری ناراحت شده بود که آرزو کرد آن منشی بد اخلاق یکی از فرزندان نادر شاه بود و کور می شد .‌.از طرفی محل کار خودش یعنی اداره پست هیچکس چنین چیزی نگفته بود در حالی که آنجا هم مکان عمومی بود .

روانپزشک دیگر اصراری نکرد که به مطب برود و گفت نباید خودش را به خاطر گذشته سرزنش کند . چون آن افسردگی اراده و اختیار را از او سلب می کرده . از طرفی باید خوشحال باشد که توانسته با کمک قرصها از انجام کاری خطرناک درباره ی آن زوج جلوگیری کند . خندیده بود و گفته بود؛ ممکن بود برای نجات دوستت فرناز مرد بیچاره رو بیشتر اذیت کنی . راحله هم خندید و بعد از آن مکالمه احساس خوبی داشت .‌

شب همان روز فرناز با او تماس گرفت ‌ شایان دوباره به ماموریت رفته بود . البته یک روز هم می رفت شمال . دیدن پدر و مادرش. شب منتظرش بود .

آنشب راحله ظرفها را شست . فرناز هم طنزهای زیادی از کانال تلگرام برایش خواند و خندیدند . توی اتاق خوابشان کتاب جدیدی بود .‌گشت و زندگی نادرشاه را پیدا کرد . انگار با خواندن آن کتاب به گونه ای غیر مستقیم بدخواهی های گذشته در مورد شایان را جبران می کرد . اما حوصله نکرد از اول شروع کند . ورق زد و یک صفحه آمد که زیر چند جمله خط کشیده شده بود . آنجایی که مربوط به قضاوت نویسنده در مورد نادر شاه بود ،

((پادشاهی که هر چند در فنون نظامی بسیار مهارت داشت و ایران را یکپارچه و متحد کرد اما در اواخر عمر خود دیوانه ای خطرناک شد ‌ او به تمام زنهای خود و فرزندانش مثل دشمن نگاه می کرد . خودکامگی او از حد گذشت. حتی زیباترین زنهایش را از آرایش کردن منع کرد .همه جا فقط دشمنان را می دید و یکسره امور کشور را فراموش کرده بود))

بالای صفحه، شایان با مداد کم رنگی نوشته بود ؛ اینها هیچ کدام منافی عزت و بزرگی نادر شاه نیست . چه بسا حق داشته به زنان خود شک کند .‌

در صفحه های بعد هم یادداشت های کوتاهی نوشته بود . در تمام این جمله ها از کلمه ی منافی استفاده شده بود . تکرار این کلمه یک سیاهی و تاریکی و حس خفگی را به ذهن راحله انتقال می داد . کتاب را کنار گذاشت و دوباره با فرناز حرف زد . ولی قسمتی از ذهنش پر از کلمه ی منافی و فضایی تاریک بود . شاید قرصهای اش را نخورده بود. شاید هم دوز بیشتری خورده بود ‌ روانشناس به او توصیه می کرد که در مورد مصرف قرص احتیاط کند . زیاد و کم کردنش باعث اختلال ذهنی و شاید توهم خواهد شد دختر جان . دختر جان ؟؟ روانشناس از عبارت دختر جان استفاده نکرده بود . اما حالا انگار آخر صحبتهایش بود . حد اقل در ذهن راحله . خودش را به (( دختر جان )) آویزان کرد تا از تاریکی و خفگی نجات پیدا کند . این عبارت از منافی های شایان خیلی بهتر بود .

به فرناز گفت ؛ اون مزاحم تلفنی پیداش نشد ؟ ردشو گرفتین ؟ فرناز گفت ؛ نه . بی خیالش شدیم . خیلی وقته زنگ نزده . آدم مشنگی بود . از اون مردهای پیله. ولی راستش با مزه بود .گاهی دلم میخواد زنگ بزنه . عجب حرفهایی می زد . خندید . راحله هم خندید . گفت ؛ واقعا ؟؟ تو که میگی مشنگ بود . فرناز اشاره کرد که کتری برقی را از پریز بکشد و گفت؛ نه اینکه خوشم بیاد . اصلا تند قطع می کردم . شماره اش هر بار تغییر می کرد . خنده داره ولی کم کم داشت باورم می شد که الکی پیله نکرده به شایان . داشتم خل می شدم. نزدیک بود مثل این زنه حقانی به شایان شک کنم ...

راحله فکر کرد اگر بداند آن مرد مزاحم خود اوست چه واکنشی خواهد داشت . از راحله خواست شوفاژ ها رو چک کند ‌ گفت ؛ یک هفته پیش گاز قطع شد . آب قطع شد . انگار باید عادت کنیم .. هر ساعت چک میکنم. با سرایدار تماس میگیرم . شاید هم نوبنی قطع می کنن . راحله چک کرد و به اتاق خواب رفت ‌ . گرم می کردند و مشکلی نداشتند. وقتی فرناز ساکت شد و مشغول گوشی اش شد نتوانست جلو خودش را بگیرد . کتاب را آورد همانجا توی هال . کنار فرناز نشست و ورق زد . درباره ی آرایش زنان زیبای نادر شاه خواند ‌ بعد یاد داشت شایان را خواند ؛

((نویسنده طوری نوشته انگار نادرشاه باید به آن زنها بابت آرایش و خوشبو کردن خودشان به آنها جایزه می داده . خود آرایش کردن باعث تحریک می شود و منافی رفتار درست مردهاست.امیال آنها رذا به شدت تحریک می کند همین حالا هم ...))

باز هم فضایی تاریک و بدبو و خفه کننده به ذهن راحله سرازیر شد . طوری که چشمهایش را بست و کتاب را محکم بست . فرناز چیری نگفت . تاریکی ادامه داشت . حس کرد فرناز دارد بازوی او را بو می کند .صدای نفسهاییش را شنید . چندشش شد و گفت بس کن بیشعور. ولی وقتی نگاه کرد فرناز سر جای خودش نشسته بود و با تعجب به او نگاه می کرد . فرناز گفته بود ؛ چی شده ؟؟ تو گریه می کنی ؟؟

گریه کرده بود . آن فضای تاریک واقعی به نظر رسیده بود . دوست نداشت فرناز بفهمد قرص مصرف می کند . بحث چاقی هم که شده بود گفته بود ؛ چند وقتی کلیه درد داشتم . دکتر گفت ابجو برام خوبه . ولی نگفت چاقم میکنه . لعنتی بد جوری شکم و پهلو درست کرد برام . فرناز اصرار کرد بگوید چه شده . کتاب را ورق زده بود ببیند راحله چه خوانده. بعد گفته بود ؛ عزیزم این کتابها مردونه است ‌. همش جنگ و خونریزی. قربونت برم از اینا نخون . بوسیده بودش.

به خاطر آن اتفاق با روانپزشک تماس نگرفت .‌می دانست جه می گوید . فقط سعی کرد خیلی بیشتر قرصها را در وقت معینی مصرف کند . در مورد هر کدام گوگل کرد و مطالب زیادی در مورد هر کدام از قرصها خواند . روی موبایلش آلارم گذاشت تا وقت مصرف آنها دقیق باشد.

شب برای خوابیدن اتاق خواب را انتخاب کردند .‌راحله پیشنهاد کرد آباژور را خاموش نکنند . بهانه اش این بود که احتمالا لازم باشد چند بار برود دستشویی . چای زیادی نوشیده بودند . ولی واقعیت این چیزها نبود . نمی خواست اتاق تاریک باشد . برای اولین بار از تاریکی وحشت داشت . قبل از خواب لورازپام خورد . هر دو پتوهای خود را کنار پایشان گذاشتند و خوابیدند . وقتی فرناز پاهایش را توی شکم لاغرش جمع کرد راحله گفت ؛ یه خورده دستت رو دراز کن . لمس دستت ارومم میکنه . فرناز با گفتن بیشعور و خنده ای کوتاه هر دو دستش را روی هم گذاشت و سمت او دراز کرد . راحله فکر کرد ؛ چقدر خوبه که اینطور صادقانه حرف می زنم . خیلی وقت بود اینجوری نگفته بودم . چرا همه چیز رو بهش نگم .‌فردا . فردا بعد از کار بهش می گم . نه همه چی. فقط در مورد منافی . این کلمه چرا اینجوریه ؟ چرا واسه من اینجوریه . میگم منافی برای او چه معنایی داره . حتما میدونه. اگر هم بشه به خود شایان میگم . نکنه یه کلمه ی جادویی باشه . یادش آمد فردا شایان برمی گردد . پیام داده بود به فرناز . خب فردا تلفنی از فرناز می پرسم. منافی . آره. و اون یادداشت که توش آرایش و اینها بود . زنهای نادر شاه چه بویی می دادن؟؟؟؟

فردا عصر وقتی با فرناز تلفنی حرف زد فرناز خنده اش گرفت . ولی جدی شد و دوباره پرسید چرا گریه اش گرفته بود . درباره ی منافی چیزی به ذهنش نمی رسید . بعد گفت ؛ البته یه چیزی هست که بهت میگم . کجایی ؟ خب من میام اونجا ...

حالا توی آپارتمان بدون مبل راحله بودند . راحله جلو آینه قدی ایستاده بود . نزدیک میشد و کمی دور می شد . وسواس زیادی روی چاقی پیدا کرده بود . هیچ کدام از لباسهایش اندازه نبودند . همکاریهای اداره پست هم به چاقی ناگهانی او اشاره کرده بودند .فرناز گفت ؛ منافی تکیه کلام شایان هم هست . وقتی با من حرف میزنه هم زیاد تکرار میکنه . میخواد بگه تو با من مخالفت نکن میگه تو منافی نباش . بامزه است . با دوستاش هم از این تکیه کلام استفاده می کنه . خودش می گه این رو از معلم عربی دوره دبیرستان یاد گرفته . اونقدر معلم خوبی بوده که همه ازش تقلید می کردن . راحله گفت ؛ خب پس اینطور . وقتی این کلمه رو خوندم همه جا تاریک به نظر رسید . برای تو هیچ حسی نداره ؟؟ فرناز دست زد به شکم و پهلوی راحله و گفت ؛ من میگم به جایآبجو خوردن به دکتر کلیه برو . بهتر از چاق شدنه. یه کم هم این پنجره رو باز کن بیشعور. بوی عطر هم اندازه ای داره .

بعد نشست لبه ی تخت خواب روبروی تلوزیون گفت ؛ زنگ که زدی شایان می شنید . فکر کردم به خودت بکم .خب آدم دوس داره از همسرش بگه نه ؟ خودم دلم خواسته بگم . شبها وقتی با همیم . ببین اینجوری نگام کنی بخوای مسخره کنی نمیگما. خب . وقتی با همیم از همین منافی میگه . خوشم میاد . همه ی مردا از کلمات تکراری استفاده می کنن . مثل توی فیلما. انگار تقلید میکنن. ولی شایان از کلمه ی عشق و عاشقتم و اینا استفاده نمیکنه . وقتی میخواد بگه عاشقتم میگه تو منافی منی . بعد معنی میکنه . بزار صداش رو تقلید کنم . نخند بیشعور. ‌نمیگما .

راحله خندید . کنار فرناز نشست .‌موهایش را باز کرده بود . دست برد و روسری فرناز را برداشت . راحله صدای شایان را با باد انداختن توی گلو در آورد. چهره اش کج و کوله شده بود .‌گفت ؛

تو منافی منی .‌میدونی یعنی چی ؟ یعنی وقتی میبینمت نمی تونم با امیالم مخالفت کنم .

ادامه داد . منو بو میکنه. و هی میگه منافی من نباید آرایش می کردی ...‌

وقتی حرفش را زد موهاش رو باز کرد . به راحله نگاه کرد. راحله تند تند پلک میزد و بدون اینکه حرفی بزند چانه اش می لرزید. این مرتبه تاریکی چنان غلیظ بود که انگار تا ابد ادامه خواهد داشت .پلک میزد اما فقط تاریکی بود . دستش را دراز کرد بعد با صدایی که انگار صدای خودش نبود گفت ؛ برو . از اینجا برو ‌ ‌ فرناز بغلش کرد . راحله بغضش ترک برداشت و بعد چنان زاری زد که احتمالا صدایش از پنجره ی باز به همه جا رسید. گریه اش قطع نمی شد و پشت سر هم می گفت ؛ فهمیدم . فهمیدم . کافیه. برو . تنهام بزار . برو . و با دستهای چاقش فرناز را هل داد عقب . فرناز نگران و متعجب بیرون رفت .

سالها پیش شاید هفت سال پیش بود . دانشجویان رشته کامپیوتر به یک اردوی سه روزه در شمال دعوت شده بودند . قرار بود در این اردو که چند دانشکده ی دیگر هم بودند در مورد یک پروژه ی کشوری گفتگو شود .‌مقالات خوانده می شد .‌موضوع ساخت نام افزاربود .‌نام افزارهایی که بتوانند در بانکهای دولتی و خصوصی استفاده شوند . مردم بدون مراجعه به بانک با همان نرم افزارها کارهای بانگی خود را انجام بدهند . این پروژه می توانست منفعت زیادی از لحاظ مالی برای دانشجویان هم داشته باشد . شایان تا یک سال بعد روی نام افزاری کار کرد و درآمد زیادی داشت. قید استادی دانشگاه را زد و در شرکت های مختلف کار گرفت .

آن سه روز در شمال شایان از تمام دانشجوها خواست که به خانه ی آنها بروند . هشت نفر که سه دختر و پنج پسر بودند موافقت کردند برای شام دعوت او را قبول کنند ‌ از مدیر برنامه اجازه گرفتند .

شام خوردند و همگی حس خوبی داشتند . پدر و مادر شایان اصرار کردند شب برای خواب بمانند .

حالا که بادش می آمد شایان هیچ توجهی به او نداشت . ولی مادر شایان وقتی در آشپزخانه به او کمک ‌می کرد گفته بود ؛ ببینم چه عطری زدی دختر ‌ . پسرم الکی الکی دختر دعوت نمیکنه خونه . درد دل هم کرده بود . شایان تنها فرزندشان بود اما او را نمی دیدند . امشب خوشحاله که اینجا شلوغه. باید بمونید. شایان نزدیک شده بود و با لهجه ی گیلکی که راحله معنایش را نمی فهمید چیزهایی به مادرش گفت. چهره ی مادرش در هم رفت . ولی بیشتر اصرار کرد .‌در حالی که شایان به او توجهی نمی کرد .

حالا فقط همین یادش می آمد. ‌پنجره را بست . خودش را روی تخت انداخت .صورتش را توی بالشت پنبه ای که هیچ بویی نمی داد فرو برو و گریه کرد .

نفهمیده بود چه وقت است و کجاست . فقط ناگهان صدای کسی را نزدیک گوشش شنیده بود :

منافی من شدی .‌منافی امنیت امیال من شدی . اگر عطر نزده بودی میتونستم خودم رو کنترل کنم .

بعد صدا قطع شده بود. در آن تاریکی فقط حس می کرد صاحب همان صدا با بینی و لبهایش صورت و گردن او را بو می کند . وزن زیادی داست . با کف دست دهانش را محگم بسته بود . چیری نمی دید و بعد از مدتی دست از تقلا برداشت .

گریه می کرد و در همان حال به شدت انتقام نی گرفت .‌گریه می کرد و در ذهنش که بسیار تاریک بود به دنبال کلید زیر زمین می گشت . کلید را مریم برایش پیدا می کرد و به او می داد . مریم هم مثل او بوی عطر می داد . می ‌ رفت توی زیر زمین. وقتی نصف شب میشد گاز آپارتمان فرناز را قطع می کرد . هر دو بخ میزدند . هر دو منافی بودند ‌ منافی با زندگی او . خندید و صورتش از بالشت بیرون افتاد . به جهنم . وقتی گفت به جهنم گریه اش شدیدتر شد . حالا دیگر بالشت پنبه ای بو می داد . بوی تاریکی و یخ زدگی .

یک داستان سوررئال نظام اادین مقدسی

حتما داره میاد اما پوتینای سنگین پوشیده و در جایی در یک‌جبهه ی جنگ راه باز میکنه برای راه رفتن و آومدن. پوتینها تو گل و شل گیرکردن .‌پس فقط سنگین نیستن . خیلی بدتر از این حرفاست باید هزار سال منتظر بشینم . ولی میاد .‌مگه هزار سال زود نمیگذره ؟ طوری میاد انگاری که دارن میکشوننش پای چوبه ی اعدام با طناب دار . نمی خواد بره. خودش رو سنگین نکه داشته . و نوک پونینهاشو گیر داده به زمین . زانوهایش رو خم کرده . هیچی نمیگه . ولی اگر همین جور ادامه بده خسته میشن ولش میکنن .‌میگن برو. برو همون کافه که اون‌زن منتظرته. آره. اینجوری میگن . مرد هیچی نمیگه . دلش میخواد بگه بهم کفش بدین . بگه این پوتینها سنگینن. تو گل و شل گیر میکنن. ولی نمیگه . میخواد زن ببینه که چه جوری و با چه مشقتی اومده . میخواد من بفهمم و خندم بگیره بگم آخه این چه بساطیه؟ سه هزار سال تو این کافه ی لعنتی نشستم که بیای .اونوقت با این کفشای کثیف چسکی اومدی؟حالا بشین بگو کجا بودی شیطون . شاید هم شیطون و نگم. مردی که داره میاد و من میخوامش از این کلمه خوشش نمیاد . سه هزار سال هم زیاده. شاید هزار سال کافیه.

سرفه میکنه .‌تو راه وقتی داره سعی خودش رو میکنه که زودتر برسه بارون اومده . خیس شده . مجبور شده خودش رو سخت بغل کنه. دستاش از سرما یخ میزده. سرفه هاش نرمه ولی پشت سر همه . مثل چکه کردن آب از روشویی کافه .
سرما اذیتش کرده . ولی واسه هر مردی که عاشق زنی که تو کافه هست باشه پیش میاد . حتی بین راه با اینکه نمیخواد دیده بشه و خودش را خم کرده و از پشت درختها و تپه ها میاد باز هم قبیله ی آدم خواران اونو میبینن و دنبالش میکنن.
میکننش تو یک قفس بزرگ که چند تا چاقوی بزرگ و ساطور بهش وصله . . من تو کافه نشستم و براش دعا میخونم که بتونه فرار کنه ولی نمیشه. واسه همین میرم سمت پیشخوان کافه و یک چای شیرین سفارش میدم . بعد از چای تکیه میدم به صندلی چوبی و سیگار دود میکنم. دودش رو فوت میکنم تا طوفان بشه . دختری که پشت میز اون طرفی با فاصله ی کم از من نشسته و استیک و قارچ سفارش داده از جا کنده میشه میره هوا .‌دوست پسرش نگاش میکنه و میبینه طوفان بزرگی از دود سیگار من دوست دخترش رو با خودش برده به و انداخته جنوب تهران . پسره میخنده. ‌میتونه استیک دختره رو بخوره. دختره هم اونجا با یه مرد لاشی آشنا شد و با ماشین کهنه ای دور میزنن. احتمالا برن جایی که بشه همو بغل کنن . ماچ کنن . بو کنن .‌به من چه. بعضی وقتا اینجوری میشه دیگه . دخترا .‌پسرا .‌مردای لاشی جنوب شهر . به من چه..

طوفان سیگار من میرسه به جزیره ی آدم خواران . همه چیرشون به هم میخوره ‌ . قفسی که مرد رویایی من توش زندانیه میشکنه . مرد هم‌پوتینهاشو میپوشه و فرار میکنه میاد سمت کافه . حالا دوباره میشینم و منتظرش میشم . دختره به دوس پسرش میگه؛ بیا بریم میز اونوری. و یه نگاه بد به من‌ میکنه ‌ از دود سیگار خوشش نمیاد . از جنوب تهران و مردهای لاشی خوشش نمیاد . ولی پسره میگه ‌ نه بشین . جای خوبیه. داره بوف کور ورق میزنه.
به سطح میز نگاه می کنم . چوب . چوب .‌همه چی چوبه . کل کافه چوبیه. بوی چوب میاد .هزار ساله که بوی چوب میاد . بوی خوبیه . وقتی مرد برسه اینجا و در چوبی پروانه ای کافه رو باز کنه و پوتینهای سنگینش رو تکون بده اینجا میلرزه. کافه از چوب سبک وزن ساخته شده . کف کافه که اصلا خیلی سبک هست. وقتی روش راه میرم چلیک چلیک صدا میده . میگم ؛ اینجا باید دمپایی سبک پوشید . ولی کسی نمیشنوه. بوف کور میشنوه. سرش رو تکون میده . چشماش باز باز میشه . احتمالا پسره اصلا حالیش نیست بوف کورش از دوست دخترش بدش میاد . بیچاره .

مرد دلخواه من .‌مرد رویایی من داره میاد . ولی طوری راه میاد انگار پوتینهاش خیلی سنگینه . اگر اونا رو در بیاره زودتر میرسه . میشینه رو یه تکه سنگ و درشون میاره. دست میکشه کف پاهاش. عرق کردن . بو میدن . میخواد بشوره. ولی فکر میکنه میرم عطر فروشی بهار نارنج تو خیابون دوازده اردی بهشت که تو فرعی یازدهم شهدای زاندارمری هست و عطر میخرم و خودمو خوشبو میکنم. مرد من خیلی این چیزا سرش میشه . قبلا هم یعنی دور قبلی که سه هزار سال تو یه کافه ی دیگه منتظرش شدم و نیومد رفت همونجا عطر بخره. شاید هم آلن همون شیشه عطر پیشش باشه . رو شیشه ی رو نگاه میکنه .‌پنج هزار سال از تاریخ تولیدش گذشته و احتمالا بوی سبیلهای ناصرالدین شاه رو میده . پس اون رو می ندازه دور . بعد با پای برهنه میاد . میاد که برسه به کافه و در پروانه ای رو باز کنه ..

و در چوبی پروانه ای کافه رو باز کنه و پوتینهای سنگینش رو تکون بده اینجا میلرزه. کافه از چوب سبک وزن ساخته شده . کف کافه که اصلا خیلی سبک هست. وقتی روش راه میرم چلیک چلیک صدا میده . میگم ؛ اینجا باید دمپایی سبک پوشید . ولی کسی نمیشنوه. بوف کور میشنوه. سرش رو تکون میده . چشماش باز باز میشه . احتمالا پسره اصلا حالیش نیست بوف کورش از دوست دخترش بدش میاد . بیچاره .

مرد دلخواه من .‌مرد رویایی من داره میاد . ولی طوری راه میاد انگار پوتینهاش خیلی سنگینه . اگر اونا رو در بیاره زودتر میرسه . میشینه رو یه تکه سنگ و درشون میاره. دست میکشه کف پاهاش. عرق کردن . بو میدن . میخواد بشوره. ولی فکر میکنه میرم عطر فروشی بهار نارنج تو خیابون دوازده اردی بهشت که تو فرعی یازدهم شهدای زاندارمری هست و عطر میخرم و خودمو خوشبو میکنم. مرد من خیلی این چیزا سرش میشه . قبلا هم یعنی دور قبلی که سه هزار سال تو یه کافه ی دیگه منتظرش شدم و نیومد رفت همونجا عطر بخره. شاید هم آلن همون شیشه عطر پیشش باشه . رو شیشه ی رو نگاه میکنه .‌پنج هزار سال از تاریخ تولیدش گذشته و احتمالا بوی سبیلهای ناصرالدین شاه رو میده . پس اون رو می ندازه دور . بعد با پای برهنه میاد . میاد که برسه به کافه و در پروانه ای رو باز کنه .

دختره و پسره با بوف کور میرن. نگاشون میکنم . پسره به دختره میگه ؛ بیا می بخوریم. ‌تو شهر ری بخوریم. و از این حرفها .‌پسره روشنفکر شده .سبیل گذاشته. ‌چپق میکشه و عینک تک چشمی میزنه. دختره میخواد ولش کنه .‌میگه ؛ مبرم به همه میگم که تو هیچ گهی نیستی . پسره با لهجه ی روشنفکرها ی دوره ی قاجار میگه؛ نو پرابلوم لیدی..نو پرابلوم بیبی. نو پدابلوم لیدی. نو پدابلوم لیدی . کو کو کو کو کی کی ‌. کو کو کو کو . کای کی .‌کو کو

تو این فاصله من یه کیک و بستنی سفارش میدم برام میارن . کیک خوشمزه ای شده . رژ لبم چی؟ طوری قاشق رو میزارم تو دهنم که پاک نشه. من زن زیبایی هستم ولی گاهی آرایش لازمه . وقتی مرد رویایی من میاد لازمه .

احتمالا از خریدن عطر منصرف شده و رفته خیابون میرزا قلعه ای نزدیک خیابون انقلاب . راسته ی کفش فروشی ها . داره کفش میخره . یه دختر بهش تنه میزنه .‌مرد من با پای برهنه میزنه در کونش. دختره میفته تو جزیره ی آدم خواران . میخورنش. بیچاره .
همون جور که دارم کیک و بستنیو میخورم میبینم طعم بستنی و کیک طعم خوبیه . اونقدر خوبه که میشه باهاش گذشته ی تلخ رو فراموش کرد .‌من هم وقت تلف نمیکنم و گذشته رو فراموش می کنم . همه چی تو گذشته طعم تلخ داره . کل آدم ها .‌حتی پدر و مادرم . کل خیابون ها حتی خیابون گلگشت هفت . کل چیزهایی که دیدم حتی بادکنکی که هفتصد سال پیش گمش کردم و رنگ آبی داشت . کل کلمه ها و حرفها حتی اون کلمه هایی که تو کتاب انجیل یوحنا بود ‌ اوه. چقدر تلخ. همه رو فراموش کردم . فقط یه چیز رو تو یادم گذاشتم باشه . مرد رویایی خودم .

حالا فقط من هستم و این کافه و مرد رویای که کفش چرمی خریده . یه نیم بوت زیپ دار قشنگ . میتونه باهاش سه هزار سال راه بره. با وقار و تند تند . حالا که کل خیابون ها هم نیستند و فقط خودشه . راحت کافه رو که تنها ساختنون رو زمینه پیدا میکنه و میاد . در پروانه ای رو بازمی کنه و میاد . آره .

مرد رویایی من حالا اینجاست . روبروی من رو صندلی اونوری نشسته . نگاش می کنم .‌میگه ممنون که با سیگار کشیدنت باعث شدی طوفان بیاد. از دست آدم خواران نجاتم دادی .‌میگم ؛ قابلتو نداره عزیزم .‌بعد دعوامون میشه. ‌من از کادویی که برام خریده خوشم نمیاد . اون میگه خب این کادو رو هزار و پنجاه سال قبل خریدم .‌تون وقتا فقط این عروسک های چوبی مد بود واسه کادو .‌میگم ؛ حرف نزن . اون‌همه پرنده بود. تو عروسک بوف کور خریدی؟ میگه ؛ باور کن عزیزم ازش خوشت میاد . و همینطور دعوامون میشه.دعواهای رویایی با مرد رویای. همین جور ادامه می دم . عروسک چوبی بوف کور بوی جنگل میده .‌من و مرد رویایی میریم وسط جنگل می خوابیم. آفتاب هم واسه خودش تو آسمون می چرخه.

صدایی در کوچه . صدایی در خانه . داستانی کوتاه از نظام الدین مقدسی

از خیابان رد می شد و تازه وارد کوچه ی فرعی شده بود که صدایی شنید . لازم است گفته شود که در ابتدا فقط صدایی شنید و نه هیچ چیز دیگری . صدا با دیگر صداهایی که معمولا در خیابان یا کوجه ی شهری کوچک به گوش می رسد تفاوتی نداشت . حد اقل برای او که مردی با گوشهای سالم بود اینگونه بود . کفشی که به پا داشت به علت اینکه تازه خریده بود صدای جیر جیر اندکی می داد . البته وقتی در فضای بسته و خالی مثل یک راهرو که کاشی شده است و تعداد افرادی که آنجا هستند از دو نفر بیشتر نیستند و حرف نمیزنند شنیده می شد و در آن لحظه شنیده نمی شد . به راهش ادامه داد . چرا که همانطور که گفتیم فقط یک صدای معمولی شنیده بود . کمی جلوتر دوباره همان صدا را شنید . ولی تفاوتی که با اولی داشت این بود که قطع نشد و ادامه داشت . ادامه دار بودن صدا نظرش را جلب کرد . ایستاد و دید که از روبرو یک زن به سمتش می آید . ظاهر زن چندان آراسته نبود .شلوار جین . مانتو کوتاه . روسری شل و ول . همچنان ایستاد و به صدا گوش داد و در همان حین مراقب بود تا ببیند زن نیز صدا را می شنود یا نه و اگر می شنود نظرش جلب می شود و عکس العملش چیست ؟. زن نزدیکتر که شد سرش را بلند کرد و مردمک چشمهایش روی صورت مرد چرخید. انگار او را در یک لحظه مثل یک عکس اسکن کرد و دیگر نگاهش نکرد . به موازات او رسید و کمی جحلوتر ایستاد . حالا هر دو ایستاده بودند ولی چیزی نمی گفتند . فقط مرد به سمت زن برگشت و آهسته انگار بخواهد به خاطر مناسبتی خاص سکوت را رعایت کند سلام کرد . زن پاسخی نداد و به جای هر کار دیگری به سمت دیوار رفت و سرش را کجکی سمت دیوار گرفت . گره ی روسریش را با یک دست گرفته بود . چشمهایش را تنگ کرد . مرد به تقلید از او همان کار را کرد و سمت دیوار رفت . صدا همچنان ادامه داشت اما کم و زیاد می شد . مرد برگشت و کل کوچه را از نظر گذراند . ناگهان زن با صدای نه چندان آهسته ای چیزی گفت . مرد برگشت و دوباره سلام کرد . به زن طوری نگاه کرد یعنی نشنیدم . در آن نگاهش عذرخواهی هم بود . زن دوباره گفت : دنبال چی می گردی ؟ مرد گفت : در خانه . این صدا از کدوم خونه میاد . زن گفت : اون در . ده قدم برو جلو . و با هم ده یازده قدم جلو رفتند . در زرد رنگی بود . متوسط . فلزی و تقریبات رنگش کهنه بود . زن گفت : برو کنار . مرد به یاد زنش افتاد که هر وقت توی آشپزخانه کاری داشت چند بار از او می شنید که می گفت برو کنار . اگر یخچال را باز می کرد هم میگفت برو کنار . طوری که عصبی میشد و از آشپزخانه بیرون می آمد . ماهیت صدا هنوز مشخص نبود . برای همین مرد پرسید . به نظرتون صدای چیه ؟ زن که داشت به دقت صدا را از نزدیک در گوش میداد گفت : یکی داره گریه می کنه . مرد موبایلش از از جیب شلوارش بیرون آورد . زن گفت : چه کار میکنی ؟ مرد گفت : خب یک نفر گریه میکنه . توی خونه ی خودش . هنوز نمیدونم چه کار کنم . به نظرم با دوستم که روانشناسه مشورت کنم . چطوره ؟ زن گفت : که چی بشه . ول کن . کاش آیفنی چیزی داشت . در این وقت صدا بلندتر به گوش رسید . حالا فقط دو گزینه وجود داشت یا صدای بچه ای بود یا یک زن . چون هر دو صدا مثل هم شنیده می شوند . مرد گفت : در بزنم ؟. و برای انجام آنکار جلوتر آمد . زن عقب رفت و به او نگاه می کرد . مثل اینکه میخواست بعدا شهادت بدهد که مرد چه کار کرده است . مرد با کف دست چند بار به در کوبید . صدا قطع شد و بعد صدای پا آمد . پایی که نعلین پوشیده بود و خش خش روی زمین کشیده می شد . در باز شد . زنی بود با چشمهای قرمز . اول متوجه قرمزی چشمها شدند بعد متوجه قد زن که بلند بود . لاغر هم بود . دماغش را بالا کشید . چشمهایش را پاک کرد و گفت : چیه ؟ بفرمایید . مرد عقب رفت و فقط گفت سلام . زن توی کوچه رفت جلو و گفت : صدای گریه شنیدیم نگران شدیم . زن داخل خانه گفت : اوه . اوه را طوری تلفظ کرد که تاکید زیادی بر تعجبش بود . انگار اصلا گریه نکرده است . مرد گفت : درسته . زن در را کامل باز کرد و بعد رفت . آن دو وارد شدند .زن تنها بود . رفتد داخل و توی هال نشسیتند . خانه ی قشنگی بود . مرد دلش خواست بگوید از خانه ی خودش و زنش بزرگتر است . نگفت . زن گفت: نباید می اومدیم تو . مثل اینکه واسه دل خودش گریه می کرد. مرد گفت : نمیشناسیشون نه ؟ زن گفت نه . مرد گفت : کاش میشناختیم . ازش بپرسید چرا گریه می کرد . من از دوست روانشناسم یا دگرفتم . اینجوری درد دل می کنه . راحت میشه . زن گفت : از این راحت تر ؟ خونه به این قشنگی . ساعت روی دیوار رو ببین چقدر با کاغذ دیواری ست هست ؟ مرد دقیق نگاه کرد و گفت : کدوم کاغذ دیواری خانم . این رنگه . متری خداتومن رنگ می کنن . از صاحب خانه خبری نبود . بعد آٱمد . لباسش را عوض کرده بود . یک لباس یک تکه مثل حوله ی حمام اما بسیار نازک به رنگ صورتی پوشیده بود . روی مبل روبرویی نشست . بعد گفت : خب . نفس عممیقی کشید و خندید . مرد گفت : نباید مزاحممی شدیم . زن هم گفت : واقعا گریه می کردی ؟ صاحبخانه گفت: بله . گریه می کردم . مرد گفت : پس الان حالتون خوبه ؟ زن صاحبخانه گفت : البته . صداییی آمد . تیک تیک . تیک تیک . زن صاحبخانه دستش را روی زانو برد . لباسش را بالا کشید و بلند شد . دوباره پارچه لباس را ول داد .گفت : چایی آماده شد . زن گفت : بیخود آمدیم تو . خم شد و به مرد گفت شکمتو بده عقب . و در همان مسیر شکم مرد به داخل اتاقی که باز بود نگاه می کرد . در همان حال گفت : چرا تلوزیون رو گذاشته اونجا تو اتاق . مرد هم نگاه کرد و شکمش را به حالت اول برگرداتند . گفت : داره میاد . هر دو ساکت شدند . زن صاحبخانه سینی چای را روی میز عسلی گذاشت . کل میز شیشه ای بود .گفت : بفرمایید چای . بعد گفت : دلم گرفته بود . ((زنان با حرف زدن هم عشق و علاقه شان را نشان می دهند هم ناراحتی و استرسشان را، اصلا هم از این بابت ناراحت نمی‌شوند و بعد از آن حس آرامش می‌کنند و شاید اصلا نیازی نباشد که کسی مشکلشان را حل کند بنابراین بهتر است اینطور مواقع نیز همسران دنبال مشکل گشایی و دادن راه حل نباشند شاید تنها یک گوش شنوا کافی باشد که آنها را آرام کند.))برگرفته از کتاب تفاوت زنان و مردان میخواید بریم سر قبرش ؟ مرد یکه خورد و به زن نگاه کرد . با دکمه های پیراهنش بازی کرد . بعد کفش تمیزش را نگاه کرد . چرا که کف پایش داغ شده بود و مور مور میشد . زن گفت :" سر قبر کی ؟ زن صاحبخانه خندید و گفت : با من بیاین . چای بعدا میخوریم . مرد دید توی سینی بسکویی هم هست . همیشه به زنش میگفت توی سینی بسکوییت بزار . خریدم که بزاری تو سینی . زنش می گفت . اون واسه مهموناست. ولی هیچوقت مهمانی به خانه نیامده بود . مرد نگران بود که بسکوییتها تاریخشان بگذرد . گران خریده بود . ولی یادش نبود قیمتشان چقدر بود . فکر کرد و فکر کرد ولی یادش نیامد . صدای زن را شنید که گفت : زود باش دیگه . ببینیم کجا میره .. شما مردها فقط خوردنی و این چیزها میفهمید . زن صاحبخانه برگشت و گفت : نمیایید ؟. زن گفت : میخواد بسکوییت برداره . مرد راست ایستاد و گفت نه . خجالت کشسید و زیر چشمی به زن نگاه کرد . زن صاحباخانه بشقاب بسکوییت را برداشت و با خودش آورد . توی حیاط دو باغچه ی کوچک هم اندازه بود . زن رفت سمت یکی از آنها . لباسش توی روشنی نازکتر به نظر می رسید . مرد بسکوییت را گاز زد و فکر کرد ار این لباسها برای زنش خریده یا نه . یادش نیامد . ولی الان داشت فکر می کرد زن صاحبخانه چرا گریه می کرده و قبر چیست . قبر تازه بود . خاکش هنوز نرم بود . بیشتر از نیم متر نبود . زن نشست و با بغض گفت : نگاش کنین . همین پریروز بهش صبحونه دادم . شیر و خیلی چیزهای دیگه . غذای مخصوص خودش . آنها متوجه شدند که گربه ی شش ماهه ی خانم صاحبخانه مرده . مرد به کفشش نگاه کرد . زن گفت : پس یک گربه است . همین . مزاحمتون نمیشیم . ما نگران حال خودتون شدیم . احتمالا الان دیگه غصه نمیخورین . و رفت سمت در . مرد هم همین حرفها را زد و داشت میرفت که زن صاحبخانه ایستاد و گفت : کجا میرین . چای . برگشتند و روی مبلها نشستند و چای خوردند . زن صاحبخانه نخورد و گفت : اسم گربه ام جیشسی بود . مرد خندید و به سرفه افتاد . زن گفت : نخند . مرد نخندید ولی یک دستمال برداشت و به دهان وبینیش نزدیک کرد . گفت : اسمه دیگه . زن گفت : روی گربه ی خودش اسم گذاشته . تو گربه داری . مرد گفت : گربه ؟ نه . زنم نمیزاره حیوون و پرنده داشته باشیم . زن دوباره گفت : زن شما احتمالا فوبیا داره . زن صاحبخانه گفت : احتمالش زیاده . مرد گفت : فوبیا نداره . نمیترسه . مثلا اوایل ازدواجمون با هم رفتیم باغ وحش . اینجا نه . تو اطراف تهران . همه ی حیوونها بودن . اصلا نترسید . فقط گفت : بیچاره ها باید آزاد باشن . من بهش گفتم اینجا باغ وحشه و یک سوسمار را بهش نشان دادم و گفتم این مثلا توی ایران نیست . ببین اینجا نوشته . این سوسمار از آفریقا اومده . زنم گفت : به زور آوردنش . نه . نترسید . زن صاحبخانه گفت : چند سال پیش . مرد فکر کرد ولی یادش نیامد . زن گفت : زنت فوبیا نداشته . از وقتی سوسمار آفریقایی دیده ترس ورش داشته . و یک بسکوییت برداشت آن را تا نیمه توی استکان چای فرو برد وبعد توی دهان گذاشت . دوباره گفت : سوسمار جذابیت نداره . نمیشد یک گوزن بهش نشون بدی ؟ مرد گفت : بسکوییت رو توی چای میزنی ؟ اشتباهه . تمام ویتامینها رو از بین میبره. زن صاحبخانه به جلوخم شد . یک کوسن بزرگ روی زانویش گذاشته بود . صورتش را جلو آورده بود و دستهای سپیدش را جفت کرده بود گذاشته بود زیر چانه ی خوشگلش و بازوهیش به سینه ها چسپیده بودند . گفت : تو بسکوییت رو به خاطر چی میخوری ؟ مرد به او نگاه کرد و فکر کرد زنش هم میتواند اینطوری بنشیند ؟ البته که کوسن اینجوری همراه مبلشان نیست . بعد به زن نگاه کرد که لبخند میزد و دهانش میجنبید . گفت : اوه . نه . ولی اینکه بسکویت وارد چای کنی اشکال داره . زن صاحبخانه گفت : چه اشکالی ؟ چشمها را ریز کرده بود . انگار پرسیده بود تو چرا زنت را نمیکشی ؟ مرد حتی خواست به این سئوال پاسخ دهد و بگوید خب کشتن زنم اشکال دارد . گفت : من هم شنیدم دیگه . بسکوییت و چای نمیشه . مگر یه بسکوییت خاص . اسم اون بسکوییت یادم نیست .البته فقط برای صبحانه . زن صاحبخانه . گفت : بسکوییت رو برای لذتش بخور . زن هم گفت : آره . این رو خیبلی خوب گفتی . مرد حس کرد یک جمله ی فلسفی شنیده است . بعد گفت : وای وای وای . در همان حین نیم خیز شد و از نزدیک چهره ی زن صاحبخانه را نگاه می کرد . حالا ایستاد و خم شد . زن صاحبخانه چشمها را بست و گفت : میشه اینقدر نزدیک نشی ؟ مرد دوباره روی مبل نشست . با دهان باز به زن نگاه کرد و لاله ی گوشش را بین دو انگشت گرفته بود و کمی تکان داد . گفت : نداره . نیست . بریده شده . زن چیزی نگفت . روسریش را برداشت گذاشت روی مبل . موی کوتاه پسرانه ای داشت . مرد فکر کرد و خاطره ای از زنش یاد آمد ولی سعی کرد فراموش کند . زن و زن صاحبخانه بلند شدند و به سمت آشپزخانه رفتند . مرد گفت : من بیام ؟ زن صاحبخانه گریه می کرد . زن گفت : نه . کجا بیای ؟ طوری گفت انگار می خواستند او را طرد کنند .تنها بگذارند . ول کنند . مرد رفت سمت آشپزخانه . آنجا بزرگ و جا دار بود . وسایل گرانقیمت گذاشته بود . روی کاشی آشپزخانه راه رفت و به صدای جیر جیر کفشش گوش داد . دوباره راه رفت و گوش داد . آنقدر تکرار کرد که فهمید صدای کفشش تقریبا مثل صدای پرنده است و ترسید زنش کفش او را بیرون بیندازد و بگوید من از پرنده ها می ترسم . بعد رفت سمت یخچال . هیچکس نبود به او بگوید برو کنار . یخچال را باز کرد . میوه و شیرینی زیاد بود . پرتقال . موز . سیپ . کیوی . گوجه . پیاز . زنش همیشه پیاز را میگذاشت بیرون یخچال . دوغ . پنیر . سرکه . آبمیوه . دوباره آبمیوه . دوباره آبمیوه پاکتی . شیشه ای . چند تا بستنی لیوانی پسته ای . چند تا بستنی لیوانی خامه ای . چند تا بستنی لیوانی ساده . چند تا بستنی فالوده که قاطی هم بود و رنگ های مختلف داشت . در یخچال از داخل دوباره پر بود از شیشه آب . شیشه آب معدنی البرز. آب معدنی های دیگر . آب معدنی سبلان . آب معدنی سیلان . آب معدنی اورست . پپسی . پپسی قوطی . و چند تا لیوان . میوه برداشت و چند تا کیوی و یک بستنی پسته ای . . رفت سمت ظرفشویی و از بالای ظرفشویی توی قفسه ی فلزی بشقاب بزرگی برداشت که چینی بود . کسی نبود به او بگوید برو کنار . عمدا طولش داد ببیند کسی می آید بگوید برو کنار ؟ نبود . دوباره رفت سمت میز غذاخوری وسط آشپزخانه . روی صندلی شق و رق نشست که حس کرد زیادی خشک و سفت است و قسمت پشتی آن راست راست بود .فلزی بود . چوبی نبود . نوع فلز را نمی دانست .. آنجا هم کسی نبود بگوید برو کنار . بشقاب را گذاشت جلو خودش و شروع کرد گاز زدن میوه ها . چاقو یادش رفته بود . بلند شد رفت چاقو بیاورد . صدای پرنده وار کفشش بلند شد . دوباره نشست و میوه خهورد و بستنی خورد و از توی یخچجال آب خورد . و آنقدر وسط آشپزخانه راه رفت که خسته شد . بشقاب را برداشت و مانده ی میوه ها را ریخت توی سطل . همانجا بود که خشکش زد .یک چیزی توی سطل بود . خش خش می کرد . حیوانی چیزی بود . نگاه کرد . ترسیده بود . یک مار ته سطل خوابیده بود . بزرگ بود . زیر خرواری از آشعال قسمتی از بدنش دیده می شد که عبور می کرد و صدای خشششششششششششش می داد . مرد عقب رفت و کفشهایش صدای پرنده داد . صدای خشششششششششششششششششش بیشتر شد . مرد پاهایش را آهسته روی زمین گذاشت . ولی صدای پرنده از کفشهایش می آمد . صدای حرکت مار تند تر شد . صدای خششششششششش بیشتر شد . و تبدیل به صدای دیگری شد . حالا صدا فس گونه بود . فسسسسسسسسسسسسسس . فسسسسسسسسس . مرد تند بیرون رفت وکفشش صدای پرنده داد و صدای فسسسس خیلی بلند شد . در را پشت سرش بست و تند دوید طرف هال . دهانش از ترس خشک شده بود . طعم میوه ها توی دهانش بود ولی حس نمی شد . طعم میوه ی پرتقال و کیوی و طعم پسته و طعم بستنی . همه این طعم ها روی زبانش و روی دندانها و لثه هایش بالا پایین می شدند و نمیدانستند چه کار کنند . طعم پسته روی زبان بود . به گوشه ی زبان منتقل شد و با طعم کیوی که برخورد کرد خیلی بدش آمد . طعم کیوی سلام کرد و لی طعم بستنی و پسته جواب ندادند . طعم پرتقال جواب داد . زبان و دهان و لثه های مرد صحنه ی کینه ورزیهای طعم ها شده بود . طعم پرتقال از همه ساکت تر و مودبتر بود . طعم پسته ای که قبلا روی بستنی بود به شدت عصبانی بود . طعم کیوی هم عصبانی بود . انگار آنها هم فهمیده بودند آن بیرون دارد اتفاقی می افتد . وقتی مرد شروع کرد به حرف زدن سردشان شد و وقتی مرد آب خورد همه شان رفتند . معلوم نشد کجا رفتند ولی دیگر هیچ طعمی ناراحت یا خوشحال نبود . هیچ حسی وجود نداشت . اصلا هیچی وجود نداشت . مثل اول قصه های کودکی . یکی بود یکی نبود . مرد توی حیاط دنبال آنها گشت . نبودند . رفت طرف باغچه . قبر گربه را نگاه کرد . همانجا ایستاده بود . تپش قلبش زیاد شده بود . خم شد و دستهایش را روی زانوها گذاشت و می توانست زمین را ببیند . روی کاشی حیاط یک مورچه راه می رفت . احساس خستگی کرد . با خودش گفت نباید میرفتم آشپزخانه . صدای در حیاط آمد . زن و زن صاحبخانه وارد شدند . بدون روسری . زن به مرد اشاره کرد و لبخند زد . پشت سر زن صاحبخانه با دست به مرد اشاره ای کرد ولی مرد نفهمید موضوع چیست . زن صاحبخانه توی دستش یک پلاستیک بود . موهای آشفته بودند . مرد فکر کرد .امکان ندارد با این سر و وضع رفته باشد خرید . زن هم روسری نداشت . موی پسرانه اش مرد را به یاد کارمندان اداره ی برق انداخت . لازم است کارمند اداره برق موهایش را کوتاه کند . چرا که لازم میشود کلاه ایمنی سرش بگذارد و این حرفها . از لحاظ روانی زنی که موی کوتاه پسرانه دوست دارد احتمالا مشکلات روانی زیادی دارد . اینطور زنها خجالتی هستند و میترسند و به مردها حسادت می کنند و از مردها بدشان می آید ولی به شدت دوست دارند هنگام رفتارهای زناشویی مرد باشند و نه زن . چنین زنها و دخترانی 8 در صد کل جمعیت جهان را تشکیل می دهند . آنها معمولا صدای دو رگه دارند متمایل به صدای زنانه . ... ((محققان می‌گویند صاحبان موهای کوتاه، آدم‌های محافظه‌کاری هستند که می‌توانند خودشان را با محیط اطرافشان تطبیق دهند. البته آنها معتقدند موهای بیش از حد کوتاه می‌تواند تمایل افراد به ورزش کردن یا کارهای نظامی را نشان دهد یا از بیماری فرد خبر دهد. چراکه در این سه گروه، افراد ترجیح می‌دهند موهایی کوتاه داشته باشند. پس اگر فردی با موهای کوتاه را دیدید، اول در شیوه‌ زندگی و شرایطش به دنبال دلیل انتخاب این مدل بگردید و بعد برچسب محافظه‌کار بودن را روی او بچسبانید.))نقل قول از کتاب شخصیت های زنانه با توجه به ظاهر آنها . نوشته ی موریس آیکار . صفحه ی 211 . نشر گوتنبرگ زن صاحبخانه به مرد گفت : چته ؟ لبات خشک خشک شده . نفس نفس میزنی . چته ؟ بعد به پشت سرش نگاه کرد و به زن گفت چشه . زن آمد جلو و مرد را ورانداز کرد . همه ی مشکل این بود که مرد حرف نمیزد ساکت بود . طعم های توی دهانش هم همین مشکل را داشتند . وقتی دهان بسته باشد و ترس هم بر بدن حاکم باشد هورمونهایی در مغزترشح می شود که باعث کرختی بدن شده و خستگی بیشتر می شود و در نتیجه حرکت خون تند می شود و هر وقت خون خیلی تند تند تند رفت و آمد می کند روند طبیعی بدن از کار می افتد . در چنین لحظه ای می بایست یا خیلی سریع به پزشک مراجعه شود یا اینکه فرد بیمار آب بنوشد و حرف بزند . هر چند حرف نامربوط . لطفا اگر فحش داد ناراحت نشوید . در هر سال دو ملیارد بار این اتفاق برای کل جمعیت زمین اتفاق می افتد . هیچکدام به مرگ منجر نشده است . زن یک آب معدنی کوچک یخ به سمت مرد گرفت و گفت آب بخور. مرد نشست . انگار ناگهان فروپاشیده شده باشد . انگار همه چیز برایش تمام شده باشد . انگار زنش به او گفته باشد بتمرگ . بشین / گفته باشد با این کفشهات اینقدر توی آشپزخونه راه نرو .گفته باشد کاش بمیری از دستت راحت بشم . گفته باشد تو یک گربه ی شش ماهه هستی زیر خاک خاک خاک خاک آب خورد . خیلی تشنه اش بود . اصلا نفهمید چرا اینقدر تشنه است . نفس نفس زد و خندید . بلند و ظرف آب معدنی توی دستش بود و کف دستش را یخ میب کرد . . گفت : - رفتید خرید ؟ با این سر و وضع ؟ فکر نکردید که .... بقیه جمله را نگفت یا اصلا بلد نبود بگوید . آخرش دستش را در هوا تکان داد بعد همان دست را گذاشت پشت کمرش و گفت : خیلی راه رفتم . زن گفت مگه چیه و پشت سر زن صاحبخانه داخل خانه شد . روی مبل نشستند . مرد هم پشت سرشان می آمد . خرید را گذاشتند روی میز عسلی . زن صاحبخانه گفت : - سوپری همینجاست مگه ندیدی ؟ تازه صاحبش یه زنه . مغازش مال خودمه . یعنی ساختمونش . دادم اجاره . خونه های دور و بر هم مال منه . دادم اجاره . مرد فکر کرد کاش خونه ی او هم اینطرف بود . زن پرسید : - اینهمه پول ؟ خدای من - آره م پولدارم . اینها مال پدرم بود . پدرم تصادف کرد . مادرم تو بچگی مرد . خب . بی خیال . خم شد تا از پلاستیک خریدها را بیرون بیاورد . مرد را دیدند که دم دربسته ی آشپزخانه ایستاده است . بعد عقب آمد . زن گفت : کی در رو بسته ؟ زن صاحبخانه راست نشست و گردن لختش را درازکرد و به مرد نگاه گرد . مرد نزدیک شد .روی زانو نشست و همه ی اطراف را نگاه کرد . گفت : مراقب باشید . یه مار تو آشپزخونه است . اینجا که نمیبینمش . فس فس میکرد .. خودم دیدمش . بزرگ بود . زن صاحبخانه با تعجب نگاهش کرد . زن گفت : امکان نداره . یعنی تو از مار نمیترسی ؟ نگاش می کنی ؟ مرد گفت ترسیده بودم و اومدم توی حیاط . زن گفت کجا دقیقا ؟و موهایش را پس زد و دسها را گذاشت ژشت گردنش روی موها . انگار می ترسید موهایش بروند و تبدیل به مار شوند . مرد گفت : توی سطل آشغالی . ته سطل آشغالی خوابیده بود . کفشهاتون رو در نیارید و ناگهان به یاد کفش خودش افتاد . گفت : صبر کنین . شروع کرد راه رفتن . ولی کفشش جیر جیر نمی کرد . ایستاد و گفت : باید این موکت رو برداریم . وگرنه کفشم صدا نمیده . زنها به هم نگاه کردن . زن صاحبخانه مخالفت کرد. چرا که خسته بود . روی مبل طوری تکیه داده بودانگار هیچ اتفاقی نیفتاده است و اصلا مار هیچوقت وجود نداشته است . مرد فکر کرد حرفم را باور نکرده . بعد گفت : ببینمت . و نزدیک شد . خم شد وبه گوش زن صاحبخانه نگاه کرد. گفت : - این موضوعش چیه . داستانش چیه . اگر نمیخوای نگو . - داستان نداره . اینطوری بوده از اول - اینطوری نبوده مشخصه - به تو چه . زن صاحبخانه موهایش را پس زد و دوباره گفت : به تو چه . تو یک دروغگویی . به من نشون بده مار اینجاست . به گوش من چه کارداری دروغگو . مگه نگفتی زن داری . زن هم بلند شد و گفت: مار کجاست . و دوباره گفت : زن داری درسته ؟ مرد گفت خب آره . زن دارم . الان خونه است . به من گفته تا شب باهام قهره . من هم تا شب نمیرم خونه . اصلا فکر کنم تا فردا هم نرم خونه . کاری میکنم دلتنگم بشه خودش زنگ بزنه . موبایلم واسه همین همراهمه . زن گفت : چه کارش کردی قهر کرده ؟ مرد گفت : هیچی دیگه . مثل همیشه . در یخچال رو باز کردم . یادم رفت ببندم . زنها خندیدند . مرد گفت : حالا موضوع گوش شما چیه . پیله نمی کنم ولی فقط برام سئواله . بعد از اینکه گوش ایشون رو دیدم با هم رفتین بیرون . گفتین تو نیا . داستان چیه ؟ زن گفت بیا بشین . مرد مبلها را دور زد و بعد سر جال اولش نشست . روی میز عسلی پنیر و سوسیس بود . پنیر را توی یخچال دیده بود ؟؟ یادش نیامد . زن گفت : - گربهه یا همون جیشششنی دیوانه شده بوده . هر روز صبح اونجای ایشون رو لیس میزده یعنی لاله ی گوش ایشون رو نوازش می کرده و ایشون اینجوری از خواب بیدار میشده . زن صاحبخانه گفت : آره و ولی دیروز صبح اینجا رو گاز گرفت . خیلی وحشیانه . کنده شد . اتاق خوابم خونیه . رو همه جا . در این هنگام گوش ناقص خود را نشان داد . زن گفت : - متاسفم - متاسف نباش . آخه باعث شد عصبانی بشم - چی بشی ؟ - خب عصبانی شدم و اونقدر با اووتوی لعنتی زدم رو کمرش که له شد . بعد پشیمون شدم . بغض کرد و بعد به گریه افتاد . مرد دلش خواست بغلش کند .بغلش کند بگوید اشکال نداره . یک گربه ی دیگر می خریم . یا بخر . یا برات هدیه می دم . نمی دانست کدام جمله درست تر است . زن رفت بالای سرش و او را از پشت بغل کرد . سرشان کنار هم بود و مبل میلرزید . زن چند بار زن صاحبخانه را از روی لپها و گردن بوسید و یک چیزهایی گفت . مرد خجالت کشید . بلند شد و آمد بیرون . آب معدنی را جا گذاشته بود . صدای پچ پچ دو زن می آمد و رفت توی حیاط . دور زد و دیوار آشپزخانه را نگاه کرد . پنجره ی بزرگ را نگاه کرد . نزدیک شد . مشبک بود و داخل دیده نمی شد .فکر کرد مار لعنتی . مار لعنتی . کجاست الان . با نا امیدی به هواکش آشپزخانه نگاه کرد . بعد رفت سمت قبر گربه و نگاهش کرد . با خودش گفت : بیچاره ی احمق . چرا گوشش رو خوردی ؟ فکر کرد شاید نخورده باشه . به له شدن گربه توسط کف سنگین و صاف اتو فکر کرد وبدنش مور مور شد . ستون فقراتش درد گرفت . احتمالا ستون فقرات گربه موقع شکسته شدن درد زیادی داشته . زن وحشی . زن پولدار وحشی بی انصاف . ((برای درمان شکستگی استخوان گربه باید به دامپزشک مراجعه کنیم. ولی برای پیش گیری از شکستگی، باید برنامه ریزی کنیم که یک گربه در روز چقدر باید بخوابد و چقدر باید نشسته یا ایستاده باشد. اگر از قبل پیشگیری کنیم، هیچ یک از این اتفاق ها نمی افتد و ما و گربه هایمان می توانیم با خیال راحت زندگی کنیم بدون اینکه مشکلاتی در بدن گربه مان پیش بیاید که بخواهیم کلی پول خرج دکتر دام پزشک کنیم. اگر این پیشگیری ها را انجام ندهیم، حتما شکستگی استخوان گربه رخ می دهد. در ادامه با ما همراه باشید تا بتوانید بیشتر درباره شکستگی استخوان گربه ها بدانید.)) نقل قول از کتاب نجات گربه ها از کمر درد . نوشته ی تام شین . مرد داشت فکر می کرد اگر گربه ای داشته باشند و لاله ی گوش زنش را گاز بگیرد . آیا او را خواهد کشت ؟ اگر زنش به گربه حمله کرد از گربه دفاع خواهد کرد ؟ حتما از گربه دفاع می کنم . چون گربه هیچوقت مانع رفتن من به سمت یخچال آشپزخانه نمیشود و با اطمینان می توان گفت هیچوقت هم نمی گوید برو کنار . به داخل برگشت و گفت یک راه حل پیدا کرده . ولی زن و زن صاحبخانه آنجا نبودند . نگاه کرد و وحشت کرد . در آشپزخانه باز بود . تند دوید سمت آشپزخانه . هر دو زن یکی با موهای بلند ودیگری با موهای کوتاه روی کاشیها افتاده بودند و مایعی سفید رنگ از دهانشان خارج می شد . دو قدم جلو رفت . ولی صدای جیر جیر کفشش بلند شد و یک صدای فشش شنید . مار به سرعت به طرفش می آمد . دوید و دوید و تند دوید و از خانه خارج شد و از در حیاط خارج شد و از کوچه گذشت . وقتی دور شد ایستاد . نفس نفس میزد . دهان و گلویش خشک بود . دستش میلرزید . نشست و گوشی را از جیب شلوارش بیرون کشید . در همان حین با ترس به سمت آن خانه نگاه می کرد . شماره ای گرفت : الو الو . زنی آنطرف توی گوشی تند تند چیزی گفت و مرد درباره ی دو زن و مار و گربه ویخچال و آب معدنی و همه چیز گفت . صدای زنانه از او خواست آرام باشد . نفس عمیق بکشد وآدرس بدهد . سریع آدرس بدهد . ولی مرد نمیدانست کجاست . آدرس بلد نبود . مغزش کار نمی کرد . فکر کرد زنش همیشه به او می گوید تو مغزت کار نمی کنه . گفت : آدرس رو نمیدونم . صدای زنانه گفت اول کوچه یک شماره هست . گوشی در دست دوید سمت اول کوچه . کفشش صدای جیر جیر می داد . از کفشش متنفر شد . شماره را دید . اسم کوچه را هم دید . اسم کوچه را گفت : کوچه ی دامغانی . شماره ی هشت . صدای زنانه گفت همانجا باشید تا آمبولانس بیاد .حتما همونجا بمونید . گوشی قطع شد . مرد کمی ایستاد. بعد تند تند دور شد . فکر کرد چه کار کنم ؟ مراقب بود صدای کفشش بلند نشود . پس آهسته تر دور شد و دور شد ....

عالی وک . داستان کوتاه نظام الدین مقدسی

ده سال بیشتر نداشت ولی همه او را می شناختند. ‌البته منظورم بیشتر مردم شهر است . وگرنه که معلوم است زنها را نمی شود به حساب آورد. خانه هستند و بیرون هم نمی آیند. می ترسند گناه باشد که یک دختر یا زن از خانه بیاید بیرون . چه رسد که پسر ده ساله را بشناسند . پسر اسمش عالی بود و لی به او می گفتند عالی وک. اگر غریبه ای به شهر می آمد هم وقتی اسم عالی وک را می شنید تعجب می کرد .‌ ولی این اسم یک جورهایی رویش مانده بود . فکر کنم از هشت سالگی معروف شد . در یک‌محفل کوچک در یک رستوران . آن شب موسیقی بوده و سه تار و تنبک . پسر بلند می شود شروع می کند به رقصیدن . اول همه او را نهی می کنند و می گویند بنشیند سر جایش .‌کارش آب و چای گرداندن در رستوران بوده . بعد می بینند طوری می رقصد که نمی توان از او چشم ‌برداشت . یک جوری جسورانه و پر ابهت می رقصد و همه نیم ساعت به او و رقصش خیره می شوند. عالی وک نوازنده ها را به وجد می آورد. آنها صدای سازشان را بلند تر می کنند . آنگه سه تار می زده یا اینکه انگشتش خسته می شده و درد می گرفته ولی همان‌نیم ساعت با اختیار خودش چنان می نوازد که نمی فهمد درد چیست . صدای تنبک بلند تر می شود و عالی وک می چرخد دور خودش . می چرخد دور میزها . چند نفر می روند میز و صندلی های رستوران را برمی دارند تا عالی وک جا برای رقص داشته باشد . مردم بیرون هم با خبر می شوند و جمع بیشتر می شود .

از آن شب او در هر جمعی می رقصد. ولی معلوم نیست بعدش کجا می رود . همه ی شهر اتفاق نظر دارند که او نه تا حالا خندیده است نه حرف زده است . هیچکس نمی داند او این رقص عجیب و غریب را در سن کم و این جسارت را از کجا یاد گرفته . پدر و مادرش هم که هیچ نمی گویند . یک سال پیش هم از ترس اینکه کار پسرشان گناه باشد او را توی خانه حبس کردند .‌مردم جمع شدند و به خانه اش رفتند و گناهش را گردن گرفتند .‌سه سال یا چهار سال گذشت. عالی وک بزرگتر شده بود ولی حتی بهتر از قبل می رقصید . با هیچکس دمخور نبود . حالا دیگر در آمدی از رقصیدن داشت .‌
اتفاق دیگری هم که افتاده بود این است که مردم دست خالی نمی آمدند تماشای رقص . هر کدام قمقمه ای کوچک از نوشیدنی داشتند . ما که بچه بودیم نداشتیم ولی بزرگترها داشتند . توی قمقمه آب بود ولی نمی دانستیم چه فرقی با آب معمولی که از برکه ها می آوردند داشت و چرا به خاطرش پول می دادند . بعد فهمیدیم شربت است و برای جلوگیری از گرمازدگی خوب است . ما بچه ها گرممان بود . ولی پول نداشتیم از آنها بخریم . به هر حال این باعث شد آدم های پولدار که باغ و مزرعه داشتند برای خودشان قمقمه های بزرگ تر و شیک بخرند .‌حتی صندلی برای نشستن بخرند . به آدم هایی که روی صندلی نشسته بودند بد و بیراه می گفتند . چرا که صندلی هایشان باعث می شد مردم که روی زمین بودند رقص را کامل نبینند .

تا اینکه یک شب قرار بود برای کلانتر شهر چند مهمان غریبه برسد. ما بچه بودیم و چند نفری بودیم .‌مراسم توی یک باغ بیرون شهر بود . هیچکس بچه ها را راه نمی داد . ولی ما سماجت کردیم و با گریه و زاری راهمان دادند . میخواستیم ببینیم جایزه چه می دهند . کلانتر گفته بود می خواهد به عالی وک یک جایزه بزرگ و یک‌جایزه به عموم مردم شهر بدهد .‌البته مهمانانش که از مقام‌های بالا دست بودند باید خوششان بیاید .‌
مردم زیادی بودند و اینجا هم بگویم که فقط چند زن و دختر دیدیم . حتما اینها برایشان مهم نبود که بیرون آمدن از خانه گناه باشدیا نه . همانها شربت درست می کردند و می ریختند توی لیوان و یک تکه یخ هم می انداختند که خنک بماند . ما بچه ها رفتیم‌کمک کنیم . جمعیت زیاد بود .
کلانتر گفته بود چند سرباز برای حفاظت بیایند. هر کدام از آنها چوبی دستشان بود و مردم را توی صف کردند و بعد گفتند که مردم روی زمین بنشینند. صندلی ها فقط چند تا بود و برای مقامات بود . ما نمی دانستیم مقامات چیست .

بعد هم کلانتر حرف زد . بلند بلند حرف می زد . انگار عصبانی باشد . مقامات هم آمدند. و هر کدام زنی کنارش راه می رفت .‌ مردم پدر و مادر عالی وک را نشان هم می دادند . می گفتند هر دو لال هستند .‌پسرشان که عالی وک باشد هم لال است . پدر و مادر کنار دست مقامات و کلانتر نشستند .

نوازندگان روی سکوی سیمانی نشستند و ساز کوک کردند و عالی وک شروع کرد به رقصیدن. ‌بیشتر از یک ساعت رقصید .‌ما در این مدت سه بار شربت و آب خنگ بین مردم گرداندیم و خسته شدیم .‌هیچکدام قمفمه هایشان را نیاورده بودند که حد اقل کار ما بچه ها راحت تر باشد .منتظر جایزه بودیم .

ولی کلانتر اعلام‌کرد که الان نمی شود جایزه ها را اعلام‌کرد .‌مردم تا سه روز صبر کنند .‌ آن ‌مهمان ها هم حرفی نزدند و همانطور که آمده بودند کنار زنهایمان راه رفتند و از باغ بیرون رفتند .‌چند نفری از مردم با همدیگر صحبت می کردند و می گفتند این‌گناه است . منظورشان آمدن زنها بود.

سه روز گذشت و ما بچه ها همه اش در فکر عالی وک و جایزه بودیم . عالی وک هیچ کجا دیده نمی شد .

عصر روز چهارم اعلام شد مردم جمع شوند .‌کلانتر روی همان سکو در باغ که چند روز پیش نوازندگان آنجا نواخته بودند ایستاد و چند بار به سبیلش دست کشید و مردم را تماشا کرد . هنوز هم خبری از عالی وک نبود . کلانتر از یک سرباز کاغذی گرفت و آن را با صدای بلند خواند .
گفت که معلوم شده است عالی وک و پدر و مادرش ایرانی نیستند . آنها از کشور روسیه به اینجا آمده بوده اند. آنها یک چیز خیلی خطرناک که گناه است را تولید می کرده اند. چند بار تکرار کرد که آن چیز گناه است و اسمی داشت که ما بچه ها نمی فهمیدیم . بعدا گفتند اسمش مشروبات است .

به خاطر این‌گناه شلاق خورده اند و به روسیه فرستاده می شوند .

ماجرا به همینجا ختم شد . ما دیگر عالی وک را ندیدیم. الان سالها از آن ماجرا می گذرد. مردم هنوز از آن ماجراها حرف میزنند . می گویند آن خانواده از روسیه تبعید شده بودند و روزی که در باغ رقص بوده خانه ی عالی وک و خانواده اش خالی بوده و مامورهای کلانتر رفته اند چند ظرف بزرگ مشروبات و عرق پیدا کرده اند .

چندسال بعد از آن ماجرا مردم توی رستوران ها و جاهای شلوغ می نشستند و شراب عالی وک می خورند . آن هم به طور پنهانی و شراب را میریزند توی یک قمقمه ای چیزی که خنک بماند.

ما هم می خوریم .. هر چند می دانیم گناه است ولی وقتی دلمان برای عالی وک و رقصش تنگ می شود می خوریم . اسم شراب را گذاشته ایم عالی وک

فیلتر سیگار / داستان کوتاه نظام الدین مقدسی

می توانم عادتهایم را کنار بگذارم.اینکه آدم پشت سر هم هیجان زده شود چیزی مربوط به خودش است .ولی صحبت کردن به خاطر هیجان ، دیگران را می آزارد . تشخیص درستی بود . روانشناس روی صندلیش که متوجه شدم به خاطر وزن کم خود نمی تواند بدون گرفتن لبه ی میز روی آن نشسته باشد و در همان حال تعادل خود را حفظ کند نشسته بود . به من نگاه می کرد .ولی نگاهش اصلا خیره نبود . شاید من اشتباه کنم.ولی بیشتر دکترها و روانشناسها برای اینکه به بیمار اطمینان خاطر بدهند خیره به چشمهای طرف ٰ، آنهم به مدت طولانی نگاه می کنند .اگر عینکی باشند معمولا در حین نگاه کردن جای عینک را روی بینی تغییر می دهند . اما نه با دست بلکه با حرکات پیوسته بینی و فین فین کردن چندش آور . پس از نگاهی نه چندان طولانی گفت:

  • تشخیص من همینه.

این را گفت و چانه اش را جلو داد . گردنش را بالا گرفته و به لبهایش فشار می آورد. انگار به وضوح می خواست پایان صحبت را اعلام کند .بعد لبه ی میز را ول داد و تند از صندلی برخاست و با جستی به طرف من آمد . زیر سیگاری شیشه ای تر و تمیزی روی میز عسلی جلو پاهایم گذاشت و گفت :

  • قبل از رفتن میتونی سیگار هم بکشی . چطوره ؟

با اینکه قد بلندی نداشت کمی خم شده بود و با یک دست زانوی لاغرش را چنگ می زد . انگار در یک سیرک به تماشاگران ابراز احترام می کرد . صورتش آنقدر نزدیک بود که حس کردم تمام افکار مرا خواهد شنید .گفتم :

  • الان سیگار نمیکشم. میشه سر جایتان بنشینید آقای دکتر؟ . جست و خیزتان آزار دهنده است.

بر خلاف آنچه فکر می کردم نه تنها ناراحت نشد بلکه روی صندلی کنار دستم نشست و کف دستها را به هم زد و پیروزمندانه اعلام کرد به هسته ی اصلی علت بیماری روانی من رسیده است . بله . هسته ی اصلی و در پاسخ نگاه من که پر از تعجب بود تند تند دهانش را مثل ماهیهای یک اکواریوم جنباند و گفت :همین الان هیجان زده شدید و حرفی زدید که فکر کردید من را ناراحت می کند . هر چند پشت میز نشستن را خوب آمدید ولی انگار متوجه نیستید که جاسیگاری فقط یک ترفند بود . هر چند سیگار کشیدن هیچ ایراد قانونی ندارد . ببین . نگاه کن جناب . بله . اینطوری . راحت .

روانشناس با عجله سیگاری از جیب کتش بیرون آورده بود و در یک چشم بهم زدن آن را با فندکی که از قبل توی مشتتش بود و من متوجه اش نشده بودم روشن کرد . پاکت را گذاشت روی میز و باعث شد میز شیشه ای به نظر لکه دار و حتی قسمتی از آن خیلی کثیف به نظر برسد . انزجار عجیبی از این رفتار روانشناس به من دست داد . پس او داشت مرا به دامی میانداخت تا هیجان زده شوم.طبق قوانین مزخرف او فرقی نداشت که توسط کدام رفتار هیجانم را بروز دهم . با پرت کردن پاکت سیگار و لکه دار کردن شیشه ی میز یا جست و خیزهایی در اتاقی که جا برای چنین کارهایی کم داشت .حتی ممکن بود این ترفند را با نوعی رقص سرخپوستی انجام دهد . هیچ بعید نبود.دود ولرم سیگار راهمراه با ته مانده ای از بوی دهان کوچک و میخره اش مستقیم به صورتم فوت کرد و خندید . این کار هیچ فایده ای نداشت . برای اینکه نشان دهم کارش احمقانه است کف پاها را به زمین فشار دادم و نیروی خودم را سنجیدم . در حالت متعادلی بودم . بعد با پرش بزرگی خودم را به میز او رساندم . روی صندلی نشستم . صندلی صدای قیژ قیزی داد . روانشناس با تعجب نگاهم کرد . بازی را باخته بود . اما نمی خواست قبول کند . داد زد :

  • این هم هیجان بود هم رفتار . هر دو .
  • میشه به من سیگار بدید؟ ؟
  • البته .

در همان حال که هر دو سیگار می کشیدیم برایم توضیح داد که خودم را در معرض توهین دیگران قرار ندهم. من هم به طور غیر قابل انکاری توضیح دادم که هیچ مراوده ای با دیگران ندارم و حتی در محل کار محدوده ی خود و همکارانم جداست . در اینجا مجبور شدم توضیح بدهم که هیچ کدام از آنها را همکار نمی دانم . احتمالا آنها موجوداتی هستند که برای بر هم زدن آرامش من خلق شده اند وگرنه هیج دلیل موجهی برای وجود آنها نیست . خودم را رها کرده بودم . پشتی صندلی آنقدر عقب رفته بود که می توانستم سقف اتاق کار روانشناس را ببینم. وقتی دود سیگار را رها می کردم سقف سفید لکه دار می شد و من کمی هیجان زده می شدم .این هیجان باعث شد پلکها را ببندم . اصلا متوجه نشدم که به خواب رفته ام . وقتی بیدار شدم حس کردم دهانم خشک است و زبانم باد کرده است .نتیجه گرفتم که هنگام خواب دهانم باز مانده است و احتمالا خرو پف عجیبی کرده ام . صدای زنانه ای باعث شد راست بنشینم.میز پر از کاغذهایی بود که هیچ صدمه ای به نظم زیبای میز نمیزد .دنبال پارچ آب گشتم.از یک لیوان کوتاه که شبیه استکان های قدیمی آب خوردم .در همان حال فیلتر سیگارم را دیدم که وسط میز به شکل بسیار آسیب دیده ای رها شده بود .آیا آن فیلتر سیگار را دکتر آنجا گذاشته بود تا یادآور هویت نابود شده و حقارت آمیزمن باشد ؟ آیا اوهم علاقه ی سادیسم گونه ی خود برای عذاب دادن مراجعینش را اینگونه تعریف می کرد ؟

روبرویم دکتر و دختر جوانی با هم مشغول صحبت و تبادل نوازشهای عجیب و غریب بودند . آنقدر این صحنه برایم زجر آور بود که برای بر هم زدن آن ابتدا سرفه ای کردم .آن دو به من نگاه کردند .دختر صورت گردی داشت . لبهای بیش از اندازه نازکش وقتی به هم می رسید مثل یک خط مستقیم دهان بی روزنی را تشکیل می داد .مشخص بود ابروهایش را تازه برداشته است چرا که پوست بالای چشم به وضوح ورم کرده بود. گفتم:

  • چند وقته خوابم؟؟

هر دو خندیدند . دکتر دستش را روی پای دختر کشید .دختر خودش را به دکتر نزدیکتر کرد .بعد دکتر گونه ی او را بوسید . احتمالا آن دو داشتند برای درمان من ادا در می آوردند . می خواستند بدانند هیجان های من در مقابل اینگونه مسائل چطور است .ولی من درگیر چیز دیگری بودم . من فکر می کردم اگر دکتر به جای بوسیدن گونه ی دختر فقط نوک انگشت او را لمس می کرد و اندکی فشار می داد بهتر بود . این کار بیشترین تحریک را در دختر ایجاد می کرد .البته این را نه از روی تجربه بلکه از ضعفی که در زیبایی پوست صورت دخترک بود نتیجه گرفتم. فوری نظرم را با آنها در میان گذاشتم ودکتر اطاعت کرد . اما دختر هنوز متوجه عمق قضیه نشده بود . برای همین مجبور شدم خودم را جلو بکشم و تقریبا روی میز ولو بودم . با دست به او اشاره کردم که الان می تواند خودش را کنار بکشد . حتی به صندلی انطرفی عقب نشینی کند .این کار باعث می شد فقط دست او در اخیار دکتر باشد .در پایان نظر دادم که معاشقه های اینچنینی اگر جزئ به جزئ انجام شود بسیار مناسب تر خواهد بود .‌چرا که حماقت های نهفته شده در این رفتارها کمتر به محیط اطراف آسیب میزد . از کلمه ی حماقت استفاده کردم و همین باعث شد هر دو دست از کار مهم خود بردارند . دکتر در حالی که پیروزمندانه ایستاده بود و بدن نحیفش بدون اراده حرکت میکرد و تقریبا راه میرفت گفت :

  • پس هیجان آنقدرها هم بد نیست . الان به این نتیجه رسیدیم. درسته جناب؟تو درچار هیجان شدی ولی صحبتهایت آزار دهنده بود. رو کرد به دختر و دختر هم حرفش را تایید کرد .

من چیزی نگفتم و دکتر ادامه داد:

  • راه حل من اینه که هفته ای یک بار بیای اینجا و تمرین رو ادامه بدیم . چطوره ؟

طوری از تمرین حرف زد که تمام ذهنم دچار یک وقفه ی طولانی در فهمیدن حرفش شد و بعد احساس کرختی و کسل بودن کردم . نظر من این بود که لازم نیست بعد از این به اینجا مراجعه کنم . حتی لازم دانستم با صدای خیلی بلندی برای دکتر توضیح بدهم که من هیچ هیجانی تجربه نمی کنم . علت مراجعه ی من به او عدم هیجان بوده است واو با حقه بازی هایش سعی کرده است چند هیجان احمقانه در من ایجاد کند . در ضمن بهتر است از حالا به جای صندلی روی چهارپایه بنشیند .و روزی حد اقل یک بار پارچ آبش را تمیز کند . من نه تنها هیچ هیجانی چه از جنس هیجانهای نشاط آور و چه از جنس هیجانهایی مثل خشم تجربه نمی کنم بلکه همیشه از این بابت خودم را سرزنش کرده ام . به همین علت است که دیدن این هیجان ها در دیگران مرا اذیت می کند . حتی برخی وقتها به این فکر می کنم که چطور می توان بدون هیچ هیجانی که بتوان حماقت هایمان را در آن ها پنهان کنیم زنده بود . بعد به دختر اشاره کردم و با صدای آهسته تر گفتم اگر من به شما . بله . به خود شما در مورد عقب نشینی به یک صندلی دیگر و نچسپیدن به دکتر توصیه هایی کردم به این خاطر نبود که این موضوعات را درک می کنم یا تجربه کرده ام . شما خانم محترم به اندازه ی کافی برای اینگونه رفتارها منظم نبستید .‌نگاه کنید . دستتان را می گویم .‌آنقدر روغن و کرم و چیزهای دیگر به آن مالیده ابد که کاملا تغییر شکل داده و به جای دست یک جفت باله ی سفید دارید . مگر اینکه ثابت کنید دستکش پوشیده اید که امکان ندارد بخوانید ثابت کنید . به هر حال برایم خیلی مهم استنظرتان را بدانم . آیا توصیه من به نظرتان دیوانه وار آمد ؟ ترسیدید ؟ تحریک شدید .کلا نظرتان درباره من چیست . ببینید قد من بلندتر از قد دکتر است و خدا را شکر به اندازه ی ایشان لاغر مردنی هم نیستم . حالا می توانید نظر خود را بگویید ؟

دختر که به گریه افتاده بود از اتاق بیرون رفت .دکتر دوباره نشست و گفت :

  • تشخیص من همان است که در ابتدا گفتم. صحبتهای شما بعد از تجربه هیجان دیگران خیلی نفرت انگیز و آزار دهنده است .حد اقل برای اینکه دیگران را آزار ندهید از مراوده با هر کسی خود داری کنید . حالا واقعا صندلی من عیب و ایرادی دارد ؟ میبینم که صندلی راحت و بی دردسری برای شما بود و حتی آرامش آن باعث شد به خواب بروید و خرو پف کنید .حالا بگویید ببینم واقعا از دیدن هیجانهایی که دیگران به شکل طبیعی تجربه می کنند احساس حسادت شدید می کنید ؟ توانایی تجربه ی این هیجانها آرزوی شما شده ؟ و پارچ آب . حتی از پارچ آب به این دل انگیزی ایراد گرفتید .

سوال پایانی او تقریبا مرا از پا در آورد . فیلتر سیگاری که وسط میز بود را برداشتم و به او نشان دادم . بعد در حالی که میز را دور میزدم و به در ورودی اتاق می رسیدم به او گفتم که بله . همینطور است . در عین حال می دانم که این هیجان ها حتی اگر واقعی باشند و ترفندی برای مشغول کردن آدم ها به زندگی احمقانه شان نباشد چیزی را به زندگی اضافه نمیکند که باعث معنای دلپذیر باشد .

  • آره جناب دکتر . درست مثل اینه که من بخوام از این فیلتر سیگار معنای زیبایی شناسی بیرون بکشم. بدرود

دکتر ایستاده بود و دستها را در هم قفل کرده بود . تند تند و انگشت صبابه را مثل می چرخاند .انگار از اینکه آنجا ایستاده است حس هنرمندانه ای را تجربه می کرد .بعد دستش را برای خداحافظی دراز کرد و با همدست دادیم .البته در نظر داشتم که دوباره انزجارم از اتاقش و مخصوصا بوی عطر زنانه ی آن دختر بیان نکنم . دکتر کمی روی پاهایش جا به جا شد . بعد گفت :

  • اوه .اصلا یادم رفت . اتاق تاریکه من باید پرده اتاق رو باز می کردم. ببینید . فقط با یک حرکت . فقط یک گره رو باز می کنم.دیدید ؟ تازه خریدمش . رنگش چطوره ...

بدون جواب دادن از اتاق خارج شدم .احتمالا باز کردن پرده آخرین اختراع هیجان انگیز برای مراجعینش باشد . دختر نزدیک پاگرد ، پایین پله های طبقه پایین ایستاده بود و در حالی که قسمتی از روسری را آشکارا با دندان میکشید و ول می داد به ماهیهای قرمز و سیاه در آکواریوم بزرگ فروشگاه لوازم آرایشی نگاه می کرد .

گودی / داستان کوتاهی از نظام الدین مقدسی

گودی که در آن افتاده بود درست طرف راست خانه اش و محاصره شده بین چهار درخت بود . درختها را خودش کاشته بود . پنج سال پیش .درست وقتی دخترشان داشت به دنیا می آمد .

دخترش و زنش در خانه بودند .ولی صدای باران و دور بودن از خانه صدایش را نمی رساند .شاید هم داشتند تلوزیون تماشا می کرردند . گود یا همان چاله آب می گرفت . از خانه آمده بود بیرون و به زنش گفته بود خیلی بی خیالی . درباره پاتی با هم بحث کرده بودند . پاتی سگشان بود .چند هفته پیش انتخابش کرده بودند و خریده بودند . دخترشان به پاتی می گفت پایی . گشته بود توی حیاط . صدایش زده بود .ولی سگ نبود . تا اینکه همانجا وسط درختها زیر پایش خالی شد. اول از همه سرش به دیواره ی گود خورد .بالا را نگاه کرد . حد اقل دو برابر قدش بود .با اینکه ضربه چندان محکم نبود و قسمت پیشانیش به دیواره ی چاله خورد اما شیاری از خون را روی آب گل آلود دید .از این اتفاقها یعنی خونریزی موقت زیاد دیده بود . چندان مهم به نظر نمی رسید .اما الان در آن بارانی که می آمد و زخم را میشست یک سوزش ممتدی حس می کرد . دیگر آن توانایی شش سال قبل را نداشت . وگرنه با یک جست میپرید بیرون . حالا خیس خیس بود .خودش را تکان داد . بوی موهای بلندش به دماغش خورد . بوی خیلی چیزها آنجا جمع شده بود .مثل بوی حمام وقتی غبار آب داغ با برخورد به پوست آدمیزاد و دیواره ی وان و دیوار و کاشی و پرده ی آویزانی که جنس لاستیکی شفافی داشت ، حس عجیبی تولید می کرد . دلش خواست باران بند بیاید ..کم کم خسته شد و فکر کرد یک طوری از برخورد قطره های باران به وسط سرش جلوگیری کند . شیار خون عریض تر شد و در همان حال سوزش زخم پیشانی قطع نشده بود .دو دستش را جلو برد و می خواست سرش را با کف دستها بپوشاند . اما ماهیچه هایش یخ کرده بودند . بی جان بودند . دستها را توی آب گل آلود پرت کرد .ولی این فقط آب یا گل ته چاله نبود که کف دستها حس کرد .استخوان بود . تکه ای استخوان آدم . وقتی حرف از احساسهای او نسبت به اشیا باشد امکان اشتباه خیلی کم است . همیشه با چشمهای بسته می توانست اشیا را شناسایی کند . یا حس لامسه اش قوی بود یا حس بویایی شدیدی به عنوان استعدادی وجودش را پر اهمیت کرده بود . کمی جا خورد . البته هنوز مطمئن نبود . مطمئن نبود که استخوان باشد چه رسد به اینکه استخوان آدمیزاد باشد . ولی هر چه بود برایش آشنا بود . مثل اینکه یک صمیمیتی بین وجود خودش و استخوانی که لمس کرده بود وجود داشت . در آن لحظه ی سخت که نمی توانست تمرکز کند فقط یک چیز را به یاد آورد . آن هم یک خاطره ی دور بود . . نمی دانست چرا محکم بازوی استخوانی زنش را گرفته بود .چرا زنش هم صورت او را با دو دست فشار می داد و در همان حال بوی عطر بدننش در غباری شناور پنهان و پیدا می شد . دهانش را تا انتها باز کرده بود . انگار می خواست تا ابد صورت او را گرفته باشد و چیزی که مرد نمی دانست را فریاد بزند . احتمالا می خواسته او را ببوسد . .اما معمولا دوست داشت دهان زن بسته باشد تا بتواند او را ببوسد . پس این ناهمانگی بین لبهای خودش و دهان زن و عطر نامشخصی که بود همه چیز را خراب می کرد . زن صورتش را رها نمی کرد . فکر کرد چقدر پیشانیش می سوزد و استخوان زیر دستها را بیشتر فشار داد . شاید خاطره های پنهان ادامه پیدا کند . هر چقدر هم در گل و لای فرو رفته باشد و بدنش یخ کند و این بوهای نامطبوع از موهایش او را به یاد وان حمامی بیندازد که از بوی غلیظ و داغ چیزها آکنده است باز هم یاد آوری آنلحظه و حس دستهای زن بر صورتش می توانست خوشایند باشد . بخصوص که بعد از نجات از این اتفاق ناگهانی همه ی این خاطره را برایش تعریف خواهد کرد . هر دو دست روی استخوان آدمیزاد بود و تنها چیزی که به یاد آورد چیزی غیر قابل فهم بود و فراموشش کرد .حالا خون و آب چاله را تا بالای زانوهایش پر کرده بودند و دیگر نمی توانست خم شده و از دستها برای کاویدن و لمس استخوان استفاده کند . ایستاد و فهمید مدتی است باران بند آمده است شاخه ی درختها را می دید و فکر کرد چند سال است هرس نشده اند.تمرکزش را بیشتر کرد .خودش را تکان داد و دوباره بوی همه چیز از موهای خیسش بلند شد. به یاد آورد که چندین سال است زنش را نبوسیده است . درست از همان وقت . ولی آنوقت کی بوده ؟؟ گودی تقریبا دو برابر قدش بود . سرش را بلند کرد و داد زد . یک نفر می آمد . ولی نه آنقدر تند تند که انتظار داشت زنش بیاید . سردش بود و دوست داشت توی وان حمام بخوابد .دوست داشت قبل از همه چیز از زنش عذرخواهی کند . بگوید جبران می کنم و با همین لباسها و موهای خیس و صورت گل آلود ببوسدش. کسی که آمد زنش نبود . زن بود ولی زنش نبود . نمی دانست چه بگوید . زن همسایه بود . حالا آقای همسایه هم آمد و هر دو نگاهش می کردند .تقریبا هر روز این زن و آقا را می دید . آدم های خوب و مودبی بودند . همیشه بوی غذاهای مختلف و مشروب می دادند . فقط مرد سیگار می کشید . بوی سیگارش اذیت کننده نبود . حتی برخی وقتها دیده بود دوره اش کنند و سعی کنند باهاش حرف بزنندو بخندند . دستش را به طرفشان دراز کرد . آنها کمی عقب رفتند . گفت :پس اون پله ی آهنی . و جهت را نشان داد که پله ی آهنی را برایش بیاورند . شروع کرد فریاد کردن . گفت که اینجا یک تکه استخوان پیدا کرده . فکر می کند استخوان آدمیزاد باشد . معلوم نیست چرا اینجا چال شده . ولی آن دو به همدیگر نگاه کردند . تب داشت و پیشانیش می سوخت . گردنش در می کرد و هنوز شل و گل همراه با رگه ای نه چندان قرمز از خون پیشانیش وارد گودال می شد . نمی دانست چرا پله آهنی را نیاوردند . طوری به او نگاه می کردند انگار او را تحسین می کنند . داد زد : زنم کو ؟ زن همسایه چیزی گفت که نشنید . ممکن بود دوباره باران بیاید . با دست اشاره کرد که سریع باشند . حتی می توانند به اورژانس زنگ بزنند . خودش را تکان داد و مرد همسایه که چتر سیاهی داشت دماغش را محکم گرفت .

زنش توی خانه بود. داماد و دخترش که برگشتند ودرباره وضعیت عجیب پاتی گفتند لبخند زد .گفت : پیر شده بیچاره . پیر شده .چند بار دیگر زیر لبی چیزی گفت و نگاهشان کرد . به دامادش گفت با اورژانس تماس بگیرد .بعد فکر کرد بهتر است خودش با دامپزشک صحبت کند .شاید وقتش رسیده که پاتی را از زجر کشیدن نجات دهد . یک کاری می کردند بدون درد بمیرد.بعد توی باغچه درست نزدیک قبر همسرش خاکش می کرد . فکر کرد اگر پاتی هم مثل آدمها عقل داشت شاید می توانست تصمیم به خودکشی بگیرد .

تلاشهای من / داستانیاز نطام الدین مقدسی

عصرها پیاده روی می کنم ولی شبها بیشتر از عصرها پیاده روی می کنم . هر بار هم در مسیری متفاوت . چرا که هدف من راهپیمایی نیست . می خوام شهر رو بشناسم . به نظر من راننده ی تاکسی ها بیشتر از دیگرون شهر رو می شناسن . خیابوناو خونه ها و هر وقت برای مسافرین خود حرف میزنند از زاویه دید اول شخص تمام شهر و خیابون و مردم و حتی نوع زندگی تک تک مردم رو می گن. ولی بعید می دونم در مورد من بتونن چیزی بگن ‌ .مگه اینکه بگن عصر ها و شبها پیاده روی می کنه . بگن دیونه است و معلوم نیس خونه اش تو کدوم خیابونه . بگن احتمالا دزدی چیزیه.
اینا مهم نیس . مهم اینه که من تا حالا تونستم بیشتر خیابونا رو بشناسم . تعداد مغازه ها و تابلو مغازه ها و خونه ها. حالا می تونم اعتماد بنفس داشته باشم .‌چرا که من هم بالاخره کاری انجام دادم . یه کار پر. پیمون .این کار احتمالا به نظر بقیه ساده به نظر بیاد . احمقانه باشه . و اصلا قابل اعتنا نباشه واسشون . ولی خداوند نظرش فرق می کنه . وقتی بمیرم دست خالی نمیرم پیشش. به خداوند خواهم گفت که من تلاش کردم شهر رو بشناسم و اون هم حتما خوشش میاد . از الان صداش رو می شنوم که با فرشتگانش پچ پچ میکنه . انگار کاری که من کردم کار عجیبی بوده باشه . نیاز به شور و مشورت داشته باشه . خدا می گه من مشورت کردم و به این نتیجه رسیدیم که دوباره تو را زنده کنیم . من میگم چرا ؟ خداوند می گه واسه اینکه تو همه ی شهر را نشناختی . یک جایی از شهر رو سراغ دارم که نشناختی . ایندفعه برو و اون خیابان که هنوز نشناختی رو پیدا کن . یکی از فرشتگانمو میگم باهات بیاد . چطوره؟ حتی باهات پیاده روی میکنه . موافقی ؟ از اینکه خدا موافقت منو می خواد اعتماد بنفس عجیبی میاد سراغم . می گم ایول خیلی خوبه
.دوباره زنده می شم . از اونجا که بود و نبودم واسه هیچکی تو شهر فرقی نداشته هیچکی از مرگ و دوباره زنده شدنم خبری نداره . فرشته هم خیلی کمک می کنه و بهم دلداری میده که حتما تو پیدا کردن و شناختن اون خیابون موفق میشم با یه صدای آهسته ای میگه کاری نداره که . به هر حال فرشته می گه اون خیابون همین نزدی کی هاس . وارد میشیم .
تا حالا ندیده ام و اصلا فکرش رو هم نمی کرده ام که جزو شهر باشه . خیابون اسم نداره. شلوغ نیست . حتی یک تاکسی هم رد نمی شه. میگم اینجا رو ندیده بودم . فرشته ی خداوند به عربی چیزی می گه. بعد به فارسی می گه همینجا وایسا. .وامیسم . میگه من یه فرشته ی پلیس هستم . تو وارد جایی شده ای که خداوند در تقدیرت ننوشته. پس بازداشتی. . میگم ولی خودش گفت . خدا گفت بیایم اینجا . فرشته ی خدا می گه خب ‌ درسته . ولی میدونی چیه ؟ قبل از تو یه راننده ی تاکسی مرده بود اومد پیش خداوند . درباره ی تو خیلی حرف زد . گفت که یک دزدی چیزی هستی .خداوند هم حرفش رو باور کرد .آخه تو واقعا کارت مثل یه دزدی بود که ول میگرده . اونوقت تو سرنوشتت نوشت که خیلی زود بمیری . تا دزدی نکنی . بعدا که خودت مردی و توضیح دادی فهمیدیم اون راننده تاکسیه یه چیزایی رو نفهمیده . واسه همین الان دخلش اومده . می گم خب این یعنی چی جناب فرشته ی خداوند . من که نمیفهمم . می گخ هنوز هم تو محکومی . یعنی من دستگیرت می کنم . من بین فرشته های خداوند پلیس مخفی هستم . ببین . الان دیگه نمیتونی بکی من کل شهر رو شناخته ام . در نتیجه دروغ گفتی . دروغ هم گناه کبیره است .

یعنی اینکه فقط خدا دانای کل هستش . فقط او میتونه همه ی شهر را بشناسه. تو. نمی تونی. دروغگویی . واسه همین دخلت اومده .

این خیالات اعتماد بنفسم رو پایین می آره. در حد صفر پایین میاره.‌پس من که تنها کار به در بخورم پیاده روی واسه شناخت شهره شکست خوردم و احتمالا خداوند هم منو تحقیر میکنه . دلیلی نداره همه ی شهر رو بشناسم . دلیلی نداره پیاده روی کنم. تلاش کردن واسه اینکه کاری کرده باشی بیفایده است .

از حالا رانندگان تاکسی واسه مسافرین خود می تونن اینجوری توضیح بدن که این آدم قبلا عصر ها و شبها پیاده روی می کرد . خدا بیامرزدش. ‌معلوم نبود واسه چه زنده است . فقط همیشه به دیگرون می گفت دست نگهدارید . بی فایده است . تلاش نکنید .

خوابگردی / داستان کوتاهی از نطام الدین مقدسی

صدای هیچکی مثل صدای خود آدم نمیشه. مخصوصا صدای خود آدم وقتی تو تنهایی بزرگ و درندشت باهاش حرف بزنه . کافیه چند جمله ی اولو خوب گوش بدی تا متوجه شی صدای خودته.‌..

من هم تو تنهایی خودم که هیچوقت نفهمیدم اندازش چقدره نشسته بودم . تنهایی من آب و هوای خشک و سردی داره . تو تنهایی من علاوه بر خشک و سرد بودن برف هم‌میباره . برای همین بعضی وقتها که آب نوشیدنی کم‌میارم برف میخورم . اونهم بدون اینکه بخوام از لیوانی چیزی استفاده کنم . وسایل زیادی دارم تو تنهایی که همش از یخ ساخته شده . یه تعدادی هم از باد های سرد . هزاران وسایل قدیمی که از اندوه ساختن . یه چن تا چیز هم‌هست که از غروب افتاب روز جمعه تو جنوب ساخته شده و خیلی خوشگله . کلاغ و این چیزا هم داره . یه روز همشون رو مبفروشم . اسم فروشگاهمو میزارم (( وسایل کمک کننده در تنهایی ))
خلاصه من نشسته بودم و برف می اومد و هوا خیلی خشک بود و سرد بود . در اون لحظه صدای خودم رو شنیدم که با یک جمله ی طولانی شروع شد . جمله ای که انگار نقطه و ویرگول و کاما سرش نمی شد . مثل موسیقی ابتدای بعضی فیلمهای ایرانی ..

جمله اینطوری شروع شد که اگه بیشتر از این تو تنهایی خودت بمونی دیگه هیچکی مقصر نیست اگه تو رو با یه گوزن کوهی یخ زده و بی مصرف اشتباه بگیره.

دست هام رو دور زانو حلقه کردم تا با خیال راحت به حرف های خودم گوش بدم . جمله ها ادامه داشت
میتونستی بهتر از این زندگی کنی ولی الان هم که خوب فکر می کنم زندگی بدی نداشتی . شاید باورهای اشتباهی داشتی ولی بعدا مبشه درستش کرد . کافیه دست از لجبازی برداری . خودت رو گول نزن ...‌

باورم‌نمیشد خودم داره اینا رو میگه . یه نفر صدای منو برداشته بود به جاش صدای یه آدم معتاد. به کتابهای دبی فورد و بار بارا انجلس گذاشته بود . شاید هم صدای یه نفر بود که تو تنهایی خودش روح عمه های مرده اش رو احضار میکنه و بهشون میگه چقدر خوشگل شدین از وقتی مردین. اینجوری روحشون رو شاد میکنه . به هر حال صدای خودم نبود .

جمله ها ادامه داشت ولی دیگه من گوش نمی دادم و خودم دیگه حرف نزد . دیدم از دور یه ماشین میاد . از اون ماشینهای باری . کج و راست می شد و میومد . یه بار نزدیک بود یه گله گوسفند رو زیر بگیره . یه بار هم پیچید مسیر فرعی که تازه آسفالت کرده بودند . اینجا بود که دوباره صدای خودم رو شنیدم ؛

تو همیشه تو مسیر فرعی بودی . تو هیچوقت مسیر اصلی رو یاد نگرفتی

ماشین برگشت و دیگه برف نمیومد . تنهایی من تموم شده بود . پس میتونستم بگم اندازه ی تنهایی من اونقدرا هم زیاد نیس . میتونین سرزمین های پر از کوه های نوک تیز جنوب رو بهم بدین . واسه تنهاییم کافیه . بقیشو شهرداری اقلیم سوم واتیکان یا انجمن خواهران علوم دینی بردارن ببرن .‌مهم نیس. ایستادم و بعد دویدم سمت جاده . ماشین با صدای سوز و گداز عجیبی ایستاد. . رنگ تر و تمیز سفیدی داشت. راننده لاغر و استخوانی بود . به هم‌میومدیم. واسه همین خیلی زود قبول کرد که منو تو قسمت بار سوار کنه . فقط خیلی آهسته گفت .جای سفتی بشین. گفت مسافرهای زیادی. دارم . آدم های مهم .‌یه چیزی هم با خنده گفت که نفهمیدم . آدم های لاغر مردنی نباید راننده ماشین باری بشن که چند تا آدم مهم اون پشت نشستن . ولی این شده بود .

هنوز حس تنهایی در من بود و دوست نداشتم با آدم های مهم آشنا شم . ولی از خودم خیلی دور شده بودم .‌واسه همین سوار شدم که به خودم برسم .نمیخواستم بی مصرف ترین آدم تنهایی باشم که روزگار به خودش دیده . وقتی سوار شدم چند نفر رو دیدم که زیر الواری از چوب جمع شدن ‌ با هم حرف میزدن.

زیر الواری از چوب نخل و کنار و این‌جور درختهای معروف و سن و سال دار جمع شدن ‌ با هم حرف میزدن. چوبها بوی خرمای گندیده می دادند .‌برای همین بود که فکر کردم تازه بریده شدن. آن هم نه با آره برقی . بلکه با دست و چنگال و بیل . طوری که ریشه ریشه شده بودن. یکی از اون ادم‌ها رو به من گفت ؛
_ چرا وایسادی مرد . وسایلت کو
_ جا مونده . تو سرزمین اسکیموها

دیگه هیچی نگفت . شاید فکر کرد دیوانه ام . ولی حسابی ترسید . چون جا به جا شد و دورتر نشست . انگار منتظر یک آدم مهم بوده اند که وسایلش را در سرزمین اسکیموها جا گذاشته باشد .
نشستم کنارشون. حالا شش نفر بودیم . از سردی هوا کاسته شد و دیگر برف نمی بارید .پس من تنها نبودم . نشانه ی تنها نبودنم کم شدن سردی هوا و نبود برف بود که همیشه ی خدا می باره

پشت ماشین باری اصلا مثل پشت ماشین باری معمولی نبود . بزرگ و جا دار بود . چند تا فانوس برقی که حتما به باطری ماشین وصل بودند از چوب پوست کنده ی کنارها آویزان بود . اگر تکان تکان ماشین نبود اسم اینجا را می گذاشتم رستوران . سینی چای را به سمت من هل دادند . بفرما زدند .‌چای نوشیدم. مزه ی خوبی داشت . احتمالا هیچ نوشیدنی دیگری نداشتن
بعد هر کدام دراز به دراز افتادند و خوابشان برد. احتمالا وقتی من اومدم تو درباره ی چگونه خوابیدن حرف می زدن . اینجوری حس کردم . یک بالش و پتو هم به من دادن . اما من ترجیح می دادم پشت ماشین باری نخوابم . شاید می ترسیدم خواب وقتی را ببینم که در یک کوهستان زندگی می کردم . با شاخهای بلند یک گوزن کوهی و با یک ماده گوزن کوهی دوست بودم . دوستی ما چند روز طول کشید و بعد یک روز دوستم توسط چند شکارچی به طرز فجیعی شکار شد . پوستش را کندن. گوشتش رو لای پلاستیک کلفتی پیچیدند و بردن . اما بای هم رنگ خون از پشت اون پلاستیک دیده می شد . .

خوابشان برده بود ولی هر. پف نمی کردن . دست کردم توی جیبم و نامه ی پدربزرگم را بیرون آوردم. از یه شهر دور افتاده برام نوشته بود . هشت سال پیش به دستم رسید ولی هنوز نخونده بودم . شاید الان پدربزرگم مرده باشه . پس چرا نامشو بخونم . نامه را گذاشتم توی جیبم همونجا باشه . فقط نباید گمش می کردم . وگرنه غصه دار می شدم . نامه تبدیل شده بود به یکی از اعضای بدنم یا روحم یا هر دو . فقط یه جمله ی اولشو سه سال پیش خوندم . دیگه نخوندم . بعد احوالپرسی نوشته بود نباید تنهایی تو مزاحم تنها نبودن دیگرون بشه . یه جور توصیه به مهربونی کرده بود . فقط همون‌ جمله رو خونده بودم .

اونوقتها البته هنوز تو تنهاییهام برف نمی یومد. هیچ ماشین باری منو سوار نمیکرد.

ماشین ایستاد . صدای پاهایی رو شنیدم که به طرف ماشین میومدن ولی این چند نفر هنوز خواب بودن . بیدار نمی شدن . راننده ی لاغر استخوانی در روباز کرد . مثل در انباری . چند سرباز با تفنگ کنارش ایستاده بودن. یکی از اونا تفنگ نداشت یا من ندیدم . راننده گفت ؛
_ فقط همین ها را توانستم بیاورم.
سربازی که تفنگ نداشت گفت ؛
_ نه .خدای من . یک لشکر سرباز گرسنه دارم . بعد تو فقط شش تا گوزن لاغر اوردی ؟؟..‌ خدا لعنت کند . ماشین بعدی کی میرسه ؟؟

_ ماشین بعدی نیست قربان .‌من آخریشم.

مرا پیاده کردند .شاخ و گردنم رو گرفتن کشیدن پایین . آن چند نفر رو آوردن پایین .
هوا سرد شد . برف خیلی تندی می آمد. می دونستم که دوباره تنها شده ام . ولی از خواب گوزن بودن بیدار نمی شدم . اگر اینطور باشد پس نامه ی پدربزرگم چه می شود ؟ سربازها خوشحال بودند .یکی از اونا لگدی بهم زد که خورد همون جایی که جیب شلوارم بود . همون جا که نامه ی پدربزرگ بود . ولی باز هم از خواب گوزن بودن بیدار نشدم. ما را توی یک کلبه ی چوبی بردن و در رو بستن و وقتی دور میشدن خندیدن.

جن ها در خانه / داستانی کوتاه از نظام الدین مقدسی

من و دوستم آرین داشتیم تو زیر زمین خونشون چیزهای قدیمی رو دید می زدیم . کارتون کارتون چیز ریخته بود و پخش و پلا به نظر می رسید . هر دو دوازده ساله بودیم .آرین کمی چاق ولی من لاغر و قلمی . نمیشه گفت چقدر لاغر بودم ولی میتونم بگم آرین میتونس دو تا همبرگر گوشت رو یه جا بخوره ولی من نمیتونستم . من حتما باید حین خوردن نوشابه میخوردم ولی آرین بعد از دو تا همبر نوشابشو فس فس باز می کرد . اینجوری بود که همیشه وقتی نوبت من میشد زورم میومد . اونروز عصر هم قبلش رفته بودیم خرید . تو سانداویچی کوچکی که تو خیابون نزدیک مدرسه به نام خیابون راکب بود . اسم راکب رو هنوز نمیدونستیم معنیش چی میشه. ولی به نظر آرین اسم باحالی داشت . آرین چی واسش خوبه . راحته و باهاش حال می کنه . بارها دیدم که دخترمدرسه ایها بهش بی اعتنایی می کنن ولی از رو نمیره .من که همیشه بهم بی اعتنایی میکنن میرم تو فکر ولی اون نمیره . تو سانداویچی یه مرد سبیلی نشسته بود . اینم بگم که اونجا جا واسه نشستن نبود . واسه همین نمیشه گفت نشسته بود . کنار پنجره وایساده بود و نوشابه میخورد . از اون قوطیها که گاز تندی مثل داره . پشت مغازه که پنجره هم به اونجا باز بود تو نیم متریش دیوار بود. یه دیوار سیمانی که همیشه ی خدا خیس بود . یه بار آرین گفت اگه از نزدیک بوش کنی حتما بوی شاش میده ولی از اونجا که بو نمی داد و ما هم هیچوقت نزدیکش نشدیم . هر چی بود اون مرده کنار پنجره وایساده بود و ننشسته بود . فقط زانو هاش رو خم کرده بود تا قد بلندش بیاد پایین و تو پنجره جا بگیره . وقتی روش رو کرد به ما دو نفر سیگار دستش بود . بعد وقتی خندید من رو برگردوندم ولی آرین باهاش حرف زد . سانداویچامون رو که گرفتم و پول دادم هنوز داشت باهاش حرف میزد . حالا تو زیر زمین از جیب پیرنش خیلی آهسته دو نخ سیگار در آورد و گفت اون مرده بهش داده و گفت اون مرده اسمش ابراهیمه . همه بهش میگن ابرام خان خالی بند . چون دروغ زیاد میگه . ولی سیگارش که راس راستکی بود .اون ششمین باری بود که سیگار کشیدیم . بعدش دوباره رفتیم پی کارتون ها و با اینکه میدونسیم چی تو اوناست و همشو از بر بودیم باز هم گشتیم .انگار کار دیگه ای نداشتیم .تابستون بود و مدرسه تعطیل . تازه اگرم تعطیل نبود بازم میومدیم. هر دو تامون باورمون شده بود که این تو یه چیزی هست .آخه یه بار همین ابرام خان خالی بند با مدیر مدرسه ما دعواش میگیره . دعوا گرفتن با مدیر مدرسه کار سختیه . آخر کار که ما نفهمیدیم کدوم پیروز شد چون هیچکدوم خونین مالین نبودن ابرام خالی بند به مدیر مدرسه گفته بود تو زیر زمینای خونه هاتون خیلی خیلی چیز کردیما و یه کف دست لوله کرده بود و یک انگشت دست دیگه کرده بود تو اون لوله . بعدشم گفته بود این بچه ها بیشترشون نمیدونن نه ؟ که مدیر چند تا خس خس کرده بودو گفته بود پسر خان هستی که هستی ولی و دیگه نگفته بود ولی چی . و بقیه معلما واسش آب و این چیزا آوردن . نمیتونس حرف بزنه و چشماش عین چشمای اون گربه هایی که با آرین خفه میکردیم بزرگ شده بودن .داشتیم همینجوری دید میزدیم و کارتونا و کاغذا و لگد میکردیم که یهو آرین وایساد و دست به کمر زد و گفت خونه شما زیر زمین نداره ؟ می دونست داره اما بازم پرسیده بود . گفتم خب . گفت اونجا از این چیزا پیدا نمیشه ؟ گفتم نه . خب خودش هم می دونست که زیر زمین خونه ی ما درش قفله . چرا که هر چی جن تو محله بوده اونجا زندونی کردن . اینو هم پدرم بهم گفته بود هم خواهرم هم مادرم . وکل محله هم میدونستن که یه بار یه آدم خیلی قوی اومده جن ها رو اونجا رونده و در رو روشون بسته . بعدشم بعد چن سال اونآدم خیلی قوی مرده . پس دیگه اگه بخوان آزادشون کنن هم خیلی سخته . مادرم میگفت : خونه کوچیکه . تو هم میگی اتاق خودت رو میخوای . ولی نیست . به جز اتاق جن ها . اگه خیلی گریه کنی و اذیت کنی قفلشو به بابات بگم بشکنه بری تو واسه خودت چطوره ؟من هم گریم بند میومد . میدونستم نمیتونم مث آرین یه اتاق جدا واسه خودم داشته باشم .آرین گفت : شاید دروغ میگن . گفتم نه . چه دروغی . شبها صداشون میاد . دوباره گفت من از معلم علوم پرسیدم . گفتم : ولی شبها صداشون میاد . پدرو مادرم دروغ نمیگن . خونه هم کوچیکه . من سیگار کشیدم . سیگار کشیدن گناهه . واسه همین اینجوری شده . راستش پدرم فهمیده بود از پاکت سیگارش دو نخ کش رفتم .اونموقع شاید ده سالم بود .پدرم گفته بود گناه های اینجوری میکنی دیگه . واسه همین جنها اونجان .واسه همین اتاق نداری . بعدشم زده بود پس کلم . البته یواش زد . مادرم تند تر زد . ولی زود بغلم کرد . آرین گفت : بیا بشینیم فکر کنیم . هیچوقت نمیگفت بشینیم فکر کنیم . بسته ی پاسور کهنه رو ریخت رو کارتونی که روش مینشستیم و خودشم ولو شد . پاسور بلد نبود . ولی به چند تا دختر گفته بود بلده . واسه اونا فال ورق هم بلد بود . گفت : هیچوقت بعد از اون ندیدی باز بشه ؟ من فوری فهمیدم منظورش در زیرزمین خونمونه . یه کم دل درد داشتم . معده ام صدای ناجوری داد . گفتم نه ندیدم . ندیده بودم . اونشب که رسیدم خونه تند رفتم نگاهی کردم به در زیر زمین . قفل بود .همیشه از دور نگاه می کنم. اگر به قدمهای من باشه پنج قدم . اگر به آرین باشه سه قدم و نیم . صدای هر شبی نمیومد . البته که من تو شبها هم صدایی نمیشنفتم. مادرم میشنید و پدرم . خیلی ناراحت می شدن . یه بار خودم دیدم و بعد رفتم خواهرم رو آوردم که یواشکی نگاه کنیم . خواهرم هشت سالشه و جیغ جیغو نیست و آرین میگه خیلی خوبه که لوس و ننر نیس . میگه هیچ پسری نمیتونه گمراهش کنه . بعد میزنه پس کلم میگه ولی تو خیلی ننری. من و خواهرم دیدیم که مادرم داره گریه می کنه . تو اتاق خوابشون . پدرم یه چیزایی بهش میگفت . بعدا خواهرم گفت گریه کردن چیز بدی نیس . فقط پسرا و مردها گریه نمیکنن . از اونشب خیلی نگذشته بود که یه شب به خواهرم گفتم بخواب من برم به جلبک سر بزنم . اسم مرغ مینامون رو گذاشته بودیم جلبک . چون حرف نمیزد و به اندازه ی جلبک هوش و استعداد داشت . یه بار آرینم گفته بود کلاغه . کلاغه بابا . بهتون کلاغ دادن . پدرت نمیرسه دستش مرغ مینا بخره واستون . خواهرم هم گفته بود به درک . وقتی بزرگ شد اول چشای تو رو در میاره . ولی نمیدونم چرا آرین هیچی بهش نگفته بود و حتی گفته بود به خدا شوخی کردم . این مرغ میناس. حرف هم میزنه . گفته بود الان حتما سردشه یا گرمشه . فقط وقتی نه سردشه نه گرمشه حرف میزنه . حتی میتونه بگه غزل . غزل اسم خواهرمه . جلبک رو تو یه قفس کوچیک نگه میداشتیم و گذاشته بودیم تو آشپزخونه . به غزل گفتم بخوابه و از اتاق اومدم بیرون . اول که هیچی نمیدیدم . ولی بعدش پدرم رو دیدم که از تو یخچال آب برمی داشت . شیشه ی آب تو دستش بود . صورتش تو نور یخچال یه جورایی لرزید . بعد دیدم دهانش باز شد .شیشه رو دوباره گذاشت و خواست که در رو ببنده دیدم داره اشک میریزه . به جلبک سر نزدم و برگشتم . ترسیده بودم . به غزل نگفتم چی دیدم . نگفتم دروغ گفته که پسرا و مردا نمیتونن گریه کنن . بعد صبر کردم غزل خوابش ببره . علامت خوابیدنش این بود که دهانش باز میموند . همین . بعدش رفتم زیر پتوی نازک تابستونه و گریه کردم . غزل دروغ گفته بود . آره . اونا صدا رو میشنیدن . احتمال دادم بزرگتره صدای جن رو میشنون نه بچه ها . دوباره ترسیدم . آخه من زودتر از غزل بزرگ میشدم . صدای جن اونقدر بده که یکی مثل بابام گریش میگیره . بعد فکر کردم که اون آدم چقدر قوی بوده . بعد خوابم برده بود . صبح وقتی به جلبک نگاه میکردیم و براش سبزی میریختیم غزل گفت دیشب مسواک نزدی اگه هم زدی بدون خمیر دندون بوده . دهنت بود میداد .مثل مادرم یا بزرگتر از مادرم یا مثل یک مادربزرگ که تو کتاب مدرسه باشه حرف زد واسه همین فکری شدم که آرین راس میگه و غزل خیلی دل و جرات داره . اگه یه بار دیگه آرین خواست با ابرام از اون حرفا بزنه یا ابرام خواس از اون حرفا با آرین بزنه به هر دوتاشون فحش بده بگه نه . ولی من تو وجودم نیس که بگم نه . ابرام خالی بند اینو میگه . گفتم نه مسواک نزدم و ترسیدم بهم پس کله ای بزنه ولی نزد و نگام کرد و یهو دوباره همون غزل هشت ساله شد . اونروز عصر هم اول رفتیم سمت ساندویچی . نوبت آرین بود . ابرام خالی بند پول سانداویچ و نوشابه رو حساب کرد و یه پاکت سیگار بهش داد و یه کبریت که روش عکس یه مرد سبیلو با کلاه بود .فکر کردم اون کلاه میتونه رو سر من هم باشه ولی نبود . رو سر آرین هم نبود . بعد حرف زدن و به من خندیدن ومن همش گشنم بود و به او ن سه تا ساندوایچ و دو تا نوشابه نگاه کردم. تو زیر زمین اوضاع همونجوری بود و آرین ازم خواس بازم تو کارتونا بگردیم و پخش و پلا کنیم و بعد نشستیم و خوردیم و من عاروق زدم و معدم کمی می سوخت و نمیسوخت . آرین گفت واسه غزل یه مرغ مینای واقعی دست و پا میکنه و از این چیزا بعدش یهو خم شد زد پس کلم . نگاش کردم گفت میاریش ؟ یه روز غزل رو میاری اینجا ؟ گفتم باشه .واسه این گفتم که دوباره نزنه پس کلم و دوباره گفت تو زیر زمینتون چیه و ایندفه خندید گفت ابرام پسر خانه نمیدونی ؟ همه کار واسش میکنم . من نمیدونستم پسر خان چیه . دوست داشتم نوشابه ی دیگه ای هم بود . واسه همین گفتم واسم نوشابه بگیر . دوباره خندید و گفت باشه . شب که رسیدم خونه یه نگاه به در زیرزمین انداختم . به قفلش نگا کردم. اگر باز بود لازم نمیشد بریم خونه آرین و اینجا از مادرم می ترسید بزنه پس کلم .واسه همین اونشب به غزل همینو گفتم . دو تایی میرفتیم جلبک هم میبردیم زیر زمین . که یهو مادرم اومد تو گفت چیه ؟ تو پسر کم عقل چی میگی به خواهرت ؟. من دراز کشیده بودم و گفتم زیر زمین . اولین بار بود اینجوری میگفتم . گفتم اونجا جن نداره . معلم علوم گفته . آرین هم میگه. مادرم اومد نزدیک و من از ترس نشستم . محکم زد تو گوشم و من گریم گرفت ولی باز هم زد . گفت اون پسره غلط کرده . صورتم درد گرفت . گریه کردم . رفتم پیش جلبک هم گریه کردم . صدای دعوای پدر ومادرم اومد . مادرم میگفت این خونه نکبت داره .همش هم نکبت خان . حالا کی باشه این خونه رو ازمون بگیره پسرش . پدرم گفت نمیتونه . مادرم گفت : آره . منو بهش بدی که تو زیر زمین ... پدرم یه دادی زد و صدای کتک کاری اومد . جلبک ترسیده بود و تو اون تاریکی غور غور میکرد . منم میترسیدم . یادم اومد غزل تنهاس . رفتم تو اتاق . خوابیده بود و گوشهاشو بسته بود . صدای پدرم اومد ولی آهسته بود : خودتم میدونی چرا در رو قفل زدیم . واسه اینکه یادمون نیاد اونجا چی شد . خان مرده . اون لعنتی مرده . دست و پامواین بالا بسته بودن . خب چه کار میکردم ؟ نه سال گذشته . میفهمی زن ؟ این دختره هم نفهمه بهتره . رفتم رو تخت با فاصله ای که مادرم گفته بود کنار غزل خوابیدم . صورتم هنوز میسوخت . گوشهاشو گرفته بود . من هم گوشهامومحکم گرفتم .اینجوری صدای جن ها رو نمیشنویم . آره . آرین دروغ میگفت. معلم علوم دروغ میگفت .

پدر بزرگ / داستان کوتاهی از نظام الدین مقدسی

یکی از بدترین نوع زندگی ها زندگی کردن با افکار و یاد گذشتگان است . اینکه گذشته را بکاوی . البته نه به خاطر کنجکاوی . بلکه به خاطر اجبار . اجبار فهمیدن اینکه چرا یک اتفاق ذهنی مربوط به هشتاد سال پیش ناگهان تو را به آنسوی جایی که باید باشی پرت کند .

از وقتی خودم را شناخته ام حرفهای مادرم در مورد مرحوم پدرم و مرحوم پدر بزرگم مرا دگرگون کرده است . احتمالا همانقدر که پدر بزگم دچار خطای بزرگی شده است واگویی آنچه انجام داده است نیز به کودکی مثل من از لحاظ تربیتی و اخلاقی کار ناپسندی است . چه بسا پدر و مادرم و مادربزرگم که مورد لعن و نفرین کل مردم کشورم بوده اند و به عنوان خائن به مملکت شناخته شده اند ، در به دنیا آوردن من فکری عجیب البته نه به عجیبی فکرهای پدر بزرگم داشته اند . از لحاظ روانی آنها برای رفع و رجوع خشم روانی به فرزند پسری نیاز داشته اند . این فرزند که من باشم می بایست تا هزار سال بعد تمام بار این نحوست فکری و خلاقیت های یک متفکر روانی و بسیار احمق به نام پدر بزرگ را مثل یک چمدان سنگین حمل کنم .

چیزی که ازپدربزرگ به یادگار مانده دو عکس سیاه و سفید و رنگ و رو رفته است و چند نامه که با عجله در جبهه ی جنگ نوشته شده . در یکی از عکسها پدر بزرگ پنجاه و چهار ساله با شلوار پارچه ای پت و پهن که به جای کمر بند از ساسی بند استفاده کرده است را نشان می دهد . پیپ دوره استخوانی را طوری توی دست فشرده انگار در یک روان رنجوری زودرس به سر می برد . نامه ها که پدر به من داد حاوی نظریه های عجیب و غریب در مورد چگونگی اختلال در روند تناسخ بودایی است . انگار او در جبهه ی جنگ مامور کشف موارد ماورا طبیعی بوده است تا جلوگیری از ارتش دشمن .

کاویدن گذشته برای من چندان خوشایند نیست . اما پدرم تاکید می کرد پدرش یکی از جسورترین آدم های متفکری بوده که نه تنها هیچ خیانتی نکرده بلکه شایسته است به عنوادن یک روشنفکر یا خردمند عصر خود و عصر بعد از خود شناخته شود . گاهی در ماه های پایانی عمر پدرم با او مخالفت می کردم . چرا که همان آدم خردمند باعث شد همه ی خانواده ی ما از جمله پدر و مادر و مادر بزرگم و یکی از معلم های شیمی در مدرسه که طرفدار نظریه ی (( نصف هر چیزی ) بر آمده از ذهن بیمار پدر بزگم بود از شهر به شکلی غم انگیز مهاجرت کنند . اگر بخواهم جنبه ی تراژدیک این قضیه را بیشتر کنم بهتر ات بگویم پدرم در آن وقت فقط یازده سال داشته است .و خودش . مگر خودش چه نتیجه ای گرفت ؟

پدربزرگم سه سال قبل از شروع جنگ یک نوع شهوت کنجکاوی در مورد چیزهایی که اصلا ربطی به نوع زندگی او نداشت را تجربه می کرد. . پدرم می گوید او با پای برهنه در حیات خانه راه می رفت . دستها را پشت سر قلاب می کرد و سرش پایین بود . در زمستانها این کار فقط سرماخوردگیهای چند روزه به همراه می آورد . مادر بزگم نمی توانست جلو او را بگیرد . حتی برخی روزها یا شبها مجبور می شد با او قدم بزند تا شاید در حین راه رفتن بتواند از او بپرسد نمی خواهد کفشش را بپوشد ؟. بی گمان پاسخ او یک نه ی بزرگ بوده است . شاید هم فقط با نوعی خشم روشنفکرانه به او نگاه کرده است .

احتمالا این راه رفتنهای دیوانه وار که گاهی برای روشن کردن پیپ قطع می شد ، باعث بروز نظریه ای در ذهن او شد .اسمش را نظریه ی (( نصف هر چیزی )) گذاشت . البته پدرم تاکید داشت که در نام گذاری این نظریه آن معلم شیمی هم دست داشته است . محتوای این نظریه اینگونه است که هر چیزی به طور کاملش درست است و نصف آن چیزها قابل قبول نیست . چرا که به محض نصف شدن تبدیل به چیز دیگری می شوند که ممکن است درحد اقل در بو و رن گو طعم و حتی تاثیر گذاری کاملا برعکس کل آن چیز باشد . در این نظریه چند مثال هم سربندی شده است . بهترین مثال هم نان است . بله نان . نان را اگر نصف کنیم دیگر نان نیست . بلکه چیز دیگری است . بعد از مدتی پدر بزرگ با معلم شیمی که شهرت کمی داشته نیز نظریه اش را در میان می گذارد . آنها به هر دلیلی به این نتیجه می رسند که هیچ نصف نانی نان نیست . چرا که به محض نصف کردن عناصر نان تغییر کرده و ممکن است تبدیل به چیزی شود که خوردن آن کار درستی نباشد . در این مورد پدر بزرگم آنقدر اصرار می ورزد و دوباره فکر می کند که ناگهان نظریه اش تبدیل به یک اصل ماورای طبیعی می شود . توضیحات او که از زبان پدرم شنیده ام رابه خاطر گنگی و پیچیدگی نمی توانم درست توضیح دهم . و اصلا نمی دانم چرا خود را در گیر این محملات می کنم . اما چیز اندکی که فهمیدم این بود که پدر بزرگ حتی به نانوایی های شهر می رفت و از مردم می خواست هیچوقت نان را نصف نکنند .چرا که نان فقط وقتی معنا می دهد که کامل باشد و بعد از نصف شدن تبدیل به چیز دیگری می شود که مشخص نیست چیست . میپرسید آیا شما اینقده احمقید که چیزی که نصف شده و دیگه همون چیز نیست رو مصرف می کنین ؟؟

بی هیچ مقدمه ای می گویم اینها نه یک نظریه است و نه آنگونه که پدرم اصرار دارد فکر جسورانه . اینها مهملاتی است که احتمالا یک معلم شیمی به عنوان طنز در روزنامه های محلی به چاپ می رساند تا از این طریق درآمد خوبی از طرف پدر بزرگ کسب کند . بی آنکه بداند عواقب این کار چه خواهد بود . پدرم میگفت آن معلم در پایین هر نوشته اش اول نام پدر بزرگ و بعد نام خودش را می نوشته . مشخص است که توهم پدر بزرگم در مورد علمی بودن نظریه اش او را واداشته تا تاکید کند نامش در آن نوشته های مزخرف قید شود . چیزی که من به آن محکوم هستم نداشتن حتی یکی از آن نوشته های معلم شیمی است . چرا که دولت پس از آن اتفاق نفرت انگیز و عجیب تمام آن روزنامه های محلی و کشوری را تعطیل کرد . حتی آرشیو کتابخانه ها از تحویل دادن نسخه ای از آنها امتناع می کنند .نگاه تند و خشن مسئول یکی از کتابخانه ها هنوز یاد آور آن جمله از پدرم بود که به من گفت : تاکید کردند که او به کشور خیانت کرده . حتی بیشتر از یه سرباز درجه دار ستون پنجمی دشمن . وحشتناکه..

دو ماه بعد از رفتن به جبهه ی جنگ اولین نامه اش به دست مادر بزرگ می رسد . الان این نامه ها جلو من روی میز پخش است . در آن نامه چند نمونه از کارهایش برای ایجاد اختلال در روند تناسخ بودایی را توصیف کرده است که شامل منفجر کردن و یا سوزاندن جسدهای ارتش دشمن و سپس پخش و پلا کردن خاکستر آن جسدها و در هم آمیختنشان و پختن نوعی نان و دادن آن نانها به سگهای گرسنه است . در مورد روح آن بیچارگان هم همین حد کافی است که بگویم او نظریه اش درباره ی نصف هر چیزی را درباره شان به کار برده بود . در یکی از نامه ها اشاره کرده بود که آن سربازها روح نداشتند . چرا که نصف روحشان در هنگام وحشت از مرگ از بین رفته بود . پس آن نیمه ی دیگر در مسیر رسیدن به برزخ و بازگشت به جسم دیگران ناتوان است . یا اصلا اسمش روح نیست . جمله ای که مرا گیج تر کرد و البته برای اولین بار اندکی به فکر واداشت این بود : عزیزم . روح لطمه دیده و نصف شده ی کشتکه شدگان در هر جنگی اگر هم در مسیر تناسخ به جسم کودکی تازه متولد شده جان بدهد . آن کودک معلول و علیل و بدبخت و دارای بیماریهای ذهنی و ناتوانیهای متعدد جسمی است . پس من به هر حال موفق شده ام . چه میگویی ؟ منتظر پاسخ نامه ات هستم . البته که مادربزرگم هیچوقت نه نامه را فهمید و نه پاسخش را داد . احتمالا نوشن چنین نامه هایی به مادر بزرگم برای این بوده است که نشان حتی در میدان جنگ با پای برهنه راه می رود و به اصطلاح خودش در موضوع ماورا طبیعه فکر می کند .

اواسط جنگ است که کشور دچار قحطی و گرسنگی و تورم بیش از اندازه می شود . اینجاست که آن اتفاق نحس ناشی از تفکرات شبانه روزی پدر بزرگم دامنگیر عده ی زیادی می شود . معلم شیمی را بازداشت می کنند . چرا که مردم شهر و چند شهر دیگر و پس از چندی کسانی که آن نوشته ها را خوانده بوده اند از خوردن جیره ی غذایی امتناع می کنند . آنها نظریه نصف هر چیزی را یاد آور می شوند و حد اقل به مدت یک ماه از دستور موکد مقامات کشوری مبنی بر اینکه به جای یک نان کامل و برای عبور کشور از این موقعیت جنگی نان را نصف کنند و روزی نصف نان مصرف کنند پیروی نمی کنند . مردم زیادی اعلام کردند نصف نان اصلا نان نیست . ونانهای نصف شده توسط دولت را در بدترین شرایط گرسنگی مسخره کردند و خندیدند .

معلم شیمی اعتراف کرد که اولین بار نظریه را از پدربزرگ شنیده است . بلافاصله با نامه ای شدیدالحن از پدر بزرگ که در جبهه جنگ مشغول غذا دادن به سگها بود خواستند فورا خود را به دادگاه نظامی معرفی کند . به او گفتند به خاطر جفنگیاتش به کشور و ملت خود خیانت کرده است . در اجرای قوانین کشوری آنهم در دوران جنگ اختلال ایجاد کرده است . محکوم به حبس ابد شد . اما در همان دادگاه به خاطر دفاعیه ای که فی البداهه از نظریه خود کرد محکوم به سه بار حبس ابد و دو بار تیرباران شد . دفاعیه ی او فقط چند جمله بود : خود همین جنگ نشون می ده که نظریه من درسته . دقیقا همینه . نصف مردم دنیا می خوان نصف دیگه رو بکشن . هیچ کدوم از این نصفه نیمه ها رو قبول ندارم .هر دو طرف برن بجهنم .هیچکدوم شما نصف و نیمه ها هم به هیچ جای من نیستین . فهمیدین یا نه .حالا هم منو بفرستین زندان یا هر جای دیگه که بشه این پیپ لعنتی رو روشن کنم.

دیوار / داتان کوتاهی از نظام الدین مقدسی

نوشتن خودش نوشتن می آورد . به فرض مثال اگر همینطوری و بی جهت روی کاغذ بنویسی دیوار خیلی چیزهای دیگر پشت سرش می آید . اول از همه معلوم نیست منظور دیوار اتاق است یا دیوار دور ساختمان و یا اصلا دیوار چین . دیوار چین احتمالا بزرگترین دیوار دنیاست . به همین علت میگویم باید نوشت . خودت همینطوری می رسی به دیوار چین . حالا اینکه بخواهی از دیوار چین چه استفاده ای کنی به خودت بستگی دارد . ممکن است خلاقیت تو آنقدر ضعیف باشد که یک ساعت دو ساعت روی دبوار چین راه بروی و بعد ببینی داری خسته می شوی برگردی به اتاقت و اصلا از اینکه درباره دیوار نوشته ای خجالت بکشی . داستان را پاره کنی و چند تا فحش و ناسزا هم هم به دیوار اتاقت بدهی . حتی ممکن است پدر یا مادر بیایند بگویند این سرو صداها چیست و تو بگویی هیچ تنوعی نداشت . هیچ تنوعی نداشت یک جمله ی بسیارر نامفهوم برای پدر و مادر خواهد بود . پس فکر می کنند توی خواب هذیان می گویی و حتی به همدیگر بگویند بهتر است دیگر کتاب نخواند .پس ادامه نده . تو بلد نیستی بنویسی . فهمیدی ؟ فعلا بگیر بشین یک کتاب بخوان . یک رمان . مثلا رمان ریچارد براتیکان . نه . سلین بهتر است . مرگ قسطی . حد اقل چند تا فحش یاد میگیری . نویسنده که نمیشود فحش بلد نباشد . حالا دیوار چین را دیده باشد یا نه . نمی شود .
حالا از نو . می روی می رسی به دیوار چین و خلاقیتت آنقدر قوی است که روی دیوار را پر از آدم می کنی . پر از توریست که همه دارند عکس می گیرند از همدیگر و همانجا متوجه می شوی یک نفر که تو هیچوقت ندیده ای و احتمالا شخصیت اصلی داستانت باشد لبه ی دیوار ایستاده . چهره ی غمگینی دارد . دست گداشته روی لبه ی بلند دیوار که نوعی مانع برای افتادن است . هیچ کس هم از او عکس نمی گیرد . اینجاست که تو باید کاری کنی همه از او عکس بگیرند . برای همین خودت را به او معرفی می کنی و شخصیت باید طوری باشد و فضای داستانت باید طوری باشد که تو انگلیسی بلد باشی و او هم بلد باشد وگرنه داستان همینجا تمام می شود و تو کلافه می شوی از شخصیت داستانی خودت و هلش می دهی و او هم از دیوار می افتد و می میرد. فعلا بحث بر سر فضا سازی نیست . همه ی این مشکلات را می شود اینطور بر طرف کرد که آن شخصیت اصلی حرف تو را نفهمد . فکر نکن دنیا به آخر رسده . هر چقدر هم که نفهمد چون شخصیت داستانی است و نه یک شخصیت واقعی برای ادامه داستان صبر می کنی . اینکه کلافه شوی و اورا هل بدهی ضعف خلاقیت تو را می رساند . حتی ممکن است دچار عذاب وجدان هم بشوی . درست است که تو داری داستان می نویسی و هیچکس را در واقع نکشته ای ولی اگر وقتی او را هل دادی یکهو یک طوری نگاهت کرد که فهمیدی از تو خوشش آمده چه کار می کنی ؟
عذاب وجدان همین است . همه اش هم این نیست . ممکن است او را هل دادی و او هم تو را هل داد . معمولا چینی ها اهل ورزشهای رزمی هستند . چه پسر چه دختر . به هر حال اگر زبانت را نفهمید خودت را کنار بکش .از داستان بیا بیرون .بیا توی اتاقت .
برو آشپزخانه و یک چای بریز . . کمی دراز بکش و فکر کن که این مشکل ر چطور حل کنی ؟ آیا میشود که یک مترجم ناگهان آنجا باشد ؟ نه . این باور پذیر نیست . اینجا حرف از داستان است و نه فیلم . شاید هم اصلا نیاز به حرف زدن نباشد . خب برمی گردی توی داستان و برای اینکه همه از شخصیت داستانی غمگینت عکس بگیرند اسمش را عوض می کنی وتازه میفهمی که اسمش فلان است و از اول با هم به دیوار چین آمده اید و اصلا از خیلی وقت پیش همدیگر را میشناسید .
خب حالا با این وضعیت او چرا باید غمگین باشد ؟ چون به یاد دیوار اتاقش افتاده ؟ اینکه خیلی باورپذیر نیست .دلش می خواهد توریستها از او عکس بگیرند ؟ درسته . تو آدم خوبی نیستی . تو یک نویسنده ی خوبی نیستی . اصلا در کجای داستان کاری کرده ای که همه از او عکس بگیرند ؟ بنا بر چه امتیازی ؟ باید یک امتیازی باشد . حالا قرار نیست برگردی بگویی من نویسنده نیستم . تو و شخصیت داستانت با هم رفته اید دیوار چین . نه . باز هم ناوانستی . تا دیوتر چین رفته ای و نمی اونی ادامه بدهی . او را همانجا تنها و غمگین ول کن برگرد از داستان بیا بیرون . بله . زود .
خب حالا می آیی از اول یک کار دیگری می کنی . دیوار چین را ول می کنی و با او می روید دیوار برلین . می روید به سال 1980 . وقتی که دیوار برلین را ساختند . مردم زیادی جمع شده اند . دارند شعار می دهند . تو می گویی چه کار کنیم ؟ می گوید خبرنگار هستیم دیگر . حتما باید گزارش تهیه کنیم . اینجا اگر تو نویسنده ی خوبی باشی به او می گویی این تابلو را بگیر .وقتی تابلو را از تو میگیرد یادت نرود آخرش به او بگویی ممنون عزیزم . یادت باشد قبلا ها آشنا شده اید و عزیز بودنش برای خواننده باور پذیر است . روی تابلو نوشته : دیوارها را بردارید . به زیان فارسی نوشته . می گویی تو این را بگیر برو جلو . همه ی شعارهای دیگر به زیان آلمانی نوشته شده . خبرنگارها و مردم معترض نگاهش می کنند . پلاکارت را میگیرد بالای سرش . هی بهت نگاه می کند . پلیس چون نمیفهمد روی پلاکارد چی نوشته جلوش را می گیرد . مردم هم توجهشان جلب می شود و خبرنگارها از سوال و چوابهای شخصیت داستان با پلیس آلمان شرقی عکس می گیرند . اگر میخواهی تاریخ را بیاوری جلوتر بیاور . مثلا بیاور 1899 . شخصیت داستانت تو این سالها آلمانی یاد گرفته . می داند کمونیست چیست . مارکسیست چیست و چرا بعد از جنگ جهانی دوم این دیوار را ساخته اند . خودت هم آنقدر توی داستان جلو رفته ای که نزدیک است داستان کوتاهی که میخواستی بنویسی به پنجاه صفحه یرسد . شخصیت داستانت معروف شده . هنوز به خوانندگان نگفته ای دختر است یا پسر ؟ اگر نگویی بهتر است . اینطوری راحت مجوز چاپ میگیری . ولی بین خودت و شخصیت داستان فاصله بینداز . به هر حال اینکه یک نویسنده عاشق شخصیت داستان خودش شود خیلی شرم آور است . اصلا کاری کن پلیس او را به جرم جاسوسی بگیرد و بعد از تخریب دیوار برلین در 1992 آزاد شود . تا آنوقت احتمالا انگلیسی و چینی را هم یاد گرفته . پس مشکل اصلی هم حل می شود . می شود رفت دیوار چین . منظورم این نیست که شخصیت داستانت را برداری هر جا ببری . این کار ولگردی است . یک نویسنده ی ولگرد به درد هیچی نمی خورد . داستان تمام شده ولی تو کرم داری . ول کن نیستی . حالا پدر و مادرت هی می آیند تب سنج می آورند میبینند تبت بالا رفته . اگر بگویی به خاط این است که عاشق شخصیت داستانم شده ام بهت می خندند . اگر هم چیزی نگویی لپ تاپ و کتابها را بر می دارند می اندازند دور. چون فکر می کنند نویسندگی و کتاب خواندن دیوانه ات کرده . آنوقت نه داستان می ماند نه شخصیت داستان . کاش این حرفها را نزده بودم . کاش نگفته بودم به دیوار فکر کن . وگر نه تو الان سالم بودی
.


نوشتن نوشتن می آورد /داستان کوتاهی از نظام الدین مقدسی

نوشتن نوشتن می آورد . همینطوری بالای کاغذ سفید بنویس تاکسی . تاکسی را می شود تعریف کرد . مقدار درآمدش در روز را اندازه گرفت . ولی اینطوری پیش بروی فکر نکنم روایت خوبی بشود . یک داستان نویس چه کاردارد به درآمد تاکسی ها .بیشتر مردم تاکسی سوار نمی شوند . مترو سوار می شوند .خط واحد سوار می شوند . چرا که تاکسی خطرناک است .توی صفحه ی حوادت که نگاه کنی هر روز یک اتفاقی افتاده برای مسافران یک تاکسی . می توانی همینجوری بروی جلو و حتی به قتل عام کامل رانندگان تاکسی فکر کنی . اگر یک روز قدرت دستم بیاید همه شان را می کشم . بعد یکهو به خودت بیایی و سرت را به دو طرف تکان بدهی و بگویی این دیگر چه جور توهمی است . من هم میگویم این دیگر چه جور داستانی است ؟ داستان باید حرکت کند . شخصیت داستان باید حرکت کند . اینکه توی فکر برود یا نرود چندان برای مخاطب جالب نیست . خوب دقت کرده ای ؟ فکر کردن یک جورهایی گناه است . حالا نمی خواهد به گناه و ثواب فکر کنی .منظورم خود فکر است . این جمله شاید یرای نوشتن یک داستان فلسفی خوب باشد ولی اینجا به دردت نمی خورد . خودت بلند شو برو توی داستان . اصلا خودت شخصیت اصلی داستان باش . حرکت کن. اگر قرار است اینقدر از تاکسی و راننده تاکسی بنویسی جملاتت را خبری کن . مثلا بنویس من با تاکسی تلفنی تماس گرفتم و شماره اشتراکم را گفتم .خب . از حالا داستانت شروع شد . هم داری می نویسی و هم تاکسی دم در بوق می زند .راننده وقتی می بیند مسافرش یک خانم است خودش را جمع و جور می کند . نگاه میکند آیینه جلو . گردنش را دراز کرده و داری میبینی که چیزهایی را جا به جا می کند . اگر سیگار می کشد می بینی که یکی دو پک تند می زند و می اندازد بیرون . همیشه از این رفتار مردها بدت آمده . حتی اگر تخمه آفتاب گردان می خورد قایم می کند و پوست آنها را تند تند جمع می کند .هر چقدر هم بخواهی با خودت بگویی که این مرد یک شخصیت داستانی است که خودم نوشته ام و حتی پلاک ماشینش هم قلابی است باز هم عصبانی می شوی.صندلی عقب می نشینی و حس میکنی صندلی ماشین خیلی خشک است . مرد هم سبیل دارد . بوی سیگار هم پیچیده توی ماشین . قبلا مقصد را تلفنی گفته ای . موزیک ملایمی پخش می شود .این موزیک را هم خودت نوشته ای . جزو داستانت است . پس بهتر است برای باورپذیر بودن داستان کاملا تکیه بدهی به پشتی خشک صندلی .اینجا اگر خلاقیت داشته باشی توی داستان نویسی حتما باید خیابانها را پر کنی از ماشین . شهرستان که نیستی . تهران شلوغ است و اسم خیابانها هم یکی دو تا نیست . مثلا همین الان تاکسی داستان تو دارد به جای ولیعصر از خیابان خالد اسلامبولی می رود که برسد به پارک ساعی . می توانی بگویی چرا از ولیعصر نمی روی و او هم حتما می گوید خانم ترافیک است . خانم آنجا نیم ساعت معطلی دارد و توضیحات بیشتری هم بدهد . اما تو این شخصیت را ساخته ای . کم حرف . مودب . احتمالا اهل مطالعه هم هست . اینجاست که به نظر من کمی شورش را درآورده ای . تا کی میخواهی اینقدر سخت بگیری . بیا از اول شروع کن . میگویی چطوری ؟ اصلا از داستان بیا بیرون . لپ تاپ را کنار بگذار . برو روی تختخوابت دراز بکش . چند نفس عمیق بکش . فکر کن مگر چه می شود یک روز را عشقولانه زندگی کنی ؟ خرکی . مثل بقیه . بگویی بخندی و اینها . چشمهایت را ببند . فکر کن یک دختر بیست ساله هستی . اینطوری آن مرد نمی تواند بگوید خانم . آنوقت موزیک ملایم دوست نداری . آنوقت سیگار بهت میچسپد . شخصیت راننده را هم تغییر می دهی . یک جوان خیلی شر و شور که از دیدن دختری با فامیلی سیماب با آن پوست سفید و تابناکت دست و دلش بلرزد . داغ شود کف دستش . یک کارهایی بکند که تو خوشت بیاید . اینطوری کیف دارد . پس حالا که دوباره می روی توی داستان تو بیست سالت هست . بدون آرایش هم خیلی جذابی . طوری که نرسیده به پارک ساعی یکهو جوان راننده می گوید : چقدر سیگار بهتون میاد . و تو نگاه میکنی میبینی سیگار میکشی . می آیی لبه ی صندلی .راننده که آستین کوتاه پوشیده و عینک دودیش کمی چرک گرفته آیینه ی وسط را چپ و راست می کند که خودت را ببینی . میبینی چقدر هم بهت می آید سیگار . می گویی : اهل کجایی ؟ می گوید جنوب . از جنوب فقط گرمایش را می دانی و اینکه از تهران دور است . پیاده می شوی و می دوی توی پارک . حالا اگر یادت آمد که دوستی آنجا نداری و فقط آمده ای تماشا تقصیر خودت است . داستان نویس از اول باید جزییات داستان را کنار هم بچیند . خب اینها مهم نیست . شاید تو که بیست سالت است هنوز دوست خوبی پیدا نکرده ای یا آنقدر به هر کسی اطمینان نداری که باهاش به پارک بیایی . اگر عصر رسیده ای پارک نباید داستانت را شلوغ کنی . چون معمولا شبهای تابستان است که این پارک خیلی شلوغ می شود . کتابهایی که تا حالا خوانده ای دیوان شعر فروغ است و احتمالا خانه دوست کجاست سهراب سپهری را هم از حفظ هستی . همینها هم خوب است برای ذهن دختری که تازه می خواهد شر و شور به پا کند . برای این کار از اول باید داستان را طوری می نوشتی که مقصد پارک هنرمندان باشد . یا پارک لاله که مجسمه ی آن پهلوان را ببینی که با افلاک و ستاره ها بازی میکند . میگویی اینجا هم خوب است . حتما خوب است ولی هنرمندان را هنوز نشناخته ای . جانورانی هستند از گونه ی تجاوزگران به طبیعت و قانون و هر چیزی که فکرش را بکنی . فقط می خواهند مثل هیپی ها باشند . تو بیست سالت است اگر می رفتی آنجا هشتاد تا دوست پسر پیدا میکردی که پنجاه تای آنها برایت شعر می گفتند و بقیه شروع می کردند به ساختن موسیقی برایت . بهتر است پارک هنرمندان را فراموش کنی . می روی سمت مجسمه ی آقای ساعی که این پارک را ساخته . طوری نشسته انگار سر کلاس درس است . یک سایبان سنگی هم برایش ساخته اند . همه کنارش می نشینند یا می ایستند و عکس می گیرند . بیشتر آنها نمی دانند که استاد ساعی اولین کسی بوده که در ایران جنگل باغ و پارک توسعه داد . می روی جلوتر مجسمه ی یک مرغابی است یا قرقاول یا چند جانور دیگر . حوصله ات سر می رود . روسریت را هی عقب میزنی و انگار بخواهی مطمئن شوی موهایت سرجایشان هستند روی آنها دست می کشی . می نشینی روی یک صندلی که سایه ی درختها از هر طرف به سمتش هجوم آورده اند . کیفت را باز می کنی و آیینه ی کوچک گرد را در می آوری . میبینی پاکت سیگار راننده را هم برداشته ای . این هم از شور جوانی است و شیطنت زیبارویان . بی خیال . خودت را نگاه می کنی . چشمها را تنگ و گشاد می کنی . لبهایت را روی هم فشار می دهی . حالا فکر کن تو رفته ای آنجا نشسته ای . اینکه نشد . خواننده داستانت دارد خسته می شود . منتظر یک اتفاق است . پس اینجا باید یک شخصیت اصلی دیگر پیدا کنی و اتفاقی بیفتد که داستان را جذاب کند . حتما که نباید عاشقانه باشد .چیزی که می دانی این است که میتوانی تعدادی آدم به پارک اضافه کنی . چند تا مسافر که همانطرفها دارند استراحت می کنند . بقیه آدمها را هم میتوانی شخصیت داستانی بدانی . ولی این دختری که حالا بالای سرت ایستاده و تند تند حرف میزند ممکن است حالت را بد کند . از بچگی صداهای تند و حرفهای بلند بلند اذیتت می کرد . دختر که تقریبا حجاب ندارد و فقط یک شال سفید قسمتی از موهایش را پوشانده می گوید :
یک کم رحم و مروت هم سرت نمی شود . آمده ای اینجا نشسته ای سیگار دود میکنی . آنوقت من باید هی فرار کنم از دست آن پسرها
کدام پسرها ؟
می نشیند و بی آنکه اجازه بگیرد دستش را دراز می کندسمت کیف تو . تنش بوی اودکلن و عطر و همه چیز می دهد . روی گونه هایش یک رد تاریک است است از بازمانده ی آرایش آب شده . احتمالا از پودر و کرم ارزان استفاده می کند . نخی سیگار بر می دارد . نگاهش میکنی . نمی دانی چه می گوید ولی حس میکنی هر چه باشد همان شخصیت اصلی است .میگوید :
پسرها دیگر . یک غلطی کردم رفتم پارک هنرمندان . واقعا که جانورند .
به یاد حرف من می افتی در مورد پارک هنرمندان . همینطور دارد می گوید . خودش فندک دارد . سیگارش را با زبانش خیس می کند و روشن می کند . لبهای گوشتی با چانه ی باریک زیبایش کرده . گونه های برجسته اش می تواند او را از هزاران دختر ممتازتر کند .
یک نویسنده ای هست که خدا بگویم چه کارش کند . از همان اول نویسندگیش مرا کرده شخصیت اصلی داستانهایش . یک بار اسمم مهتاب است یک بار اسمم کیمیا . ایندفغه اسمم را گذاشته هما . هر دفعه هم باید با یک پسری روی هم بریزم و آخرش هیچی . یا او نارو بزند یا من . دیوانه اند بعضی نویسنده ها .
یعنی تو می دانی که شخصیت داستانی هستی ؟
پس چه که می دانم .
نویسنده ات را هم میشناسی ؟
نه . این را که اگر می دانستم خوب بود .ازش شکایت میکردم
خنده ات میگیرد . سیگارت را پرت میکنی جلو . هنوز دود می کند .
کجا ؟
کجا چی ؟
کجا ازش شکایت میکردی ؟
نمی دانم . او که نمیگذارد . ولی توی بعضی داستانهایش من کارمند هستم .
عجب . حالا چطور شد رفتی پارک هنرمندان ؟
این را از من میپرسی ؟ خودش نوشت تاکسی و گفت زنگ بزن تاکسی و همه کارها را من کردم . اول قرار بود بیایم این پارک . بعد گفت نه آنجا بیشتر عاشقت می شوند .
چی ؟
انگار نویسنده اش خودت بوده ای . به یاد حرفهای من می افتی .یادت نمی آید که چنین دختری را شخصیت پردازی کرده باشی . نگاهش می کنی . یادت نمی آید .
حالا اگر می خواهی از داستان بیا بیرون . یک شربتی چیزی درست کن . کمی دراز بکش ببین با این شخصیت چه کار باید بکنی . اگر پسرها دنبالش کرده اند چطور تو را پیدا کرده است ؟ اگر او را ننوشته ای چطور وجود دارد ؟ آنهم خوشگل و تو دل برو .؟ خوب فکر کن . نفس عمیق بکش . داستان باید باورپذیر باشد . خواننده انظار ندارد یکهو یک دختر زیبا پیدا شود و بدون هیچ مقدمه ای بنشیند با تو سیگار بکشد . حتما اینجا باید یک واسطه قرار بدهی . یک نفر را واسطه قرار بدهی . مثلا راننده تاکسی چطور است . یعنی راننده را طوری بنویسی که مسیرش از میدان شهدای هفت تیر تا شهید مفتح ومیدان سبزواری و مصلی ... نه نمیشود . اینهمه مسیر مگر میشود ؟ پس چطور دختر تا آنجا آمده و مطمئن بوده تو کجا نشستی ؟ درست است که او یک شخصیت داستانی است ولی اگر بداند که تو خودت نویسنده اش هستی ممکن است یک اتفاق تاریخی در ادبیات داستانی بیفتد . البته که او نمی تواند به تو آسیب بزند . ولی برای احتیاط او را تغییر بده . سنش را زیاد کن . یا خیلی کم کن . بله این بهترین راه است . دوباره وارد داستان می شوی . اول می روی توی رستوران شرقی پارک و دو تا لیوان بزرگ چای میگیری . برمیگردی سمت نیمکت . همانجا که نشسته بودی . پبرزنی یک طرف نیمکت نشسته است . خیلی سنش را بالا برده ای . شصت سال . ولی خوب است . الان دیگر زیاد حرف نمی زند . همینکه چای تعارف میکنی با دو دست لاغرکهیر بسته لیوان را می گیرد . چای شیرین سفارش داده ای .میگوید :
ممنون دخترم .
خواهش می کنم .
چای را هورت می کشد . به جلو خیره است . برجستگی گونه هایش حالا بدون گوشت و آرایش زشت است . چروکهای گردنش حالت را بهم میزند . میگویی؟
پس نویسنده های بدجنسی وجود دارند .
وای یادم انداختی . آره دختر جان . خیلی مواطب باش .ولی حالا چند سالی است به من کاری ندارد . چند تا شخصیت جدید پیدا کرده . حالا دیگر داستانهای فلسفی می نویسد . من هم گاهی توی داستانهایش به عنوان یک پیرزن پوچگرای طرفدار نیچه هستم . خوبیش این است که نه پسرها اذیتم می کنند نه مردها .
ایندفعه دیگر جا میخوری . تا حالا داستان فلسفی ننوشته ای . نگاهش می کنی . میگویی :
نویسنده ی تو زن بود یا مرد ؟
هر چی بود زن نبود . زن که از آن کارها نمی کند ؟
چه کارهایی ؟
اینکه هی بین پسرها رد و بدل کند مرا. تو میدانی فمنیست چیست دختر جان ؟ حتما میدانی . نویسنده های زن طرفدار زنها هستند . با مردها لج میکنند توی داستانهایشان . من خودم از نیچه بدم می آید.
می خندد. و یکهو میگوید نگاه کن . یک پسر لندهور داره میاد . تو باید مواطب باشی دختر .
تو به حرف پیرزن فکر میکنی که چرا از یک نفر به نام نیچه بدش می آید .
پسری واقعا لندهور با موهای دم اسبی و ریش بلند جلو می آید . به هر دوتایتان نگاه می کند . زن سلام می کند . پسر میگوید :
دنبال یک نفر میگردم . گمش کرده ام .
میگویی :
شما ؟
من . من راستش ...
ساکت میشود . زیر چشمی نگاهت می کند . ندیدی و نمیشناسی .پیرزن میگوید :
یک دختر ؟
بله . یک دختر را گم کرده ام ولی خیال بد نکنید . چطور بگویم . من ... من
میخواهد برود . کتابی زیر دست درد . سعی میکنی عنوانش را بخوانی . نمی شود . یکهو میگویی :
دختر شخصیت داستانی شماست ؟
آها . بله . من شخصیت اصلی داستانم را گم کرده ام . یک دختر پر شر و شور . مثل اینکه شما میفهمید .هیچکس تا حالا حرف من را باور نکرده . بجز نویسنده ها .
من نویسنده ام .
چقدر خوب .
چهره ی پسر لندهور سرخ می شود . لبخند میزند . بعد دستش را دراز می کند . ولی تو با او دست نمی دهی . میگویی :
ولی شما که داستانهای فلسفی می نویسید .
نه . چطور ؟ کتابهای مرا خواده اید ؟ البته در آینده فلسفی هم مینویسم . خیلی وقت دارم .
حالا وقتش است که از داستان بیایی بیرون .
داستانت را همانجا متوقف میکنی .
میروی توی آشپزخانه چای درست کنی . کف پاهایت از نشستن زیاد گزگز می کند . به کمرت ورزش می دهی . یه خودت میگویی سیماب سیماب . مگر میشود ؟ اگر شخصیت توی پارک مال یک نویسنده ی دیگری است چطور تو توانستی سن او را تغییر دهی سیماب؟دلت برای پیرزن میسوزد . چرا اینقدر پیرش کردی سیماب ؟ میخواستی روز خوب و پرنشاطی داشته باشی ولی الان غمگین هستی و عصبی . برمیگردی اتاقت لبه ی تخت مینشینی . چای مینوشی . فکر میکنی دیگر نمیشود داستان را ادامه داد . لیوان چای را میگذاری روی میز کار . دراز میکشی روی تخت . حس عجیبی داری . دلت میخواهد لباسهایت را بکنی . روبروی آیینه بایستی و جسم خودت را نگاه کنی . یکهو هر چه به ذهنت فشار می آوری نمی توانی به یاد بیاوری آخرین باری که لباست را عوض کردی چه وقتی بوده اندامت خوب بود ؟ بد بود ؟ مثل نویسنده های معروف ؟ . انگار لباسهایت همیشگی بوده است . قلبت تند تند می زند . میروی سمت کمد لباسهایت . خالی است . حتما باید برگردی داخل داستان . اینطور که تو التهاب داری معلوم نیست بتوانی داستان را تمام کنی یا نه . به لباس که فکر میکنی یاد حرفهای راننده ی تاکسی می افتی :
من موندم شما دخترها چرا هیچوقت لباستان کثیف نمیشود .
تازه یادت می آید که راننده عینکش را برداشت و به تو داد . به خاطر اینکه خودت گفته بودی نمی دانم با عینک چه شکلی می شوم . عینکش کثیف و چرک بود . بوی عرق می داد . گفته بودی :
بو میده
خب بوی عرق میده . عرق بدن .
پس به خاطر همین دلت خواست بدنت را ببینی ؟ چرا هیچوقت بوی عرق تن خودت را حس نکرده ای سیماب ؟ بی آنکه بدانی چرا و فقط به خاطر اینکه از این فکرها خلاص شوی برمیگردی داخل داستان . ولی بدون اینکه تو بنویسی آقای نویسنده کنار پیرزن نشسته است و دو لیوان بزرگ آب هویج بستنی کنارشان است . همه چیز نوشته شده است و تو می خوانی :
تو بهش گفتی ؟
آره . گفتم که فلسفی می نویسی . حالا میشه دیگه تو داستانهات نباشم ؟ میخوام برم تو داستانهای یک زن
مگه تو داستانهای من بهت خوش نمیگذره ؟
چرا . خوش میگذشت . تا اینکه به خاطر این دختره سن منو چهل سال بردی بالا . شدم یک پیرزنی که چند جمله از شوپنهاور و چند جمله از نیچه میگم . همین
خب این دختره اسمش هست سیماب . شخصیت داستانی خوبیه . ولی هنوز نمیدونه . فکر میکنه خودش نویسنده ی خودشه .
مگر من شخصیت بدی بودم ؟ مثلا امروز گفتی تاکسی بگیر برو پارک هنرمندان .تو تاکسی هم کلی اذیت شدم . بوی عرق آدمهای واقعی اذیتم میکنه .
از بس گفتی خوشگلم و پسرها دنبالم میکنن سنت رو بردم بالا . آخه هنرمندها هم داستانهای منو میخونن . ازم شکایت کردن .
کجا؟
کجا چی ؟
کجا میشه شکایت کرد ؟
شخصیت داستانی که نمیتونه شکایت کنه . بی خیال
باشه . حالا منو ول میکنی ؟
نمیتونم
چرا ؟
چون تازه سیماب اومده توی داستانهای من . ازش خوشم میاد .
به من چه ؟
تو باید بهش بقبولونی که پارک هنرمندان جای خوبیه . میخوام داستانهام یک خورده بره سمت هنر . بعدش فلسفه . این سیماب با بچه های هنری آشنا بشه خوبه .
اونم مثل من فراری میشه .
نه . تو فراری شدی چون من میخواستم . چون من زیادی تورو خوشگل نوشته بودم هما جان . هنرمندها هم دل دارن دیگه . ولی سیماب رو یک دختر محکم می نویسم . از وقتی هنرمندها ازم شکایت کردن تصمیم گرفتم ازشون انتقام بگیرم .
انتقام ؟ چه شکلیه انتقام ؟ مثلا بهشون نارو بزنه ؟
نه . این رو بسپار به من . سیماب بلده چطور از اینها انتقام بگیره . همشو مینویسم .
الان اینجا چه کار می کنیم ؟
هیچی . این داستان هم تمام شد . من برم تاکسی بگیرم . چرا آب هویجتو نخوردی؟
آب هویج مال دوره ی جوونیم بود . چهل سال قبل .

پایان . ساعت یک و نیم بامداد 31 تیر 99
نظام الدین مقدسی .ر

معنای دقیق داستانی از نظام الدین مقدسی

نمی دانم از طرف او شروع شد یا من . قول می دهم اگر می دانستم می گفتم . این چیزها اهمیت زیادی دارند . اگر از سمت من آغاز شده باشد خیلی فرق می کند . ولی یادم نمی آید . باید باور کنم که او ابتدایی ترین نشانه ها را به من داد . همین کافی است تا بگویم آن حرارت درونم ناشی از وجود او در آن زمان و مکان خاص بود . بله . او صورتش را به سمت من گرفته بود . در آن مهمانی من صورتش را دیدم . همه می توانستند ببینند . پس تا اینجا او هیچ نشانه ای نداده بود . اما وقتی نگاهم کرد چه ؟ وقتی آن نگاه طولانی شد ؟ راستش انقدرها هم طولانی نشد ولی من خوب به یاد می آورم که حس گرم شدنی از درون شتاب گرفته بود و انگار قرار بود ادامه یابد . همیشه فکر می کردم عشق چیز وحشتناک و موهومی است . تعریف خاصی ندارد و نباید به طرفش رفت . آن لحظه هم همین فکر را داشتم . پس سعی کردم اسم این گرما و هوس بگذارم . خودم را سرگرم کردم و پس از خداحافظی از میزبان به خانه رفتم . شاید مهم باشد که بگویم کاملا فراموش کردم . نه دیگر آن نگاه و صورت را به یاد آوردم و نه حسی داشتم که ناشی از آن حرارت ناگهانی بود . مثل هر شب کمی کتاب خواندم و خوابم برد . مثل کسی که نه گذشته ای داشته است و نه اینده ای ؛ درست مثل یک مرده خوابیدم . تقریبا همیشه همینطور بی اضطراب و بدون هیچگونه احساسی زندگی می کردم . دنبال معنای خاصی نمی گشتم . اما اینجا اعتراف میکنم که این بی تفاوتی نسبت به دنیای بیرون ناشی از عدم درک درست خودم از استعدادم بود . من هیچ استعدادی نداشتم . این را باور کرده بودم . تا اینکه او به من گفت استعداد خاص من چیست و چگونه از آن استفاده کنم .
- چه دستهای بزرگ و محکمی داری
- خب
- این دستها و انگشتهای سرد به چه درد می خورند ؟
این را چند روز بعد از آن مهمانی به من گفت . با هم در خانه ی من نشسته بودیم و او ردیف کتابهایم را نگاه می کرد . من سعی داشتم حرف بزنم . ولی هیچوقت زنی در زندگیم نبود . پس چیزی برای گفتن یاد نگرفته بودم . کنار من روی زمین نشست . من چند برگه را بین برگه های زیاد اداری جستجو می کردم . دست راستم را گرفت و نگه داشت . بعد آن حرفها را زد .
اگر درباره اینکه چطور طی چند روز آنقدر صمیمی شدیم که به خانه ی من می آمد چیزی ننوشتم فقط به خاطر این است که درست یادم نیست . همه چیز را پراکنده به یاد دارم . به یاد دارم که به همدیگر سلام کردیم ولی یادم نیست در مهمانی یا جای دیگر . خیره شدن میزبان به ما که مردی بسیار شاد بود هم به یاد دارم . به هر حال این پراکندگی ذهنی دلیل نمی شود اتفاقات مهم را به یاد نیاورم . و آن دو جمله ای که در خانه به من گفت شاید مهم ترین اتفاق ها بودند . بی آنکه خودش بفهمد مرا وارد یک کشمکش عجیب کرد .یادم نمی آید تا آن وقت به دستهایم چندان توجهی کرده بودم . ولی حالا همه چیز فرق کرده بود .اگر چه هنوز خودم به دنبال معنا نمی گشتم ؛ ولی دستهایم معنا داشتند یا به یک فرم و شکل دیگری درآمده بودند . انگار از بین تمام اعضای بدنم ؛ فقط دستهایم زنده بودند .این دستها با انگشتهای سرد می توانستند جدا از من ؛ جدا از ذهن و موجودیت انسان گونه ی من به دنبال معنا بروند . این را کم کم باور کردم . چرا که او خیلی کم حرف می زد و شگفت انگیز این بود که گاهی چند روز می شد و هیچ نمی گفت . انگار متعهد به حرف نزدن باشد . شاید هم حرف می زد اما من نمی شنیدم . چنین چیزی البته امکان کمی دارد . چرا که من نه تنها منتظر یک کلمه از سوی او بودم چه آنهنگام که که در کنارم بود و دستهای کوچکش را گرفته بودم و چه هنگامی آنسوتر به آب دادن گلدانی که خودش برایم آوره بود مشغول بود تمام حواسم را جمع می کردم تا تکان لبهایش را ببینم . اگر او به جای دستها از گوشهایم گفته بود چه ؟ خیلی فرق می کرد . آنوقت حتی نفس کشیدنش را می شنیدم و شاید صدای جریان فکرهای خصوصی و راز آلود ذهنش را . این را میگویم چرا که دستهای من هم اکنون نیز وقتی دست او را لمس میکردند زیباییهای پوست و میرگهای ریز ابی و ذره ها و سلولهایش را می فهمیدند . هر چند این فهمیدن به درکی ناقص از وجود او بسنده می کرد . انگار ادامه ی او در جای دیگری باشد . جایی خیلی دور . درک این فاصله باعث شد فکر کنم برای تکمیل درکم از او هر طور شده او را به حرف بیاورم . شاید و این احتمال خیلی جدی بود که حرفهایش می توانست باعث شود زندگی معنا پیدا کند . اگر پس از خودم درباره ی چیزهای دیگر حرف می زد آنوقت احتمالا شگفتیهای زندگی را می فهمیدم . یک بتر در اداره یکی از همکارانم هنگام نگاه کردن به عکس زنی در صفحه ی کامپیوترش از لذتهایی گفت که در چهره و بدن آن زن وجود دارد . از تمناهایی گفت که ربطی به گرسنگی و تشنگی و خواب نداشت . پس ممکن است من معنای هیچ چیزی را درنیافته باشم . اگر اینها یک بیماری بود چگونه می توانستم بفهمم . درک جملات کتابها برایم آسان بود . پس باید همه ی این ذهنیت را فراموش می کردم . همه ی اینها توهمات من بودند .همانطور که آن حرارت اولیه ای که حس کردم ؛همان گرمایی که نقش اولین رابطه ها را بین ما ایفا می کرد به ناگهان فراموش شد . پس از آن دیگر آن حرارت نه با نگاه و نه صورت و نه حتی در کنار هم نشستن در من نبود. همه ی اینها در ذهنم می گذشت و به این نتیجه می رسیدم که در یک توهم گرفتار شده ام . او یک زن معمولی است که مثل زنهای دیگر گاهی دوست دارند در خانه ی مردی غریبه باشند .اما او دوباره با من حرف زد . اینبار هم حرفهای معمولی نبود . اما درباره خودم یا یکی از اعضای بدنم نیز نبود . شبی که هوا سرد شده بود و من کنار شومینه زانو زده بودم کنارم زانو زد و گفت :
- یک چیز جالب فهمیدم
من در ذهنم هر کلمه را هزار بار قاب می گرفتم. و درگوشه گوشه ی وجودم میگذاشتم تا بعدا به آنها فکر کنم . نگاهش کردم . در نگاهش همان گرمای اولین تلاقی چشمها در آن مهمانی بود . امیدوار شدم . دوباره گفت :
- اون مرتیکه که هر شب مهمونی می ده ؟
- خب
خب . نظرت دربارش چیه ؟
- نظری ندارم . اونقدر صمیمی نیستیم . اصلا اینکه دعوتم می کنه هم نمی دونم علتش چیه
- دیشب به من گفت
- درباره ی دلیل مهمونی ؟
- اره .
- خب
کارم با شومینه تمام شده بود . ولی همچنان هر دو مثل دو کسی که در حال عبادت هستیم رانو زده بودیم . بلند شد و روی صندلی نشست . من هم تقلید کردم و گیج از لذتی بودم که نمی دانستم چیست . شاید فقط از حرف زدنش گیجی به من دست می داد . بهتر است لذت را حذف کنم . زیرا این واژه را بعدها فهمیدم .
- به خاطر اینکه اگر مهمانی نده حس میکنه زنگی معنایی نداره
- چه چیزی توی مهمانی معنا پیدا می کنه ؟
- من فکر می کنم هیچی .
- چرا اینها را به تو گفت ؟
- نمی دونم . با این همه ثروت باز هم گاهی آرزوی مرگ می کنه .
- خودش گفت ؟
- آره . من فکر می کنم هیچ دوست صمیمی نداره . خیلی تنهاست .
ولی ....
- درسته دور و برش شلوغه ولی تنهاست
- خب تو چه گفتی ؟
- من هیچی . چون لازم نبود بهش بگم که تنهاست .
- این که گفتی به نظرت جالبه ؟ خودت گفتی یک چیز جالب فهمی دم .
- حس کردم بیشتر از خودم برای تو جالب باشه.
موهایش را ا صورتش پس زد . بلند شد رفت . هیچ حرفی درباره ی خودم نزد و این باعث شد احساس خفقان کنم . انگار ان مرد و تنهاییش از من مهمتر باشد . ولی چرا فکر می کرد تنها بودن یک مرد دیگر برایم جالب و شاید شگفت انگیز است ؟ من را چطور میشناخت ؟ من که در تمام زندگیم تنها بودم آیا نمی دانستم تنهایی چیست ؟ شب بعد مهمانی بود . بعد از تمام شدن مهمانی مرد میزبان از من خواست بمانم . زن هم مرا قانع کرد که ماندنم کمک بزرگی به میزبان ثروتمندمان خواهد کرد . وقتی همه رفتند ما سه نفر روی صندلی ها نشستیم . روی میز هنوز پر از بشقاب غذا و میوه و جاسیگاریهای فلزی و شیشه ای بود . مستخدمه ها خواستند بیایند اما میزبان با اشاره دست آنها را پس فرستاد . دستها را در هم چت کرده بودم . تنها عضوی از بدنم یا تنها چیزی از وجودم که می توانست اشیا و چیزها را به خوبی یعنی آنطور که هستند واقعا درک کند . اگر به یکی از بشقابهای روی میز دست می زدم می توانستم بفهمم طرح پشت و روی بشقاب که گلهای درهم بود را چه کسی انتخاب کرده یا کشیده است . حتی می توانستم درک کنم که چه مقدار وزن دارد . حسرت بزرگ من این بود که زن درباره ی خودم . اعضای بدنم چیزی نمی گفت . من با دست و فقط با دستهایم چطور می توانستم به مرد ثروتمند کمک کنم ؟ چرا زن چنین توقعی داشت ؟ آیا بهتر نبود همان وقت از او می خواستم که با چند جمله به تمام وجودم معنایی بدهد ؟ در همین فکر بودم که مرد ثروتمند دستش را به طرفم دراز کرد . همانطور که موقع سلام کردن یا خداحافظی طولانی دستمان را به طرف دوستی دراز می کنیم . به زن نگاه کردم . بعد دست مرد را گرفتم . کمی با میزبان صحبت کردیم اما زن چیزی نگفت . فقط گاهی بلند می شد و روی صندلی دیگری می نشست و در آخر روی صندلی خودش نشسته بود . مرد از من خواست بیشتر به دیدنش بروم . ممنون می شد اگر در نیمه های روز هم به دیدنش بروم . یا حتی برای ناهار .قبول کردم و به خانه برگشتم .ذهنم درگیر معناهای گوناگون این دیدار بود . مرد می خواست از تنهایی بیرون بیاید . آنوقت کسی را انتخاب می کند که بیشتر از خودش تنهاست . کاملا بی معنی بود و به نظر می رسید ما هیچ حرفی نداریم به هم بزنیم .

آن شب خوابم نمی برد یا خوابهایم تکه تکه بود . دست مرد که در دست من چفت شده بود مثل یک منظره ی هیشگی جلو چشمم بود . پس از آن رنگ و طعم دست او و ناگهان اجزا استخوان دستش نیز بودند . تمام آنچه مرد ثروتمند در طول زندگیش به آنها دست زده بود یکی یکی چنان واقعی جلو چشمانم بود که می توانستم هر کدام از نها را از زندگیش حذف کنم . پستان مادرش با پوست شفاف و سپید به گونه ای بود که تصویر خود را در آن می دیدم . تصویرهای دیگر و همینطور تا اینکه دست او هنگام هیجده سالگی پوست ظریف دخترانه ای را لمس کرد . پلکها را بستم ولی بی فایده بود . دخترهای زیادی را لمس کرده بود . در یکی از تصویرها مشخص بود که صندلی هواپیمایی را لمس کرد . سپس باز هم صندلی هواپیما و بادهای تند و صندلی ماشینی گرانقیمت و ... صورتم را با دو دست پوشاندم . اما همه چیز خیلی تند گذشت و در آخرین تصویر دست مرد انگار از تقلای بسیار پیش از مرگ از حال رفت . سپس چیزی ندیدم و به خواب رفتم . این اتفاق هولناک شبیه دردی طولانی بود . اما خواب راحتی داشتم . وقتی بیدار شدم ظهر شده بود . احساس گرسنگی می کردم . حالا دیگر مطمئن نبودم آنچه دیده ام رویا بود یا قبل از خواب اتفاق افتاد . من معملا هیچوقت رویا نمی دیدم . مگر هنگامی که قبل از خواب به گلدان کوچکی که زن برایم آورده بود دست می زدم . آنوقت رویای من فقط آن گلدان بود . بدون اینکه هیچ منظره ای به آن اضافه شود .
چند شب به مهمانی نرفتم . زن بعد از مهمانی به خانه می آمد اما چیزی نمی گفت . ملال بیشتری حس می کردم . الان حاضر بودم این دستها هم بی معنا و سخت و سرد باشند . اگر معنا و مفهوم و درک چیزها و آدمها و خود زندگی اینقدر وحشتناک و رازآلود است چرا باید به دنبال معنا باشم ؟ سعی می کردم حرف نزنم . کنار زن نمی نشستم . نگاهش نمی کردم . دوست داشتم نیاید و حرف نزند . به این نتیجه رسیده بودم که حرفهایش مرا در خطر می اندازند . یک روز ظهر کنجکاوانه به خانه ی مرد ثروتمند رفتم . تصمیم داشتم با او دست ندهم . چندان مایل به دیدنش نبودم . تصویر زندگی دست او همچنان گاهی به دهنم می آمد . اما بیرنگتر و خالی تر . انگار تصویرهایی شبیه هم . هر دو در اتاق مجللش نشستیم . قاب عکسهایی که بر دیوار زده بود خالی بودند . بدون هیچ حرفی ناهار خوردیم و من به خانه برگشتم . زن روی تختخواب یکنفره ی من دراز کشیده بود . نشست و موهایش را مرتب کرد و گفت :
- چطور بود ؟
- پس می دانی کجا بودم .
- خب امروز جمعه است . به اداره تان نرفتی که
- خوب بود . ناهار خوردم .
- چیزی نگفت ؟
- نه . به نظر واقعا تنهاست
- تنها نیست . تنهایی اش به شکل دلتنگی بود . آنها هم تمام شد . دیگر دردی نمیکشد . فکر کنم از صرافت مهمانی دادن هم بیفتد .
- چرا ؟
- به خاطر تو . تو تمام دلتنگیهایش را گرفتی .
نزدیک شدم . حالا لبه ی تختخواب نشسته بودم هر دو به هم خیره بودیم . برایش از چند شب پیش گفتم . پس از دست دادن با مرد و برگشتن به خانه و دیدن آن چیزهای عجیب.
- عجیب نیست . ببین این مرد عاشق بود . گاهی عاشق یک زن گاهی چند زن و دلتنگشان می شد . حالا همه اش رفته . همه اش توی دستهای توست . شاید هم هیچ کجا نیست .از کشور خود گریخته و به اینجا آمده . نمیبینی لهجه دارد ؟
- پس تو می دانستی چه بلایی به سرم آورده ای . فقط دستهایم معنای زندگی را به اندازه ی این انگشتها میفهمند . با بقیه ی زندگی چه کنم ؟
-بگذار بقیه ماجرا را بگویم .
- لازم نیست . من دیدم .
- کسی را کشت ؟
در سی و هفت سالگی چاقویی خونی را لمس کرد -
- پس بگذار توضیح بدهم
- چرا مرا انتخاب کردی ؟
- بهتر است توضیح بدهم . این مرد کسی را نکشته . یکی از معشوقه هایش خودکشی کرد . رگ گردن خود را با چاقو زده بود . ولی به او مشکوک شدند .
- اصلا تو کی هستی ؟
داشتم با اندکی خشم حرف می زدم . در زندگیم حس خشم را اینگونه درک نکرده بودم . رنگ تاریکی داشت ولی بو نداشت . گفت :
- من را نمیشناسی . اما سالها پیش عاشق هم بودیم .
خنده ام گرفت . از هجوم خنده ی بلندم نیمتنه ام تکان شدیدی خورد و تختخواب صدا می داد . ایستادم و باز هم خندیدم . خندیدن رنگ نداشت .مزه اش را ذهن درک نمی کرد . اما بوی خوبی می داد . مثل بوی تن زن . بوی خنده ام را که درک کردم فهمیدم درک من از زندگی از دستهایم فراتر رفته است . اما این مهم نبود . من بوی بدن زن را به یاد آورده بودم. به طرفش رفتم . می دانستم چه کار کنم . او هم انگار می دانست نباید از من دور شود و یا حتی هیچ اعتراضی داشته باشد . وقتی دستهایم را از دور کمر او برداشتم رفت . پس از آن تمامی او را از هنگامی که دیدمش . از همان هنگام که در یک مهمانی بزرگ به همدیگر معرفی شدیم را دیدم . چقدر جوانتر بود . تصویرهای پیاپی . و در یکی از تصویرها آغوش او و آن پوست سفید عاج مانند نزدیکترین معنایی بود که در کنارم نفس می کشید . اکنون معنای زندگی را خیلی عمیق و به درستی درک می کردم . داتنگی طولانی موجب می شود که تمام احساسها را به شکل تنهایی مطلق در خود ببینی .انگاه فقط تنهایی حکمفرمایی می کند. .
پس از ان هیچگاه مهمانی برگزار نشد یا ما دعوت نشدیم
.

تیر ماه 1396


خستگی / داستان مینیمال

حالتهای مختلفی برای شخصیت داستانم می توانم متصور شوم . ولی من او را سوار بر اسب در دو قرن پیش و در یک سرزمین بی نام و نشان تصور می کنم. تازه از کلبه چوبی خود بیرون آمده . اسبش را زین کرده و به طرف محلی می رود که احتمالا آنجا مقصد او برای کار کردن است . احتمالا می خواهد در یک جنگ شرکت کند . معمولا به کسانی که اسب دارند و اسلحه بیشتر مزد می دهند . پس او یک مرد آرمانگرا نیست . او یک سرباز روزمزد است و برایش مهم نیست بر علیه چه گروهی می جنگد . هوا باید صاف باشد . افتاب هم که تند می تابد .پس هم خودش  هم اسبش از گرما کلافه شده اند .به خودش دلداری می دهد که در این جنگ هم کشته نخواهد شد . مزد زیادی خواهد گرفت . مخصوصا اگر در جنگ پیروز شوند . بین راه زیر درختی می ایستد . آب می نوشد و به اسبش نگاه می کند . وقتی به مقصد رسید یا در بین راه اگر رودخانه ای باشد او را نیز سیراب خواهد کرد . به جزییاتذهن او زیاد نمی پردازم . چرا که جزییاتی وجود ندارد . زندگی او در همین خلاصه شده است و سه دوست همرزم هم دارد ولی خیلی وقت است که با هم صحبت نکرده است . اینجاست که قبل از اسنکه دوباره سوار اسب شود به ذهنش می رسد یکی از دوستانش در دیاری دئر زندگی می کند و ممکن است وقتی جنگ آغاز شد او را در میدان دشمن ببیند . این چیزها قبلا هم پیش آمده است . ولی چاره چیست . آیا می تواند از او بگذرد و در مقابل خودش کشته شود ؟ فکر می کند به دو نفر دیگر خواهد گفت و هر چه گفتند همان را انجام می دهد . اما از کجا مطمئن باشذ که آن دو نفر نیز در میدان دشمن نباشند . کم کم همانطور که با اسب در آن گرما پیش می رود به این نتیجه می رسد که آن سه دوستش مقابل او خواهند بود . آنها هم به دنبال مزد هستند . با خودش زمزمه می کند که آنها را خواهد کشت . اگر کنار او بودیم کلماتش را می شنیدیم و اختمالا فکر می کردیم تصمیم خوبی نگرفته است و از طرفی تمام دوستیها زیر سئوال می رفت . چطور مرد می تواند اینقدر بی رحم باشد . دوستانش را در جنگی نامعلوم از پای در بیاورد و باز هم به خودش حق بدهد . اینجاست که نمی توانیم تحمل کنیم . من مجبور می شوم تصدرانم را به هم بریزن . بروم دنبال ذئستانش . آنها را با خبر می منم که فلانی چنین قصدی دارد . آنها اسب دارند و جثه های تنومند . به من میگویند شخصبت داستانت را می شناسیم . با هم در جنگهای بسیاری شرکت کرده ایم . اما خسته شده ایم .  در اصل دیگر جنگی وجود ندارد . ما خسته ایم . دوران جنگ و دلاوری تمام شده . ما چهار نفر تصمیم گرفته ایم همدیگر را بکشیم . و برای اینکه کشتن همدیگر آسانتر شود داریم تصور میکنیم که در آخرین جنگ هستیم و دوستانمان در میدان دشمن . اینطوری راحت تر است . 

آدم ندیده ها / شعری از نظام الدین مقدسی

در جنگل

اتفاقهای عجیبی می افتد

درختها

به پیکر همدیگر

تکیه داده اند

پرندگان

جیکشان برای همدیگر

در می آید

انگار آدم ندیده اند

آدمها را ندیده اند .

دایره / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

گاهی تکه چوبی 

بر می دارم 

روی خاک 

دایره می کشم 

سعی می کنم 

شکل زمین باشد 

اما 

همیشه 

در پایان 

میبینم 

که درست 

شکل طناب سفتی است 

دور گردنم 

حماقت . شعر کوتاهی از نظام الدین مقدسی

می دانم 

چقدر احمقانه است 

که بخواهم زندگی را 

تاب بیاورم 

 

تکه ابرهای آسمان را 

به ریشه های درختی مرده 

پیوند بزنم !

و تقویم سال بعد خورشیدی را 

در جیب تاریک پیراهنم 

بگذارم 

اما حماقت 

آری حماقت 

تنها کاری است 

که می توانم انجام دهم 

مگر پیش از این 

انسان چه کرده است ؟

راه درست . داستانی از نظام‌الدین مقدسی

گروهی از مردم به سمت خانه ی من آمدند .صدای پاهایشان هماهنگ بود و نشان می داد که تعدادشان زیاد است .ابتدا بدون هیچ خشونتی که قابل مشاهده باشد ، در خانه را شکستند. احتمالا به علت اینکه جنس آن از آهن بود و نمی شد به چند تکه تبدیل کرد ، آن را از داخل به دیوار کوتاه و نازک حیاط تکیه دادند . این کار را با آرامش و وسواس انجام دادند . طوری که من حس بدی نداشتم .بعد هم سگ نگهبان خانه ام که سه سال بیشتر نداشت را کشتند. درباره ی نحوه ی عملکردشان هنگام کشتن سگ نمیتوانم جزئیات زیادی تعریف کنم .چرا که آنها حیوان را دوره کرده بودند و من چیزی نمی دیدم . فقط برای چند ثانیه صدای ناله اش را شنیدم .ناله اش بیشتر شبیه یک عذرخواهی کوتاه بود تا اعتراض. حالا همگی به وسط حیاط رسیده بودند. من هم روبروی آنها ایستادم.‌گاهی به در شکسته و در هم رفته ی خانه با خم کردن بالا تنه و دراز کردن گردن نگاه می کردم . یکی از آنها گفت ؛ آمده ایم که راه درست را نشانت بدهیم . صدا طوری بور که نمی شد تشخیص داد از دهان کدام یک بیرون می آید. حتی به این فکر افتادم که ممکن است همگی با هم آن‌جمله را گفته باشند .پیشانی و پشت گردنم عرق کرده بود . از اینکه در آفتاب ایستاده ایم و با هم حرف می زنیم حس خوبی نداشتم . ادامه دادند ؛ راه درست این است که از این شهر بروی . آنوقت جمعیت به جنب و جوش افتاد . اما از همدیگر فاصله نگرفتند و خیلی هماهنگ از خانه بیرون رفتند.من وسایل اندکی برداشتم و از شهر بیرون رفتم . قبل از رفتن تعدادی از آنها را دیدم که در خانه را درست سر جای خودش قرار می دادند . کف کفشهایم به ماسه ی نرم و سیمان و گچ خمیر شده می چسپید.به شهر دیگری رفتم . در آنجا گروهی از مردم را دیدم که به سمتی در حرکت بودند . من هم دنبال آنها راه افتادم .‌وسایلم سنگینی می کرد . پس آنها را در پیاده رو جا گذاشتم. وقتی به در بزرگ یک خانه رسیدیم ، آنها که جلوتر بودند در را شکستند و وارد خانه شدند .در خمیده را به دیوار حیاط تکیه دادند . فکر کردم عدم همکاری من طبق قانون راه درست نباشد . حتی این میل در من به وجود آمد که برای همکاری سگ‌نگهبان آن خانه را بکشم. اما هر چه گشتم خبری از سگ نبود.حالا وسط حیاط ایستاده بودیم . صاحبخانه روبروی ما ایستاده بود .آرام بود و سایه اش در آفتاب نیمروز بسیار کوتاه بود.در چشمهایش هیچ ترسی دیده نمی شد و حتی من دیدم که زیر لب سلام کرد.اما صدایش را نشنیدم .شاید هم سلام نکرد و چیز دیگری گفت . درباره ی چیزهایی که مطمئن نیستم نباید حرف بزنم. ما به او گفتیم که آمده ایم راه درست را به او نشان بدهیم و از این شهر برود. وقتی رفت ما خانه را بازسازی کردیم . دیوارهای داخل و بیرون را رنگ زدیم . در سقف اتاقها چراغ هایی قرار دادیم . همه چیز تغییر کرد و من حس خوبی داشتم. از آنجا که خانه نگهبان نداشت ، مرا به عنوان نگهبان انتخاب کردند. هر روز برایم غذا می آوردند.  غذای من در یک ظرف بزرگ اما کم عمق بود. هر چند روز یکبار مرا می شستند و موهایم را به آرامی شانه می زدند . آنها طبق قوانین راه درست با من رفتار می کردند . من منتظر فرصتی بودم که از آنها به خاطر کارهایشان تشکر کنم . گاهی نیز این حس به من دست می داد که می توانم به جای تشکر عذر خواهی کنم . اگر در راه درست عذر خواهی یک نگهبان پذیرفته شود حتما این کار را خواهم کرد .