دندان کرم خورده . داستان کوتاهی از نظام الدین مقدسی

روایتگران زیادی هستند که داستانهایشان مربوط می شود به محبت و مهربانی و عشق . اما چه بسا نوشتن از خشم آدمها نیز جالب باشد . داستانی که می نویسم را از پیرمردی شنیده ام که در جنگ جهانی دوم یک معلم جوان  بوده است . او را در یک آسایشگاه روانی دیدم . هر چقدر هم او را یک دیوانه بپنداریم باز هم آنچه می گفت رنگی از واقعیت در خود داشت . عجیب است اگر این روایت درست باشد . چرا که من به طور قاطع آن را بزرگترین خشم تاریخ خواهم نامید . در چندمین دیدارمان بود که من به خاطر وضعیتش از او پرستاری می کردم . چرا که پزشکان از او قطع امید کرده بودند . داستانهای او درباره جنگ آنقدر غلو آمیز شده بود که هیچ کس نمی توانست باور کند .من تلاش کردم یک واقعه ی مشترک را بین داستانهایش پیدا کنم . بالاخره وقتی همه را یادداشت کردم به نظر رسید همه ی این داستانها حول محور یک کلمه می گردد . این کلمه را به طور دقیق و فطعی نمیتوان بیان کرد . انگار در هیچ لغتنامه ای نبود . هر چه سعی کردم به نتیجه ای نرسیدم . کلمه از حروف آلمانی یا فارسی یا فرانسوی نبود . بلکه از هر زبانی در ساختن آن استفاده شده بود . اگر ذهن دیوانه ی پبرمرد چنین معمایی را در یک کلمه پنهان کرده بود پس می توانست آن را توضیح دهد و من به سخن او اعتماد می کنم . او که در همه ی مواقع به جز موقع خوردن غذا یا نوشیدن جرعه ای مشروب ( پنهانی برایش می بردم چون پزشکان منع کرده بودند ) خونسرد بود برایم چنین توضیح داد : نباید این کلمه را جایی بازگو کنی . وگرنه تمام جهان به خشم خواهد آمد و دوباره غذا و آب نایاب خواهد شد ومن مجبور خواهم شد به تو شلیک کنم . ... جملاتش قطع می شد. چندین دندان مصنوعی در لیوانهای بلند و کوتاه اطرافش گذاشته بودند از من خواست به داستان هر کدام از آن دندانهای مصنوعی چندش آور گوش کنم .. اما با لجاجت تمام در مورد آن کلمه توضیح خواستم . از من خواست نزدیکتر بنشینم . صندلی را جابه جا کردم . گفت : همه اش تقصیر خودم بود . من قبل از جنگ نویسنده بودم . ولی هیچ وقت یادم نمی آید چه می نوشتم . در زمان جنگ به این فکر افتادم که برای پایان دادن به جنگ جهانی یک زبان جدید که حروفش شامل همه ی زبانهای دنیا باشد لازم است . دست به کار شدم . تو که می دانی جوان وقتی من دست به کار بشوم یعنی چه ؟ به لیوان کوچک اشاره کرد . من که دیگر مشروبی نداشتم مجبور شدم ادامه ی حرفهایش را فردا عصر بشنوم . حالا دیگر مثل یک کاراگاه به آسایشگاه می آمدم . همه ی حس من این بود که پیرمرد دروغ می گوید . اما مگر از آدمهای دیوانه چه انتظاری داریم ؟ او شروع به ساختن جملاتی می کند که از حروف تمام ملتهای در جنگ باشد . این جمله ها را پنهان نگه می دارد .خودش ادامه داد : اون کلمه برای وقت مناسب بود . حالا معنایش را بهت میگم . آره . معنای دقیقش دندان کرم خورده است . حتما نشنیدی . ولی تمام سربازها چه سربازهای خودمان چه دشمن میفهمیدند . چون من اون رو با جدول حروف نظامی ساختم نه حروف عادی . میفهمی جوان ؟ نمی فهمیدم . فقط یادداشت کردم . بعدا در مورد آن کلمه  تحقیق کردم . تا اینجای حرفش درست بود . او هیچ جمله ای نساخته بود . دندان کرم خورده را با حروف نظامی که مشترک بین تمام کشورهاست پنهان کرده بود . پس از مدتی و آن هم  هشت ماه قبل از پایان جنگ جملاتی از جبهه های مختلف جنگ با تلگراف و تلفن توسط فرماندهان و سربازان درز می کند . هیچکس متوجه نمی شود که دندان کرم خورده یک ماده ی منفجره ی بسیار قوی است . من نمیتوانم تصور کنم چه اتفاقی افتاده است و یک کلمه چه توانایی غریبی دارد . اما پیرمرد توضیح دقیق تری داشت . : من می دانستم چه کرده ام . تو و امثال تو نمیفهمید . اگر این کلمه نبود هیچکس به فکر دندانهای خود نمی افتاد . تقریبا همه ی سربازها دندان درد داشتند . از لثه و دندان همه ی ما خون می آمد . اما به خاطرشهوت جنگیدن در  جنگ متوجه نمی شدیم . دندان کرم خورده ی من توانست همه را به فکر بیندازد و کم کم سربازها دندانهایشان را به هر طریق که شده وارسی کردند . حتی فرماندهان . جبهه های جنگ به جای اسلحه نیاز به انبر دست و خیلی چیزهای مربوط به در آوردن دندان داشت . شروع کردیم دندانهای همدیگر را در آوردن . هیچ دندان سالمی در این سالها باقی نمانده بود . حالا دیگر درد دندان حس می شد . ولی من فکر اینجایش را نکرده بودم .من به فکر صلح بودم . باور کن . به فکر اینکه دندان کرم خورده همه را از صرافت جنگ می اندازد . این را گفت و ساکت شد . انگار به یاد دندانهای واقعی خودش و سرانجام آنها افتاده باشد . من که خیلی کنجکاو بودم روزهای دیگر نیز او را به حرف آوردم . اما او از چیزهای دیگر مثل تفاوت طنزگفتن  در آلمان و روسیه حرف زد .: آلمانی ها فقط برای زنهای خود طنز های وقیح تعریف می کنند رفیق .اما  لجاجت من باعث شد با تردیدی همراه با شرم ادامه دهد :"خب . زمستان که شد همه چیز یخ زد .سالهای قبل عادت داشتیم که با هر غذای سردی بسازیم . اما دندانهای تیزی داشتیم . دندانهایی که هر چند کرم خورده و خراب ،اما در دهانمان بودند . بقیه  حرفهایش را حدس زدم . در آن زمستان سربازهای زیادی از تمام ملتهای حاضر در جنگ فقط به خاطر گرسنگی و ناتوانی در بلعیدن غذا تلف شده بودند . ناگهان ایستادم و از خشم پا بر زمین کوبیدم . گفت : می دانستم من را جنایتکار خواهی دانست . تو میتوانی مقداری سم قاطی مشروب کنی تا انتقام همه را بگیری . گفتم ادامه دهد . و اینبار خودم را  قاضی بزرگی می دانستم . گفت : من  فرمانده ام زنده باقی مانده بودیم . او نمیدانست که دندان کرم خورده کار من است . هر دو با دهان زخمی و بدون دندان و بسیار گرسنه کنار هم نشستیم تا از گرمای بدن همدیگر استفاده کنیم . در آن حالت من همه چیز را به فرمانده گفتم .فرمانده رفتاری از خود نشان داد که می توانم بگویم خشم بود . یا بزرگترین خشمی که می توان تصور کرد . او دو روز مرا بی وقفه کتک میزد و سرش را به دیوار سنگر می کوبید . در پایان از من خواست به سرش شلیک کنم .  

 

 

 

 

هفتم / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

بیشتر از همه

روز هفتم آفرینش را

دوست دارم

که خدا هیچ چیز نیافرید

شهر دور / شعری از نظام الدین مقدسی

در شهری دور 

در کافه ای که نمی شناسم 

نشسته ای 

 

لیوان قهوه ی سیاهت 

با رنگ بور موهایت 

صمیمی شده است 

 

از میز بغل دستی 

ساعت را می پرسی 

بعد به جای من 

خودت را طوری 

ناشیانه بغل می کنی 

که سیگار 

به شانه ات می ساید 

جایی که همیشه از آنجا 

تو را بوسیده ام 

و پوست داغ و شیری رنگ شانه ات 

حواسم را 

از دنیای سرد و دودی آدمها 

پرت کرده است 

 

آیا دلتنگیهایت 

مانند لهجه ی سیاه قهوه ات 

نامفهوم باقی خواهد ماند ؟

اگر فالگیری آنجا باشد 

به تو خواهد گفت 

مردی خسته 

ته آن لیوان 

به دری خسته خیره مانده است 

 

برای فراموش کردنم 

در آن شهر 

قدم می زنی 

و به ترک کردن سیگار 

فکر می کنی 

آلزایمر مرگ / شعر مینی مال از نظام الدین مقدسی

انگار مرگ 

آلزایمر دارد 

روزی صد بار 

می میریم و زنده می شویم 

زبان تنهایی / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

زبان عشق را یاد بگیری 
زبان‌تنهایی را یاد گرفته ای 
رویاهایت را 
با زبان عشق خواهی دید 
و در واقعیت 
تنهایی 
خواهی ترسید 
بسیار خواهی ترسید 
و از خود می پرسی 
معشوقه ام را چقدر دوست دارم ؟
او چقدر زن است ؟ 
او چقدر زنانه دوستم دارد ؟ 
و بوی عطر تنش را 
از بوی خیابان و درخت جدا می کنی 
مثل وقتی که تنهاییت را 
از صدای ماشینها و تلوزیون نجات می دهی 
می خواهی بوی عطر گلویش را 
از بوی عطر بازوهایش 
تشخیص دهی 
آنوقت است که سخت می شود 
عشق سخت میشود 
و تو می ترسی 
از اینکه تنهایی ات 
حرف بزند 
زبان عشق را که یاد بگیری 
زبان‌تنهایی را یاد گرفته ای 
مردی که غمگین است 
زنانگی جهان را 
از او گرفته اند 
مرد غمگین 
می داند که شیدایی را دوست دارد 
دیوانگی را دوست دارد 
زنی را دوست داشته است 
که لهجه ی عجیب نوازش 
در انگشتها یش 
همسایه ها را به رقص وا داشته است 
پس چرا نترسد 
پس چرا از زبان تنهایی 
و ترجمه ی جهانی بدون انعطاف 
در جملاتی به ظاهر عاشقانه 
نترسد 
و من می ترسیدم 
و من می ترسیدم که شعر هایم 
ترجمه ی تنهایی های مردی غمگین باشد 
که وقتی زبان عشق را فهمید 
زبان تنهایی را فهمیده باشد.

خسته ایم / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

خسته ایم 

همچون حروفی از الفبا 

که نوشته می شوند 

ولی خوانده نمی شوند 

گریستن / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

کبوتران نمی گریند 

پرهایشان 

بر گونه های باد

رها می شود 

مرا چه سود / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 مرا چه سود 

از روشنایی آن چراغ 

که بر بام گورم گذاشته اید 

این عمر رفته را 

شمعی نیازبود 

شمعی که از من 

دریغ داشته اید 

دلتنگی . شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

دلم برای روزهایی تنگ است 

که فقط شبهایش 

تاریک بودند 

معجزه / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

می گویند پیامبر نیستند

و معجزه ای ندارند

اما با هر کلام

هر کلام عصا قورت داده ای

که به سمت ما

پرتاب می کنند

هزار مار گرسنه

ایمان ما را می بلعد.

دلتنگی / شعری از نظام الدین مقدسی

 

اگر دلتنگت نبودم

گلدان ها را آب نمی دادم

به هیچکس سلام نمی کردم

لباسهایم را اتو نمی کشیدم

دلتنگت هستم

و کارهای بیهوده انجام می دهم

دیوانه کننده . شعری از نظام الدین مقدسی

 

"لعنت به شما

و کهکشان شما"

این را مردی می گفت

که معتقد بود

فقط یک کهکشان راه شیری وجود دارد

و آن در آسمان نیست

در دهان معشوقه اش است

دندانهای معشوقه اش

کهکشان راه شیری است

شاید حق داشته باشد

ولی چنین عقیده ای

دیوانه کننده است

تنهایی . شعری از نظام الدین مقدسی

به تازگی پیراهنی خریده بود

اندازه اش بود

کفشی خریده بود

اندازه ی پاهایش بود

ولی احساس خوبی که به سراغش آمد

اندازه اش نبود

دو برابر وجود خودش بود.

خواب واقعی. شعری از نظام الدین مقدسی

چه گستاخانه

باد می وزد

درختها

می شکنند

پرندگان از پرواز می ترسند

چیزی نمانده است

فکر کنم

خواب می بینم

اما 

 

 

اما پریشانی موهای تو

هرگز دروغ نیست

 

پرسش ها/ یک داستانک از نظام الدین مقدسی

 در روستایی که ما زندگی می کردیم فقط زندگی وجود داشت . در باره ی مرگ در کتابها چیزهایی خوانده بودیم و خندیده بودیم . چرا که بسیار بعید بود چنین اتفاقهایی افتاده باشد . بنابر این سئوالات فلسفی ما از جنس زندگی بود و نه مرگ . یکی از سوالهای بزرگ ما این بود که چرا در گذشته های خیلی دور عشق وجود داشت و به خاطرش دلتنگ می شدیم ؟ سئوالات ما فرق داشت . اکنون هم فرق دارد . بزرگترین سئوال ما الان این است که آیا هیچ چیزی نیست که برایش اندوهگین شویم ؟

غمناک . شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

شاید 

امشب بمیرم 

یا فردا صبح 

یا هر وقت دیگری 

 

مهم 

مردن نیست 

بلکه دانستن این قصه ی غمناک است 

که مرگم 

تاوان هیچ عشقی

نخواهد بود

یک روایت از آینده . داستان خیلی کوتاه از نظام الدین مقدسی

مرد در خیابان ایستاده بود و به سمت راست خود نگاه می کرد .بعد به سمت چپ نگاه کرد . وقتی خواست به سمت جلو که پیاده رو بود نگاه کند متوجه شد که هیچ چیز آنجا نیست . نه پیاده رو و نه جاده و نه هیچ چیز دیگری . به سمت راست نگاه کرد و دید سمت چپش آنجاست . خودش نمی دانست در کدام سمت قرار دارد .زنی که از یک جهت نامشخص وارد خیابان شد مرد را به شکل پیاده رو دید و روی مرد راه رفت . مرد سعی کرد اعتراض کند . همانطور افتاده بود و سمت راستش خودش بود مربوط به سی سال بعد . 

ماشین شهرداری آمد . او را برداشتند و در یک سطل زباله انداختند . زیرا خیابانهای شهر باید از چیزهای کهنه تمیز باشد . توی سطل بود و سعی کرد اعتراض کند . اما آنجا حد اقل می دانست کجاست و می دانست اهمیتش در حد آشغال است .به همین راضی شد . 

یک مرور .

به احتمال زیاد خوانندگان آثار داستانی با آثار نظام الدین مقدسی آشنایی دارند. مقدسی با اولین اثر داستانی اش یعنی «مریلا» در سال ۸۸ با شاعری خداحافظی کرد و پا به عرصه داستان گذاشت. قبل از چاپ مجموعه داستان «مریلا»، او دو کتاب شعر برجای گذاشت: کتاب های مرگ آیینه و اشکی برای عشق. اکنون با آثار شعر ایشان کاری نداریم که خود فصلی جداست و وقتی جداگانه نیز می طلبد. مجموعه داستان مریلارا می توان یک اثر یکدست از لحاظ نثر ولی گسسته در پیرنگ دانست. خود داستان کوتاه مریلاکه عنوان کتاب هم شده است، حجم زیادی از کتاب را گرفته و به همین مقدار نیز نقطه مرکزی جذابیت کتاب است. داستان های دیگر گویا هرکدام برای سلیقه یی خاص نوشته شده باشد. مثلاداستان «موهای من باید کوتاه شود» به نظر دارای شخصیت هایی است که با زبان طنز به نقد ذهنیت جامعه در مواجهه با اصلی ترین موضوعات زندگی می پردازد.

دختر، شرط اصلی نامزد شدن اش با پسری را که نمی شناسد، بلند شدن موهای سرش اعلام می کند. این داستان سلیقه های خاصی را جذب می کند و صحبت برسر این است که با وجود این داستان چه مخاطبانی «سمفونی جوجه ها» و یا مریلارا دوست دارند. سمفونی جوجه ها در نوع خودش داستانی منحصربه فرد است. مردی که روح خودش را در یک بادکنک کشف می کند. نظام الدین مقدسی تلاشی در این مجموعه داستانی کرده تا روایتی یکدست از لحاظ موضوع به چاپ برساند و این شاخصه اتفاقی نیست. ما در اثری ادبی دیگر وی یعنی «یک مغول خوب» هم این شاخصه را حتی بیشتر و ملموس تر می بینیم.

در مجموعه داستان «یک مغول خوب» هم داستان هایی با تم فلسفی و هم داستان هایی که صرفا تکنیک های زبانی در داستان را به رخ می کشند وجود دارند. مثلاداستان کوتاه «درخت» تم فلسفی دارد. همچنان که در کتاب مریلاهم داستان «خوب شد آقا خوب شد خانم» چنین پیش زمینه فکری وجود دارد. اما همه داستان های این مجموعه نیز همچنان که گفته شد، یکدست نیست. با خواندن داستان «اتاق» به این نتیجه می رسیم که در این داستان تنها عنصر دیالوگ برای نویسنده مهم بوده و نه محتوایی که خط داستانی را شکل می دهد. هرچند داستان «اتاق» پایانی غریب دارد.

در داستان دیگر با عنوان «یک مغول خوب» که عنوان کتاب نیز هست، هنر و مهارت نویسنده در موجز و تاثیرگذار کردن یک داستان کوتاه را لمس می کنیم. این داستان نیز موضوع متفاوتی دارد و گسست زیادی با موضوعات دیگر کتاب ایجاد می کند. تا به حال دو اثر داستانی نظام الدین مقدسی را معرفی کردیم بی آنکه قصد خود را از اینکه می خواهیم به متفاوت بودن این نویسنده و شاخصه آشنازدایی او در هر نوع فعل ادبی اشاره کنیم، مخفی کنیم.

البته نویسنده مقاله خوب می داند که آشنازدایی در امروزه روز مخصوصا در ادبیات خیلی آسان شده است. آثار شعر که جای خود را دارد. اما در داستان نیز هر کسی به سهم خود آشنازدایی می کند. چه کسی می تواند منکر شود که در بین نسل جوان تنها «محمدرضا کاتب» و «حسن بنی عامری» هستند که هم در نثر و هم در موضوع بیشترین آشنازدایی را در جهتی مثبت انجام داده اند.

باید این مهم را در نظر داشته باشیم که آشنازدایی بدون توجه به عناصر داستان مدرن می تواند قبل از کمک به ادبیات داستانی به آن ضربه بزند. با توجه به این موضوع، نویسنده مقاله می خواهد نظام الدین مقدسی را نیز از طیف آشنازدایانی بداند که نسبت به عناصر داستان بی توجه نیستند و در عین حال سعی در ایجاد تنوعی اثرگذار دارند. بهتر است منظور خود را با معرفی اثر سوم داستانی مقدسی بیان کنم. رمان «سه حنجره گنگ» رمانی است متفاوت هم در نثر و هم در پیرنگ یا طرح. تفاوت ها به مرور از شروع رمان خود را نشان می دهند. شخصیت پردازی نه به شکل کلاسیک و نه به شکل مدرن است بلکه مثلاکیوان که از شخصیت های اصلی رمان است طوری در روایت نهادینه شده که بتواند با رفتار خود شخصیت های اصلی و فرعی دیگر را برای مخاطب دگرگون سازد یعنی شناختی که خواننده مثلااز شخصیت سوگل در رمان دارد یک دفعه تغییر می کند.

این نوع شخصیت پردازی کلاسیک نیست و در مدرن بودنش هم متفاوت است. شخصیتی است که هرچند در خدمت نویسنده رمان است و به وسیله او نوشته شده، اما در مواقع خوانده شدن طور دیگری رفتار می کند یا می تواند طور دیگری رفتار کند. این مشخصه شاید یادآور «مرگ مولف» رولان بارت باشد. اما در رمان «سه حنجره گنگ»، مقدسی همین مشخصه را نیز به بازی می گیرد به گونه یی که می توان گفت در برابر مرگ مولف چیز دیگری قرار می دهد که آن «زنده بودن شخصیت اثر» است. سوگل، شخصیت دیگر رمان، در پایان روایت و وقتی خواننده فکر می کند رمان تمام شده، با چند جمله که از سیاوش نقل می کند، خواننده را در چند قدمی پایان می ایستاند تا دوباره به اول برگردد و سیاوش را جست وجو کند. در این بازگشت، سیاوش را طور دیگری می یابد.

اتفاقاتی در این برگشت نهفته است که در خوانش اول نبود. این رفتار سوگل با مخاطب رمان و بار دیگر رفتار سیاوش و تکرار این بازگشت های پر از غافلگیری خودبه خود بر حجم رمان، بی آنکه از یکصد و چند صفحه متن بیشتر داشته باشیم، می افزاید. این افزایش حجم رمان کار نویسنده نیست بلکه کار شخصیت هایی است که پس از مرگ مولف همیشه و تا وقتی رمان خوانده شود زنده اند.

https://www.magiran.com/article/2464862

روزنامه اعتماد ملی .

بودن یا نبودن / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

نه آنقدر می روی که نباشی

نه آنقدر می مانی

که پلکهایم

حرارت وجودت را

به ذهنم اشاره کنند .

باور / شعری کوتاه از نظام الدین مقسی

باور کن

چند هزار سال پیش

راهبه ای

دستخط خدایان بابل را

در معبدی کوچک خوانده است

تا امروز من

به تو

ایمان بیاورم .

پیامبری در شعر // شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

بیا در شعرم بخواب

مثلا می خواهم قربانیت کنم

شاید خدا

یک قوچ از آسمان بفرستد

آنوقت حد اقل توی شعر

می شود ادعای پیامبری کنم

جالا با این قوچ/توی شعرم /  

چه کار کنم؟

بیا/چاقو و این قوچ مال تو

تو با عشوه هایت /هزار بار مرا کشته ای/  

این هم رویش

********** 

پیامبری که معشوقه اش

زنی خونریز است

باید هر چه زودتر/فرار کند به معراج

چه چیزها که توی شعر جا میشود 

 

رفتنم /شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

به من گفتی

برو شاعر دیگران باش

برو برای خودت

مخاطب دیگری پیدا کن

من رفتم

و شاعر سیاسی شدم

چرا که فقط سیاستمداران

به اندازه ی تو

بی احساس و سنگدلند

دلگیری تو / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

توی این هوای بهاری

سرما خوردگیم چیز عجیبی است

حتما تو از من دلگیری

عشق بی رحم است / شعری کوتاه از نظلم الدین مقدسی

 

عشق خیلی بی رحم است

بی منطق است

مثلن هر وقت قرار میگذاری

برای یک دیدار

هیچ چیز اندازه ی قبلن نیست

همه ی نیمکتهای پارک را

برای نشستن یک نفر ساخته اند

و تو میفهمی

آینده ی این عشق

دیوانگی های یک نفره خواهد بود

عشق خیلی بی رحم است

کاری می کند

که زندگیت را در تیمارستان بگذرانی

و هر وقت خواستی فرار کنی

تمام نگهبانهای تاریخ

سر می رسند

باور کن تعدادی از آنها

نگهبان قلعه ی الموت بوده اند

و بوی حشیش می دهند

منطقی نیست

عشق نه مطق سرش میشود نه رحمی دارد

 

 

 

کافی ات / شعر کوتاهی از نظام الدین مقدسی

 

لطفا

هیچ شاعری را به جنگ نفرستید

اندوهی که دارد

برای کشنه شدنش کافی است

 

بی هدف : شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

ترافیک سنگینی بود زندگی

هیچ کس به هیچ کجا نرسید

مگر من

که جایی برای رفتن نداشتم

انقلاب مخملی / شعری از نظام الدین مقدسی

تمام انقلابهای خملی

از پیراهن تو

آغاز می شوند

تو گرفتگی/ نظام الدین مقدسی

ابرها معمولا در آسمان هستند

وقتی می آیند پایین

اسمشان را می گذاریم مه

آنوقت هنگام مسافرت

دچار مه گرفتگی می شویم

 

حالا تو بگو

در آسمان اسمت چه بود

حالا که آمده ای روی زمین اسمت چیست ؟

!به خدانمی دانی

نمی دانی چقدر دچار تو گرفتگی شده ام

ترس من / شعری  کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

در زیبایی تو حرفی نیست

حرف در این است

که می ترسم

از زیباییت در یک شعر آزاد بنویسم

و فرار کنی

متفاوت / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

 

می خواهم متفاوت باشم

مثلا

از این به بعد 

راه خودم را می روم

و آنقدر در مفهوم زندگی

عمیق می شوم

که نیازی به دفن کردن من

در خاک نباشد