خستگی / داستان مینیمال
حالتهای مختلفی برای شخصیت داستانم می توانم متصور شوم . ولی من او را سوار بر اسب در دو قرن پیش و در یک سرزمین بی نام و نشان تصور می کنم. تازه از کلبه چوبی خود بیرون آمده . اسبش را زین کرده و به طرف محلی می رود که احتمالا آنجا مقصد او برای کار کردن است . احتمالا می خواهد در یک جنگ شرکت کند . معمولا به کسانی که اسب دارند و اسلحه بیشتر مزد می دهند . پس او یک مرد آرمانگرا نیست . او یک سرباز روزمزد است و برایش مهم نیست بر علیه چه گروهی می جنگد . هوا باید صاف باشد . افتاب هم که تند می تابد .پس هم خودش هم اسبش از گرما کلافه شده اند .به خودش دلداری می دهد که در این جنگ هم کشته نخواهد شد . مزد زیادی خواهد گرفت . مخصوصا اگر در جنگ پیروز شوند . بین راه زیر درختی می ایستد . آب می نوشد و به اسبش نگاه می کند . وقتی به مقصد رسید یا در بین راه اگر رودخانه ای باشد او را نیز سیراب خواهد کرد . به جزییاتذهن او زیاد نمی پردازم . چرا که جزییاتی وجود ندارد . زندگی او در همین خلاصه شده است و سه دوست همرزم هم دارد ولی خیلی وقت است که با هم صحبت نکرده است . اینجاست که قبل از اسنکه دوباره سوار اسب شود به ذهنش می رسد یکی از دوستانش در دیاری دئر زندگی می کند و ممکن است وقتی جنگ آغاز شد او را در میدان دشمن ببیند . این چیزها قبلا هم پیش آمده است . ولی چاره چیست . آیا می تواند از او بگذرد و در مقابل خودش کشته شود ؟ فکر می کند به دو نفر دیگر خواهد گفت و هر چه گفتند همان را انجام می دهد . اما از کجا مطمئن باشذ که آن دو نفر نیز در میدان دشمن نباشند . کم کم همانطور که با اسب در آن گرما پیش می رود به این نتیجه می رسد که آن سه دوستش مقابل او خواهند بود . آنها هم به دنبال مزد هستند . با خودش زمزمه می کند که آنها را خواهد کشت . اگر کنار او بودیم کلماتش را می شنیدیم و اختمالا فکر می کردیم تصمیم خوبی نگرفته است و از طرفی تمام دوستیها زیر سئوال می رفت . چطور مرد می تواند اینقدر بی رحم باشد . دوستانش را در جنگی نامعلوم از پای در بیاورد و باز هم به خودش حق بدهد . اینجاست که نمی توانیم تحمل کنیم . من مجبور می شوم تصدرانم را به هم بریزن . بروم دنبال ذئستانش . آنها را با خبر می منم که فلانی چنین قصدی دارد . آنها اسب دارند و جثه های تنومند . به من میگویند شخصبت داستانت را می شناسیم . با هم در جنگهای بسیاری شرکت کرده ایم . اما خسته شده ایم . در اصل دیگر جنگی وجود ندارد . ما خسته ایم . دوران جنگ و دلاوری تمام شده . ما چهار نفر تصمیم گرفته ایم همدیگر را بکشیم . و برای اینکه کشتن همدیگر آسانتر شود داریم تصور میکنیم که در آخرین جنگ هستیم و دوستانمان در میدان دشمن . اینطوری راحت تر است .
از من نپرسید کی هستم و از من نخواهید همان کس باقی بمانم ( میشل فوکو )