شرمساری . شعری از نظام الدین مقدسی

دریا تمان حوصله اش آب و ماهی است
دریا چو مثنوی است ، خشکی رباعی است

آیا صدای خسته ی این شاعرانگی
چیزی بجز تلاوت یک حرف واهی است ؟

موجی که می زند از دل به سینه ام
تکرار مرگ ماهی ای در این حوالی است

گردن بگیر خدایا ، گردن بگیر تو
بودن گناه توست ، بودن تباهی است

هر شب که خواب سراغ مرا گرفت
رویای من نه دریا ، که خشکسالی است

دریا ، نهنگ‌ها در تو چه می کنند که
در عمق واپسین تو خونابه جاری است

این شعر شاهدی است بر درد های من
این درد ضجه شد ، از واژه خالی است

فرقی ندارد هیچ ،دریا و خاک خشک
این زندگی برای آدمیان ، شرمساری است


شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

آن پرنده در حال بال زدن افتاد
چه اتفاقهای عجیبی برای من افتاد

صدای خودم بود بی گمان می گفت
آرزوهات به دست راهزن افتاد

قرار بود به دنیا بیایی برای زندگی کردن

و زندگی سرد شد ، از دهن افتاد

چه اتفاقهای عجیبی برای من افتاد

پرنده ای بودم که واقعن افتاد

در ادامه ی این شعر مرگ ظاهر شد
و آخرین آشک روی پیرهن افتاد...

حلقه ی سنگ عقیق . داستانی از نظام الدین مقدسی

حلقه ای که از سنگ عقیق ساخته شده است معمولا می تواند باعث زیبایی انگشت های دست شود . در سال ۱۳۰۴ شمشی وقتی احمد شاه میخواست ایران را ترک کند یکی از این حلقه ها را در کاخ خود جای گذاشت .‌و حالا در جیب پالتو من است . بعد از بیست سال جستجو کردن میان زنهایی که بتوانند مرا دوست داشته باشند یا من بتوانم خدمتکار یکی از آنها باشم به جواهر فروشی میروم تا این حلقه را بفروشم . من آن زمان یعنی وقتی احمد خان رفت سیزده داشتم و پسر خدمتکار آن کاخ بودم. قبل از آمدن کسانی که همه چیز آن کاخ را با خود بردند و بعدا فهمیدم به جایی به نام موزه آنهم در انگلستان منتقل کردند حلقه را در کنار یک جاسیگاری و چوب سیگاری قلم کاری شده پیدا کردم .

:پدرم که خدمتکار بود قبل از مرگش به من گفت
پدرم و‌مادرم بعد وقتی من چهار ساله بوده ام از همدیگر جدا شدند و پدرم به او گفته بود خدمتکار شاه بودن عیبی ندارد و مادرم فقط گفته بود. عیب دارد.اگر تو سواد داشتی و تلگراف هایی که برای شاه می آید را می‌خواندی میفهمیدی بیشترش در مورد چیزهای بد است که خدا آنها را نهی کرده است . پدرم پرسیدم بود مثلا چی .

من در حال رفتن به سمت جواهر فروشی هستم و اصلا نمی خواهم از مادرم دفاع کنم یا بگویم او یک خداشناس بوده . نه . احتمالا او که خودش هم سو اد خواندن نداشت فقط یک چیزهایی از انقلابیون زمان مشروطه شنیده بوده . پدرم که از مشروطه و هر چیزی که به آن مربوط بود بدش می امده به او می گوید برود گم شود . می گوید مگر شبح فضل الله نوری از شاه قاجار دفاع نکرده ؟ و مگر مشروطه خواهان شیطان نبودند . و دوباره می‌گوید برود گم شود و مادرم درست مرا می گیردکه ببرد .‌اما یکهو با لحنی التماس گونه می گوید ؛ پسر مان را با خودم ببرم ؟ پدرم‌می گوید بگذاریم خودش انتخاب کند . این حرف پدرم به خاطر دموکرات بودن یا چنین چی هایی نبود .او خدمتکار به دنیا آمده بود .شاید او فکر کرده بود که من به مادرم وابسته هستم و با این کار به طور واقعی و احساسی از شر من خلاص می شود .از طرفی هم شاید این جمله را از زبان اعلی حضرت شاه یا درباریها بارها شنیده باشد و در آن موقع بازگو کرده بود . احتمالا از گفتن این جمله لذت زیادی برده باشد. ولی من که از همان وقت بوی سیگار را دوست داشتم و مادرم هیچوقت بوی سیگار نمی داد و پدرم همیشه بوی سیگار می داد گفته بود عقلم رسیده بود و دست مادر را ول کرده به سمت پدر دویده بودم.
بعدها پدرم گفت از اینکه او را انتخاب کرده بودم وحشت زده شده است . دلیل های زیادی برای وحشت او وجود داشته است . اما مهمترینش این بود که او نمی دانسته با من چه کار کند .وقتی بزرگتر شدم مثلا ده ساله شدم چطور از دید مردهای دور و بر اعلی حضرت یعنی درباریها پنهانم کند . مردها مخصوصا در زمان قاجار و اوایل پهلوی هر کدام یک پسر بچه را به عنوان غلام خود انتخاب می کردند . نه برای اینکه خدمتکارشان باشد . اگر اینطوری بود پدرم نمی ترسید و آنطوری مرا پنهان نمی کرد . همان وقتها بود که گاهی از پدرم سیگار می دزدیدم و دزدکی بو می کردم. در حالی که اگر غلام یکی از آن مردها می شدم می توانستم به راحتی و آزاد سیگار بکشم. و خیلی کارهای دیگری انجام بدهم . غذای آماده بخورم و هیچ کاری انجام ندهم .

الان که من نزدیک جواهر فروشی شده ام و آن وقت ها را به یاد خودم می آورم وسوسه شدم که حلقه ی سنگ عقیق را از جیب پالتو ام بیرون بیاورم و و در انگشت دستم فرو کنم . فقط برای اینکه بفهمم دستم چقدر می تواند زیباتر شود . اگر غلام می شدم برای اینکه آن مرد مرا بیشتر بخواهد این حلقه جقدر موثر بود ؟ ولی این وسوسه ی خوبی نیست .خدمتکار بودن باعث می شود خیلی از وسوسه ها بد باشند و مقدار اندکی وسوسه ی خوب باقی بماند .به نظر من سیگار وسوسه ی خوبی است و در این مورد پدر هم با من موافق است . اما هنوز نمی توانم این حرف پدرم را قبول کنم که تریاک هم وسوسه ی خوبی است . هر چند در آنجا که خدمتکار بود می توانست به خوبی تهیه کند . دلیل او این بود که یک خدمتکار نباید خسته شود . همچنین بعضی روزها و شبها که مهمانیهای اعلی حضرت یا مهمانی زنهای اعلی حضرت شلوغ است خدمتکار باید خوشرو باشد. پشت سر هم لبخند بزند و ممکن است یک شبانه روز نتواند بخوابد . نتیجه می گرفت که یک خدمتکار خوب باید وسوسه ی مصرف تریاک را قبول کند .

در جواهر فروشی بسته است و صاحب آنجا از پشت شیشه به من اشاره می کند که دور شوم . دور تر می ایستمو دستها را روی شکم قلاب می کنم . کلاه پهلوی اش سفید رنگ است و کراوات زده است . پدرم می گفت این مشروطه خواه ها کراوات می بندند . همه شان را باید با همان پارچه ی شیطانی خفه کرد . اگر اعلی حضرت گاهی کراوات می بندد برای این است که مردم بتوانند او را از رعیت تشخیص دهند . اما مشروطه چیها چه ؟ آنها هم رعیت هستند . کراوات بستن آنها حتما یک طوطئه علیه شاه است . کلاه سفید نزدیک شیشه می شود . در باز می شود و مرد که حالا یک عصا توی دست گرفته است می گوید منتظر باشم تا نگهبان برگردد . سبیل پرپشتی دارد .‌دهانش می‌جنبد؛ میتونی اونجا بنشینی..‌لحن آمرانه ای ندارد و به قوس عصایش تکیه داده است . موقع حرف زدن یکی از پاها را به عقب پرتاب کرد . خیلی از مردم اینروزها اینطوری شده اند موقع حرف زدن دستشان را در هوا تکان می دهند یا پاهایشان را جا به جا می کنند . برخی هم دست ها را در جیب شلوارشان فرو می کنند . این کار را طوری به تندی انجام می دهند انگار بخواهند از جیبشان چیزی خارق العاده بیرون بیاورند و به طرف مقابل صحبتشان نشان دهند.

درک نکردن و نفهمیدن همین رفتار مردم هنگام حرف زدن بزرگترین مشکل من محسوب می شد . حتی اکنون هم که وسوسه ی دیدار و گفتگو با زنی که از کالسکه پیاده شد ، با اضطرابی شدید همراه شد .به خوبی تصویرهای اولین دیدارم با اولین زنی که دلخواهم بود را مرور می کنم . نه تنها الان بلکه در طول این بیست سال . ابتدا می خواهم حلقه ی عقیق را به او نشان دهم . او دستهایش را در هوا تکان می دهد . من دستها را روی شکم قلاب کردم و روبرویش ایستادم .نه من نه پدرم هیچوقت به خود اجازه ندادیم که در مقابل دیگران دست خود را تکان دهیم یا هنگام صحبت کردن راه برویم . ما خدمتکار به دنیا آمده ایم . به هر حال زن خیره و شگفت زده از اینکه من هیچ حلقه ای همراه خود ندارم شروع به توبیخ من که جوانی پر از وسوسه های گوناگون اما دست بر سینه بودم کرد . اودستها را به شدت در هوا تکان داد . موهایش را با دو انگشت دست راستش عقب زد . کمی راه رفت . دوباره روبرویم ایستاد و دهان کوچک و زیبایش را حالتهای مختلفی می داد که هر کدام وسوسه ای خوب یا بد در من ایجاد می کرد . من آهسته ٰ همانگونه که یک خدمتکار صحبت می کند حرف میزنم و می گویم : حلقه ی سنگ عقیق همراهم است . اما شما بنشینید بانو . روی صندلی می نشیند . مراقبم که آداب را رعایت کنم . آرام شده است . نگاهم را از صورتش می گیرم و به کف دست راستم نگه می کنم . حلقه آنجاست . خم می شوم و می گویم : دستتان بانو . دستش را به سمتم دراز می کند . اما بیشتر از آنچه می خواهم .به همین لیل مجبور می شوم کمی به عقب برگردم . حلقه را در انگشت مورد نظر فرو می کنم . آهسته می گوید : واقعا این حلقه در دست معشوقه ی یک شاه بوده ؟ می گویم : نه هر شاهی . اعلی حضرت احمد شاه قاجار بانو .دوباره می ایستم و دستها را روی شکم حلقه می کنم .صورتش از شادابی می درخشد و حرف می زند . در همان حال نا امید می شوم . چرا که می بینم حلقه ی سنگ عقیق را نباید به هر زنی داد . خم می شوم و دستش را می گیرم . می گویم : حلقه برای انگشت شما گشاد است . و آن را از دستش بیرون می آورم . حلقه نه تنها باید متناسب با حجم انگشت هر زنی باشد بلکه باید موجب زیبایی بیشتر انگشتان دست شود . اما انگشت دست زن لاغر است . من وسوسه ی برخورداری از بوسه ها و آغوش او را در کنار اهمیت حلقه ی معشوقه ی احمد شاه قاجار می گذارم . می بینم به عنوان خدمتکار و پسر خدمتکار دربار اعلی حضرت باید از وسوسه های شخصی خودم بگذرم . اما زن اینها را نمی فهمد . با زبانی گزنده و کلماتی گزنده تر با من حرف می زند . بعد از مدتی نزدیک می شود . توی گوشم آهسته می گوید دوستم دارد . می گوید به زودی چاق خواهد شد و نفس های داغش را به صورتم می پاشد . یقه ی کتم را می گیرد و ول می دهد و این کار را چند بار تکرار می کند . انگار یقه ی کتم ایزاریست که با آن می تواند چاقی انگشتش را به من ثابت کند . ولی من حلقه را در جیب کت پنهان کرده ام . این کار را با دقت انجام داده ام . زن را با آن حرفهای تکراری دوست داشتن و یا نداشتن تنها می گذارم واز دست او به خیابان پناهنده می شوم . بعضی وقت ها فکر می کنم اگر این حلقه را پیدا نمی کردم زندگیم روال بهتری پیدا می کرد . شاید هم این حلقه ی سنگ عقیق است که به سمت بوی عطر گیاهی جذب می شود و من فقط وسیله ای هستم برای ارضای هوس های این حلقه . آیا این حلقه از خود نیرویی دارد که مرا به سمت جواهراتی می کشاند ؟ هیچکدام از تکه های جواهری که از جایی به نام سوئیس آمده بودند و از پدرم به جا ماند ، چنین قدرتی نداشته اند .


اطرافم را نکاه می کنم . دستم توی جیب پالتو، حلقه را لمس می کند . جایی برای نشستن نیست . پدرم می گفت هیچ خدمتکاری نباید در حضور اعلی حضرت بنشیند ‌ حتی آنهایی که برای شاه روزنامه می خوانند نیز نباید بنشینند . ولی گاهی شاه دوست دارد آنها بنشینند چون هنوز به خوبی ،خدمتکار نشده اند . پدرم می گفت ما خدمتکار به دنیا آمده ایم .

یک طرف مغازه ی جواهر فروشی و کمی دور می ایستم و نوک پوتین با سنگ ریزه ها بازی می کنم . خیابان‌ها را بعد از آمدن رضا خان پت و پهن کرده اند ولی هر کالسکه ای که رد می شود گرد و خاکی بلند می شود .
شروع می کنم به راه رفتن. راه رفتن مغزم را به کار می اندازد . همیشه همینطور بوده .‌همان شب که پدرم درباره ی ترسهایش از نگه داشتن من و اینکه شاید یکی از مردهای دور و بر اعلی حضرت از من خوشش بیاید گفت یواشکی بیرون رفتم . کلاه گرد خدمتکاری را از سرم برداشتم و توی کوچه های نزدیک کاخ پیاده روی کردم . نگهبانها ایستاده یا نشسته در حال دود کردن سیگارهای ارزان قیمت نگاهم می کردند. شاید می خواستم آن طور نگاه کردن را ببینم . ببینم که خواسته شدن چطوری است . با اینکه کار خطرناکی انجام می دادم اما همان شب و آن نگاه های تند و تیز نگهبانها برایم لذت بخش بود. هر چند اگر آنها کلاه خدمتکاری را روی سرم می دیدند احتمالا شوقشان می خوابید . چرا که من حد اقل این را می دانستم که برخلاف گفته ی پدرم نگهبانها اهمیت بیشتری از خدمتکارها داشتند. اگر آنها پسری برای هوسرانی می خواستند به ما اهمیت نمی دادند . شاید اولین لذت هایی از این دست که به یاد می آورم مربوط به همان پیاده روی شبانه ایست که با وجود خطر های زیادش از روی کنجکاوی انجام دادم .

الان هم که راه می روم مغزم به من اخطار می دهد و احساس خطر می کنم .به این فکر می کنم که این مرد جواهر فروش ممکن است حلقه ی عقیق را به خوبی بشناسد . نه تنها به خوبی بشناسد بلکه بداند که این حلقه مربوط به یکی از معشوقه های احمد شاه قاجار است که گم شده است .شاید هم دلیل اصلی مرد عصا به دست برای فروش جواهرات به خاطر ماموریتی است که به او سپرده شده است . ماموریت پیدا کردن حلقه ی عقیق معشوقه ی احمد شاه قاجار . این حلقه به هر حال چیز کمی نیست .این مرد جواهراتی سالها به عصایش تکیه داده و منتظر مرد یا زنی است که برای فروش آن حلقه به سراغش بیاید . آن‌وقت توی دردسر بزرگی می افتم . پدرم می گفت بزرگترین دردسر برای ما خدمتکارها این است که نتوانیم ساکت بمانیم . ما باید خیلی صبور باشیم .‌رازهای زیادی در کاخ اعلی حضرت هست.مخصوصا رفتارهای شاه با زنان و فرزندانش و معشوقه ها و غلامان . همینطور بزم های شبانه . اما از همه مهمتر تلگراف هایی است که در شبهای بزم می‌رسند. آنهم وقتی همه ی اطرافیان از وزرا گرفته تا روزنامه خوانها و نگهبانها ، فقط خدمتکار برای دریافت تلگراف خطاب قرار می گیرد . به همین خاطر است که ما خدمتکارها نباید سواد خواندن و نوشتن داشته باشیم. می دانی پسر ؟ رازداری در این دوره زمانه کم شده و شاه فقط به ما خدمتکارها اعتماد دارد . ولی اگر خلاف این اتفاق بیفتد و خدای نکرده رازی افشا شود این بزرگترین دردسر دنیاست . من که ممکن نیست طاقت این رسوایی را داشته باشم هیچ وقت از پدرم‌نپرسیدم آیا تا به حال این اتفاق برای او یا مادرم یا کسی دیگر افتاده یا نه ؟ و اگر افتاده چه رازی بوده است ؟ می دانستم پدرم به من نخواهد گفت . ولی هر چه بیشتر با من حرف می‌زد متوجه می شدم که سخت گیری هایش کمتر می‌شود. حتی دلیلی نمی دیدم سیگار کشیدنم را از او پنهان کنم ‌ .‌حالا هم دارم فکر می کنم این حلقه یک راز از خانه احمد شاه قاجار است. و اگر جواهراتی بفهمد بزرگترین دردسر دنیا توی سرم خراب خواهد شد . تصمیم می گیرم از آنجا دور شوم .‌
در همان حال که تصمیم به رفتن گرفته ام و سیگاری گیرانده ام متوجه شدم‌کالسکه ای جلو جواهر فروشی ایستاد و زنی تنها پیاده شد . در همان حال نگهبان هم با تفنگ دو لولی آویزان از بازوها رسید و شروع کرد به چاپلوسی کردن در برابر زن . از همانجا می توانستم بوی بدنش را حس کنم . عطر گیاهی کم جانی به خودش مالیده بود که وقتی پدرم از این نوع عطر میگفت اسمش را می گذاشت بوی خوش یمنی . می گفت زنهایی که مرد خود را در قحطی و همه گیر شدن مرض وبا در سال ۱۲۸6 از دست داده اند از این بو استفاده می کنند . اسمش را گذاشته بودند خوش یمنی . چرا که اگر مردشان در جنگ یا قحطی از دست نمی دادند نمی توانستند به حضور اعلی حضرت برسند و اعلی حضرت به آنها جواهرات کوچک و بزرگ نمی داد .

ولی این زن هنوز هم از این عطر استفاده می کرد ‌ شاید باب شده است که تمام زنهای تنها که جواهرات را دوست دارند از این عطر گیاهی استفاده می کنند . نگاهش می کنم که به سرباز چیزی می گوید . در جواهراتی باز می‌شود و زن وارو می شود . حالا او را نمیبینم.
جواهرات و عطر و انواع سیگار و چند نوع پارچه ی گران قیمت چیرهایی بودند که من و پدرم بعد از سفر یا تبعید احمد شاه قاجارخودمان را با آنها سرگرم می کردیم .در یکی از شبها قبل از اینکه شاه به سفر فرانسه برود پدرم داستان جواهرات و لباسهای اعیانی را برایم تعریف کرد . به من دستور داده بود روی صندلی چوبی بنشینم . یکی از پایه های صندلی را موریانه خورده بود اما وزن من که آنوقت دوازده سال داشتم را تحمل می کرد . انگار ناگهان متوجه چیزی شده باشد گفت : موهایت زیادی بلند شده اند .بگذار کوتاه کنم . این کار را قیچی فرسوده ای که تیغه هایش زنگ زده بود انجام می داد . وقتی کارش را شروع کرد گفت چند شب پیش یک تلگراف رسید و چون بزم شاهانه بر پا بود هیچ کس متوجه نشد که من تنها کسی بودم که مامور تلگراف خانه توانست با او حرف بزند . بقیه آنقدر شراب و مسکرات نوشیده بودند که حواس متمرکزی نداشتند . همانطور که روی صندلی صدای قیچی توی سرم می پیچید و پوست سرم به خاطر کندی قیچی به شدت درد می گرفت حرفهای پدرم در مورد تلگراف را کم و بیش به یاد سپردم . ادامه داد که نتوانست تلگراف را بخواند. هر چند خواندن آن توسط هر کسی جز خود اعلی حضرت ممنوع بود . اما به یاد داشتم که مادرت به من گفته بود اگر تلگرافهایی که برای شاه می آید را می خواندی می فهمیدی در تمام آنها چیزهایی نوشته شده است که خداوند نهی کرده است . وسوسه شدم که حد اقل این یکی را بخوانم . به نظرم رسید وسوسه ی خوبی است . به جمعیت درباری نگاهی کردم و بعد از رفتن مامور تلگرافخانه وقتی دیدم کسی متوجه حضور یا عدم حضورر من نیست به خدمتکار های زیر دستم سپردم که ظرفهای میوه را کجا بگذارند و ظرفهای تنقلات و مخصوصا پسته ها را کجا بگذارند و اگر یکی از درباریها می خواست خود را به دست آب برساند چگونه او را راهنمایی کنند و لولهنگ ها کجاست . بعد پا تند کردم و از پله ی نوروزخان گذشتم و از بازار آهنگران کالسکه ای را صدا زدم تا مرا به مسجد بازار شهر برسانم . آنجا چند طلبه در حضور میرزا زین العابدین امام جمعه که مخالف مشروطه گری بود مشق سواد میکردند . میفهمی پسر ؟ وقتی می گویم خداشناسها مخالف مشروطه گری هستند راست می گویم ولی چطور است که مادرت نفهمید ؟ چطور است که مرا ول کرد ؟ هر چند مادرت خدمتکار خوبی هم نبود و گاهی رازی فاش می کرد و دردسر درست می شد . به هر حال یکی از طلبه ها را تنها گیر آوردم که ریش کمی داشت و کله اش صاف صاف بود . آنها مثل ما با قیچی کار نمی کنند . از تیغ استفاده می کنند و به نظر من کار خوبی است . یادم باشد یک بار سرت را با تیغ بتراشم . الان میبینم همه جایت را شپش پر کرده . آن طلبه تلگراف را با تردید برایم خواند و پرسید تو کی هستی ؟ از متن تلگراف فهمیده بود خبری است . سه ریال به او دادم تا از دانستن نامم صرف نظر کند .تلگراف در مورد یک جعبه ی بزرگ جواهرات بود که شاه سفارش داده بود .از جایی به نام سوئیس . میفهمی پسر ؟ آنطور که طلبه لیست جواهرات را میخواند وسوسه های زیادی مرا برمی انگیخت . اولین جواهر ساعت طلا بود با صفحه ی گرد و عقربه های ریز شفاف . دومی را یادم نیست ولی بقیه دستبندهای طلا بودند وحلقه های انگشتری از سنگ عقیق و می دانی پسر ؟ هیچکدام برای شاه نبود و این برای من جای شادی داشت . همه اش زنانه بود .

پدرم کمی دور شد و ایستاد و به چهره ی من نگاه کرد . قیچی را به سمتم گرفت و گفت : تمام شد . بوی خوش تریاک به صورتم پاشید . بعد گفت : حالا به نظر تو یک چنین چیزهایی را خدا نمی پسندد؟ دادن جواهرات به زنها چه عیبی دارد پسر ؟مادرت خنگ و گول بود .

آنوقت برایم مهم نبود . نه معنای تلگراف را می دانستم نه جواهرات و نه تفاوت بین ساعت طلای زنانه یا شاهانه. ولی از اینکه پدر در مورد مادرم که نمی دانستم کجاست و گاهی دلم برایش تنگ می شد اینطور حرف می زد ناراحت شدم .

آنطور که بعدا فهمیدم پدرم تاریخ رسیدن آن جعبه را می دانسته . احتمالا در متن آن تلگراف بوده . چون مقداری از جواهرات را بر می دارد و بقیه را به دربار می دهد . بعد از آن هم چند بار تکرار می کند . کار به جایی می رسد که به مامور تلگرافخانه یک ساعت طلا می دهد تا او برایش کاری انجام دهد . و آن این بود که برخی اقلام جواهرات را از متن تلگراف حذف کند حذف کند .

اگرعقلم می رسید و از پدرم که شش سال بعد از آن مرحوم شد می پرسیدم که با همه ی این دزدیدنها آیا او خدمتکار باوفای شاه است؟ حتما می گفت البته البته . او احتمالا اعتقاد داشت که در جایی به نام سوییس این نوع جواهرات بسیار است و همیشه برای شاه فرستاده می شود . از طرفی خودش هم زنهایی را می شناسد که بسیار مشتاق ساعتهای طلا و حلقه های سنگ عقیق هستند .شاید پاسخش اینطوری بود :" بببین پسرم : هر چند این زنها بیرون از دربار هستند اما نیاز به محبت اعلی حضرت دارند . من اینها را جمع می کنم تا قسمتی از مسئولیت مهربانی اعلی حضرت را به جا آورم . با همه ی اینها من فکر می کنم پدرم بر اثر مصرف زیاد تریاک نمی توانست درست فکر کند . کار او در مورد خواندن تلگراف و بقیه چیزها اصلا و ابدا با مقام خدمتکاری جور در نمی آمد.

حالا دوباره به سمت جواهر فروشی بر می گردم . از سردی هوا کاسته شده است . کالسکه هنوز جلو مغازه منتظر زن است . کالسکه چی را می بینم که دور و بر اسبها می پلکد . مطمئن هستم این مرد به تازگی توانسته است کالسکه بخرد و با رفتار اسبها آشنا نیست .چند حبه قند کف دستها گرفته و به پوزه ی اسبهای کالسکه می فشارد اما آنها نمی خورند . من می دانم چرا نمی خورند . آن اسبها تشنه هستند .معمولا آنها بعد از اینکه تشنگیشان فرو نشست وسوسه ی خوردن به سر اغشان می آید . اینها را از همان وقت خدمتکاری می دانم . همانطور که می دانم تا وقتی وسوسه ی من برای پیدا کردن زنی زیبا که انگشتانش با این حلقه ی سنگ عقیق زیباتر شود بر طرف نشود زندگیم روال معنا داری پیدا نخواهد کرد . اگر این اتفاق بیفتد می توانم مثل دیگر مردمان زندگی کنم و احتمالا این تنهایی طولانی بیست ساله تمام شود . باید صبر کنم تا زن از مغازه بیرون بیاید . آنوقت حتما نزدیک خواهم شد . دستها را روی شکم قلاب خواهم کرد و حرف خواهم زد . شاید هم اینبار بتوانم دستم را در جیب پالتوم فرو کنم و حلقه را بیرون بیاورم . با توجه به اینکه او بوی عطر گیاهی می دهد به خوبی منظور مرا خواهد فهمید .