آدم ندیده ها / شعری از نظام الدین مقدسی

در جنگل

اتفاقهای عجیبی می افتد

درختها

به پیکر همدیگر

تکیه داده اند

پرندگان

جیکشان برای همدیگر

در می آید

انگار آدم ندیده اند

آدمها را ندیده اند .

دایره / شعری کوتاه از نظام الدین مقدسی

گاهی تکه چوبی 

بر می دارم 

روی خاک 

دایره می کشم 

سعی می کنم 

شکل زمین باشد 

اما 

همیشه 

در پایان 

میبینم 

که درست 

شکل طناب سفتی است 

دور گردنم 

حماقت . شعر کوتاهی از نظام الدین مقدسی

می دانم 

چقدر احمقانه است 

که بخواهم زندگی را 

تاب بیاورم 

 

تکه ابرهای آسمان را 

به ریشه های درختی مرده 

پیوند بزنم !

و تقویم سال بعد خورشیدی را 

در جیب تاریک پیراهنم 

بگذارم 

اما حماقت 

آری حماقت 

تنها کاری است 

که می توانم انجام دهم 

مگر پیش از این 

انسان چه کرده است ؟