تلاشهای من / داستانیاز نطام الدین مقدسی
عصرها پیاده روی می کنم ولی شبها بیشتر از عصرها پیاده روی می کنم . هر بار هم در مسیری متفاوت . چرا که هدف من راهپیمایی نیست . می خوام شهر رو بشناسم . به نظر من راننده ی تاکسی ها بیشتر از دیگرون شهر رو می شناسن . خیابوناو خونه ها و هر وقت برای مسافرین خود حرف میزنند از زاویه دید اول شخص تمام شهر و خیابون و مردم و حتی نوع زندگی تک تک مردم رو می گن. ولی بعید می دونم در مورد من بتونن چیزی بگن .مگه اینکه بگن عصر ها و شبها پیاده روی می کنه . بگن دیونه است و معلوم نیس خونه اش تو کدوم خیابونه . بگن احتمالا دزدی چیزیه.
اینا مهم نیس . مهم اینه که من تا حالا تونستم بیشتر خیابونا رو بشناسم . تعداد مغازه ها و تابلو مغازه ها و خونه ها. حالا می تونم اعتماد بنفس داشته باشم .چرا که من هم بالاخره کاری انجام دادم . یه کار پر. پیمون .این کار احتمالا به نظر بقیه ساده به نظر بیاد . احمقانه باشه . و اصلا قابل اعتنا نباشه واسشون . ولی خداوند نظرش فرق می کنه . وقتی بمیرم دست خالی نمیرم پیشش. به خداوند خواهم گفت که من تلاش کردم شهر رو بشناسم و اون هم حتما خوشش میاد . از الان صداش رو می شنوم که با فرشتگانش پچ پچ میکنه . انگار کاری که من کردم کار عجیبی بوده باشه . نیاز به شور و مشورت داشته باشه . خدا می گه من مشورت کردم و به این نتیجه رسیدیم که دوباره تو را زنده کنیم . من میگم چرا ؟ خداوند می گه واسه اینکه تو همه ی شهر را نشناختی . یک جایی از شهر رو سراغ دارم که نشناختی . ایندفعه برو و اون خیابان که هنوز نشناختی رو پیدا کن . یکی از فرشتگانمو میگم باهات بیاد . چطوره؟ حتی باهات پیاده روی میکنه . موافقی ؟ از اینکه خدا موافقت منو می خواد اعتماد بنفس عجیبی میاد سراغم . می گم ایول خیلی خوبه
.دوباره زنده می شم . از اونجا که بود و نبودم واسه هیچکی تو شهر فرقی نداشته هیچکی از مرگ و دوباره زنده شدنم خبری نداره . فرشته هم خیلی کمک می کنه و بهم دلداری میده که حتما تو پیدا کردن و شناختن اون خیابون موفق میشم با یه صدای آهسته ای میگه کاری نداره که . به هر حال فرشته می گه اون خیابون همین نزدی کی هاس . وارد میشیم .
تا حالا ندیده ام و اصلا فکرش رو هم نمی کرده ام که جزو شهر باشه . خیابون اسم نداره. شلوغ نیست . حتی یک تاکسی هم رد نمی شه. میگم اینجا رو ندیده بودم . فرشته ی خداوند به عربی چیزی می گه. بعد به فارسی می گه همینجا وایسا. .وامیسم . میگه من یه فرشته ی پلیس هستم . تو وارد جایی شده ای که خداوند در تقدیرت ننوشته. پس بازداشتی. . میگم ولی خودش گفت . خدا گفت بیایم اینجا . فرشته ی خدا می گه خب درسته . ولی میدونی چیه ؟ قبل از تو یه راننده ی تاکسی مرده بود اومد پیش خداوند . درباره ی تو خیلی حرف زد . گفت که یک دزدی چیزی هستی .خداوند هم حرفش رو باور کرد .آخه تو واقعا کارت مثل یه دزدی بود که ول میگرده . اونوقت تو سرنوشتت نوشت که خیلی زود بمیری . تا دزدی نکنی . بعدا که خودت مردی و توضیح دادی فهمیدیم اون راننده تاکسیه یه چیزایی رو نفهمیده . واسه همین الان دخلش اومده . می گم خب این یعنی چی جناب فرشته ی خداوند . من که نمیفهمم . می گخ هنوز هم تو محکومی . یعنی من دستگیرت می کنم . من بین فرشته های خداوند پلیس مخفی هستم . ببین . الان دیگه نمیتونی بکی من کل شهر رو شناخته ام . در نتیجه دروغ گفتی . دروغ هم گناه کبیره است .
یعنی اینکه فقط خدا دانای کل هستش . فقط او میتونه همه ی شهر را بشناسه. تو. نمی تونی. دروغگویی . واسه همین دخلت اومده .
این خیالات اعتماد بنفسم رو پایین می آره. در حد صفر پایین میاره.پس من که تنها کار به در بخورم پیاده روی واسه شناخت شهره شکست خوردم و احتمالا خداوند هم منو تحقیر میکنه . دلیلی نداره همه ی شهر رو بشناسم . دلیلی نداره پیاده روی کنم. تلاش کردن واسه اینکه کاری کرده باشی بیفایده است .
از حالا رانندگان تاکسی واسه مسافرین خود می تونن اینجوری توضیح بدن که این آدم قبلا عصر ها و شبها پیاده روی می کرد . خدا بیامرزدش. معلوم نبود واسه چه زنده است . فقط همیشه به دیگرون می گفت دست نگهدارید . بی فایده است . تلاش نکنید .
از من نپرسید کی هستم و از من نخواهید همان کس باقی بمانم ( میشل فوکو )