فیلتر سیگار / داستان کوتاه نظام الدین مقدسی
می توانم عادتهایم را کنار بگذارم.اینکه آدم پشت سر هم هیجان زده شود چیزی مربوط به خودش است .ولی صحبت کردن به خاطر هیجان ، دیگران را می آزارد . تشخیص درستی بود . روانشناس روی صندلیش که متوجه شدم به خاطر وزن کم خود نمی تواند بدون گرفتن لبه ی میز روی آن نشسته باشد و در همان حال تعادل خود را حفظ کند نشسته بود . به من نگاه می کرد .ولی نگاهش اصلا خیره نبود . شاید من اشتباه کنم.ولی بیشتر دکترها و روانشناسها برای اینکه به بیمار اطمینان خاطر بدهند خیره به چشمهای طرف ٰ، آنهم به مدت طولانی نگاه می کنند .اگر عینکی باشند معمولا در حین نگاه کردن جای عینک را روی بینی تغییر می دهند . اما نه با دست بلکه با حرکات پیوسته بینی و فین فین کردن چندش آور . پس از نگاهی نه چندان طولانی گفت:
- تشخیص من همینه.
این را گفت و چانه اش را جلو داد . گردنش را بالا گرفته و به لبهایش فشار می آورد. انگار به وضوح می خواست پایان صحبت را اعلام کند .بعد لبه ی میز را ول داد و تند از صندلی برخاست و با جستی به طرف من آمد . زیر سیگاری شیشه ای تر و تمیزی روی میز عسلی جلو پاهایم گذاشت و گفت :
- قبل از رفتن میتونی سیگار هم بکشی . چطوره ؟
با اینکه قد بلندی نداشت کمی خم شده بود و با یک دست زانوی لاغرش را چنگ می زد . انگار در یک سیرک به تماشاگران ابراز احترام می کرد . صورتش آنقدر نزدیک بود که حس کردم تمام افکار مرا خواهد شنید .گفتم :
- الان سیگار نمیکشم. میشه سر جایتان بنشینید آقای دکتر؟ . جست و خیزتان آزار دهنده است.
بر خلاف آنچه فکر می کردم نه تنها ناراحت نشد بلکه روی صندلی کنار دستم نشست و کف دستها را به هم زد و پیروزمندانه اعلام کرد به هسته ی اصلی علت بیماری روانی من رسیده است . بله . هسته ی اصلی و در پاسخ نگاه من که پر از تعجب بود تند تند دهانش را مثل ماهیهای یک اکواریوم جنباند و گفت :همین الان هیجان زده شدید و حرفی زدید که فکر کردید من را ناراحت می کند . هر چند پشت میز نشستن را خوب آمدید ولی انگار متوجه نیستید که جاسیگاری فقط یک ترفند بود . هر چند سیگار کشیدن هیچ ایراد قانونی ندارد . ببین . نگاه کن جناب . بله . اینطوری . راحت .
روانشناس با عجله سیگاری از جیب کتش بیرون آورده بود و در یک چشم بهم زدن آن را با فندکی که از قبل توی مشتتش بود و من متوجه اش نشده بودم روشن کرد . پاکت را گذاشت روی میز و باعث شد میز شیشه ای به نظر لکه دار و حتی قسمتی از آن خیلی کثیف به نظر برسد . انزجار عجیبی از این رفتار روانشناس به من دست داد . پس او داشت مرا به دامی میانداخت تا هیجان زده شوم.طبق قوانین مزخرف او فرقی نداشت که توسط کدام رفتار هیجانم را بروز دهم . با پرت کردن پاکت سیگار و لکه دار کردن شیشه ی میز یا جست و خیزهایی در اتاقی که جا برای چنین کارهایی کم داشت .حتی ممکن بود این ترفند را با نوعی رقص سرخپوستی انجام دهد . هیچ بعید نبود.دود ولرم سیگار راهمراه با ته مانده ای از بوی دهان کوچک و میخره اش مستقیم به صورتم فوت کرد و خندید . این کار هیچ فایده ای نداشت . برای اینکه نشان دهم کارش احمقانه است کف پاها را به زمین فشار دادم و نیروی خودم را سنجیدم . در حالت متعادلی بودم . بعد با پرش بزرگی خودم را به میز او رساندم . روی صندلی نشستم . صندلی صدای قیژ قیزی داد . روانشناس با تعجب نگاهم کرد . بازی را باخته بود . اما نمی خواست قبول کند . داد زد :
- این هم هیجان بود هم رفتار . هر دو .
- میشه به من سیگار بدید؟ ؟
- البته .
در همان حال که هر دو سیگار می کشیدیم برایم توضیح داد که خودم را در معرض توهین دیگران قرار ندهم. من هم به طور غیر قابل انکاری توضیح دادم که هیچ مراوده ای با دیگران ندارم و حتی در محل کار محدوده ی خود و همکارانم جداست . در اینجا مجبور شدم توضیح بدهم که هیچ کدام از آنها را همکار نمی دانم . احتمالا آنها موجوداتی هستند که برای بر هم زدن آرامش من خلق شده اند وگرنه هیج دلیل موجهی برای وجود آنها نیست . خودم را رها کرده بودم . پشتی صندلی آنقدر عقب رفته بود که می توانستم سقف اتاق کار روانشناس را ببینم. وقتی دود سیگار را رها می کردم سقف سفید لکه دار می شد و من کمی هیجان زده می شدم .این هیجان باعث شد پلکها را ببندم . اصلا متوجه نشدم که به خواب رفته ام . وقتی بیدار شدم حس کردم دهانم خشک است و زبانم باد کرده است .نتیجه گرفتم که هنگام خواب دهانم باز مانده است و احتمالا خرو پف عجیبی کرده ام . صدای زنانه ای باعث شد راست بنشینم.میز پر از کاغذهایی بود که هیچ صدمه ای به نظم زیبای میز نمیزد .دنبال پارچ آب گشتم.از یک لیوان کوتاه که شبیه استکان های قدیمی آب خوردم .در همان حال فیلتر سیگارم را دیدم که وسط میز به شکل بسیار آسیب دیده ای رها شده بود .آیا آن فیلتر سیگار را دکتر آنجا گذاشته بود تا یادآور هویت نابود شده و حقارت آمیزمن باشد ؟ آیا اوهم علاقه ی سادیسم گونه ی خود برای عذاب دادن مراجعینش را اینگونه تعریف می کرد ؟
روبرویم دکتر و دختر جوانی با هم مشغول صحبت و تبادل نوازشهای عجیب و غریب بودند . آنقدر این صحنه برایم زجر آور بود که برای بر هم زدن آن ابتدا سرفه ای کردم .آن دو به من نگاه کردند .دختر صورت گردی داشت . لبهای بیش از اندازه نازکش وقتی به هم می رسید مثل یک خط مستقیم دهان بی روزنی را تشکیل می داد .مشخص بود ابروهایش را تازه برداشته است چرا که پوست بالای چشم به وضوح ورم کرده بود. گفتم:
- چند وقته خوابم؟؟
هر دو خندیدند . دکتر دستش را روی پای دختر کشید .دختر خودش را به دکتر نزدیکتر کرد .بعد دکتر گونه ی او را بوسید . احتمالا آن دو داشتند برای درمان من ادا در می آوردند . می خواستند بدانند هیجان های من در مقابل اینگونه مسائل چطور است .ولی من درگیر چیز دیگری بودم . من فکر می کردم اگر دکتر به جای بوسیدن گونه ی دختر فقط نوک انگشت او را لمس می کرد و اندکی فشار می داد بهتر بود . این کار بیشترین تحریک را در دختر ایجاد می کرد .البته این را نه از روی تجربه بلکه از ضعفی که در زیبایی پوست صورت دخترک بود نتیجه گرفتم. فوری نظرم را با آنها در میان گذاشتم ودکتر اطاعت کرد . اما دختر هنوز متوجه عمق قضیه نشده بود . برای همین مجبور شدم خودم را جلو بکشم و تقریبا روی میز ولو بودم . با دست به او اشاره کردم که الان می تواند خودش را کنار بکشد . حتی به صندلی انطرفی عقب نشینی کند .این کار باعث می شد فقط دست او در اخیار دکتر باشد .در پایان نظر دادم که معاشقه های اینچنینی اگر جزئ به جزئ انجام شود بسیار مناسب تر خواهد بود .چرا که حماقت های نهفته شده در این رفتارها کمتر به محیط اطراف آسیب میزد . از کلمه ی حماقت استفاده کردم و همین باعث شد هر دو دست از کار مهم خود بردارند . دکتر در حالی که پیروزمندانه ایستاده بود و بدن نحیفش بدون اراده حرکت میکرد و تقریبا راه میرفت گفت :
- پس هیجان آنقدرها هم بد نیست . الان به این نتیجه رسیدیم. درسته جناب؟تو درچار هیجان شدی ولی صحبتهایت آزار دهنده بود. رو کرد به دختر و دختر هم حرفش را تایید کرد .
من چیزی نگفتم و دکتر ادامه داد:
- راه حل من اینه که هفته ای یک بار بیای اینجا و تمرین رو ادامه بدیم . چطوره ؟
طوری از تمرین حرف زد که تمام ذهنم دچار یک وقفه ی طولانی در فهمیدن حرفش شد و بعد احساس کرختی و کسل بودن کردم . نظر من این بود که لازم نیست بعد از این به اینجا مراجعه کنم . حتی لازم دانستم با صدای خیلی بلندی برای دکتر توضیح بدهم که من هیچ هیجانی تجربه نمی کنم . علت مراجعه ی من به او عدم هیجان بوده است واو با حقه بازی هایش سعی کرده است چند هیجان احمقانه در من ایجاد کند . در ضمن بهتر است از حالا به جای صندلی روی چهارپایه بنشیند .و روزی حد اقل یک بار پارچ آبش را تمیز کند . من نه تنها هیچ هیجانی چه از جنس هیجانهای نشاط آور و چه از جنس هیجانهایی مثل خشم تجربه نمی کنم بلکه همیشه از این بابت خودم را سرزنش کرده ام . به همین علت است که دیدن این هیجان ها در دیگران مرا اذیت می کند . حتی برخی وقتها به این فکر می کنم که چطور می توان بدون هیچ هیجانی که بتوان حماقت هایمان را در آن ها پنهان کنیم زنده بود . بعد به دختر اشاره کردم و با صدای آهسته تر گفتم اگر من به شما . بله . به خود شما در مورد عقب نشینی به یک صندلی دیگر و نچسپیدن به دکتر توصیه هایی کردم به این خاطر نبود که این موضوعات را درک می کنم یا تجربه کرده ام . شما خانم محترم به اندازه ی کافی برای اینگونه رفتارها منظم نبستید .نگاه کنید . دستتان را می گویم .آنقدر روغن و کرم و چیزهای دیگر به آن مالیده ابد که کاملا تغییر شکل داده و به جای دست یک جفت باله ی سفید دارید . مگر اینکه ثابت کنید دستکش پوشیده اید که امکان ندارد بخوانید ثابت کنید . به هر حال برایم خیلی مهم استنظرتان را بدانم . آیا توصیه من به نظرتان دیوانه وار آمد ؟ ترسیدید ؟ تحریک شدید .کلا نظرتان درباره من چیست . ببینید قد من بلندتر از قد دکتر است و خدا را شکر به اندازه ی ایشان لاغر مردنی هم نیستم . حالا می توانید نظر خود را بگویید ؟
دختر که به گریه افتاده بود از اتاق بیرون رفت .دکتر دوباره نشست و گفت :
- تشخیص من همان است که در ابتدا گفتم. صحبتهای شما بعد از تجربه هیجان دیگران خیلی نفرت انگیز و آزار دهنده است .حد اقل برای اینکه دیگران را آزار ندهید از مراوده با هر کسی خود داری کنید . حالا واقعا صندلی من عیب و ایرادی دارد ؟ میبینم که صندلی راحت و بی دردسری برای شما بود و حتی آرامش آن باعث شد به خواب بروید و خرو پف کنید .حالا بگویید ببینم واقعا از دیدن هیجانهایی که دیگران به شکل طبیعی تجربه می کنند احساس حسادت شدید می کنید ؟ توانایی تجربه ی این هیجانها آرزوی شما شده ؟ و پارچ آب . حتی از پارچ آب به این دل انگیزی ایراد گرفتید .
سوال پایانی او تقریبا مرا از پا در آورد . فیلتر سیگاری که وسط میز بود را برداشتم و به او نشان دادم . بعد در حالی که میز را دور میزدم و به در ورودی اتاق می رسیدم به او گفتم که بله . همینطور است . در عین حال می دانم که این هیجان ها حتی اگر واقعی باشند و ترفندی برای مشغول کردن آدم ها به زندگی احمقانه شان نباشد چیزی را به زندگی اضافه نمیکند که باعث معنای دلپذیر باشد .
- آره جناب دکتر . درست مثل اینه که من بخوام از این فیلتر سیگار معنای زیبایی شناسی بیرون بکشم. بدرود
دکتر ایستاده بود و دستها را در هم قفل کرده بود . تند تند و انگشت صبابه را مثل می چرخاند .انگار از اینکه آنجا ایستاده است حس هنرمندانه ای را تجربه می کرد .بعد دستش را برای خداحافظی دراز کرد و با همدست دادیم .البته در نظر داشتم که دوباره انزجارم از اتاقش و مخصوصا بوی عطر زنانه ی آن دختر بیان نکنم . دکتر کمی روی پاهایش جا به جا شد . بعد گفت :
- اوه .اصلا یادم رفت . اتاق تاریکه من باید پرده اتاق رو باز می کردم. ببینید . فقط با یک حرکت . فقط یک گره رو باز می کنم.دیدید ؟ تازه خریدمش . رنگش چطوره ...
بدون جواب دادن از اتاق خارج شدم .احتمالا باز کردن پرده آخرین اختراع هیجان انگیز برای مراجعینش باشد . دختر نزدیک پاگرد ، پایین پله های طبقه پایین ایستاده بود و در حالی که قسمتی از روسری را آشکارا با دندان میکشید و ول می داد به ماهیهای قرمز و سیاه در آکواریوم بزرگ فروشگاه لوازم آرایشی نگاه می کرد .
از من نپرسید کی هستم و از من نخواهید همان کس باقی بمانم ( میشل فوکو )