جن ها در خانه / داستانی کوتاه از نظام الدین مقدسی
من و دوستم آرین داشتیم تو زیر زمین خونشون چیزهای قدیمی رو دید می زدیم . کارتون کارتون چیز ریخته بود و پخش و پلا به نظر می رسید . هر دو دوازده ساله بودیم .آرین کمی چاق ولی من لاغر و قلمی . نمیشه گفت چقدر لاغر بودم ولی میتونم بگم آرین میتونس دو تا همبرگر گوشت رو یه جا بخوره ولی من نمیتونستم . من حتما باید حین خوردن نوشابه میخوردم ولی آرین بعد از دو تا همبر نوشابشو فس فس باز می کرد . اینجوری بود که همیشه وقتی نوبت من میشد زورم میومد . اونروز عصر هم قبلش رفته بودیم خرید . تو سانداویچی کوچکی که تو خیابون نزدیک مدرسه به نام خیابون راکب بود . اسم راکب رو هنوز نمیدونستیم معنیش چی میشه. ولی به نظر آرین اسم باحالی داشت . آرین چی واسش خوبه . راحته و باهاش حال می کنه . بارها دیدم که دخترمدرسه ایها بهش بی اعتنایی می کنن ولی از رو نمیره .من که همیشه بهم بی اعتنایی میکنن میرم تو فکر ولی اون نمیره . تو سانداویچی یه مرد سبیلی نشسته بود . اینم بگم که اونجا جا واسه نشستن نبود . واسه همین نمیشه گفت نشسته بود . کنار پنجره وایساده بود و نوشابه میخورد . از اون قوطیها که گاز تندی مثل داره . پشت مغازه که پنجره هم به اونجا باز بود تو نیم متریش دیوار بود. یه دیوار سیمانی که همیشه ی خدا خیس بود . یه بار آرین گفت اگه از نزدیک بوش کنی حتما بوی شاش میده ولی از اونجا که بو نمی داد و ما هم هیچوقت نزدیکش نشدیم . هر چی بود اون مرده کنار پنجره وایساده بود و ننشسته بود . فقط زانو هاش رو خم کرده بود تا قد بلندش بیاد پایین و تو پنجره جا بگیره . وقتی روش رو کرد به ما دو نفر سیگار دستش بود . بعد وقتی خندید من رو برگردوندم ولی آرین باهاش حرف زد . سانداویچامون رو که گرفتم و پول دادم هنوز داشت باهاش حرف میزد . حالا تو زیر زمین از جیب پیرنش خیلی آهسته دو نخ سیگار در آورد و گفت اون مرده بهش داده و گفت اون مرده اسمش ابراهیمه . همه بهش میگن ابرام خان خالی بند . چون دروغ زیاد میگه . ولی سیگارش که راس راستکی بود .اون ششمین باری بود که سیگار کشیدیم . بعدش دوباره رفتیم پی کارتون ها و با اینکه میدونسیم چی تو اوناست و همشو از بر بودیم باز هم گشتیم .انگار کار دیگه ای نداشتیم .تابستون بود و مدرسه تعطیل . تازه اگرم تعطیل نبود بازم میومدیم. هر دو تامون باورمون شده بود که این تو یه چیزی هست .آخه یه بار همین ابرام خان خالی بند با مدیر مدرسه ما دعواش میگیره . دعوا گرفتن با مدیر مدرسه کار سختیه . آخر کار که ما نفهمیدیم کدوم پیروز شد چون هیچکدوم خونین مالین نبودن ابرام خالی بند به مدیر مدرسه گفته بود تو زیر زمینای خونه هاتون خیلی خیلی چیز کردیما و یه کف دست لوله کرده بود و یک انگشت دست دیگه کرده بود تو اون لوله . بعدشم گفته بود این بچه ها بیشترشون نمیدونن نه ؟ که مدیر چند تا خس خس کرده بودو گفته بود پسر خان هستی که هستی ولی و دیگه نگفته بود ولی چی . و بقیه معلما واسش آب و این چیزا آوردن . نمیتونس حرف بزنه و چشماش عین چشمای اون گربه هایی که با آرین خفه میکردیم بزرگ شده بودن .داشتیم همینجوری دید میزدیم و کارتونا و کاغذا و لگد میکردیم که یهو آرین وایساد و دست به کمر زد و گفت خونه شما زیر زمین نداره ؟ می دونست داره اما بازم پرسیده بود . گفتم خب . گفت اونجا از این چیزا پیدا نمیشه ؟ گفتم نه . خب خودش هم می دونست که زیر زمین خونه ی ما درش قفله . چرا که هر چی جن تو محله بوده اونجا زندونی کردن . اینو هم پدرم بهم گفته بود هم خواهرم هم مادرم . وکل محله هم میدونستن که یه بار یه آدم خیلی قوی اومده جن ها رو اونجا رونده و در رو روشون بسته . بعدشم بعد چن سال اونآدم خیلی قوی مرده . پس دیگه اگه بخوان آزادشون کنن هم خیلی سخته . مادرم میگفت : خونه کوچیکه . تو هم میگی اتاق خودت رو میخوای . ولی نیست . به جز اتاق جن ها . اگه خیلی گریه کنی و اذیت کنی قفلشو به بابات بگم بشکنه بری تو واسه خودت چطوره ؟من هم گریم بند میومد . میدونستم نمیتونم مث آرین یه اتاق جدا واسه خودم داشته باشم .آرین گفت : شاید دروغ میگن . گفتم نه . چه دروغی . شبها صداشون میاد . دوباره گفت من از معلم علوم پرسیدم . گفتم : ولی شبها صداشون میاد . پدرو مادرم دروغ نمیگن . خونه هم کوچیکه . من سیگار کشیدم . سیگار کشیدن گناهه . واسه همین اینجوری شده . راستش پدرم فهمیده بود از پاکت سیگارش دو نخ کش رفتم .اونموقع شاید ده سالم بود .پدرم گفته بود گناه های اینجوری میکنی دیگه . واسه همین جنها اونجان .واسه همین اتاق نداری . بعدشم زده بود پس کلم . البته یواش زد . مادرم تند تر زد . ولی زود بغلم کرد . آرین گفت : بیا بشینیم فکر کنیم . هیچوقت نمیگفت بشینیم فکر کنیم . بسته ی پاسور کهنه رو ریخت رو کارتونی که روش مینشستیم و خودشم ولو شد . پاسور بلد نبود . ولی به چند تا دختر گفته بود بلده . واسه اونا فال ورق هم بلد بود . گفت : هیچوقت بعد از اون ندیدی باز بشه ؟ من فوری فهمیدم منظورش در زیرزمین خونمونه . یه کم دل درد داشتم . معده ام صدای ناجوری داد . گفتم نه ندیدم . ندیده بودم . اونشب که رسیدم خونه تند رفتم نگاهی کردم به در زیر زمین . قفل بود .همیشه از دور نگاه می کنم. اگر به قدمهای من باشه پنج قدم . اگر به آرین باشه سه قدم و نیم . صدای هر شبی نمیومد . البته که من تو شبها هم صدایی نمیشنفتم. مادرم میشنید و پدرم . خیلی ناراحت می شدن . یه بار خودم دیدم و بعد رفتم خواهرم رو آوردم که یواشکی نگاه کنیم . خواهرم هشت سالشه و جیغ جیغو نیست و آرین میگه خیلی خوبه که لوس و ننر نیس . میگه هیچ پسری نمیتونه گمراهش کنه . بعد میزنه پس کلم میگه ولی تو خیلی ننری. من و خواهرم دیدیم که مادرم داره گریه می کنه . تو اتاق خوابشون . پدرم یه چیزایی بهش میگفت . بعدا خواهرم گفت گریه کردن چیز بدی نیس . فقط پسرا و مردها گریه نمیکنن . از اونشب خیلی نگذشته بود که یه شب به خواهرم گفتم بخواب من برم به جلبک سر بزنم . اسم مرغ مینامون رو گذاشته بودیم جلبک . چون حرف نمیزد و به اندازه ی جلبک هوش و استعداد داشت . یه بار آرینم گفته بود کلاغه . کلاغه بابا . بهتون کلاغ دادن . پدرت نمیرسه دستش مرغ مینا بخره واستون . خواهرم هم گفته بود به درک . وقتی بزرگ شد اول چشای تو رو در میاره . ولی نمیدونم چرا آرین هیچی بهش نگفته بود و حتی گفته بود به خدا شوخی کردم . این مرغ میناس. حرف هم میزنه . گفته بود الان حتما سردشه یا گرمشه . فقط وقتی نه سردشه نه گرمشه حرف میزنه . حتی میتونه بگه غزل . غزل اسم خواهرمه . جلبک رو تو یه قفس کوچیک نگه میداشتیم و گذاشته بودیم تو آشپزخونه . به غزل گفتم بخوابه و از اتاق اومدم بیرون . اول که هیچی نمیدیدم . ولی بعدش پدرم رو دیدم که از تو یخچال آب برمی داشت . شیشه ی آب تو دستش بود . صورتش تو نور یخچال یه جورایی لرزید . بعد دیدم دهانش باز شد .شیشه رو دوباره گذاشت و خواست که در رو ببنده دیدم داره اشک میریزه . به جلبک سر نزدم و برگشتم . ترسیده بودم . به غزل نگفتم چی دیدم . نگفتم دروغ گفته که پسرا و مردا نمیتونن گریه کنن . بعد صبر کردم غزل خوابش ببره . علامت خوابیدنش این بود که دهانش باز میموند . همین . بعدش رفتم زیر پتوی نازک تابستونه و گریه کردم . غزل دروغ گفته بود . آره . اونا صدا رو میشنیدن . احتمال دادم بزرگتره صدای جن رو میشنون نه بچه ها . دوباره ترسیدم . آخه من زودتر از غزل بزرگ میشدم . صدای جن اونقدر بده که یکی مثل بابام گریش میگیره . بعد فکر کردم که اون آدم چقدر قوی بوده . بعد خوابم برده بود . صبح وقتی به جلبک نگاه میکردیم و براش سبزی میریختیم غزل گفت دیشب مسواک نزدی اگه هم زدی بدون خمیر دندون بوده . دهنت بود میداد .مثل مادرم یا بزرگتر از مادرم یا مثل یک مادربزرگ که تو کتاب مدرسه باشه حرف زد واسه همین فکری شدم که آرین راس میگه و غزل خیلی دل و جرات داره . اگه یه بار دیگه آرین خواست با ابرام از اون حرفا بزنه یا ابرام خواس از اون حرفا با آرین بزنه به هر دوتاشون فحش بده بگه نه . ولی من تو وجودم نیس که بگم نه . ابرام خالی بند اینو میگه . گفتم نه مسواک نزدم و ترسیدم بهم پس کله ای بزنه ولی نزد و نگام کرد و یهو دوباره همون غزل هشت ساله شد . اونروز عصر هم اول رفتیم سمت ساندویچی . نوبت آرین بود . ابرام خالی بند پول سانداویچ و نوشابه رو حساب کرد و یه پاکت سیگار بهش داد و یه کبریت که روش عکس یه مرد سبیلو با کلاه بود .فکر کردم اون کلاه میتونه رو سر من هم باشه ولی نبود . رو سر آرین هم نبود . بعد حرف زدن و به من خندیدن ومن همش گشنم بود و به او ن سه تا ساندوایچ و دو تا نوشابه نگاه کردم. تو زیر زمین اوضاع همونجوری بود و آرین ازم خواس بازم تو کارتونا بگردیم و پخش و پلا کنیم و بعد نشستیم و خوردیم و من عاروق زدم و معدم کمی می سوخت و نمیسوخت . آرین گفت واسه غزل یه مرغ مینای واقعی دست و پا میکنه و از این چیزا بعدش یهو خم شد زد پس کلم . نگاش کردم گفت میاریش ؟ یه روز غزل رو میاری اینجا ؟ گفتم باشه .واسه این گفتم که دوباره نزنه پس کلم و دوباره گفت تو زیر زمینتون چیه و ایندفه خندید گفت ابرام پسر خانه نمیدونی ؟ همه کار واسش میکنم . من نمیدونستم پسر خان چیه . دوست داشتم نوشابه ی دیگه ای هم بود . واسه همین گفتم واسم نوشابه بگیر . دوباره خندید و گفت باشه . شب که رسیدم خونه یه نگاه به در زیرزمین انداختم . به قفلش نگا کردم. اگر باز بود لازم نمیشد بریم خونه آرین و اینجا از مادرم می ترسید بزنه پس کلم .واسه همین اونشب به غزل همینو گفتم . دو تایی میرفتیم جلبک هم میبردیم زیر زمین . که یهو مادرم اومد تو گفت چیه ؟ تو پسر کم عقل چی میگی به خواهرت ؟. من دراز کشیده بودم و گفتم زیر زمین . اولین بار بود اینجوری میگفتم . گفتم اونجا جن نداره . معلم علوم گفته . آرین هم میگه. مادرم اومد نزدیک و من از ترس نشستم . محکم زد تو گوشم و من گریم گرفت ولی باز هم زد . گفت اون پسره غلط کرده . صورتم درد گرفت . گریه کردم . رفتم پیش جلبک هم گریه کردم . صدای دعوای پدر ومادرم اومد . مادرم میگفت این خونه نکبت داره .همش هم نکبت خان . حالا کی باشه این خونه رو ازمون بگیره پسرش . پدرم گفت نمیتونه . مادرم گفت : آره . منو بهش بدی که تو زیر زمین ... پدرم یه دادی زد و صدای کتک کاری اومد . جلبک ترسیده بود و تو اون تاریکی غور غور میکرد . منم میترسیدم . یادم اومد غزل تنهاس . رفتم تو اتاق . خوابیده بود و گوشهاشو بسته بود . صدای پدرم اومد ولی آهسته بود : خودتم میدونی چرا در رو قفل زدیم . واسه اینکه یادمون نیاد اونجا چی شد . خان مرده . اون لعنتی مرده . دست و پامواین بالا بسته بودن . خب چه کار میکردم ؟ نه سال گذشته . میفهمی زن ؟ این دختره هم نفهمه بهتره . رفتم رو تخت با فاصله ای که مادرم گفته بود کنار غزل خوابیدم . صورتم هنوز میسوخت . گوشهاشو گرفته بود . من هم گوشهامومحکم گرفتم .اینجوری صدای جن ها رو نمیشنویم . آره . آرین دروغ میگفت. معلم علوم دروغ میگفت .
از من نپرسید کی هستم و از من نخواهید همان کس باقی بمانم ( میشل فوکو )