گودی که در آن افتاده بود درست طرف راست خانه اش و محاصره شده بین چهار درخت بود . درختها را خودش کاشته بود . پنج سال پیش .درست وقتی دخترشان داشت به دنیا می آمد .

دخترش و زنش در خانه بودند .ولی صدای باران و دور بودن از خانه صدایش را نمی رساند .شاید هم داشتند تلوزیون تماشا می کرردند . گود یا همان چاله آب می گرفت . از خانه آمده بود بیرون و به زنش گفته بود خیلی بی خیالی . درباره پاتی با هم بحث کرده بودند . پاتی سگشان بود .چند هفته پیش انتخابش کرده بودند و خریده بودند . دخترشان به پاتی می گفت پایی . گشته بود توی حیاط . صدایش زده بود .ولی سگ نبود . تا اینکه همانجا وسط درختها زیر پایش خالی شد. اول از همه سرش به دیواره ی گود خورد .بالا را نگاه کرد . حد اقل دو برابر قدش بود .با اینکه ضربه چندان محکم نبود و قسمت پیشانیش به دیواره ی چاله خورد اما شیاری از خون را روی آب گل آلود دید .از این اتفاقها یعنی خونریزی موقت زیاد دیده بود . چندان مهم به نظر نمی رسید .اما الان در آن بارانی که می آمد و زخم را میشست یک سوزش ممتدی حس می کرد . دیگر آن توانایی شش سال قبل را نداشت . وگرنه با یک جست میپرید بیرون . حالا خیس خیس بود .خودش را تکان داد . بوی موهای بلندش به دماغش خورد . بوی خیلی چیزها آنجا جمع شده بود .مثل بوی حمام وقتی غبار آب داغ با برخورد به پوست آدمیزاد و دیواره ی وان و دیوار و کاشی و پرده ی آویزانی که جنس لاستیکی شفافی داشت ، حس عجیبی تولید می کرد . دلش خواست باران بند بیاید ..کم کم خسته شد و فکر کرد یک طوری از برخورد قطره های باران به وسط سرش جلوگیری کند . شیار خون عریض تر شد و در همان حال سوزش زخم پیشانی قطع نشده بود .دو دستش را جلو برد و می خواست سرش را با کف دستها بپوشاند . اما ماهیچه هایش یخ کرده بودند . بی جان بودند . دستها را توی آب گل آلود پرت کرد .ولی این فقط آب یا گل ته چاله نبود که کف دستها حس کرد .استخوان بود . تکه ای استخوان آدم . وقتی حرف از احساسهای او نسبت به اشیا باشد امکان اشتباه خیلی کم است . همیشه با چشمهای بسته می توانست اشیا را شناسایی کند . یا حس لامسه اش قوی بود یا حس بویایی شدیدی به عنوان استعدادی وجودش را پر اهمیت کرده بود . کمی جا خورد . البته هنوز مطمئن نبود . مطمئن نبود که استخوان باشد چه رسد به اینکه استخوان آدمیزاد باشد . ولی هر چه بود برایش آشنا بود . مثل اینکه یک صمیمیتی بین وجود خودش و استخوانی که لمس کرده بود وجود داشت . در آن لحظه ی سخت که نمی توانست تمرکز کند فقط یک چیز را به یاد آورد . آن هم یک خاطره ی دور بود . . نمی دانست چرا محکم بازوی استخوانی زنش را گرفته بود .چرا زنش هم صورت او را با دو دست فشار می داد و در همان حال بوی عطر بدننش در غباری شناور پنهان و پیدا می شد . دهانش را تا انتها باز کرده بود . انگار می خواست تا ابد صورت او را گرفته باشد و چیزی که مرد نمی دانست را فریاد بزند . احتمالا می خواسته او را ببوسد . .اما معمولا دوست داشت دهان زن بسته باشد تا بتواند او را ببوسد . پس این ناهمانگی بین لبهای خودش و دهان زن و عطر نامشخصی که بود همه چیز را خراب می کرد . زن صورتش را رها نمی کرد . فکر کرد چقدر پیشانیش می سوزد و استخوان زیر دستها را بیشتر فشار داد . شاید خاطره های پنهان ادامه پیدا کند . هر چقدر هم در گل و لای فرو رفته باشد و بدنش یخ کند و این بوهای نامطبوع از موهایش او را به یاد وان حمامی بیندازد که از بوی غلیظ و داغ چیزها آکنده است باز هم یاد آوری آنلحظه و حس دستهای زن بر صورتش می توانست خوشایند باشد . بخصوص که بعد از نجات از این اتفاق ناگهانی همه ی این خاطره را برایش تعریف خواهد کرد . هر دو دست روی استخوان آدمیزاد بود و تنها چیزی که به یاد آورد چیزی غیر قابل فهم بود و فراموشش کرد .حالا خون و آب چاله را تا بالای زانوهایش پر کرده بودند و دیگر نمی توانست خم شده و از دستها برای کاویدن و لمس استخوان استفاده کند . ایستاد و فهمید مدتی است باران بند آمده است شاخه ی درختها را می دید و فکر کرد چند سال است هرس نشده اند.تمرکزش را بیشتر کرد .خودش را تکان داد و دوباره بوی همه چیز از موهای خیسش بلند شد. به یاد آورد که چندین سال است زنش را نبوسیده است . درست از همان وقت . ولی آنوقت کی بوده ؟؟ گودی تقریبا دو برابر قدش بود . سرش را بلند کرد و داد زد . یک نفر می آمد . ولی نه آنقدر تند تند که انتظار داشت زنش بیاید . سردش بود و دوست داشت توی وان حمام بخوابد .دوست داشت قبل از همه چیز از زنش عذرخواهی کند . بگوید جبران می کنم و با همین لباسها و موهای خیس و صورت گل آلود ببوسدش. کسی که آمد زنش نبود . زن بود ولی زنش نبود . نمی دانست چه بگوید . زن همسایه بود . حالا آقای همسایه هم آمد و هر دو نگاهش می کردند .تقریبا هر روز این زن و آقا را می دید . آدم های خوب و مودبی بودند . همیشه بوی غذاهای مختلف و مشروب می دادند . فقط مرد سیگار می کشید . بوی سیگارش اذیت کننده نبود . حتی برخی وقتها دیده بود دوره اش کنند و سعی کنند باهاش حرف بزنندو بخندند . دستش را به طرفشان دراز کرد . آنها کمی عقب رفتند . گفت :پس اون پله ی آهنی . و جهت را نشان داد که پله ی آهنی را برایش بیاورند . شروع کرد فریاد کردن . گفت که اینجا یک تکه استخوان پیدا کرده . فکر می کند استخوان آدمیزاد باشد . معلوم نیست چرا اینجا چال شده . ولی آن دو به همدیگر نگاه کردند . تب داشت و پیشانیش می سوخت . گردنش در می کرد و هنوز شل و گل همراه با رگه ای نه چندان قرمز از خون پیشانیش وارد گودال می شد . نمی دانست چرا پله آهنی را نیاوردند . طوری به او نگاه می کردند انگار او را تحسین می کنند . داد زد : زنم کو ؟ زن همسایه چیزی گفت که نشنید . ممکن بود دوباره باران بیاید . با دست اشاره کرد که سریع باشند . حتی می توانند به اورژانس زنگ بزنند . خودش را تکان داد و مرد همسایه که چتر سیاهی داشت دماغش را محکم گرفت .

زنش توی خانه بود. داماد و دخترش که برگشتند ودرباره وضعیت عجیب پاتی گفتند لبخند زد .گفت : پیر شده بیچاره . پیر شده .چند بار دیگر زیر لبی چیزی گفت و نگاهشان کرد . به دامادش گفت با اورژانس تماس بگیرد .بعد فکر کرد بهتر است خودش با دامپزشک صحبت کند .شاید وقتش رسیده که پاتی را از زجر کشیدن نجات دهد . یک کاری می کردند بدون درد بمیرد.بعد توی باغچه درست نزدیک قبر همسرش خاکش می کرد . فکر کرد اگر پاتی هم مثل آدمها عقل داشت شاید می توانست تصمیم به خودکشی بگیرد .