عشق کوچک است

من عشق را دیده ام

در بوی عطر زنانه ای

خلاصه می شد

 

عشق کوچک است

من عشق را چشیده ام

در نگاهی خیره و کوتاه  

نگاهی که جنگلها را

انبوهتر نشان می داد

 

عشق کوچک است

من آشیانه های عشق را بلدم

دیروز عصر

در میان علفزار بیرون شهر

خوابیده بود

و ازکف  کفشهایش

رطوبت زمین بخار می شد