اگر یادت باشد

روی میز دو شمع روشن بود

ولی تاریکی هجوم می آورد

و من گاهی رنگ چشمهایت را نمی دیدم

و تو

گاهی انگشتان مرا نمی دیدی

که در جهالت و تردید

می خزیدند

عاقبت گفتی :

باید بروم

 

تاریکی آنقدر هجوم آورد

که شمع ها خاموش شدند

و حتی خودم

بغض خودم را ندیدم

 

اکنون تمام خاطره ی آنشب اینجاست

جز رنگ چشمهایت