دو شمع / شعری کوتاع از نظام الدین مقدسی
اگر یادت باشد
روی میز دو شمع روشن بود
ولی تاریکی هجوم می آورد
و من گاهی رنگ چشمهایت را نمی دیدم
و تو
گاهی انگشتان مرا نمی دیدی
که در جهالت و تردید
می خزیدند
عاقبت گفتی :
باید بروم
تاریکی آنقدر هجوم آورد
که شمع ها خاموش شدند
و حتی خودم
بغض خودم را ندیدم
اکنون تمام خاطره ی آنشب اینجاست
جز رنگ چشمهایت
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 13:30 توسط نظام الدین مقدسی
|
از من نپرسید کی هستم و از من نخواهید همان کس باقی بمانم ( میشل فوکو )