کارمند اداره پست/ داستانی از نظام الدین مقدسی
آقای راستگو چترش را باز کرد تا بارانی که از شب پیش شروع شده بود او را خیس نکند . در همان حال از روی گردن نگاهی به پشت سرش انداخت و بدون اینکه زنش را به وضوح ببیند برایش دست تکان داد و راه افتاد . مسیری که همیشه می رفت پر از آب بود پس مجبور بود از خیابان اصلی برود . به بوق ماشینها توجهی نمی کرد و یکراست به طرف اداره ی پست ناحیه ی سه می رفت . چترش را جلو و عقب می برد . چون فکر می کرد یا این طور به نظر می رسید که باد گاهی از جلو و گاهی از غقب می وزد و قطره ای باران ممکن است عقب یا جلو کت و شلوار نو نوارش را خیس کند . بالخره یک جا زیر سردر یک مدرسه دخترانه ایستاد تا شیشه ی عینکش را پاک کند . . هنگام این کار سگ پشمالویی از کنارش گذشت و پاچه ی شلوارش را خیس کرد . آقای راستگو بی معطلی آب دهانش را به بیرون تف کرد و سعی کرد چند فحش که در شان یک کارمند پست باشد به سگ بدهد . در همان حال صدای خانمی را شنید که تند تند حرف زد و کلماتی به کار برد که بی گمان مربوط به تف کردن آقای راستگو می شد :
- شما آقا . با شما هستم . این کارتان بی شر مانه بود . تف کردن . آن هم توی صورت یک زن ؟
آقای راستگو عینکش را روی دماغش گذاشت و با اینکه تصمیم گرفته بود توی دستمالش فین کند از این کار منصرف شد و به روبروی خود خیره ماند . چهره ی یک زن را دید که چتر کوچکی بالای سرش بود . گفت :
- منظورتان من هستم ؟
- بله ؟ شما توی صورت من تف کردید
- من به خاطر اون سگ تف کردم و حواسم نبود .
آقای راستگو بالخره از دست زن نجات یافت . دستمال را از جیب کتش بیرون اورد و در آن فین کرد . برای اولین بار بوی عطری که زنش بعد از شستن و اتو کردن دستمال به آن میپاشید را حس کرد . در گفتگوی پر از خشونتی که با زن داشت فهمید که زن مدیر آن مدرسه خترانه است . تصویر زن هنگام پرخاشهای پشت سر هم در ذهنش مانده بود و بقیه ی مسیرش تا اداره را با اخمی ماندگار بر صورت طی کرد .
از آن به بعد آقای راستگو در خانه رفتار دیگری داشت . با همسرش مهربانتر شده بود و از دست پخت و تعریف می کرد . یکی از تفاوتهای مهمش این بود که جلو همسرش فین نمی کرد دیگر اینکه تف کردن را حتی در بدترین مواقع برای خود ممنوع کرده بود . این کارش برای این بود که به طور اتفاقی آب دهانش به صورت زنش برخورد نکند . اما همه این قوانین و رفتارهای جدید باعث می شد که تصویر مدیر مدرسه در ذهنش بماند . آقای راستگو دیگر هیچوقت از مسیر فرعی نمیرفت و همیشه سعی می کرد از کنار آن مدرسه ی دخترانه رد شود . اما نمی توانست مدیر مدرسه را ببیند . . یک شب هنگام تماشای تلوزیون به زنش پیشنهاد کرد که تنوعی در زندگیشان به وجود بیاورند . گفت :
- چند ساله ازدواج کردیم ؟
- دو سال
- خب . خیلی جوونیم . ولی به نظرم باید یک بچه داشته باشیم
زن که عاشق فیلمهای وسترن بود و حالا یکی از آنها را نگاه می کرد پوست تخمه را کف دستش تف کرد و با عجله گفت :
- چه حرفا . بچه ؟
- آره بچه ؟
- منظورت اینه که بچه دار بشیم ؟
- آره . منظورم دقیقا همینه عزیزم
فیلم پر از سر و صدای شلیک هفت تیر و اسب و کالسکه بود . آقای راستگو منتظر ماند . اما زن تا پایان فیلم چیزی نگفت . صورت کشیده ای مثل اسب داشت و لبهای نازک و صورتی رنگش را هیچوقت ماتیک نمیزد . آقای راستی که انگار تازه متوجه اینها شده باشد اخم کرد . حس کرد زن برای او خودش را درست نمی کند . چند لحظه قبل از پایان فیلم هم به شب عروسیشان فکر کرد که به جای تماشای یک فیلم عاشقانه و لطیف فیلمی خارجی مربوط به قتلهای زنجیره ای در آمریکا را تماشا رده بودند . چون زنش چنین خواسته بود . اخمش بیشتر شد و در همین هنگام فیلم و صدای شیهه اسبها و شلیکها تمام شد . زن انبوهی از پوست تخمه را توی بشقاب ریخت و دو دستش را به هم مالید . این کار او لذت دیدن فیلم را می رساند . بعد به مبل تکیه داد و گفت : داشتی چی می گفتی ؟
آقای راستی به جلو خم شد . تلوزیون را خاموش کرد و دوباره همان حرفها را زد . زن خندید و گفت :
- بهتر نیست باز هم صبر کنیم ؟
- نه . ببین . من هر روز از کنار یک مدرسه کودکان رد میشم . پر بچه هاییست که صدایشان شادی آور ه
آقای راستی زنش را راضی کرد که بچه داشته باشند . اگر چه زنش خودش را برای او آرایش می کرد اما او هنگامی که کنار زنش بود بیشتر چهره ی مدیر مدرسه را مجسم می کرد . درست نه ماه بعد آنها بچه دار شدند . یک دختر که بیشتر به مادرش رفته بود. آقای راستگو بعد از آن روز بارانی شروع به تحقیق در مورد آن اتفاق کرده بود . کتابهای روانشناسی زیادی خواند و طبقات اجتماعی را به خوبی مطالعه کرد و به این نتیجه رسید که دلیل آن اتفاق فقدان کودک است . او به این نتیجه رسید که اگر در آن روز بارانی قبل از خداحافظی با همسرش و دست تکان دادن نیمه تمام برای او لازم میشد که با بچه اش هم خداحافظی کند و او را ببوسد / بوسیدن کودک هنگام خداحافظی را با مطالعه در کتابهای طبقه ی اجتماعی کارمندان اداره پست یاد گرفته بود / وقت بیشتری صرف می شد و او دیرتر حرکت می کرد . در نتیجه وقتی به زیر سر در مدرسه می رسید سگ رد شده بود و احتیاجی به تف کردن آب دهانش نبود . پس مدیر مدرسه هم اگر همانجا ایستاده بود با او برخورد خوشایندی داشت .
حالا آقای راستگو توانسته بود کاری کند که تمام حرکات و برخوردهایش در شان یک کارمند اداره پست باشد . بچه دار شدن کمک زیادی به او کرده بود تا دوباره آن برخورد و حرکت که در روز بارانی اتفاق افتاد دیگر تکرار نشود .
از من نپرسید کی هستم و از من نخواهید همان کس باقی بمانم ( میشل فوکو )