نهنگ هم اشتباه می کند .. داستانی کوتاه از نظام الدین مقدسی
سرعت کم شد و بعد تعادل دوچرخه به هم می خورد . از پشت سرش نمی شد جلو را ببینم . ترک کوتاه دوچرخه ناچارم کرده بود خودم را بیندازم روی کمرش.می گفت : نگاه کن مهشید . نگاه کردم . ندیدم . حالا ایستاده بودیم و دوچرخه تقریبا چپه شده بود سمت راستمان . بابک بی توجه به من به طرف نرده ها رفت . اول چند پلیس ساحل را دیدم که می دویدند . بعد دیدمشان . چند نهنگ خیلی بزرگ توی ساحل بودند . انگار دریا عقب نشینی کرده باشد و آنها بی خبر جا مانده باشند . دستم روی نرده ها بود . غروب بود . رنگ دریا به زدی و سرخی می زد . هم قشنگ بود هم نه . دست دور گردنم انداخت . سرد بود کف دستش که روی گونه ی چپ من هی میچسپید و ول می کرد . گفتم : حالا چی میشه؟
- هیچی .
صدای بوق ماشین آمد . نگاه کردم . یک ماشین پراید با علامت نور چرخان بالایش . مثل ماشین پلیسها . راننده ی لاغر اندام اشاره کرد به دوچرخه . بابک رفت دوچرخه را آورد همانجا کنار نرده .تکیه داد و امتحان کرد که نیفتد . یک ماشین بزرگ پشت سرش بود . خیلی آهسته رد شدند . پر سر و صدا . یکی دو تا از پلیس ها سیگار می کشیدند . کفشهای ساق بلند پوشیده بودند. همه جایشان برق میزد . مثل کسانی که سزما خورده اند ماسک سفیدی روی بینیشان بود .عکاسی هم تلو تلو خورد ورفت توی ساحل . بلند گو صدای جیغی داد . بابک دو تا گوش مرا محکم چسپید . کف دستهای پهنش جلو صدا را گرفته بود . گفتم : بردار بردار . برداشت . صدای مردانه ای گفت : لطفا از آب بیرون بیایید . اگر زیاد دور شده اید قایقهای ساحلی .. دوباره گوشها را گرفت . دهانش از خنده باز شد و دستها را برداشت . دوست داشت اینطوری عصبی شوم . عصبانیتم را دوست داشت . با نازنین هم این کارها را کرده بود ؟. گفتم :
- همیشه اینجوری میشه؟
- نه . شاید سالی یک بار اینها خودکشی می کنند . اسمش را گذاشته اند خودکشی نهنگها . ولی نه . این یک تعادل جمعیته.
- تعادل چی ؟
- هیچی .
وقتی اینطوری می گفت هیچی بدم می آمد . عصبانیتم واقعی می شد . انگار مرا جدی نمی گرفت . تنها جایی که با من جدی بود وقتی بود که ساکت بودم ..پیاده رفتیم .جمعیت زیادی جمع شده بودند . پلیسها و چند کارگر افغانی گودال بزرگی کندند . ماشین بزرگ توی گودال ایستاد تا همتراز نهنگها شود . داشتند سعی می کردند آنها را بار بزنند . یکی از پلیسها عصبانی بود . توی بیسیم سر و صدا می کرد . باد نمی آمد . دستم را گرفت و کشید طرف خودش . بعد نگاهم کرد و گفت روسریم را محکم کنم . همیشه در هر جمعی این را می گفت . بی خنده . بدون شوخی . ناگهان تبدیل می شدم به یک چیز جدی . یک ظرفی که ممکن بود بشکند و باید خیلی مواظبش باشند .بلندگو دوباره گفت لطفا با موبایل یا دوربین فیلم و عکس نگیرید . خنده ام گرفت . هر کسی آمده بود آنجا تفریح دوربین داشت . از آن خارجیها . داشتند با جدیت یک کارگردان سینما فیلم می گرفتند . بابک گفت : بیا . تند بیا .
دستم را گرفته بود . بر گشتیم روی آسفالت و سیمان و اینها . سرش پایین بود . به یک مغازه چای خوری کوچگ رسیدیم . یک زن موبور بهم تنه زد . برگشتم نگاهش کنم. او نبود . چهره اش را ندیده ام ولی اطمینان داشتم او نیست .با اینهمه بدنم گر گرفت . همه جایم حتی ساق پاها مورمور کرد . نشستیم دور میز گرد . چهاتا صندلی پلاستیکی داشت . چای را مرد سیاه چرده آورد . آنمرتبه یعنی چهار پنج ماه پیش هم آمدیم اینجا . مرد سلام کرد . جواب دادم . بعد گفتم قهوه می خورم . بابک دست تکان داد . مرد کمی معطل کرد . یقه اش زیادی باز بود . رفت . بابک گفت :
- همه اش تبلیغاته عزیزم . می نویسند قهوه و نسکافه . ولی فقط چای داره.
- حالا شاید داشت
- شاید . ولی تو یک چیزیت هست .
- آره . یک چیزیم هست .
بابک صندلیش را عقب زد و ایستاد . به پسربچه ای که بادبادکهای زیادی توی گاری داشت و می رفت گفت که دوچرخه را ببرد تحویل دهد . دوباره نشست . چای خوردیم .
- گفتم که مهشید . دیگه نیست . فکر کن مثل اون نهنگها مرده . نیست .
- نمیتونم بابک . یک کاری کن فراموش کنم . اینطوری نمیشه.
سینی چای را یک وری گذاشت .آرنجها تکیه به میز نگاهم کرد. من حواسم به روسریم بود . تاریکی هوا همه جا نشت می کرد . خودش را جلو کشید . دستهایش را به دستم رساند و فشار داد . قوی بود بابک . ولی کاش فقط برای من قوی بود . نه برای آن زن لعنتی . اسمش نازنین بود . اسمش توی شناسنامه بابک هم بود . الان هم بود . چسپیده بود به بابک . چرا هر وقت دستم را فشار می داد به یادش می افتادم ؟ گفت :
- نمی گم مرده . خودت هم میدونی این درست نیست . اینکه به خاطر خودمون از مردن کسی خوشمان بیاید .
- فقط هنوز طلاق ندادی . میدونی ؟ این منو ...
صدایم توی هیاهو گم شد . چراغهای خیلی پرنوری توی ساحل روشن شد . همه دویدند سمت نرده ها . من بلند شدم که بابک گفت بشین . جدی گفت . خیلی مردانه . وقتی اینطوری می شود خوب است. صدای محکمی دارد که به جای ترس دلم را قرص نگه می دارد .بلندگو هم چیزی می گفت. از مهمانهای خارجی . کشتی های خارجی . لزوم حضور پرسنل ساحل . بابک مرد سیاه چرده ا صدا زد : صادق
صادق آمد .سیگار می کشید . دستش را تکان داد برای زنی که آدرس می پرسید . انگار می خواست برگردد طرف خروجی . توی تاریکی گم شده بود . بابک با صادق حرفهایی زد .نشست . من هنوز فکر نازنین بودم . دوست داشتم بابک جوابم را بدهد . بعدش هر چه می خواهد گوشهایم را محکم بگیرد . با کف دستهای بزرگش . یا از روسریم ایراد بگیرد . گفت :
- پلاک داشتند .
- پلاک ؟ خب . ولی اون نورها چیه .
- پلیس روسیه از راه آبی اومده . کشتیهاشون الان اونجاست .
- یعنی نهنگهای مرده هم مال ما نیستن؟
- نه که نیستند مهشید . خودمون که پلاک نمیزنیم به این مادرمرده ها .
حالا تاریکی بیشتر شد . چند چراغ روشن بود . ولی چهره ی بابک نیمه پنهان بود . درست مثل قلبش . نمی دانستم نیمه ی دیگرش کجاست . پیش نازنین ؟
داشت حرف می زد . صدایش گرم و خسته بود . انگار این حرفها را خیلی وقت است از حفظ کرده باشد . برای هر دختر یا زنی خوانده باشد . من نوبتم چند بود ؟ سن بابک 35 میزد . شروع کردم حدس زدن . نوبتم به یازدهم می رسید . دهم . با خودم گفتم دهم نازنین . گفت :
- گوشت با منه مهشید ؟
- آره
- نازنین یک اشتباه بود .
- پس چرا طلاق اتفاق نمیفته بینتون . الان دو ساله . من هم یک ساله منتظرم .
صادق برگشت . سرش را خم کرد . بابک سرش را تکان می داد. صورت سیاه صادق با نیمه ی پهان صورت بابک همخوانی داشت . حس کردم خبری شده . یا چیزی بین آنهاست که من نمی فهمم . بی خبرم . قرار بود امشب چادر بزنیم . ولی همه چیز به هم ریخت . با اتفاق نهنگها نمی شد چادر زد . احتمالا همه می رفتند . صادق رفت و بابک ساکت بود . دستش را به طرف دستم آورد . دستم را کشیدم . گفت :
- آروم بگیر . حالت خوبه ؟
- خوبم .این مرد چی گفت ؟
- من بهش پول می دم که نخوام خیلی کارها بکنم
- چی گفت ؟
- هیچی .
نگاهم کرد . نگاه ثابت و ادامه دار. لبخندش هر لحظه بیشتر می شد . نور میزد روی بینی , لبها و یکی از چشمهای خیره اش . بعد خندید .
- تو اصلا مثل نازنین نیستی . از دستت نمی دم.
- پس ...
- باشه باشه . بهت نگفتم ولی بفرما . میخواستم توی قایق بدم .
شناسنامه بود . روی میز گذاشت . بر نداشتم . خودش برداشت . نشانم داد . طوری گرفت که نور بخورد به نوشته ها و عکس خودش . ورق زد . دستش نمی لرزید . هیچ مردی در برابر هیچ زنی که بداند عاشقش است دستش نمی لرزد . صفحه ی ازدواج خالی بود . شناسنامه اش را بست . هل داد طرفم . مردم بر می گشتند طرف مغازه های چای و رستورانها . کاغذهایی روی میزمان ریخته می شد . بهای اجاره خانه . نزدیک به ساحل . ویلا. به قیمتها نگاه می کردم . بابک گفت :
- صادق میگه قایق تفریحی ا تعمیرگاه برگشته .
- چیو ؟
- قایق تفریحی . مگه نپرسیدی چی گفت؟
همه چیز تغییر کرده بود . بابک برایم آشناتر از هر کسی بود. می گوید نازنین یک اشتباه بود . درست می گوید . اشتباه است دیگر . همه مرتکب می شویم . حتی نهنگها اشتباه می کنند . نهنگ به این بزرگی .تا چه رسد به بابک. لابدهزار بار کوچکتر از آنهاست .
- آها . خوبه .
قایق تفریحی . تفریح . روی آب دور از این ساحل بودن . نگاه کردن به قایقهای دیگر و تماشای زن و مردی که آنها هم خود را برای مدتی از همدیگر از زیبایی و اعتماد و شور همدیگر پر می کنند . اینها لذتبخش بود . اگر بابک باشد . اگر این شناسنامه که وسط میز افتاده از اسم من پر شود . وگرنه من مثل همان دوچرخه می شوم . تعادلم به هم می خورد . می افتم . صدای کشتی روسی می آمد که نهنگها را بار زده بود و می برد.
از من نپرسید کی هستم و از من نخواهید همان کس باقی بمانم ( میشل فوکو )